بد شدن …


از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، توی این مدتی که از یک کارخونه تولید اسکناس برای رییسم توی سرزمین کانگوروها به مقام خور و خواب و خشم البته بدون شهوت (!) در وطن عزیز اسلامی  تنزل مقام پیدا کردم سعی کردم برای خودم یه کم مسوولیت و فعالیت تعریف کنم تا در کنار کر پرستاری از پدر و تامین نیازهای معنوی خانواده یک کارهایی هم واسه خودم بکنم و به قول معروف در کنار آبیاری درخت پربار اخروی یه کم زندگی دنیوی رو هم سر و سامون بدم ! مثلا هفته ای سه روز میرم باشگاه ! (یه بار تو یه مهمونی گفتم میرم جیم طرف گفت ببخشید جیم چه جور ورزشیه ؟ رزمیه یا مثل یوگا و اینا ؟! حالا نمیدونم ما رو اسکل کرده بود یا چی بود داستان !) یا مثلا کتابهای امتحانای بعدیم رو میخواستم بخونم (که البته هنوز از چند صفحه تجاوز نکرده ! ) یا کار ترجمه انجام دادم واسه چند نفر و واسه چند نفر هم قول دادم انجام بدم( که هنوز ندادم و میدونم میاد این ورا رد میشه و میخونه اینها رو !)

اما یکی از کارهای مهمی که انجام دادم دیدن فیلمهاییه که تو استرالیا دوست داشتم ببینم و واقعا وقت نمیکردم. آخه اونجا زمان خیلی تند تر میگذره لامصب آدم یه دفعه چشم به هم میزنه پیر شده ! الان تو ایران کلی احساس جوونی میکنم !

یکی از کارهای دیگه دیدن یه سریال بود که همه توصیه میکردن ببینم اما من واقعا وقت سریال دیدن نداشتم و آخرین تلاش ابلهانه ام برای دیدن یه سریال دیدن لاست بود که با حس استحماق (خود احمق پنداری !) توام شد و بعد از دیدن اون همه سیزن و اتلاف اون همه وقت فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته ! خلاصه که قصد هم نداشتم یه سریال دیگه شروع کنم اما این دوستان بهتر از جان با دادن یکدفعه ایه همه قسمتها به من ، منو توی یک عمل انجام شده قرار دادن و من هم تصمیم گرفتم به جای اون کارهای مفید مثل مطالعه و ترجمه بشینم سریال ببینم.

این سریالی که تا حالا دو سیزنش رو دیدم و شاید خیلی هاتونم دیده باشین اسمش هست بد شدن یا همون بریکینگ بد. واسه اونایی که نمیدونن تم سریال چیه باید بگم داستان راجع به یک معلم شیمی خیلی نابغه است که به سبب گرفتاری در یک زندگی فول العاده سالم خانوادگی به جایگاه مالی واقعی که لیاقتشو داشته نرسیده و هشتش گرو نهشه و به سختی از پس زندگی بر میاد. اما از اونجا  که هر چی سنگه مال پای لنگه  ، میزنه و ایشون درگیر بیماری سرطان ریه میشن و چون درمان این بیماری بسیار هزینه بره  – و تو همین ایرانش هم پدر ما رو درآورده چه برسه به امریکا – تصمیم میگیره برای تامین هزینه هاش دست به تولید مواد مخدر شیشه بزنه و با علمی که در شیمی داره با همکاری یکی از شاگردهای سابقش که یه خلافکار خرده پا و احمقه شروع به تولید و فروش مواد مخدر میکنه و کم کم با به دست آوردن پول برای درمان تصمبم میگیره که یه میراثی هم واسه خانواده اش بذاره و هی تولید میکنه و هی تولید میکنه و روز به روز از اون آدم شریف به یک هیولا بیشتر شبیه میشه ! (خوب اگه غلط گفتم من تا اینجاش دیدم !)

اما چیزیکه منو جذب این سریال کرده و باعث شده الان راجع بهش بنویسم ، مشابهت موقعیت اون یارو با خودمه و در کنار دیدن صحنه های آشنای شیمی درمانی و رنجی که اون آدم میکشه میتونم روند استحاله آدمها رو هم ببینم و با واقعیت انطباق بدم.

آیا واقعا ترمهای اخلاقی تا زمانی که همه چیز بر وفق مراد هست معنی پیدا میکنه یا در رنج و محنت باز هم باید به اونها پایبند بود ؟ وقتی بحث جون آدم در میون باشه چی ؟ مثلا مگه نمیگن اون کسی که برای نجات از گرسنگی دزدی کنه گناهی نداره ؟ مثلا اگه یه آدم برای تامین هزینه دارو دزدی کنه چی ؟ این هم اشکال داره یا نداره ؟

توی این مدت دم این داروخونه و اون داروخونه  – با توجه به هزینه بالای داروها – زیاد دیدم آدمهایی رو که بابت کم داشتن صد هزار تومن نا امید از گرفتن دارو شدن.(البته برای اومدن مقیاس هزینه ها باید بگم ما هر دو هفته با وجود داشتن بیمه و با وجود پوشش بیمه ای برای این دارو ها حدود دو میلیون تومن فقط پول دارو باید بدیم و حدود دو میلیون پول بیمارستان. خوب هزینه نسبتا بالاییه حالا حساب کنید اونی که بیمه نداره حتی اگه بره بیمارستان دولتی باید حدود پنج میلیون پول دارو بده هر بار – البته این با توجه به نوع بیماری و درجه پیشزفتش متفاوت و متغیره و من بدترین حالتش رو گفتم)

حالا تکلیف اون آدم نیازمند و مریض چیه ؟ آیا طبیعی نیست که حتی اگه دزدی نکنه از زمین و زمان بدش نیاد ! دلش بخواد تف کنه تو صورت منی که کفش و لباسم مارک داره. یا خط بکشه رو بنز و بی ام و آخرین مدل من ؟ (من نوعی منظوره ها ! من بنزم کجا بود آخه ؟!)

تازه همه اینها رو بذار کنار اینکه اخیرا” دانشمندا کشف کردن که رشد سلولهای سرطانی در کنار عوامل محیطی و عادات زندگانی مثل رژیم غذایی و مصرف الکل و سیگار ، بیش از همه چیز تابع یک روند کاملا تصادفی و رندم در شخص مبتلاست ! یعنی شما ورزش بکن ، غذای سالم بخور ، هوای سالم تنفس کن و همه کارهای سلامتی آور اما اگه شانست مثل من سگ جیش کرده باشه توش یهو ممکنه صبح بلند شی و سرطان گرفته باشی ! نمونه اش تو همین اتاق بغلی ما هست ، طرف یه جوون بیست ساله ورزشکار و عضو تیم ملی جوانان. اون یکی یه دختر بچه سیزده ساله !

من خودم جواب این سوالها رو ندارم اما این روزها ، یه اتفاقایی میبینم ، که بدجوری

این بی عدالتی میزنه تو صورتم.

با خودم فکر میکنم حتی اگه یه روز

با همه کارهای خوب و مثبتی که میکنم

راهم به بهشت الهی باز شد

میگردم و میگردم و پارکینگ ماشینهای خدا رو پیدا میکنم

و با کلید در جهنم

که از جیب ابلیس خوب و مهربون کش رفتم

یه خط بزرگ و عمیق روی ماشین استون مارتین کلاسیک اعلی حضرت خداوند میندازم !

تا بفهمه ما بنده ها اونقدرها هم که فکر میکنه شوت نیستیم.

 

سکوتم از رضایت هست !


 

هوای بیرون خیلی سرد شده. همین که بیرون نیستم خودش به خودی خود یعنی خبر خوب. پنجره را باز میکنم.پنجره اتاقهای بیمارستان از آن پنجره هاییست که دستگیره اش را از یک طرف بچرخانی افقی باز میشود و اگر از آن یکی طرف بچرخانی عمودی. من هم از آن یکی طرف می چرخانم و قاب پنجره از بالا به سمت داخل باز میشود. هوای خنک و بارانی بیرون میدود تو و می خورد به صورتم ! یک لحظه فکر میکنم آمدن این همه راه و اقامت چند ماهه ام اینجا بی هدف و بی برنامه حتی اگر فقط و فقط به خاطر خوردن این باد خنک بارانی نصفه شب زمستان تهران در این لحظه به صورتم بوده باشد باز هم ارزشش را داشته !

یعنی زندگی پر است از این لحظه ها. لحظه هایی که نمیدانی چرا آمده اند و کی تمام میشوند.حتی در نهایت استیصال و ضعف هم چیزهایی پیدا میشود که بتوانی ازشان لذت ببری. لحظه هایی که توی آنها چیزهایی کشف کنی. کشف هایی که بعدها بابت آنها احساس غرور کنی. احساس غروری که شاید یک روزی ، جایی ، تنها انگیزه ات برای ادامه این تلاش باشد …

تحصیلات تکمیلی :

پرستارهای این بخش هر از گاهی سرک میکشند به کارهای من. بعد از پنج بار بستری شدن در این بخش دیگر همه میدانند که من کی هستم ، از کجا آمده ام و بقیه تاریخچه زندگی. راستش بعد از دیدن هر روزه کار کادر بهداشت و درمان واقعا به سرم زده که بروم و پزشکی بخوانم. حیف که احتمالا” یک کم دیر است !

پسری هست اینجا که ما بهش میگوییم بهیار. یعنی که کارهایی که پرستارها باید انجام بدهند اما کسر شان خود میدانند میدهند او انجام دهند. کارهایی مثل تمیز کردن و عوض کردن بیماران ، دستشویی بردنشان و کارهایی از این دست ! همین پرستارها گاهی از من راجع به استرالیا میپرسند و اینکه چجور می شود رفت و اینکه وضعیت کار پرستارها آنجا به چه صورت است ! من هم در حد دانسته ها و دیده هایم برایشان توضیخ میدهم. اما چیزی که بهشان نمیگویم اما ته دلم را قلقلک می دهد این است که آنجا دیگر بهیاری وجود ندارد که بهش دستور بدین و همه این کارها رو باید خودتون انجام بدین !  برگردیم به داستان پسرک بهیار که ده سالی از من کوچکتر است. بسیار مهربان و مودب است و کارش را با عشق انجام میدهد و من هم با اینکه اینجا بیمارستان خصوصی ست و قرار نیست به آدمها بابت کاری که میکنند پولی بدهم اما هر بار دلم میخواهد به این پسرک با محبت یک پولی بدهم. دیشب که برایم چایی ریخت و با هم صمیمی تر شدیم حرفی زد که شاید نباید میزد. چون من دیگه خجالت میکشم پول توی جیبش بگذارم ! آقای بهیار فوق لیسانس حسابداری دارد و خودش رو برای آزمون دکترا آماده میکنه ! و البته مطمئنم که راست میگه.

