انتظار


 

1 -در انتظار گودو

انتظار همیشه چیز مزخرفی است. حتی از نوع خوبش. مثلا وقتی منتظری که اتفاق خوبی بیفتد ، باز هم این انتظار مزخرف است.

حتی پنجشنبه شب ها (و برای ما در غربت جمعه شبها) با اینکه توام با یک حس انتظار است قسمت شیرینش خود آن شب است نه انتظار فردایش را کشیدن.

یکی از بدترین انواع انواع انتظار ، انتظار سفر است. مثلا وقتی در اتوبوس یا قطار نشسته ای و منتظری تا به مقصد برسی. باید به این عقربه ها التماس کنی که جلو بروند. در بیزنس کلاس پیشرفته ترین هواپیمای جهان هم که نشسته باشی اگر قرار باشد 20 ساعت برای بازگشتن به سرزمین کودکی هایت سفر کنی این انتظار آدم را می کشد. گاهی اوقات این انتظار به سبب همراهی شخصی شیرین می شود.

مثلا وقتی با میم آشنا شدم و هر بار که از دانشگاه به تهران میرفتیم متهورانه با هزار دوز و کلک خودم را در اتوبوس کنارش میچپاندم ، این انتظار رسیدن به مقصد دیگر رنگ و شکلی دیگر به خودش میگرفت ! اصلا دوست نداشتم به مقصد برسیم. دوست داشتم اتوبوس شب و روز برود و برود و برود ! اصلا وقتی عاشق هستی انتظار معنای دیگری پیدا میکند.

بعضی از انتظارها هست در زندگی که آدم برای راحت کردن خودش تن به آنها می دهد. مثلا انتظار پدر و مادری برای بزرگ شدن فرزندشان. انتظار تمام شدن روزهای آخر ماه برای گرفتن حقوق. انتظار تمام شدن روزهای بیماری و رسیدن به بهبودی کامل. مثالهای زیادی می شود زد که همه آنها در یک نکته مشترک هستند و میشود همه آنها را در یک جمله خلاصه کرد. انتظار برای بهتر شدن شرایط موجود. اما گاهی اوقات این انتظارات برای بهتر شدن شرایط برای خودمان به قیمت بدتر شدن شرایط برای دیگران تمام میشود. مثلا شما وقتی میخواهید یک ماشین بخرید آرزو دارید یا انتظار میکشید که فروشنده در شرایط اضطراری باشد و احتیاج مبرم به پول داشته باشد تا شما بتوانید با قیمت کمتری این ماشین را بخرید و اصلا برایتان مهم نیست که طرف فروشنده تحت چه شرایطی مجبور به فروش دارایی خود شده. من به شخصه موردی سراغ ندارم که طرف هر چقدر هم که آدم خوبی بوده ، بعد از توافق بر سر یک قیمت پایین با فروشنده نگون بخت ، بعد از فهمیدن شرایط اضطراری فروشنده داوطلبانه قیمت خرید را بالاتر برده باشد !

2 – آنچه گذشت

تابستان 2011 به وقت نیمکره شمالی برای من یادآور چنین روزهایی بود. ویزای استرالیای ما در دستانمان بود و چمدانها بسته. تازه از سفر دو ساله به هندوستان با همه سختیها و شیرینی هاش برگشته بودم و چشم به آغاز یک راه جدید بودم. تغییری که سرنوشتم را قرار بود عوض کند. بلیطها را خریده بودیم و تقریبا تا سه هفته بعد قرار بود که به سوی سرنوشت پرواز کنیم.

حال پدر لیلا که سالها با یک بیماری عجیب (که این روزها به یمن چالش سطل آب یخ دیگر چندان ناشناخته نیست) در نبرد بود ناگهان رو به وخامت گذاشت. نفسهایش به شماره افتاده بود و دیگر بدون کمک دیگران هیچ فعالیت حیاتی برایش ممکن نبود. حتی تنفس ، بلع ، دفع و هیچ عمل اولیه حیاتی بدون کمک و کنترل ابزارهای مخصوص و افراد اطرافش مقدور نبود.

شبانه با آمبولانس به بیمارستان رفتیم و در بخش مراقبتهای ویژه ساعاتی سخت را سپری کردیم. دکتر ما را به کناری کشید و گفت نگران نباشید. اگر کارهایی که میگویم بکنید و دستگاههایی که مورد نیاز ست را در منزل تهیه کنید من ضمانت میکنم تا شش ماه دیگر پدر زنده میماند. نگاهی به لیلا کردم و به کناری کشیدمش. گفتم بلیطها را باید کنسل کنیم تا شرایط پدر مشخص تر شود و البته او در شرایطی نبود که این پیشنهاد را قبول یا رد کند.

از آن روز زندگی ما شکل دیگری پیدا کرد.پس از چند روز در بیمارستان و شب بیداری های آنجا ، خانه تبدیل به یک اتاق سی سی یو شد و ما نفرات یک تیم پرستاری شبانه روز ، در کمین لحظه ای و ثانیه ای که چیزی به درستی کار نکند یا نبضی که مرتب نزند یا سطح اکسیژنی که در خون کم شده باشد یا میزان پتاسیم یا سدیمی که در خون به حد کفایت نباشد.

نوبتی شبها ها کشیک بودیم و صبحها در حال تدارکات غذایی و دارویی شب. نمیدانستم این وضعیت چقدر طول خواهد کشید. از طرفی پریشان خاطر زجر کشیدن یکی از عزیزانم جلوی چشمانم بودم و از طرفی نگران آینده ای که سالها برایش نقشه کشیده بودم. عصرها به بهانه حمام ساعتها زیر دوش بی صدا زار میزدم. هم برای غم از دست دادن یک عزیز بی نظیر که قرار بود تا شش ماه این دنیا را ترک کند و هم بابت استیصال از تغییر شرایط موجود حداقل به سمتی که تحقق بخش قسمتی از آرزوها و نقشه هایم برای زندگی باشد.

شرایط خیلی سختی بود. “خیلی” صفت خیلی کمی برای وصف آن دوران است. بر خلاف تمام انتظارها اما شرایط پدر نه چندان بهتر شد و نه بدتر. شش ما گذشت و شرایط تغییر محسوسی نکرد. کم کم خانواده به شرایط موجود عادت کردند و سختی های روزهای اول به رویه ای معمول تبدیل شد و زمانی که ما احساس کردیم افراد حاضر در منزل توانایی اداره امور را به این شکل دارند و نبودن ما ضربه محسوسی به شرایط موجود نمیزند و البته به اصرار خود پدر و بقیه اعضای خانواده بعد از هشت ماه از آن شب به سمت سرزمین رویاها پرواز کردیم.

آن بیمارستان خانگی سه سال و اندکی پس از آن شب همچنان برپا بود . پدر همسرم چند ماه پیش بعد از ده سال مبارزه پر تلاش با بیماری “ای ال اس” بدرود حیات گفت. وقتی به عقب برمیگردم و به آن شرایط فکر میکنم میفهمم لحظه هایی در آن هشت ماه بوده که فکر کردم اگر پدر یکی از آن شبهایی که تا صبح کنارش بیدار بودیم تمام میکرد مسیر زندگی خیلی از ما تغییر میکرد. حداقل دغدغه این استیصال و ناتوانی در تصمیم گیری برای آینده تمام میشد. اما علیرغم زجری که پدر از این گونه زیستن میبرد هرگز نتوانستم درونم را لحظه ای به نبودنش در ازای روشن تر شدن مسیر آینده زندگی ام راضی کنم.

هرچند ما رفیق نیمه راه شدیم و نماندیم که سه سال بعدش در لحظه سفرش در کنارش باشیم اما من به شخصه تا لحظه آخر سعی کردم به اتفاقات بعد از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد فکر نکنم و امیدوار ماندم.

3 – مادربزرگی که فراموشمان کرد قبل از آن که فراموشش کنیم

این سالهایی که از ایران دور بودم مادربزرگ و پدربزرگ مادری هر دو بدرود حیات گفتند و ما تا ماهها بعدترش فرصت دیدن حتی خاکشان را پیدا نکردیم. حالا این ماجرای خاک و قبرستان و احترام بیش از حد ما به رفتگان حتی بیشتر از احتراممان به نرفتگان خود جای انتقاد و بررسی دارد اما واقعیت جامعه ما همین است که هست.

اما خیلی قبل تر از اینها وقتی دانشجو بودم ، یک شب خواب بدی دیدم و فردایش به مادرم تلفن زدم و پرسیدم همه چیز مرتبه یا نه ؟ از اونجا که من وسط امتحانات پایان ترم بودم اونها به من اطمینان دادند که نه اتفاقی نیفتاده.

وقتی امتحانات تمام شد و من با خوشحالی به تهران برگشتم ، پدرم با سر و صورتی عذادار در ترمینال آمده بود دنبالم. پرسیدم که جریان چیست و گفت چه خوابی دیده بودی ؟ و زد زیر گریه … پدربزرگم که همیشه عاشقش بودم و در نگاه کودکی هایم خردمند ترین و پیرترین موجود دنیا بود از دنیا رفته بود. اما این فقط یک سمت ماجرا بود. چند ماه که از آن اتفاق گذشت متوجه شدیم مادربزرگم کم کم دچار بیماری آلزایمر شده که برای افرادی که عزیزی از دست میدهند در این سن و سال مساله شایعیست.

در ابتدا نمیدانستیم که عمق فاجعه تا کجا رقم خواهد خورد. اما به جرات میگویم رنج آورتر از دیدن انسانی که حتی اصول اولیه زندگی را فراموش میکند صحنه ای نیست. بعد از مدتی مادربزرگ حتی نمیدانست کجاست ، نمیدانست ما کی هستیم ، نمیدانست چطور بنشیند ، چطور لباس بپوشد ، چطور در را باز کند و تبدیل شده بود به یک بچه یک ماهه با قامت یک پیرزن . نگهداری از افراد در این شرایط بسیار مشکل و پیچیده است.

به هر حال هر چه بود پدر و مادر من هر دو شاغل و گرفتار بودند و نمیتوانستند از عهده نگهداری مادربزرگ بر بیایند یا حداقل اینطور فکر میکردند . بقیه عموها و عمه ها یک به یک از نگهداری مادربزرگ شانه خالی میکردند و هر روز تلفنی و حضوری غرغر و ابراز نارضایتی میکردند.

مساله مادربزرگ تبدیل به یک بحران خانوادگی شده بود و من حس میکردم که افراد چیزی در ذهنشان است که جرات بیان کردنش را ندارند. آنها که دورتر بودند مثل عروسها و داماد ها وقتی دور هم جمع میشدند حرفشان این بود که بیچاره پیرزن اگر فوت کند برای خودش هم بهتر است ! این “هم” معنی بدی میداد که من ترجیح میدادم اصلا راجع بهش فکر نکنم.

مادربزرگ نهایتا چند ماه بعد در منزل یکی از عمه ها به رحمت خدا رفت تا جمیع فامیل نفس راحتی بکشند و برای شرکت در مراسم تدفین سراسیمه خودشان را برسانند و بر سر و سینه کوبان نهایت ناراحتی خود را از این حادثه اعلام کنند. شاید هم میتوانستند با دسته گلی بزرگ کمی از حس عذاب وجدان خود را تسکین دهند.