همایش امید :

هفته پیش به یک همایش دعوت شدم به اسم همایش امید.داستان درباره امید به زندگی در بیماران مبتلا به بیماریهای صعب العلاج بود. یک همایش فوق العاده حرفه ای و کامل با دو سخنران بین المللی. من به شخصه بسیار لذت بردم و فکر میکنم ما به چنین اتفاقانی در این کشور بیشتر نیاز داریم. سخنرانان که یکیشون شخصی به نام مایکل جکسون (نه اون مایکل یکی دیگه) – یک سخنران حرفه ای فوق العاده  و دومی مارک کولبرن – برنده مدال طلای دوچرخه سواری پارا المپیک لندن بودند خیلی تاثیر گذار و زیبا حرف زدن. یک مترجم همزبان هم توی گوشی های سالن داشت حرفهای اونا رو ترجمه میکرد ! وضعیت خنده داری شده بود ! فرض کنین طرف داره با شور و هیجان یه حرفی میزنه و انتظار داره ملت به وجد بیان و ابراز احساسات کنن اما بنده خدا تازه وقتی بی خیال به وجد اومدن مردم میشد و میرفت سر حرف بعدی یهو میدید مردم به وجد اومدن و دارن کف میزنن چون تازه جمله قبلیه یارو رو تو گوشی شنیده بودن ! من که فکر میکردم اوضاع شیر تو شیری بشه و به هیچ یک از طرفین خوش نگذره اما در نهایت دیدم هم سخنرانها و هم ملت همیشه در صحنه بسیار لذت بردن و فضای خیلی خوب و مثبتی بود. حیف که این حرفهای مثبت و با انرژی روی ماها تاثیرش حداکثر دو ساعته ! کاش میشد از حرفهای اونا قرص درست کرد روزی سه تا خورد ! به هر حال دمشون گرم !

اژدر زاپاتا :

یک مواقعی آدم در تهران یک چیزهایی میبیند که در برخی اندامهای آدم اسفناج سبز میشود ! چند روز پیش در خیابان یک مغازه اغذیه فروشی دیدم که اسمش مثلا بود اژدر زاپاتا ! من نمیدونم وقتی برای ثبت یک نام معمولی برای یک بیزنس معمولی در ایران آدم باید از پدر شهید چمران معرفی نامه کتبی بگیرد این اسامی مزخرف چیه که روی مغازه ها میذارن ! مثلا قراره که این اسمها خیلی “کول” باشه ؟ بستی دایی امیر ! یک آقای نخراشیده با سبیل های از بناگوش در رفته – که احتمالا شخص شخیص دایی امیر ایشون هستن – هم مثلا شده آرم مغازه یا بیزنس ! من فکر میکنم ما ایرانی ها تعهد داریم که گند همه چی رو در بیاریم از جمله ایجاد برند و خلاقیت در برند سازی !

جامعه باز ایرانیان :

چند ماه پیش با دامون ، جمال ، علی آقا شهنازی و تعداد دیگه ای از بچه ها تصمیم گرفتیم یک جامعه مجازی ایجاد کنیم. جامعه ای با قوانین مشخص و کارکرد مشخص که بناست توش در کنار به اشتراک گذاری اطلاعات درباره استرالیا و مهاجرت به نوعی دموکراسی و تحمل رو تمرین کنیم. خوشحالم که کارهای اولیه به سرعت انجام شد و یه اجتماع واقعی هول این مجموعه شکل گرفت. آخر هفته پیش که دامون هم ایران بود به اتفاق در گردهمایی بچه های این فروم / جامعه مجازی شرکت کردیم و بسیار لذت بردیم. فکر میکنم که راه خوبی شروع شده و امیدوارم با همکاری بچه های خوب و با انگیزه داخل و خارج از ایران با همین فرمون بره جلو. فقط خواستم همینجا یه چیزی رو به دامون و بقیه بچه هایی که اونجا فعالیت میکنن اعلام کنم. اگه یه روز قرار بشه این جامعه مجازی راهی که مایگرنت هلپ رفت رو بره و مثل بقیه چیزهایی که تو ایران با انرژی و انگیزه آغاز کردیم و وسط راه مجبور شدیم دنده عقب بگیریم بشه ، من نه تنها ترکش میکنم بلکه به سهم خودم تمام تلاشم رو برای نابودیش خواهم کرد. بعدا نیاین بگین طرف ضد انقلاب و منحرف و التقاطی و بی بصیرت بود ! گفته باشم ! اینم آدرسش : forums.persianinoz.com/forum.php

عزت زیاد

عصبانی هستم !


 

 

1 – استاد آیدین آغداشلو فرموده اند که دیگر نقاشی نمیکند و به پرنده ها و سنجاب ها غذا میدهند. مجسمه های استاد تناولی – بزرگترین هنرمند هنرهای تجسمی این مملکت – هنگام جا به جایی با جرثقیل مخصوص حمل ماشینهای اوراق جلوی چشمان استاد میفتد و ترک بر میدارد. فکر میکنم پوسته هنر در این دیار سالهاست که ترک برداشته.

من که البته هیچ نسبت حقیقی و حقوقی با هیچکدام از این هنرمندان بزرگ ندارم فکر میکنم برای یک هنرمند ، ایران یکی از بهترین مکانها برای خلق آثار هنریست. چون من اعتقاد دارم هنر بی بدیل و ماندگار در دل رنج و تنگنا شکل میگیرد. حالا تک تک شما میتوانید با این حرف من صد در صد مخالف باشید. همین که در خیابانهای تهران راه بروید از صبح تا شب سوژه برای خلق آثار هنری جلوی چشم شماست.

گاهی افسوس میخورم که چرا عکس گرفتن در این خیابانها به سادگی و بدون دردسر امکان پذیر نیست. وگرنه تا سالها میشد این سوژه ها را دید و الهام گرفت.

 

2 – بچه که بودیم خانواده ما مثل خیلی از خانواده های ایرانی درباره خواستهای کودک از والدین از قانون نانوشته ای پیروی میکرد که مضمونش این بود : ” مهم نیست که چیزی که تو میخواهی منطقی یا درست است یا نه ولی چون تو میخواهی نه !”. بعد هم اگر بچه (یعنی ما) چیزی را میخواستیم که شاید کمی هم غیر منطقی بود سیلی از دلایل منطقی و مقلات علمی و فلسفی در رد آن درخواست از طرف والدین بیان میشد !

مثلا فرض کنید من کودک ده ساله دلم میخواست یک غذای خاص در رستوران سر کوچه بخورم ! اصلا محال بود. مهم نبود که چیست و چند است. مهم این بود که چون من کودک خواسته بودم با تکیه بر این اصل فلسفی که عقل بچه نصف آدم بزرگ است ، قطعا آن درخواست رد میشد !

اما اگر مثلا من یک خواسته والدین را برآورده میکردم (مثلا شاگرد اول میشدم چون آنها خواسته بودند که شاگرد اول بشوم) جایزه ام رفتن به آن رستوران و خوردن همان غذایی بود که بارها در مذمت اون برای من دلایل فلسفی و فقهی آورده بودند.

یک مثال ساده ترش هم وقتی بود که من کلاس اول دبستان بودم. فکر کنم همینجا هم قبلا تعریف کردم. در اون سن و سال طبیعتا ما اجازه نداشتیم آلو و لواشک بخریم و بخوریم. مخصوصا از اینهایی که کنار خیابون میفروشن !

از مادرم قول گرفتم در اگه معدلم بیست بشه بهم پنج تومن (که اون موقع مثل ده هزار تومن الان بود !) جایزه بده ! زد و ما معدل بیست گرفتیم و پنج تومن رو با هر ترتیبی بود به دست آوردیم. فک میکنین چی کار کردم باهاش ! رفتم پنج تا آلو خریدم ! از این آلو کثیف ها که تو یه پلاستیک بی نام و نشون بود و باید با دندون آلو رو ازش میکشیدیم بیرون.

حالا اون آلو دو تاش کافی بود که روانه بیمارستانتون کنه ! من اما بدون اطلاع مامانم اون پنج تا آلو رو با کمک دو تا از دوستان تموم کردیم و فکر کنم تا سه روز بعدش داشتم بالا میاوردم !

حالا بماند اما انقدر این مساله برام مهم بود که الان بعد از بیست و خورده ای سال هنوز اون ماجرا با تمام جزئیاتش یادمه ! یه دلیلش اینه که هنوز هم وقتی میرسم توی یه مغازه دلم میخواد همه همه هوله هاشو بخرم. فکر میکنم اون قانون نانوشته یه لکه قهوه ای بد روی ذهن و روان من به جا گذاشته !

حالا همه اینها رو گفتم که بگم این روزها هنوز این فرمول بسیار مفید تربیتی رو در تربیت فرزندان این سرزمین زیاد میبینم و میترسم از نسلهایی که قراره مثل من عقده ای و سرخورده بار بیان.

 

3– همش سعی میکنم حسهای خوب بیاد تو ذهنم  تا بتونم فکرای خوب بکنم. اما لامصب نمیشه. انگار همه حسهای خوب از این دیار رفته. واقعا ملت با چه امید و انگیزه ای تو این مملکت زندگی میکنن ؟! ها ؟!

میشه یکی که تو ایران زتدگی میکنه همینجا بنویسه که دلش به چی اینجا خوشه ؟ سواله ها واقعا !

سومین دوره کیمو یا همون شیمی درمانی رو هم انجام دادیم. بیمارستان خودش پر از سوژه و حرفه. نمیخوام از بیمارستان و ناراحتی بنویسم. اینجا اتفاقهای خوبم میفته. یه تاتر خوب هست. چند تا فیلم خوب برای اکران تو راهه. چند تا آدم جدید دیدم که حالمو بهتر کرد. اما واقعا به نظرم هنوز دلایل کافی واسه موندن تو این مملکت وجود نداره و اینکه هنوز نمیدونم تا چند وقت باید مهمون سرزمین مادری باشم ، داره کم کم کلافم میکنه !

 

پینوشت : دلم حتی برای همه اتفاقات تکراری روزمره استرالیا تنگ شده. دلم برای همه دوستان سیدنی نشینم تنگ شده. دلم واسه ماشین گنده ام که همه بهش میگفتن کامیون تنگ شده. دلم برای برنامه های صبح رادیو ، واسه سیدنی در مه صبحگاهی ، واسه قهوه های بی پی ، واسه آبجوهای عصر جمعه واسه همه چیزهای بی مزه جزیره تنگ شده. این حسها رو که دارم فکر میکنم دیگه میتونم بگم دلم واسه خونه تنگ شده …

نگران منی …



یکی از چیزهایی که همیشه موقع های آمدن ایران آزارم میداد این بود که امکانی برای سیر دیدن دوستان قدیم پیدا نمیکردم ! دلیل اولش این بود که عده زیادیشون که کلا دیگه ایران نبودن ! اون عده ای هم که بودن در طول هفته که من کلا بیکار بودم سر کار بودن و در آخر هفته هم مهمون خونه مادرزن یا مادر شوهر. خیلی از دوستها هم که به کل یه آدم دیگه شده بودن و معاشرت باهاشون جز یاس و افسوس چیزی نصیبم نمیکرد !
از طرفی برنامه کوتاه دو هفته ای اقامت ما پر بود از دعوت های خاله و عمه های هر دو طرف برای شام و ناهار و حتی صبحانه ! کار به جایی کشیده بود که گاهی بین صبحانه و ناهار که در دو جای مختلف دعوت بودیم میرفتیم به دیدن یک دوست قدیمی به صرف چای !
این سفر اما کمی فرق میکند. نه اقامت من کوتاه است و نه اشتیاقی به دعوت یا پذیرفتن دعوت از کسی دارم. دغدغه ام متفاوت از دفعات پیش است. از یک طرف نگران حال پدر هستم و از طرفی نگران آینده مادر. پدری که با سرطان پیشرفته ای دست و پنجه نرم میکند و مادری که در روزهای عادی زندگی تحمل من و حرفهای نیشدارم را نداشت و همیشه یک مکالمه سه دقیقه ای ما به دعوا و جنجال ختم میشد . البته این عشق و محبت دو طرفه بود. یعنی این زبان تند و تیز من ارثیه مادریست ! من از آن آدمهایی نیستم که با شنیدن حرفی ناراحت شوم یا تسلیم حرف کنایه دار کسی بشوم. بارها پیش آمده جواب یک متلک یا حرف سنگین رو چنان دادم که یک رابطه چند ساله با همون یه جمله من تموم شده ! به هر حال همیشه به این توانایی خودم مینازیدم ! اما این دفعه همه حساس تر شده اند. هیچکس تحمل حرفهای قلنبه من رو نداره.

تهران من :

راه افتاده ام در این شهر شلوغ دنبال دارو. این آخرین کاری بود که فکرش را میکردم روزی بخواهم انجام بدهم وقتی از پل هاربر رد میشدم و خاطرات ده روز مسافرت دریایی ام را به سرزمین عجایب مرور میکردم !
لم داده بودم به پشتی کثیف و پاره پوره وانت عظیم الجثه ام و از سایت به خانه میراندم. هر از گاهی یک پکی میزدم به سیگار بی نام و نشان استرالیایی ام که گوشه اش یواشکی نوشته بود دانهیل و هر نخ اش میشد یک دلار ناقابل و در حالی که ترافیک بعد از ظهر سیدنی آرام از روی پل آهنی و غول پیکر هاربر عبور میکرد چشم دوخته بودم به بنای سفید و براق اپرا هاوس و مثل تمام دفعات ، مثل هر روز که از پل رد میشدم با خودم فکر میکردم “یعنی واقعا رد شدن از روی این پل برای من یک روزی یک آرزو و رویای محال بوده ؟” درست مثل یک شهروند فرانسوی ساکن پاریس که پنجره آپارتمانش رو به روی برج ایفل باز بشه تمام جذابیت های این شهر بعد از سه سال برام صرفا یک صحنه تکراریه روزمره شده بود !
حالا اما برگشته ام به شهر کودکی. کودکی ای که سالهاست ازش فرار کرده ام. همینجور که از سومین داروخانه که داروهای تک نسخه ای میدهد با حس غرور و پیروزی خارج شده ام – یعنی اینکه بعد از دو روز موفق شده ام دارو ها رو پیدا کنم – یادم می افتد این خیابانها آشناست. انگار نه انگار که چهار سال دبیرستان متر به متر این خیابان ها را گز کرده بودم ! دبیرستان البرز چیزی نیست که از یاد شاگردانش برود ! اما من انگار از یک سیاره دیگه اومده بودم ! چهره شهرم حسابی عوض شده بود. خیلی از ساختمانهای قدیمی جاشون رو به بناهای نیمه کاره یا در حال ساخت جدید داده بودن. تصمیم گرفتم مسیر فردوسی تا چهارراه ولی عصر رو پیاده برم تا شاید یاد اون روزها بهم انرژی بده. هر چی نگاه میکردم حس ام به این محیط تازه بد و بدتر میشد. رسیدم به چهارراه ولی عصر بدون اینکه چشمم به مدرسه افتاده باشد. باور کردنش سخته اما مدرسه ام رو پیدا نکرده بودم ! یعنی همه چیز انقدر عوض شده بود یا من یه آدم دیگه شده بودم ؟!
داخل یه زیر گذر جدید و عجیب پیچیدم که بیشتر به زیرگذر های شهرهای مدرن شبیه بود تا یک تکه از شهر تهران ! تهران همین جوریست دیگر ! تکه هایی از یک پازل در هم بر هم که هیچ چیزش به هیچ چیزش جور نیست !
ابولفضل یا امامزاده بیژن … مساله اینست :.

ایام محرمه و هر جا بری با پارچه های سیاه و ابزار و ادوات عزاداری مواجه میشی. توی زیر گذر ولیعصر یک مسیر میرود به سمت ایستگاه مترو. همان جایی که من میخواهم بروم. میپیچم توی دالان های مترو که بدجوری سعی میکند شبیه متروهای مدرن شهرهای بزرگ و مهم دنیا باشد ! با دیوارهایی که با هنرهای تجسمی معاصر و منطبق بر ارزشهای انقلابی-اسلامی آراسته شده. چشمم میخوره به یک تابلو که رویش سخنان گهربار بزرگان نقش بسته. یک جمله از امام حسین توجهم رو جلب میکنه. مفهومش اینه که : شایسته است که مومن از خانه خارج نشود مگر اینکه هر کسی را که خارج از خانه در اطراف میبیند بالاتر ازخودش بداند ! تنها جمله ای که به ذهنم میرسه اینه : وات د فاک ! تازه به عمق تفاوت مردم این شهر با بقیه شهرهای مدرن دنیا پی میبرم. تفاوتی که تا اعماق استخون نفوذ کرده و حالا حالا ها راهی برای رهایی ازش وجود نداره ! نمیدونم شاید تکیه اون کلام بر خضوع و خشوع مومن و این چرندیات باشه یا شاید مترجم چپ و چوله ترجمه کرده یا چشم من بد دیده اما مطمئن ام اگه با این تصور توی شهری مثل سیدنی بخواین کار پیدا کنین دکترای فیزیک از آکسفورد هم که باشین سر از مک دونالد در میارین !

پرتقال بزرگ یا پرتقال کوچک  :

از زمانی که من رفته ام آن سوی دنیا خیلی چیزها در این شهر تغییر کرده. خیلی چیزها. یکی از مثالهای بامزه از این تغییرات اینه که من یادمه یه زمانی توی میدون تره بار همه دنبال میوه های درشت بودن و وقتی طرف پرتقال های ریز و درهم رو میکرد توی کیسه پلاستیکی زنها یواشکی ریزها رو جدا میکردن و میریختن سر جای اولش و انقدر این عمل رو تکرار میکردن که یه کیسه پر از میوه های درشت نصیبشون میشد ! اما این بار همه انگار دنبال میوه ریز هستن ! پیرزنی با التماس به مردک غرفه دار میگه که پرتقالهای ریز رو بریزه و از این شاکیه که پرتقال درشتها توی کیسه اش جا خوش کردن ! من یه کم تعجب میکنم اما با مقایسه این اتفاق با بقیه اتفاقات روزمره فکر میکنم مشکل از منه نه بقیه !

یک تغییرعمده و اتفاق جدید در تهران رشد قارچ گونه مراکز خرید با استایل غربی (شاپینگ سنتر-مال) هست. روزی که میرفتم فقط تازه هایپر استار سر از تخم در آورده بود و برای خرید یک آدامس هم توش باید یک ساعت و نیم صف میکشیدی ! همون موقع فکر کردم با این استقبال بی نظیر چرا برادران قاچاقچی آقای احمدی نژاد که روی همه چی این مملکت چمبره زده اند به فکر احداث بیشتر این مراکز نیستن ؟ انگار برادرا صدامو شنیدن ! چون این دفعه کلی مال جدید و بزرگ تو این شهر ساخته شده ! خوب خانوما آقایون دیگه نگران چی هستین ؟ اینم از این ! حالا یه اسیدی هم بعضی وقتها میپاشن ! حالا برین خدا رو شکر کنین هر روز نمیپاشن ! اصلا تعداد این اسید پاشا رو زیاد کنن ما سریع اسیدمون رو پاشیده بشیم انقدر استرس آینده نکشیم !