 

ادامه دارد …

بر میگردم …


 

نشسته ام داخل هواپیمای غول پیکر ایرباس 380 که چند هفته پیش صغیر و کبیر را در ایران ذوق مرگ کرده بود از نشستنش بر باند فرودگاه امام ! هر وقت اسم فرودگاه امام خمینی می آید یاد اعلام خلبان ترکیش ایرلاین میفتم وقتی سالها پیش از قزاقستان بر میگشتم در بلند گو اعلام کرد تا لحظاتی دیگر در فرودگاه امام حسین فرود می آییم و من مونده بودم که نکنه پرواز رو اشتباه سوار شدم و این پرواز کربلا باشه ! سوال اولی که ایجاد میشه اینه که من تازه سه ماه پیش ایران بودم. تازه پنج ماه قبل از اون هم ایران بودم. یعنی قانونا این سومین باریه که این مسیر در کوتاهترین حالت ممکن بیست ساعته رو دارم پروازمیکنم.

خوب دفعه اول که ژانویه 2014 بود به رسم هر ساله رفتیم برای دیدن خانواده و اینکه یادمون نره از کجا به کجا رفتیم. همیشه داستان همینه. وقتی که اونجایی دوست داری بر گردی ایران (حتی برای بازه زمانی کوتاه) اما وقتی یک هفته از اقامتت در مملکت عزیز اسلامیمون گذشت دلت میخواد با هر وسیله ای خودتو برسونی به جایی که دیگه برات طعم خونه داره.

دیگه پل آهنیش و ساختمون سفید و با شکوه اپرا هاوسش برات غریبه و وهم آور نیست. چیزیه که هر روز از کنارش رد میشی و برات حکم میدون آزادی پیدا میکنه. کوچه به کوچه اش رو میشناسی. آدماش رو چه مهربون و چه بی عاطفه به خاطر میاری. دوست داری زودتر برگردی.

دفعه دوم اما متاسفانه یه اتفاق بد ، شبونه ما رو کشوند ایران. ظهر بهمون خبر دادن که پدر همسرم بعد از یک دوره بیماری سخت و طولانی در گذشته و با وجود همه اون سالهای رنج و محنتی که این پدر عزیز تحمل کرده و بود هیچوقت امیدشو به زندگی از دست نداده بود. رفتن اون برای ما و زندگی ما با رفتن خیلی چیزها همراه بود و اتفاقات مسلسل وار بعد از اون حادثه تجربیات عجیب و سختی بود که به قول دوست همیشه و هنوزم فقط با بزرگ شدن – یا به عبارتی برای ما پیر شدن – قابل هضم و باور کردنیه. وقتی بچه ای ، یه اتفاق مثل جدایی والدیت یا از دست دادن پدر یا مادر به مثابه یک فاجعه است. به قول این غربی ها لایف چنجر.

اما وقتی برزگ میشی خبرها و حادثه ها کم کم از راه میرسند. تجربه های جدیدی پیدا میکنی که تو عمرت حتی فکرش رو هم نمیکردی. یهو میبینی با یه تماس تلفنی پدر و بزرگ و مادر بزرگت رفتن. رفتن و همه خاطرات کودکیتو با خودشون بردن زیر خروارها خاک.شنیدم که از اون خونه پر رمز و راز کودکی های ، بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ یه خرابه مونده که دزدها حتی به در و پنجره هاش هم رحم نکردن ! بعد هم کم کم خبر مریضی و حادثه پیر شدن پدر مادر خودته.

کسایی که یه زمانی همه حیات و ممات خودت و همه عواطف و احساسات و هر آنچه که امروز بهش افتخار میکنی یا حتی ازش متنفری مدیون و وابسته اونا بوده. پدر لیلا که رفت ، کمرم شکست. احساس میکردم ته یک چاهی افتادم که بالاش هیچ نوری دیده نمیشه. انگار اون بالا شب شده. چند هفته گذشت و هر کس به زندگی خودش مشغول شد. این قانون زندگیه. قانون زندگی رو از هر طرف بنویسی متوقف نمیشه. آدمها میان و میرن و هیچ برنامه تضمین شده ای هم واسش وجود نداره.

چند هفته پیش تازه از یک سفر ده روزه به کوئینزلند برگشته بودیم پر از تجربه های عجیب و جدید. میخواستم بعد از چند روز از تجربه های شخصی خودم از اون سفر بنویسم که یه تماس تلفنی تمام زندگی روزمزه ام رو مختل کرد.

مادرم از ایران زنگ زد. صداش میلرزید و خسته بود. میگفت که پدر مریض شده. گفتم چرا ناراحتی مادر من. مریضی خوب میشه. این همه دکتر و بیمارستان خوب تو اون مملکت هست. صداش بغض داشت. میگفت چیزی که همیشه ازش میترسیده داره به سر پدر میاد. داره درگیر یه سرطان پیچیده میشه. و خیلی اتفاقهای بد دیگه که حتی نمیخوام راجع بهش بنویسم و بهش فکر کنم. فقط میدونم روزهای سختی درپیشه.

تصمیم گرفتم برگردم. تمام لحظه های خوب چند هفته گذشته سیاه و سفید شدن و فقط یه فکر تو ذهنم بود. باید رفت و تلاش کرد و مبارزه کزد و امید داشت.

نامه استعفا رو گذاشتم رو میز رییس. کشیدم بیرون دفتر و گفت چی شده ؟ گفتم میدونم این همه اتفاق توی چند ماه عجیب به نظر میرسه اما بابام مریض شده و باید برگردم پیشش و کمکش کنم.زد رو شونه ام و گفت من پدرم رو سال پیش بر اثر سرطان از دست دادم . وقتی رفت دستاش تو دستم بود. هر لحظه که خواستی برو. حتی لازم نیست چیزی بگی. فقط یه مسیج بده که دارم امشب میرم. هر وقت هم خواستی برگردی بعد از چند هفته ، چند ماه چند سال ، اصلا حتی اگه نخواستی هیچوقت برگردی فقط یه ای میل بزن. من تا وقتی که خودت نگی جزو کارمندا نگهت میدارم.