محاله بمونی محاله بتونم :

مرتضی پاشایی امروز مرد. دارفانی را وداع گفت. هر چه اسمش را میگذاری معنایش این است که دیگر آهنگی از این گلو شنیده نخواهد شد. شنیدن این خبر ، آن هم در این شرایطی که من هستم برایم از هر چیز بدتر بود. هنرش را دوست داشتم. یاد روزهای اول حضورم در یک پروژه نظامی در جنوب سیدنی افتادم. حدود یک سال و نیم پیش بود. تمام روز را در یک پادگان درندشت و در حال ساخت تنها کار میکردم و موسیقی زیبایش در گوشم زمزمه میکرد. حالا دیگر او رفته است. آن هم در روزهایی که من انقدر نزدیک به این درد و بیماری هستم. چند روز پیش ب ب سی خبری میداد در مورد دختری که در آمریکا تصمیم به مرگ خود خواسته گرفته ! چرا ؟ به خاطر ابتلا به نوعی بیماری سرطان که پزشکان غیر قابل بهبود تشخیص اش دادند. کانال رو عوض میکنم. این روزها چقدر زیاد شده این لعنتیه آدم کش ! خسته شدم از بس کانال تلویزیون رو به بهانه های الکی و با یک خنده مصنوعی عوض کردم تا پدر متوجه دلیلم از این کار نشود.
قرار بود مدتی اینجا خبرهای بد بنویسم اما نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم مثل همیشه حرفهای مختلف و دیده هایم را بنویسم و سعی کنم مثبت ببینم و مثبت فکر کنم. سعی میکنم تا وقتی ایران هستم که ممکن است چندین ماه طول بکشد برگردم به همان بحثهای چالشی گذشته ! احساس میکنم دور بودن از این همه استرس روزمره من رو تبدیل به آدمی قصه گو کرده بود که دیگر حوصله فکر کردن نداشت. حالا میخواهم دوباره برگردم به همان حرفهای گذشته.

سعی میکنم خبرهای بد ننویسم. از فاصله نوشتن این جملات تا انتشارشان هنرمند تاتر عزیزی هم به همان دلیل نکبت از دنیا رفت.

تصمیم داشتم دیگر خبر بد ننویسم ! اما مگر میگذاری …

این چند جمله رو هم هفته پیش شب در بیمارستان نوشتم. تقدیم به مرتضی پاشایی و صدای مخملینش و مجید بهرامی و همه آنها که به ناحق می روند …

 

 

نشسته ای بر تخت بلند بالای خود

و نگاه میکنی به تقلای ما آدمیان برای حیات
و یکی یکی جانشان را میگیری و از فشار دادنشان زیر انگشتان زمختت قهقهه میزنی.
من یکی گریخته ام اما ،
همان که بودن و نبودن ات را به شوخی گرفته است ،
لحظه به لحظه انکارت میکنم و لحظه به لحظه بیشتر می آشوبی ،
هر بار صدایم کردی برای سیلی زدن و هر بار صورتم را پس کشیدم و پوزخند زدم
تو به فرمانبرداران بی تقلایت دلخوشی و من به تقلای نافرمانی ام.
همین حالا هم داری تلاش میکنی فکرهایم را منحرف کنی که بیشتر از این رسوایت نکنم ،
با آن شیاطین بالدار سفیدپوش مزخرفت که روی شانه چپ و راستم جا خوش کرده اند ،
گاهی فکر میکنم ،
شاید بهتر بود
از روز اول ،
به جای بازیهای بیفکرانه سجده و سیب
با عموزاده شاخدار و آتشین ام ، که به جای فرمانبرداری از تکبر بی دلیلت ،
با انگشت میانه همراهی ات کرد ،
همصدا میشدم و به این سطلنت احمقانه هزاران ساله ات پایان میدادم ،
اگر باز هم از این همه کفر گویی ام به خشم آمدی ،
در سرت فرو کن ،
در سرزمینی که خلایق صدها سال است به انتظار معجزه ای برای نجات نشسته اند
و در همان حالی که هنوز برای باران دست به آسمان دارند ، برای کشتن یکدیگر از تو اجازه کتبی می گیرند ،
ایمان به تو از جنس ایمان به گوساله سامری ست.

 

انتظار


 

1 -در انتظار گودو

انتظار همیشه چیز مزخرفی است. حتی از نوع خوبش. مثلا وقتی منتظری که اتفاق خوبی بیفتد ، باز هم این انتظار مزخرف است.

حتی پنجشنبه شب ها (و برای ما در غربت جمعه شبها) با اینکه توام با یک حس انتظار است قسمت شیرینش خود آن شب است نه انتظار فردایش را کشیدن.

یکی از بدترین انواع انواع انتظار ، انتظار سفر است. مثلا وقتی در اتوبوس یا قطار نشسته ای و منتظری تا به مقصد برسی. باید به این عقربه ها التماس کنی که جلو بروند. در بیزنس کلاس پیشرفته ترین هواپیمای جهان هم که نشسته باشی اگر قرار باشد 20 ساعت برای بازگشتن به سرزمین کودکی هایت سفر کنی این انتظار آدم را می کشد. گاهی اوقات این انتظار به سبب همراهی شخصی شیرین می شود.

مثلا وقتی با میم آشنا شدم و هر بار که از دانشگاه به تهران میرفتیم متهورانه با هزار دوز و کلک خودم را در اتوبوس کنارش میچپاندم ، این انتظار رسیدن به مقصد دیگر رنگ و شکلی دیگر به خودش میگرفت ! اصلا دوست نداشتم به مقصد برسیم. دوست داشتم اتوبوس شب و روز برود و برود و برود ! اصلا وقتی عاشق هستی انتظار معنای دیگری پیدا میکند.

بعضی از انتظارها هست در زندگی که آدم برای راحت کردن خودش تن به آنها می دهد. مثلا انتظار پدر و مادری برای بزرگ شدن فرزندشان. انتظار تمام شدن روزهای آخر ماه برای گرفتن حقوق. انتظار تمام شدن روزهای بیماری و رسیدن به بهبودی کامل. مثالهای زیادی می شود زد که همه آنها در یک نکته مشترک هستند و میشود همه آنها را در یک جمله خلاصه کرد. انتظار برای بهتر شدن شرایط موجود. اما گاهی اوقات این انتظارات برای بهتر شدن شرایط برای خودمان به قیمت بدتر شدن شرایط برای دیگران تمام میشود. مثلا شما وقتی میخواهید یک ماشین بخرید آرزو دارید یا انتظار میکشید که فروشنده در شرایط اضطراری باشد و احتیاج مبرم به پول داشته باشد تا شما بتوانید با قیمت کمتری این ماشین را بخرید و اصلا برایتان مهم نیست که طرف فروشنده تحت چه شرایطی مجبور به فروش دارایی خود شده. من به شخصه موردی سراغ ندارم که طرف هر چقدر هم که آدم خوبی بوده ، بعد از توافق بر سر یک قیمت پایین با فروشنده نگون بخت ، بعد از فهمیدن شرایط اضطراری فروشنده داوطلبانه قیمت خرید را بالاتر برده باشد !

2 – آنچه گذشت

تابستان 2011 به وقت نیمکره شمالی برای من یادآور چنین روزهایی بود. ویزای استرالیای ما در دستانمان بود و چمدانها بسته. تازه از سفر دو ساله به هندوستان با همه سختیها و شیرینی هاش برگشته بودم و چشم به آغاز یک راه جدید بودم. تغییری که سرنوشتم را قرار بود عوض کند. بلیطها را خریده بودیم و تقریبا تا سه هفته بعد قرار بود که به سوی سرنوشت پرواز کنیم.

حال پدر لیلا که سالها با یک بیماری عجیب (که این روزها به یمن چالش سطل آب یخ دیگر چندان ناشناخته نیست) در نبرد بود ناگهان رو به وخامت گذاشت. نفسهایش به شماره افتاده بود و دیگر بدون کمک دیگران هیچ فعالیت حیاتی برایش ممکن نبود. حتی تنفس ، بلع ، دفع و هیچ عمل اولیه حیاتی بدون کمک و کنترل ابزارهای مخصوص و افراد اطرافش مقدور نبود.

شبانه با آمبولانس به بیمارستان رفتیم و در بخش مراقبتهای ویژه ساعاتی سخت را سپری کردیم. دکتر ما را به کناری کشید و گفت نگران نباشید. اگر کارهایی که میگویم بکنید و دستگاههایی که مورد نیاز ست را در منزل تهیه کنید من ضمانت میکنم تا شش ماه دیگر پدر زنده میماند. نگاهی به لیلا کردم و به کناری کشیدمش. گفتم بلیطها را باید کنسل کنیم تا شرایط پدر مشخص تر شود و البته او در شرایطی نبود که این پیشنهاد را قبول یا رد کند.

از آن روز زندگی ما شکل دیگری پیدا کرد.پس از چند روز در بیمارستان و شب بیداری های آنجا ، خانه تبدیل به یک اتاق سی سی یو شد و ما نفرات یک تیم پرستاری شبانه روز ، در کمین لحظه ای و ثانیه ای که چیزی به درستی کار نکند یا نبضی که مرتب نزند یا سطح اکسیژنی که در خون کم شده باشد یا میزان پتاسیم یا سدیمی که در خون به حد کفایت نباشد.

نوبتی شبها ها کشیک بودیم و صبحها در حال تدارکات غذایی و دارویی شب. نمیدانستم این وضعیت چقدر طول خواهد کشید. از طرفی پریشان خاطر زجر کشیدن یکی از عزیزانم جلوی چشمانم بودم و از طرفی نگران آینده ای که سالها برایش نقشه کشیده بودم. عصرها به بهانه حمام ساعتها زیر دوش بی صدا زار میزدم. هم برای غم از دست دادن یک عزیز بی نظیر که قرار بود تا شش ماه این دنیا را ترک کند و هم بابت استیصال از تغییر شرایط موجود حداقل به سمتی که تحقق بخش قسمتی از آرزوها و نقشه هایم برای زندگی باشد.

شرایط خیلی سختی بود. “خیلی” صفت خیلی کمی برای وصف آن دوران است. بر خلاف تمام انتظارها اما شرایط پدر نه چندان بهتر شد و نه بدتر. شش ما گذشت و شرایط تغییر محسوسی نکرد. کم کم خانواده به شرایط موجود عادت کردند و سختی های روزهای اول به رویه ای معمول تبدیل شد و زمانی که ما احساس کردیم افراد حاضر در منزل توانایی اداره امور را به این شکل دارند و نبودن ما ضربه محسوسی به شرایط موجود نمیزند و البته به اصرار خود پدر و بقیه اعضای خانواده بعد از هشت ماه از آن شب به سمت سرزمین رویاها پرواز کردیم.