حالا چهارده ساعته که توی این پرنده غول پیکر آهنی نشستم. تا نیم ساعت دیگه میشینه زمین. داریم میرسیم دبی و بعد از دو ساعت معطلی میریم به سمت تهران.

شهر بچه گیها. خونه سابق. میدونم روزهای سختی در پیشه. قبلنا اگه کسی از این تجربیات بیماری و سختی و گرفتاری مینوشت دوست نداشتم بخونم. حس غم بهم دست میداد. اما این بار در طی این مسیر میخوام تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بزارم. میدونم منتظر شنیدن اتفاقات استرالیا هستین اما اینجا تا مدتی نا معلوم از خاطرات راهی که شروع کردم پر خواهد شد. البته با طعم گس استرالیایی. توی این مدت بیشتر مینویسم. . به زودی برمیگردم امیدوارم با خبرهای بهتر.

چرا نیستیم ؟ یا گفتاری در چرایی نبودن !


یکی نیست که بگه چرا حرفی میزنی که نمیتونی بهش عمل کنی ؟

قبل از اینکه برم سر اصل موضوع اعتراف میکنم که قرار بود راجع به دغدغه های بلاگی حرف بزنیم. اینکه چرا همه دوستان نویسنده وقتی به این ور آب میرسند که قبلا اون ور آب محسوب میشد ، دست و دلشان به نوشتم نمیرود.

چند روز پیش همین بحث رو  با دامون مطرح کردیم. قرار یک سلسله مباحثات علمی-عملی داریم که امیدوارم نتیجه اش به نفع همه ما جامعه مهاجر ایرانی ساکن این مملکت باشه.

یکی از ویژگیهای ممتاز ایرانی جماعت توانایی تطبیق با محیط جدیده. یعنی طرف دو روز نیست پاشو از مملکت گذاشته بیرون کلمه های فارسی یادش نمیاد ! یا مثلا لهجه اش عوض شده. خودم بدتر از همه هستما ! قصدم مسخره کردن نیست. این یه واقعیته. دلیل اصلی موفقیت بخش زیادی از مهاجران ایرانی در همه جای دنیا هم همین توانایی انطباق بر فرهنگ جامعه میزبان بوده. من نمیدونم اینم از ویژکیهای خون آریاییه یا آب و هوا توی ما استعداد در تغییر رنگ رو ایجاد کرده. به هر حال این مساله باعث میشه که نه تنها یک کلونی قوی حول هویت ایرانی در هیچ جای دنیا شکل نگیره ، بلکه تا کسی میاد حرف از این میزنه که مثلا چرا ایرانی ها از هم حمایت نمی کنن یا مثلا چرا یک کامیونیتی (فارسیش چیه :)) ایرانی قوی وجود نداره همه همون آدمهای ذوب شده در ولایت کشور میزبان میان تو صورتش که هوووی ! تو اگه میخواستی با ایرانی ها بگردی و از ایرانی ها حمایت کنی چرا پا شدی اومدی اینجا ؟ خود استرالیایی ها هم به عنوان یک جامعه میزبان دل خوشی از این شکل گرفتن جزیره های انسانی حول محور نژاد یا پیشینه ملیتی ندارند. البته دلایل اونها برای این نارضایتی قابل توجیه تره ! چون اکثر موارد غیر قابل کنترل و حتی پیشگیری جرم و جنایت داخل همین هسته های ملیتی – نژادی شکل میگیره. طوری که اکثر خلافکارهای اینجا مرکزشون یا توی محله ویتنامی هاست یا توی کوچه پس کوچه های لبنانی نشین.

همین پریروز بود که پلیس فتای(!) استرالیا در یک حمله هماهنگ در سه شهر مختلف پونزده نفر از افراد مشکوک به همکاری با گروه تروریستی داعش (دا) یا به قول بی بی سی پیکارجویان داعش ، رو دستگیر کرد. البته فرداش نه نفرشون رو آزاد کرد. از اونجا که مخوف ترین جنایتکار استرالیایی حاضر در سوریه قبلا تو همین سیدنی خودمون سکیوریتی یک کلاب شبانه بوده دیگه خدا میدونه که شاگرداش که میخواستن به دستور اون از راه دور اینجا عملیات تروریستی انجام بدن چه موجوداتی بودن. احتمالا قرار بوده به خودشون آبجوی “وی بی” ببندن و وسط میدون “مارتین پلیس” سر پا جیش کنن. آخه استرالیایی رو چه به کار تروریستی ! من که نمییفهمم ! باربیکیوتو درست کن شما بابا جون.

(چهره منحوس برادر بریالی – آقای سکیوریتی نایت کلاب –  در حال ارشاد و دعوت از هموطنان استرالیا برای شرکت در جهاد)

بله میفرمودم ! یکی از مهمترین دلایلی که دوستان بعد از ورود به این سرزمین مقصد کم کم فعالیتهاشون در فضای مجازی / حقیقی ایرانی (یا حتی با رنگ و بوی ایرانی) کمتر میشه همین ذوب شدن در واقعیتهای دنیای مقصده. دغدغه های آدمها عوض میشه. دیگه اونی که تا دیروز بزرگترین دستاورد زندگیش گرفتن گواهینامه استرالیایی بود (خودم)  و با افتخار در موردش مطلب مینوشت با چیزهای جدیدی مواجه میشه ! کم کم ارتباطش با آدمهای این جامعه بیشتر از لبخندها و “گود مورنینگ”های صبحگاهی میشه. کم کم میفهمه که آدمهای همه جای دنیا بدبختیهای مشترکی دارن. میفهمه که دروغ و ریا ، حسادت و خیانت میراث نکبت بشریه. ربطی  به جایی که زندگی میکنه نداره. شاید چون در سرزمینی مثل استرالیا که منابعش وسیعتره و جمعیت کمتر این توزیع کینه و کج خلقی با سخاوت کمتری صورت بگیره اما هیچ جامعه آرمانی یا ایده آلی وجود نداره.

حالا در این میانه چاره چیست ؟ اینکه خودمان را در کوچه علی چپ گم و گور کنیم و منکر ریشه و نسب خودمان شویم یا در پی ایجاد این هسته های نژاد محور در کشوری باشیم که تبعیض نژادی در آن در زمره بزرگترین جرمهاست و اثبات آن منجر به لغو شهروندی افراد میگردد ؟

 راه حلی که من انتخاب کردم به نظرم منطقی ترین کار ممکن در این میان است. اینکه با وجود انطباق بر فرهنگ میزبان با تکیه به هویت مشترک ایرانی (و حتی اسلامی !) کاراکتر مشخصی از خودمان بسازیم با هویتی بر پایه پیشینه واقعی  اما کارکردی منطبق بر نیازهای روزمره. من به گونه ای رفتار نمیکنم که کسی فکر نکند ایرانی هستم. اما تکیه ای هم بر آن نمیکنم. در عین حال اصراری بر استرالیایی بودن هم ندارم. با لبنانی ها عربی گپ میزنم و برخواسته از یک جامعه شیعه ام. با افغانی ها برادر و همزبان.با هندی ها دارای اشتراکات فراوان فرهنگی و زبانی که دو سال از بهترین سالهای عمرم را در کشورشان سپری کردم و با استرالیایی ها ناخدا باور و ایرانیی هستم که با ترک و عرب و هندی فرق دارد و در عین حال از یک جامعه تحصیکرده و با فرهنگ می آید که تنها جزیره  نجات در خاورمیانه شعله ور افراط گراییست ! حالا شما اسم  این را بگذارید دورویی یا نان به نرخ روز خوردن. من اسمش را میگذارم تکیه بر مشترکات !

کلام آخر اینکه : اگر قرار است من در این زندگی جدید اثری خلق کنم یا کاری تاثیر گذار انجام بدهم این کار بدون هویت ایرانی من ماندگار نخواهد شد.

شب خوش.

حرفهایی که نزدیم تا بهار شد.


 1- بهار آمد.

 امروز رسما آخرین روز زمستون بود. یهو نمیدونم چرا یاد چندین سال پیش افتادم. زمستان 86 شاید. زمستانی که خیلی برف آمد و همه راهها بسته شد. من تازه از زمستان  قزاقستان آمده بودم و عزمم را جزم کرده بودم که سال بعد زبان روسی صحبت کنم. آن سالها زمستان ما به کارگاههای ایران میامدیم و بهار باز برمیگشتیم قزاقستان. داشتم صرف افعال را تمرین میکردم که واقعا هم یکی از سختترین قسمتهای زبان روسی ست. رسیدم به فعل “ناستوپیل” به معنی فرا رسیدن. خواستم یک جمله بسازم. یه کم فکر کردم. بیرون پنجره کارگاه برف شدیدی میبارید و تقریبا نیم متری هم برف جاده ساوه- بویین زهرا را پوشانده بود. بی مقدمه گفتم :

 یعنی بهار فرا رسید ! خودم هم خنده ام گرفت.عصر آن روز یک از کارگر در جاده بر ا ثر سرما مرد.наступила весна

2- سن که رسید به پنجاه  …

چند ماهی ننوشتم تا بهار شد. زمستان استرالیا خیلی دلگیره. دلگیر و مرطوب. مخصوصا امسال که شورش را در آورده بود. حالا همه اینها به کنار این امتحان ما هم برای خودش داستانی شده بود. همه میگفتند دو امتحان در یکسال خیلی سنگین است. اما من کار خودم رو کردم و اسمم رو برای امتحان دوم هم نوشتم. برای همین دو ماه آزگار درگیر انجام پروژه ها و درس خوندن بودم و شرمنده همه دوستان و اطرافیان هم شدیم از اینکه نمیتونستیم روی زندگی واقعیمون وقت بذاریم. با همه سختیها و گرفتاری ها امتحان با موفقیت به خیر گذشت. حالا من فقط سه امتحان دیگه تا رسیدن به اوج نقطه حرفه ایم تو استرالیا فاصله دارم. هر چند قصد ندارم امسال برای امتحان دیگه ای ثبت نام کنم اما گاهی  فکر میکنم که خوب مثلا حالا همه این امتحانا رو هم دادی همشونم قبول شدی ! که چی ؟ آخرش که چی ؟ میخوای رو پیشونیت بنویسی تو خیابون راه بری ؟ میخوای حقوقت بیشتر بشه که چی بشه ؟ مثلا شرکت خودت رو هم تاسیس کردی ؟ بالفرض وضعتم خوب شد. کلی آدم استخدام کردی و کار و بارت گرفت. آخرش چی ؟ با چقدر پول و شهرت و قدرت میتونی که یه ثانیه از این لحظه هایی که رفتن و دارن میرن رو برگردونی ؟ اینجاست که آدم میفهمه داره پیر میشه.