آن بیمارستان خانگی سه سال و اندکی پس از آن شب همچنان برپا بود . پدر همسرم چند ماه پیش بعد از ده سال مبارزه پر تلاش با بیماری “ای ال اس” بدرود حیات گفت. وقتی به عقب برمیگردم و به آن شرایط فکر میکنم میفهمم لحظه هایی در آن هشت ماه بوده که فکر کردم اگر پدر یکی از آن شبهایی که تا صبح کنارش بیدار بودیم تمام میکرد مسیر زندگی خیلی از ما تغییر میکرد. حداقل دغدغه این استیصال و ناتوانی در تصمیم گیری برای آینده تمام میشد. اما علیرغم زجری که پدر از این گونه زیستن میبرد هرگز نتوانستم درونم را لحظه ای به نبودنش در ازای روشن تر شدن مسیر آینده زندگی ام راضی کنم.

هرچند ما رفیق نیمه راه شدیم و نماندیم که سه سال بعدش در لحظه سفرش در کنارش باشیم اما من به شخصه تا لحظه آخر سعی کردم به اتفاقات بعد از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد فکر نکنم و امیدوار ماندم.

3 – مادربزرگی که فراموشمان کرد قبل از آن که فراموشش کنیم

این سالهایی که از ایران دور بودم مادربزرگ و پدربزرگ مادری هر دو بدرود حیات گفتند و ما تا ماهها بعدترش فرصت دیدن حتی خاکشان را پیدا نکردیم. حالا این ماجرای خاک و قبرستان و احترام بیش از حد ما به رفتگان حتی بیشتر از احتراممان به نرفتگان خود جای انتقاد و بررسی دارد اما واقعیت جامعه ما همین است که هست.

اما خیلی قبل تر از اینها وقتی دانشجو بودم ، یک شب خواب بدی دیدم و فردایش به مادرم تلفن زدم و پرسیدم همه چیز مرتبه یا نه ؟ از اونجا که من وسط امتحانات پایان ترم بودم اونها به من اطمینان دادند که نه اتفاقی نیفتاده.

وقتی امتحانات تمام شد و من با خوشحالی به تهران برگشتم ، پدرم با سر و صورتی عذادار در ترمینال آمده بود دنبالم. پرسیدم که جریان چیست و گفت چه خوابی دیده بودی ؟ و زد زیر گریه … پدربزرگم که همیشه عاشقش بودم و در نگاه کودکی هایم خردمند ترین و پیرترین موجود دنیا بود از دنیا رفته بود. اما این فقط یک سمت ماجرا بود. چند ماه که از آن اتفاق گذشت متوجه شدیم مادربزرگم کم کم دچار بیماری آلزایمر شده که برای افرادی که عزیزی از دست میدهند در این سن و سال مساله شایعیست.

در ابتدا نمیدانستیم که عمق فاجعه تا کجا رقم خواهد خورد. اما به جرات میگویم رنج آورتر از دیدن انسانی که حتی اصول اولیه زندگی را فراموش میکند صحنه ای نیست. بعد از مدتی مادربزرگ حتی نمیدانست کجاست ، نمیدانست ما کی هستیم ، نمیدانست چطور بنشیند ، چطور لباس بپوشد ، چطور در را باز کند و تبدیل شده بود به یک بچه یک ماهه با قامت یک پیرزن . نگهداری از افراد در این شرایط بسیار مشکل و پیچیده است.

به هر حال هر چه بود پدر و مادر من هر دو شاغل و گرفتار بودند و نمیتوانستند از عهده نگهداری مادربزرگ بر بیایند یا حداقل اینطور فکر میکردند . بقیه عموها و عمه ها یک به یک از نگهداری مادربزرگ شانه خالی میکردند و هر روز تلفنی و حضوری غرغر و ابراز نارضایتی میکردند.

مساله مادربزرگ تبدیل به یک بحران خانوادگی شده بود و من حس میکردم که افراد چیزی در ذهنشان است که جرات بیان کردنش را ندارند. آنها که دورتر بودند مثل عروسها و داماد ها وقتی دور هم جمع میشدند حرفشان این بود که بیچاره پیرزن اگر فوت کند برای خودش هم بهتر است ! این “هم” معنی بدی میداد که من ترجیح میدادم اصلا راجع بهش فکر نکنم.

مادربزرگ نهایتا چند ماه بعد در منزل یکی از عمه ها به رحمت خدا رفت تا جمیع فامیل نفس راحتی بکشند و برای شرکت در مراسم تدفین سراسیمه خودشان را برسانند و بر سر و سینه کوبان نهایت ناراحتی خود را از این حادثه اعلام کنند. شاید هم میتوانستند با دسته گلی بزرگ کمی از حس عذاب وجدان خود را تسکین دهند.

 

ادامه دارد …

بر میگردم …


 

نشسته ام داخل هواپیمای غول پیکر ایرباس 380 که چند هفته پیش صغیر و کبیر را در ایران ذوق مرگ کرده بود از نشستنش بر باند فرودگاه امام ! هر وقت اسم فرودگاه امام خمینی می آید یاد اعلام خلبان ترکیش ایرلاین میفتم وقتی سالها پیش از قزاقستان بر میگشتم در بلند گو اعلام کرد تا لحظاتی دیگر در فرودگاه امام حسین فرود می آییم و من مونده بودم که نکنه پرواز رو اشتباه سوار شدم و این پرواز کربلا باشه ! سوال اولی که ایجاد میشه اینه که من تازه سه ماه پیش ایران بودم. تازه پنج ماه قبل از اون هم ایران بودم. یعنی قانونا این سومین باریه که این مسیر در کوتاهترین حالت ممکن بیست ساعته رو دارم پروازمیکنم.

خوب دفعه اول که ژانویه 2014 بود به رسم هر ساله رفتیم برای دیدن خانواده و اینکه یادمون نره از کجا به کجا رفتیم. همیشه داستان همینه. وقتی که اونجایی دوست داری بر گردی ایران (حتی برای بازه زمانی کوتاه) اما وقتی یک هفته از اقامتت در مملکت عزیز اسلامیمون گذشت دلت میخواد با هر وسیله ای خودتو برسونی به جایی که دیگه برات طعم خونه داره.

دیگه پل آهنیش و ساختمون سفید و با شکوه اپرا هاوسش برات غریبه و وهم آور نیست. چیزیه که هر روز از کنارش رد میشی و برات حکم میدون آزادی پیدا میکنه. کوچه به کوچه اش رو میشناسی. آدماش رو چه مهربون و چه بی عاطفه به خاطر میاری. دوست داری زودتر برگردی.

دفعه دوم اما متاسفانه یه اتفاق بد ، شبونه ما رو کشوند ایران. ظهر بهمون خبر دادن که پدر همسرم بعد از یک دوره بیماری سخت و طولانی در گذشته و با وجود همه اون سالهای رنج و محنتی که این پدر عزیز تحمل کرده و بود هیچوقت امیدشو به زندگی از دست نداده بود. رفتن اون برای ما و زندگی ما با رفتن خیلی چیزها همراه بود و اتفاقات مسلسل وار بعد از اون حادثه تجربیات عجیب و سختی بود که به قول دوست همیشه و هنوزم فقط با بزرگ شدن – یا به عبارتی برای ما پیر شدن – قابل هضم و باور کردنیه. وقتی بچه ای ، یه اتفاق مثل جدایی والدیت یا از دست دادن پدر یا مادر به مثابه یک فاجعه است. به قول این غربی ها لایف چنجر.

اما وقتی برزگ میشی خبرها و حادثه ها کم کم از راه میرسند. تجربه های جدیدی پیدا میکنی که تو عمرت حتی فکرش رو هم نمیکردی. یهو میبینی با یه تماس تلفنی پدر و بزرگ و مادر بزرگت رفتن. رفتن و همه خاطرات کودکیتو با خودشون بردن زیر خروارها خاک.شنیدم که از اون خونه پر رمز و راز کودکی های ، بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ یه خرابه مونده که دزدها حتی به در و پنجره هاش هم رحم نکردن ! بعد هم کم کم خبر مریضی و حادثه پیر شدن پدر مادر خودته.

کسایی که یه زمانی همه حیات و ممات خودت و همه عواطف و احساسات و هر آنچه که امروز بهش افتخار میکنی یا حتی ازش متنفری مدیون و وابسته اونا بوده. پدر لیلا که رفت ، کمرم شکست. احساس میکردم ته یک چاهی افتادم که بالاش هیچ نوری دیده نمیشه. انگار اون بالا شب شده. چند هفته گذشت و هر کس به زندگی خودش مشغول شد. این قانون زندگیه. قانون زندگی رو از هر طرف بنویسی متوقف نمیشه. آدمها میان و میرن و هیچ برنامه تضمین شده ای هم واسش وجود نداره.

چند هفته پیش تازه از یک سفر ده روزه به کوئینزلند برگشته بودیم پر از تجربه های عجیب و جدید. میخواستم بعد از چند روز از تجربه های شخصی خودم از اون سفر بنویسم که یه تماس تلفنی تمام زندگی روزمزه ام رو مختل کرد.

مادرم از ایران زنگ زد. صداش میلرزید و خسته بود. میگفت که پدر مریض شده. گفتم چرا ناراحتی مادر من. مریضی خوب میشه. این همه دکتر و بیمارستان خوب تو اون مملکت هست. صداش بغض داشت. میگفت چیزی که همیشه ازش میترسیده داره به سر پدر میاد. داره درگیر یه سرطان پیچیده میشه. و خیلی اتفاقهای بد دیگه که حتی نمیخوام راجع بهش بنویسم و بهش فکر کنم. فقط میدونم روزهای سختی درپیشه.

تصمیم گرفتم برگردم. تمام لحظه های خوب چند هفته گذشته سیاه و سفید شدن و فقط یه فکر تو ذهنم بود. باید رفت و تلاش کرد و مبارزه کزد و امید داشت.

نامه استعفا رو گذاشتم رو میز رییس. کشیدم بیرون دفتر و گفت چی شده ؟ گفتم میدونم این همه اتفاق توی چند ماه عجیب به نظر میرسه اما بابام مریض شده و باید برگردم پیشش و کمکش کنم.زد رو شونه ام و گفت من پدرم رو سال پیش بر اثر سرطان از دست دادم . وقتی رفت دستاش تو دستم بود. هر لحظه که خواستی برو. حتی لازم نیست چیزی بگی. فقط یه مسیج بده که دارم امشب میرم. هر وقت هم خواستی برگردی بعد از چند هفته ، چند ماه چند سال ، اصلا حتی اگه نخواستی هیچوقت برگردی فقط یه ای میل بزن. من تا وقتی که خودت نگی جزو کارمندا نگهت میدارم.

حالا چهارده ساعته که توی این پرنده غول پیکر آهنی نشستم. تا نیم ساعت دیگه میشینه زمین. داریم میرسیم دبی و بعد از دو ساعت معطلی میریم به سمت تهران.

شهر بچه گیها. خونه سابق. میدونم روزهای سختی در پیشه. قبلنا اگه کسی از این تجربیات بیماری و سختی و گرفتاری مینوشت دوست نداشتم بخونم. حس غم بهم دست میداد. اما این بار در طی این مسیر میخوام تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بزارم. میدونم منتظر شنیدن اتفاقات استرالیا هستین اما اینجا تا مدتی نا معلوم از خاطرات راهی که شروع کردم پر خواهد شد. البته با طعم گس استرالیایی. توی این مدت بیشتر مینویسم. . به زودی برمیگردم امیدوارم با خبرهای بهتر.

چرا نیستیم ؟ یا گفتاری در چرایی نبودن !


یکی نیست که بگه چرا حرفی میزنی که نمیتونی بهش عمل کنی ؟

قبل از اینکه برم سر اصل موضوع اعتراف میکنم که قرار بود راجع به دغدغه های بلاگی حرف بزنیم. اینکه چرا همه دوستان نویسنده وقتی به این ور آب میرسند که قبلا اون ور آب محسوب میشد ، دست و دلشان به نوشتم نمیرود.

چند روز پیش همین بحث رو  با دامون مطرح کردیم. قرار یک سلسله مباحثات علمی-عملی داریم که امیدوارم نتیجه اش به نفع همه ما جامعه مهاجر ایرانی ساکن این مملکت باشه.

یکی از ویژگیهای ممتاز ایرانی جماعت توانایی تطبیق با محیط جدیده. یعنی طرف دو روز نیست پاشو از مملکت گذاشته بیرون کلمه های فارسی یادش نمیاد ! یا مثلا لهجه اش عوض شده. خودم بدتر از همه هستما ! قصدم مسخره کردن نیست. این یه واقعیته. دلیل اصلی موفقیت بخش زیادی از مهاجران ایرانی در همه جای دنیا هم همین توانایی انطباق بر فرهنگ جامعه میزبان بوده. من نمیدونم اینم از ویژکیهای خون آریاییه یا آب و هوا توی ما استعداد در تغییر رنگ رو ایجاد کرده. به هر حال این مساله باعث میشه که نه تنها یک کلونی قوی حول هویت ایرانی در هیچ جای دنیا شکل نگیره ، بلکه تا کسی میاد حرف از این میزنه که مثلا چرا ایرانی ها از هم حمایت نمی کنن یا مثلا چرا یک کامیونیتی (فارسیش چیه :)) ایرانی قوی وجود نداره همه همون آدمهای ذوب شده در ولایت کشور میزبان میان تو صورتش که هوووی ! تو اگه میخواستی با ایرانی ها بگردی و از ایرانی ها حمایت کنی چرا پا شدی اومدی اینجا ؟ خود استرالیایی ها هم به عنوان یک جامعه میزبان دل خوشی از این شکل گرفتن جزیره های انسانی حول محور نژاد یا پیشینه ملیتی ندارند. البته دلایل اونها برای این نارضایتی قابل توجیه تره ! چون اکثر موارد غیر قابل کنترل و حتی پیشگیری جرم و جنایت داخل همین هسته های ملیتی – نژادی شکل میگیره. طوری که اکثر خلافکارهای اینجا مرکزشون یا توی محله ویتنامی هاست یا توی کوچه پس کوچه های لبنانی نشین.

همین پریروز بود که پلیس فتای(!) استرالیا در یک حمله هماهنگ در سه شهر مختلف پونزده نفر از افراد مشکوک به همکاری با گروه تروریستی داعش (دا) یا به قول بی بی سی پیکارجویان داعش ، رو دستگیر کرد. البته فرداش نه نفرشون رو آزاد کرد. از اونجا که مخوف ترین جنایتکار استرالیایی حاضر در سوریه قبلا تو همین سیدنی خودمون سکیوریتی یک کلاب شبانه بوده دیگه خدا میدونه که شاگرداش که میخواستن به دستور اون از راه دور اینجا عملیات تروریستی انجام بدن چه موجوداتی بودن. احتمالا قرار بوده به خودشون آبجوی “وی بی” ببندن و وسط میدون “مارتین پلیس” سر پا جیش کنن. آخه استرالیایی رو چه به کار تروریستی ! من که نمییفهمم ! باربیکیوتو درست کن شما بابا جون.

(چهره منحوس برادر بریالی – آقای سکیوریتی نایت کلاب –  در حال ارشاد و دعوت از هموطنان استرالیا برای شرکت در جهاد)

بله میفرمودم ! یکی از مهمترین دلایلی که دوستان بعد از ورود به این سرزمین مقصد کم کم فعالیتهاشون در فضای مجازی / حقیقی ایرانی (یا حتی با رنگ و بوی ایرانی) کمتر میشه همین ذوب شدن در واقعیتهای دنیای مقصده. دغدغه های آدمها عوض میشه. دیگه اونی که تا دیروز بزرگترین دستاورد زندگیش گرفتن گواهینامه استرالیایی بود (خودم)  و با افتخار در موردش مطلب مینوشت با چیزهای جدیدی مواجه میشه ! کم کم ارتباطش با آدمهای این جامعه بیشتر از لبخندها و “گود مورنینگ”های صبحگاهی میشه. کم کم میفهمه که آدمهای همه جای دنیا بدبختیهای مشترکی دارن. میفهمه که دروغ و ریا ، حسادت و خیانت میراث نکبت بشریه. ربطی  به جایی که زندگی میکنه نداره. شاید چون در سرزمینی مثل استرالیا که منابعش وسیعتره و جمعیت کمتر این توزیع کینه و کج خلقی با سخاوت کمتری صورت بگیره اما هیچ جامعه آرمانی یا ایده آلی وجود نداره.

حالا در این میانه چاره چیست ؟ اینکه خودمان را در کوچه علی چپ گم و گور کنیم و منکر ریشه و نسب خودمان شویم یا در پی ایجاد این هسته های نژاد محور در کشوری باشیم که تبعیض نژادی در آن در زمره بزرگترین جرمهاست و اثبات آن منجر به لغو شهروندی افراد میگردد ؟

 راه حلی که من انتخاب کردم به نظرم منطقی ترین کار ممکن در این میان است. اینکه با وجود انطباق بر فرهنگ میزبان با تکیه به هویت مشترک ایرانی (و حتی اسلامی !) کاراکتر مشخصی از خودمان بسازیم با هویتی بر پایه پیشینه واقعی  اما کارکردی منطبق بر نیازهای روزمره. من به گونه ای رفتار نمیکنم که کسی فکر نکند ایرانی هستم. اما تکیه ای هم بر آن نمیکنم. در عین حال اصراری بر استرالیایی بودن هم ندارم. با لبنانی ها عربی گپ میزنم و برخواسته از یک جامعه شیعه ام. با افغانی ها برادر و همزبان.با هندی ها دارای اشتراکات فراوان فرهنگی و زبانی که دو سال از بهترین سالهای عمرم را در کشورشان سپری کردم و با استرالیایی ها ناخدا باور و ایرانیی هستم که با ترک و عرب و هندی فرق دارد و در عین حال از یک جامعه تحصیکرده و با فرهنگ می آید که تنها جزیره  نجات در خاورمیانه شعله ور افراط گراییست ! حالا شما اسم  این را بگذارید دورویی یا نان به نرخ روز خوردن. من اسمش را میگذارم تکیه بر مشترکات !

کلام آخر اینکه : اگر قرار است من در این زندگی جدید اثری خلق کنم یا کاری تاثیر گذار انجام بدهم این کار بدون هویت ایرانی من ماندگار نخواهد شد.

شب خوش.

حرفهایی که نزدیم تا بهار شد.


 1- بهار آمد.

 امروز رسما آخرین روز زمستون بود. یهو نمیدونم چرا یاد چندین سال پیش افتادم. زمستان 86 شاید. زمستانی که خیلی برف آمد و همه راهها بسته شد. من تازه از زمستان  قزاقستان آمده بودم و عزمم را جزم کرده بودم که سال بعد زبان روسی صحبت کنم. آن سالها زمستان ما به کارگاههای ایران میامدیم و بهار باز برمیگشتیم قزاقستان. داشتم صرف افعال را تمرین میکردم که واقعا هم یکی از سختترین قسمتهای زبان روسی ست. رسیدم به فعل “ناستوپیل” به معنی فرا رسیدن. خواستم یک جمله بسازم. یه کم فکر کردم. بیرون پنجره کارگاه برف شدیدی میبارید و تقریبا نیم متری هم برف جاده ساوه- بویین زهرا را پوشانده بود. بی مقدمه گفتم :

 یعنی بهار فرا رسید ! خودم هم خنده ام گرفت.عصر آن روز یک از کارگر در جاده بر ا ثر سرما مرد.наступила весна

2- سن که رسید به پنجاه  …

چند ماهی ننوشتم تا بهار شد. زمستان استرالیا خیلی دلگیره. دلگیر و مرطوب. مخصوصا امسال که شورش را در آورده بود. حالا همه اینها به کنار این امتحان ما هم برای خودش داستانی شده بود. همه میگفتند دو امتحان در یکسال خیلی سنگین است. اما من کار خودم رو کردم و اسمم رو برای امتحان دوم هم نوشتم. برای همین دو ماه آزگار درگیر انجام پروژه ها و درس خوندن بودم و شرمنده همه دوستان و اطرافیان هم شدیم از اینکه نمیتونستیم روی زندگی واقعیمون وقت بذاریم. با همه سختیها و گرفتاری ها امتحان با موفقیت به خیر گذشت. حالا من فقط سه امتحان دیگه تا رسیدن به اوج نقطه حرفه ایم تو استرالیا فاصله دارم. هر چند قصد ندارم امسال برای امتحان دیگه ای ثبت نام کنم اما گاهی  فکر میکنم که خوب مثلا حالا همه این امتحانا رو هم دادی همشونم قبول شدی ! که چی ؟ آخرش که چی ؟ میخوای رو پیشونیت بنویسی تو خیابون راه بری ؟ میخوای حقوقت بیشتر بشه که چی بشه ؟ مثلا شرکت خودت رو هم تاسیس کردی ؟ بالفرض وضعتم خوب شد. کلی آدم استخدام کردی و کار و بارت گرفت. آخرش چی ؟ با چقدر پول و شهرت و قدرت میتونی که یه ثانیه از این لحظه هایی که رفتن و دارن میرن رو برگردونی ؟ اینجاست که آدم میفهمه داره پیر میشه.