3 – چشم در برابر چشم  ، دندان در برابر دندان

 این روزها خبر خوب کم میشنوی. یا شاید هم چون من به دنبال خبر خوب نیستم این خبرها را نمیبینم. وگرنه میشود با خبر آمدن مایلی سایروس به فستیوال آی هارت رادیو به سیدنی هم خوشحال بود یا با خبر عروسی آنجلینا جولی و براد پیت بعد از سالها کش و قوس و شش بچه قد و نیم قد لبخندی از رضایت زد !

اما چشمانم را روی این یکی نمیتوانم ببندم. خبر پیدا شدن کودکی سرگردان در بیایانهای عراق در حالی که هفته ها بی آب و غذا در آقتاب سوزان بی پناه سرگردان بوده ، اول اشک شوقی به جشمانم آورد. گفتند قرنیه چشمانش بر اثر آفتاب صحرا خشک شده و برای همیشه بینایی اش را از دست داده. پدر و مادرش ظاهرا از ایزدیهای کرد تبار عراق بوده اند که در هنگام فرار یا مرگ کودک را گم کرده اند. کودک اصلا حرف نمیزد. حدس و گمان ها درباره آنجه به سرش آمده شروع شد. هر چه که بود بسیار دردناک و فراتر از تحمل یک کودک بود. چقدر زشتی میتواند چشمان یک کودک را از دیدن دنیای آینده سیر کند. تا اینکه چند روز خبر آوردند کودک بر اثر شدت آسیب اندامهای داخلی در بیماستان جان داده. پدر کودک چند ساعت بعد از فوتش پیدا شد. به خبرگزاری ها گفته بود در هنگام فرار آگاهانه کودک را در بیابان رها کرده اند. غمگینم  که نیستی کودک

گمنام شنگال. اما نمیدانم  درد زیستن  در دنیایی که پدر و مادرت هم در آن رهایت کردند سختتر است یا مردن در بیابانی که زاییده تفکر سیاه همنوعان سیاه پوش و سیاه دلمان است …

4 – شعله های خواب

شبها زود میخوابم. ساعت ده دیگه کاملا خوابم. چند وقتیه خوابهای عجیب میبینم. معمولا ساعت دوازده هر شب با یه کابوس عجیب از خواب میپرم. صبح ها که دارم به سمت سایت رانندگی میکنم هر روز صحنه های خواب دیشب رو مرور میکنم. مرور کابوس لطف چندانی نداره. اما انگار این کابوسها یه جورایی واقعیه. انقدر جزئیات داره و انقدر روم تاثیر میذاره که فکر میکنم واقعا تو اون صحنه بودم. زندگیم رو به هم ریخته. نمیتونم از شرش خلاص شم.

چند شب پیش خواب دیدم روی پشت بوم دارم آسمون رو نگاه میکنم که یه هواپیما از توی ابرها داره به سمتم میاد. بالهاش آتیش گرفته بود و داشت ازش دود بلند میشد. داشت همینجور میومد سمت من. یه هواپیمای مسافربری بزرگ بود. انقدر نزذیک بود که من تقلای مسافرا و مهماندارا رو برای فرار از آتیش می دیدم. داشت همینجور به سمت ساختمون ما میومد. دویدم رفتم تو ساختمون و از ترس رفتم زیر میز دراز کشیدم. صدای انفجارش اومد و دود همه جا رو گرفت و از خواب چریدم.

چند شب پیش نصفه شب صدای دو تا گلوله شنیدم. از خواب پریدم. دیدم صدای محکم بسته شدن در همسایه اومد. دو نفر پریدن تو یه ماشین. از لای پرده دیدم که گاز دادن و رفتن. ساعت رو نگاه کردم. یازده و نیم. تمام جزئیات رو مرور کردم تا خوب یادم بمونه. فکر کردم باید همه اینا رو برای پلیس توضیح بدم. این دفعه دیگه بیدار بودم. با خودم گفتم یعنی چه اتفاقی افتاده !؟ یعنی واقعا یه نفر به قتل رسیده بود ؟ تمام روز داشتم به اتفاق دیشب فکر میکردم. صبح که واسه رفتن به سر کار از در زدم بیرون خبری نبود. فکر کردم حتما هنوز کسی خبر نداره. شب که برگشتم حتما این جا پره پلیسه و من واسشون کلی حرف دارم. شب برگشتم ولی خبری نبود. همه چیز آروم بود. فکر کنم به جای پلیس باید همه این داستانها رو برای روانپزشک تعریف کنم !

5- فعلا هستیم

فعالیت دوستان در فضای بلاگستان کم شده. البته در این میانه بازگشت هومن اتفاق خجسته ای بود که باید به فال نیکش گرفت. در پست بعدی درباره این علت ها و انگیزه های این آمدن ها و نیامدن ها بیشتر خواهم گفت. پست بعدی همین هفته خواهد بود.

شب خوش.

لندرور زندگی


الان مثلا باید مینشستم و درس میخوندم. چهار هفته مونده تا میان ترم و من تازه شروع کردم ببینم پروژه ام چی به چی هست. چیزی که باعث شد باز بیام و یه چند کلمه بنویسم یکی این بود که دیدم این دوستانمون که یه مدت خوابشون برده بود یه تکونی خوردن و دوباره نوشتن. مخصوصا مریم (http://beyondtheocean.persianblog.ir/post/106) پست خیلی خوبی گذاشته راجع به مهاجرت که منو سر حال آورد. هر چند مهاجرت هر لحظه اش یه تجربه جدید از چیزیه که قبلا حتی فکرشم نمیکردی اما همینکه این تجربه ها رو بنویسی باعث میشه اشتباهاتت رو تکرار نکنی و یادت بمونه از کجا به کجا اومدی و اولین کسی که میتونه قضاوتت کنه خودتی. جاناتان هم که مثکه از غار اومده بیرون و از خواب زمستونی بیدار شده. یه چند نفر دیگه هم دارن تکون میخورن.