3 – چشم در برابر چشم  ، دندان در برابر دندان

 این روزها خبر خوب کم میشنوی. یا شاید هم چون من به دنبال خبر خوب نیستم این خبرها را نمیبینم. وگرنه میشود با خبر آمدن مایلی سایروس به فستیوال آی هارت رادیو به سیدنی هم خوشحال بود یا با خبر عروسی آنجلینا جولی و براد پیت بعد از سالها کش و قوس و شش بچه قد و نیم قد لبخندی از رضایت زد !

اما چشمانم را روی این یکی نمیتوانم ببندم. خبر پیدا شدن کودکی سرگردان در بیایانهای عراق در حالی که هفته ها بی آب و غذا در آقتاب سوزان بی پناه سرگردان بوده ، اول اشک شوقی به جشمانم آورد. گفتند قرنیه چشمانش بر اثر آفتاب صحرا خشک شده و برای همیشه بینایی اش را از دست داده. پدر و مادرش ظاهرا از ایزدیهای کرد تبار عراق بوده اند که در هنگام فرار یا مرگ کودک را گم کرده اند. کودک اصلا حرف نمیزد. حدس و گمان ها درباره آنجه به سرش آمده شروع شد. هر چه که بود بسیار دردناک و فراتر از تحمل یک کودک بود. چقدر زشتی میتواند چشمان یک کودک را از دیدن دنیای آینده سیر کند. تا اینکه چند روز خبر آوردند کودک بر اثر شدت آسیب اندامهای داخلی در بیماستان جان داده. پدر کودک چند ساعت بعد از فوتش پیدا شد. به خبرگزاری ها گفته بود در هنگام فرار آگاهانه کودک را در بیابان رها کرده اند. غمگینم  که نیستی کودک

گمنام شنگال. اما نمیدانم  درد زیستن  در دنیایی که پدر و مادرت هم در آن رهایت کردند سختتر است یا مردن در بیابانی که زاییده تفکر سیاه همنوعان سیاه پوش و سیاه دلمان است …

4 – شعله های خواب

شبها زود میخوابم. ساعت ده دیگه کاملا خوابم. چند وقتیه خوابهای عجیب میبینم. معمولا ساعت دوازده هر شب با یه کابوس عجیب از خواب میپرم. صبح ها که دارم به سمت سایت رانندگی میکنم هر روز صحنه های خواب دیشب رو مرور میکنم. مرور کابوس لطف چندانی نداره. اما انگار این کابوسها یه جورایی واقعیه. انقدر جزئیات داره و انقدر روم تاثیر میذاره که فکر میکنم واقعا تو اون صحنه بودم. زندگیم رو به هم ریخته. نمیتونم از شرش خلاص شم.

چند شب پیش خواب دیدم روی پشت بوم دارم آسمون رو نگاه میکنم که یه هواپیما از توی ابرها داره به سمتم میاد. بالهاش آتیش گرفته بود و داشت ازش دود بلند میشد. داشت همینجور میومد سمت من. یه هواپیمای مسافربری بزرگ بود. انقدر نزذیک بود که من تقلای مسافرا و مهماندارا رو برای فرار از آتیش می دیدم. داشت همینجور به سمت ساختمون ما میومد. دویدم رفتم تو ساختمون و از ترس رفتم زیر میز دراز کشیدم. صدای انفجارش اومد و دود همه جا رو گرفت و از خواب چریدم.

چند شب پیش نصفه شب صدای دو تا گلوله شنیدم. از خواب پریدم. دیدم صدای محکم بسته شدن در همسایه اومد. دو نفر پریدن تو یه ماشین. از لای پرده دیدم که گاز دادن و رفتن. ساعت رو نگاه کردم. یازده و نیم. تمام جزئیات رو مرور کردم تا خوب یادم بمونه. فکر کردم باید همه اینا رو برای پلیس توضیح بدم. این دفعه دیگه بیدار بودم. با خودم گفتم یعنی چه اتفاقی افتاده !؟ یعنی واقعا یه نفر به قتل رسیده بود ؟ تمام روز داشتم به اتفاق دیشب فکر میکردم. صبح که واسه رفتن به سر کار از در زدم بیرون خبری نبود. فکر کردم حتما هنوز کسی خبر نداره. شب که برگشتم حتما این جا پره پلیسه و من واسشون کلی حرف دارم. شب برگشتم ولی خبری نبود. همه چیز آروم بود. فکر کنم به جای پلیس باید همه این داستانها رو برای روانپزشک تعریف کنم !

5- فعلا هستیم

فعالیت دوستان در فضای بلاگستان کم شده. البته در این میانه بازگشت هومن اتفاق خجسته ای بود که باید به فال نیکش گرفت. در پست بعدی درباره این علت ها و انگیزه های این آمدن ها و نیامدن ها بیشتر خواهم گفت. پست بعدی همین هفته خواهد بود.

شب خوش.

لندرور زندگی


الان مثلا باید مینشستم و درس میخوندم. چهار هفته مونده تا میان ترم و من تازه شروع کردم ببینم پروژه ام چی به چی هست. چیزی که باعث شد باز بیام و یه چند کلمه بنویسم یکی این بود که دیدم این دوستانمون که یه مدت خوابشون برده بود یه تکونی خوردن و دوباره نوشتن. مخصوصا مریم (http://beyondtheocean.persianblog.ir/post/106) پست خیلی خوبی گذاشته راجع به مهاجرت که منو سر حال آورد. هر چند مهاجرت هر لحظه اش یه تجربه جدید از چیزیه که قبلا حتی فکرشم نمیکردی اما همینکه این تجربه ها رو بنویسی باعث میشه اشتباهاتت رو تکرار نکنی و یادت بمونه از کجا به کجا اومدی و اولین کسی که میتونه قضاوتت کنه خودتی. جاناتان هم که مثکه از غار اومده بیرون و از خواب زمستونی بیدار شده. یه چند نفر دیگه هم دارن تکون میخورن.

اما نکته مهم دیگه ای که باعث شد وسط اسن شلوغی ها بیام این فکری بود که چند وقته تو ذهنمه. یه تصویری از کودکی همش جلو چشمامه. دیدین یه صحنه ای یه مدت میاد جلو چشاتون و نمیره. منم همینطوری شدم. حالا داستان چیه ؟

من بچه که بودم (ده دوازده ساله) توی یک مجموعه زندگی میکردیم که پر از بچه مچه و هم سن و سالای خودمون بود. یه خونواده بودن که دو تا دختر داشتن همسن ما و البته همبازی ما بودن دخترا ولی خیلی لوس بودن. اسمشون بود ساناز و الناز. بعد زد و یه خواهر دیگه هم به اینا اضافه شد که اسمشو گذاشتن طناز. حالا اینو همینجا داشته باشین.

یه پیرمردی بود که خیلی آدم بی خاصیتی بود و عصرهای تابستون که ما میومدیم پایین بازی این پیرمرده واسه خودش آروم آروم قدم میزد. من بعضی وقتها میگفتم آخه این پیری چه نقشی تو این دنیا داره ! آخه این بود و نبودش چه تاثیری تو دنیا میزاره. کاری به کار کسی نداشت ، کسی هم اصلا تحویلش نمیگرفت. تنهایی زندگی میکرد. اصلا با کسی حرف هم نمیزد ولی آزاری هم نداشت .

یه خونواده ای بودن تو همسایگی این دخترایی که تعریفشون رو کردم (ساناز اینا) که یه زن و شوهر جوون بودن و یه لندروور سبز از این قدیمی ها داشتن که البته اون موقع جدید محسوب میشد ! لند رور همونطور که میدونین شاسی بلنده و شاسی اش هم خیلی بلنده. یعنی وقتی که توش میشینی تا سه متر مونده به ماشین رو نمیبینی جلو ماشین چیه ؟

حالا این سه تا ماجرا رو چه جوری میخوام به هم ربط بدم ؟! سوال خوبیه. یه روز که داشتیم بازی میکردیم و ساناز و الناز و طناز که تقریبا یه سالش شده بود و تاتی تاتی راه میرفت داشتن از دور با خودشون پچ پچ میکردن که یهو حواس ساناز و الناز از طناز پرت شد و طناز کوچولوی داستان تاتی تاتی از خواهرا یه بیست متری دور شد توی محوطه پارکینگ ماشینها.

یهو سرمو برگردوندم دیدم ماشین لندروور سبز داره از پارک در میاد. دنده عقب گرفت و آروم آروم ماشین رو سر و ته کرد. یک

دو

سه

دنده رو گذاشت تو یک که راه بیفته که با چشای خودم دیدم طناز افتاد زمین و قل خورد زیر لاستیک لندرور. نیم متر با چرخ فاصله داشت و در کمتر از یک ثانیه لاستیک باریک لند روز بود که بدن کوچولوشو از وسط نصف میکرد. همه صحنه رو دیدم. دیدین گاهی تو کثری از ثانیه همه اتفاقات گذشته و همه چیزایی که در آینه میخواد اتفاق بیفته میاد جلو چشماتون ؟ تو همون یه ثانیه مامان باباش رو دیدم که جیغ میزدن. بدن خون آلود یه بچه یه ساله رو میدیم که کف آسفالت افتاده. همه جیغ میزدن و این ور اون ور میدویدن.

زبونم لال شده بود. چشمامو بستم و بعد از یه ثانیه باز کردم اما دیدم ماشین زد رو ترمز دامن طناز زیر لاستیک بود اما خودش هنوز زیر چرخ نرفته بود. یعنی سالم بود. سرم ر برگردوندم. دیدم دست پیرمرد بالاست و داره با آرامش خاصی به راننده اشاره میکنه وایستا و راننده ترمز کرده و شونه هاشو بالا انداخته به این حالت که چرا ؟ همه این اتفاقات در کسری از ثانیه در حالی که من چشمامو بسته بودم ! طناز تقلا کرد و از زیر لاستیک خودشو کشید بیرون و جیغ زنان به سمت خواهر ها دوید. هیچکس اون صحنه رو ندید. پیرمرد دستشو انداخت پایین و زد به کمرش و به راهش ادامه داد. راننده با تعجب به بچه ای که از زیر ماشین در اومده بود نگاه می کرد و بعد از چند ثانیه بهت دوباره دنده یک و از در مجموعه خارج شد در حالی که زیر لبی فحش میداد. الناز و ساناز طناز رو گرفتن تو آغوش و با تهدید بهش گفتن که کجا بودی و دیگه از ما دور نشو.

انگار زمان یخ زد. پرتاب شدم به ته چاهی که سالهاست دارم تلاش میکنم از آن در بیایم اما تقلای بیهوده ایست. از آن روز حداقل بیست سال میگذره و من هنوز با این صحنه دست و پنجه نرم میکنم. دنبال این پیرمردها میگردم در زندگی ام. که دستشان را زده باشند به کمرشان و بی هیچ ادعایی با بلند کردن یک دست این طلسم نکبت بیست ساله را باطل کنند. که بهم ثابت بشه که زندگی انقدر پوچ و سست اساس نیست که در یک لحظه با یک حرکت دست آغاز بشه یا تموم بشه. اما شوربختانه هر روز از این نفسهایی که ممکن است نفس آخر باشد کمتر خیر دیدم.

یک جای کار میلنگد. یه جایی یک چیزی بدجور آزارم میدهد. انقدر که هر لحظه خودم را به آن لحظه زیر لاستیک بودن نزدیکتر احساس میکنم. فقط میترسم. میترسم که دستی ، برای نجاتم ، این بار ، بالا نیاید…

لحظه های چروک


الان دقیقا دو روزه که هیچ کار مفیدی نکردم. مثل یک تیکه موجود بی مصرف افتادم و تکون نمیخورم. الان که ساعت هفت روز یکشنبه است دارم فکر میکنم واقعا این آخر هفته ها که این همه انتظارشو میکشیم به چه درد میخوره وقتی آدم هیچ اتفاقی قرار نیست تو زندگیش بیفته ؟

حتما میپرسین که چرا آدم نباید هیچ اتفاقی براش بیفته ؟ خوب چه اتفاقی میخواد بیفته و چجوری قراره بیفته ؟ من همیشه به این نکته واقف بودم که هر چه که در زندگی به نام شانس میشناسیم ما حصل تلاش خود ما هم هست. یعنی درسته که اون بیرون یک مجموعه فرصتهایی نشستن اما این ماییم که باید از کمد بیرون بیایم و بشینیم در کمین این فرصتها. باید خودمون رو در راه این فرصتها قرار بدیم. اگه دوس داریم یه موسیقیدان بشیم نمیشه که بشینیم فقط فکر کنیم و آهنگ گوش کنیم و افسوس بخوریم ! باید بریم در فضای هنر و صنعت موسیقی. یا اینکه مثلا یکی میخواد چمیدونم فضانورد بشه ! خوب بابا جان تو برو یه تلاشی بکن ، یه حرکتی بکن. ببین اصلا مال این صحبتها هستی ؟ نیستی ؟

یه قسمت ماجرا البته بر میگرده به قسمتهای جبری ماجرا. قسمتهایی که مثلا دست خود ما نیست. قبلا هم در ایم مورد نوشته بودم (اینجا: http://alanegi.com/?p=86 ) اما اگه مثلا ما در یک قبیله در جزایر میکرونزی دنیا بیایم یا توی هیوستون تگزاس خیلی فرق میکنه ماجرا هر چند هر دو تامون تا وقتی نفس میکشیم فرصت داشتن یه آینده مشابه رو داریم.

حالا چی شد که حرفم به اینجا رسید. آها داشتم میگفتم که من تو زندگی خیلی کارها دوست داشتم بکنم و میخواستم بکنم که هرگز فرصتش پیش نیومد. مثلا دوست داشتم همیشه که ژورنالیست بشم. یعنی استعدادش رو هم داشتم ها ! اما وقتی میدیدم روزنامه ها یکی پس از دیگری بسته میشن و روزنامه نگارای بیچاره یا تو زندانن یا تو گور نظرم عوض شد. گفتم چه کاریه ! میرم شاعر و نویسنده میشم ! یه مدت مینوشتم. یه مدت هم میرفتم کارگاههای شعر و این حرفها ولی هزار تا مشکل وجود داشت که فقط یکیش کافی بود که من از ادامه این رویام منصرف بشم. مثلا اینکه من فقط تابستون ها که تو تهران بودم (دوران دانشجویی) میتونستم برم این محیطها و وقتی برمیگشتم اصفهان اونجا امکانات در حدی نبود که من خودمو درگیر این کارها کنم. وقتی هم که فارغ التحصیل شدم یه سره رفتم سر کار و کارهام هم همه وسط بر و بیابون بود و آب خوردن به زور گیر میومد چه برسه به کارگاه شعر. زمان دانشجویی یه مدت هم به تاتر علاقمند شدم. یعنی هنوز هم علاقه دارم. اون روز یه نمایش بردیم رو صحنه با بچه های دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و سه روز اجرا داشتیم. به جرات میتونم بگم قشنگترین لحظه عمرم وقتی بود که جمله آخر نمایش رو میگفتم و پرده ها میفتادن و همه تماشاچی ها بلند میشدن و با اشک تو چشمها تشویقمون میکردن. جادوی صحنه همینه ها ! اون روزها فکر میکردم این تنها کاریه که تو عمرم واقعا” میخوام انجامش بدم.  اما با بیرون آمدن از دانشگاه و از هم پاشیدن اون گروه و روزمرگیهای همه بچه ها و باز هم همون بیابونگردیهای کاری من اون داستان هم منتفی شد.

آها تازه یادم افتاد که سال آخر دبیرستان گیر داده بودم که میخوام برم کار موزیک کنم. خانواده شدیدا مخالفت کردن و گفتن تو دانشگاه قبول شو بعدش هر غلطی خواستی بکن. من هم دانشگاه قبول شدم اما بعدش هیچ غلطی نتونستم بکنم. چون توی خوابگاهی که یه اتاق بود با سه نفر دیگه صدای سازم واسه بقیه آزار دهنده بود. این شد که ساز رو گذاشتم گوشه طاقچه !

تقریبا همه این علائق به دلیل موانع اقتصادی به جایی نرسید. یعنی روزمرگیهایی که باعث و بانیش احساس تعهد به یک زندگی نرمال بود باعث شد دست از هر کاری که دوست داشتم بکشم. اما حالا که فکر میکنم اون احساس تعهد برای من مهمتر از علائقم بود که باعث شد دست از همه اون کارها بکشم. پس از این بابت کسی بهم بدهکار نیست.

این روزها اما با رسیدن به جایی که همیشه آرزوی بودن اونجا رو داشتم بیشتر از همیشه احساس ضرر و زیان میکنم. وقتی حس میکنم نه نیرو و انگیزه اون روزها رو دارم و نه به این خاک و مردمش تعلق دارم. حس یه پیرمرد پولدار و چروکیده ای رو دارم که پشت یه ماشین بنز آخرین مدل نشسته و یه مشت جوون آس و پاس از تو پیاده رو بهش زل زدن و آرزو میکنن کاش جای اون بودن ولی اون پیرمرده داره یه لبخند حسرت آمیز بهشون میزنه که کاش همه این زندگی رو میداد که جای اونا باشه.

یه تضاد عجیب و غریب و مزخرفه وقتی نه اون جوونا واقعا می خوان جای اون پیرمرده باشن و نه اون پیرمرده واقعا میخواد جای اونا باشه. فقط یه حسرته پوچ و چندش آوره که از عدم توانایی در تغییر شرایط به نحو مطلوب ایجاد شده.

حالا مثلا تصمیم گرفتم که دست بزنم به کارهایی که دوس دارم. مثلا دوس دارم برم مدیا و اینترتینمنت بخونم. رفتم یه نگاه سرسری به دانشگاهها و موسسات آموزشی انداختم میبینم حداقل شهریه اش به انداره ی حقوق چندین ماهه منه. بعد من برم فول تایم مثلا اون جا کی میخواد هزینه های این زندگی رو بده ؟ کی میخواد هفته ای پونصد دلار اجاره خونه رو بده ؟ بعد بی خیال میشم و سعی میکنم به خودم بقبولونم که من که انگلیسی زبانه دوممه جایی تو صنعت مدیای استرالیا ندارم و نخواهم داشت. چون اولین چیز در این مساله بحث کامیونیکیشن و اینها هست. کم کم راضی میشم که کار درست اینه که فعلا همون کاری رو که میکنم ادامه بدم و بی خیال این علایقم شم. بعد واسه اینکه یه قفل محکمتر به دلم بزنم میگم اصلا از کجا معلوم که من این کار رو هم مثل همه کارهام نصفه ول نکنم و از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم.

فک کنم کلکم میگیره. کم کم دارم از فکرش میام بیرون. ول کن بابا. داریم زندگیمونو می کنیم. داره کم کم خواب میاد تو چشام. فردا هم باید صبح زود پاشم.

خوب حالا واسه فردا ساندویچ چی ببرم ؟ نظر بدین ؟

یکشنبه شب تون بهاری.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!