اما نکته مهم دیگه ای که باعث شد وسط اسن شلوغی ها بیام این فکری بود که چند وقته تو ذهنمه. یه تصویری از کودکی همش جلو چشمامه. دیدین یه صحنه ای یه مدت میاد جلو چشاتون و نمیره. منم همینطوری شدم. حالا داستان چیه ؟

من بچه که بودم (ده دوازده ساله) توی یک مجموعه زندگی میکردیم که پر از بچه مچه و هم سن و سالای خودمون بود. یه خونواده بودن که دو تا دختر داشتن همسن ما و البته همبازی ما بودن دخترا ولی خیلی لوس بودن. اسمشون بود ساناز و الناز. بعد زد و یه خواهر دیگه هم به اینا اضافه شد که اسمشو گذاشتن طناز. حالا اینو همینجا داشته باشین.

یه پیرمردی بود که خیلی آدم بی خاصیتی بود و عصرهای تابستون که ما میومدیم پایین بازی این پیرمرده واسه خودش آروم آروم قدم میزد. من بعضی وقتها میگفتم آخه این پیری چه نقشی تو این دنیا داره ! آخه این بود و نبودش چه تاثیری تو دنیا میزاره. کاری به کار کسی نداشت ، کسی هم اصلا تحویلش نمیگرفت. تنهایی زندگی میکرد. اصلا با کسی حرف هم نمیزد ولی آزاری هم نداشت .

یه خونواده ای بودن تو همسایگی این دخترایی که تعریفشون رو کردم (ساناز اینا) که یه زن و شوهر جوون بودن و یه لندروور سبز از این قدیمی ها داشتن که البته اون موقع جدید محسوب میشد ! لند رور همونطور که میدونین شاسی بلنده و شاسی اش هم خیلی بلنده. یعنی وقتی که توش میشینی تا سه متر مونده به ماشین رو نمیبینی جلو ماشین چیه ؟

حالا این سه تا ماجرا رو چه جوری میخوام به هم ربط بدم ؟! سوال خوبیه. یه روز که داشتیم بازی میکردیم و ساناز و الناز و طناز که تقریبا یه سالش شده بود و تاتی تاتی راه میرفت داشتن از دور با خودشون پچ پچ میکردن که یهو حواس ساناز و الناز از طناز پرت شد و طناز کوچولوی داستان تاتی تاتی از خواهرا یه بیست متری دور شد توی محوطه پارکینگ ماشینها.

یهو سرمو برگردوندم دیدم ماشین لندروور سبز داره از پارک در میاد. دنده عقب گرفت و آروم آروم ماشین رو سر و ته کرد. یک

دو

سه

دنده رو گذاشت تو یک که راه بیفته که با چشای خودم دیدم طناز افتاد زمین و قل خورد زیر لاستیک لندرور. نیم متر با چرخ فاصله داشت و در کمتر از یک ثانیه لاستیک باریک لند روز بود که بدن کوچولوشو از وسط نصف میکرد. همه صحنه رو دیدم. دیدین گاهی تو کثری از ثانیه همه اتفاقات گذشته و همه چیزایی که در آینه میخواد اتفاق بیفته میاد جلو چشماتون ؟ تو همون یه ثانیه مامان باباش رو دیدم که جیغ میزدن. بدن خون آلود یه بچه یه ساله رو میدیم که کف آسفالت افتاده. همه جیغ میزدن و این ور اون ور میدویدن.

زبونم لال شده بود. چشمامو بستم و بعد از یه ثانیه باز کردم اما دیدم ماشین زد رو ترمز دامن طناز زیر لاستیک بود اما خودش هنوز زیر چرخ نرفته بود. یعنی سالم بود. سرم ر برگردوندم. دیدم دست پیرمرد بالاست و داره با آرامش خاصی به راننده اشاره میکنه وایستا و راننده ترمز کرده و شونه هاشو بالا انداخته به این حالت که چرا ؟ همه این اتفاقات در کسری از ثانیه در حالی که من چشمامو بسته بودم ! طناز تقلا کرد و از زیر لاستیک خودشو کشید بیرون و جیغ زنان به سمت خواهر ها دوید. هیچکس اون صحنه رو ندید. پیرمرد دستشو انداخت پایین و زد به کمرش و به راهش ادامه داد. راننده با تعجب به بچه ای که از زیر ماشین در اومده بود نگاه می کرد و بعد از چند ثانیه بهت دوباره دنده یک و از در مجموعه خارج شد در حالی که زیر لبی فحش میداد. الناز و ساناز طناز رو گرفتن تو آغوش و با تهدید بهش گفتن که کجا بودی و دیگه از ما دور نشو.

انگار زمان یخ زد. پرتاب شدم به ته چاهی که سالهاست دارم تلاش میکنم از آن در بیایم اما تقلای بیهوده ایست. از آن روز حداقل بیست سال میگذره و من هنوز با این صحنه دست و پنجه نرم میکنم. دنبال این پیرمردها میگردم در زندگی ام. که دستشان را زده باشند به کمرشان و بی هیچ ادعایی با بلند کردن یک دست این طلسم نکبت بیست ساله را باطل کنند. که بهم ثابت بشه که زندگی انقدر پوچ و سست اساس نیست که در یک لحظه با یک حرکت دست آغاز بشه یا تموم بشه. اما شوربختانه هر روز از این نفسهایی که ممکن است نفس آخر باشد کمتر خیر دیدم.

یک جای کار میلنگد. یه جایی یک چیزی بدجور آزارم میدهد. انقدر که هر لحظه خودم را به آن لحظه زیر لاستیک بودن نزدیکتر احساس میکنم. فقط میترسم. میترسم که دستی ، برای نجاتم ، این بار ، بالا نیاید…

لحظه های چروک


الان دقیقا دو روزه که هیچ کار مفیدی نکردم. مثل یک تیکه موجود بی مصرف افتادم و تکون نمیخورم. الان که ساعت هفت روز یکشنبه است دارم فکر میکنم واقعا این آخر هفته ها که این همه انتظارشو میکشیم به چه درد میخوره وقتی آدم هیچ اتفاقی قرار نیست تو زندگیش بیفته ؟

حتما میپرسین که چرا آدم نباید هیچ اتفاقی براش بیفته ؟ خوب چه اتفاقی میخواد بیفته و چجوری قراره بیفته ؟ من همیشه به این نکته واقف بودم که هر چه که در زندگی به نام شانس میشناسیم ما حصل تلاش خود ما هم هست. یعنی درسته که اون بیرون یک مجموعه فرصتهایی نشستن اما این ماییم که باید از کمد بیرون بیایم و بشینیم در کمین این فرصتها. باید خودمون رو در راه این فرصتها قرار بدیم. اگه دوس داریم یه موسیقیدان بشیم نمیشه که بشینیم فقط فکر کنیم و آهنگ گوش کنیم و افسوس بخوریم ! باید بریم در فضای هنر و صنعت موسیقی. یا اینکه مثلا یکی میخواد چمیدونم فضانورد بشه ! خوب بابا جان تو برو یه تلاشی بکن ، یه حرکتی بکن. ببین اصلا مال این صحبتها هستی ؟ نیستی ؟

یه قسمت ماجرا البته بر میگرده به قسمتهای جبری ماجرا. قسمتهایی که مثلا دست خود ما نیست. قبلا هم در ایم مورد نوشته بودم (اینجا: http://alanegi.com/?p=86 ) اما اگه مثلا ما در یک قبیله در جزایر میکرونزی دنیا بیایم یا توی هیوستون تگزاس خیلی فرق میکنه ماجرا هر چند هر دو تامون تا وقتی نفس میکشیم فرصت داشتن یه آینده مشابه رو داریم.

حالا چی شد که حرفم به اینجا رسید. آها داشتم میگفتم که من تو زندگی خیلی کارها دوست داشتم بکنم و میخواستم بکنم که هرگز فرصتش پیش نیومد. مثلا دوست داشتم همیشه که ژورنالیست بشم. یعنی استعدادش رو هم داشتم ها ! اما وقتی میدیدم روزنامه ها یکی پس از دیگری بسته میشن و روزنامه نگارای بیچاره یا تو زندانن یا تو گور نظرم عوض شد. گفتم چه کاریه ! میرم شاعر و نویسنده میشم ! یه مدت مینوشتم. یه مدت هم میرفتم کارگاههای شعر و این حرفها ولی هزار تا مشکل وجود داشت که فقط یکیش کافی بود که من از ادامه این رویام منصرف بشم. مثلا اینکه من فقط تابستون ها که تو تهران بودم (دوران دانشجویی) میتونستم برم این محیطها و وقتی برمیگشتم اصفهان اونجا امکانات در حدی نبود که من خودمو درگیر این کارها کنم. وقتی هم که فارغ التحصیل شدم یه سره رفتم سر کار و کارهام هم همه وسط بر و بیابون بود و آب خوردن به زور گیر میومد چه برسه به کارگاه شعر. زمان دانشجویی یه مدت هم به تاتر علاقمند شدم. یعنی هنوز هم علاقه دارم. اون روز یه نمایش بردیم رو صحنه با بچه های دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و سه روز اجرا داشتیم. به جرات میتونم بگم قشنگترین لحظه عمرم وقتی بود که جمله آخر نمایش رو میگفتم و پرده ها میفتادن و همه تماشاچی ها بلند میشدن و با اشک تو چشمها تشویقمون میکردن. جادوی صحنه همینه ها ! اون روزها فکر میکردم این تنها کاریه که تو عمرم واقعا” میخوام انجامش بدم.  اما با بیرون آمدن از دانشگاه و از هم پاشیدن اون گروه و روزمرگیهای همه بچه ها و باز هم همون بیابونگردیهای کاری من اون داستان هم منتفی شد.

آها تازه یادم افتاد که سال آخر دبیرستان گیر داده بودم که میخوام برم کار موزیک کنم. خانواده شدیدا مخالفت کردن و گفتن تو دانشگاه قبول شو بعدش هر غلطی خواستی بکن. من هم دانشگاه قبول شدم اما بعدش هیچ غلطی نتونستم بکنم. چون توی خوابگاهی که یه اتاق بود با سه نفر دیگه صدای سازم واسه بقیه آزار دهنده بود. این شد که ساز رو گذاشتم گوشه طاقچه !

تقریبا همه این علائق به دلیل موانع اقتصادی به جایی نرسید. یعنی روزمرگیهایی که باعث و بانیش احساس تعهد به یک زندگی نرمال بود باعث شد دست از هر کاری که دوست داشتم بکشم. اما حالا که فکر میکنم اون احساس تعهد برای من مهمتر از علائقم بود که باعث شد دست از همه اون کارها بکشم. پس از این بابت کسی بهم بدهکار نیست.

این روزها اما با رسیدن به جایی که همیشه آرزوی بودن اونجا رو داشتم بیشتر از همیشه احساس ضرر و زیان میکنم. وقتی حس میکنم نه نیرو و انگیزه اون روزها رو دارم و نه به این خاک و مردمش تعلق دارم. حس یه پیرمرد پولدار و چروکیده ای رو دارم که پشت یه ماشین بنز آخرین مدل نشسته و یه مشت جوون آس و پاس از تو پیاده رو بهش زل زدن و آرزو میکنن کاش جای اون بودن ولی اون پیرمرده داره یه لبخند حسرت آمیز بهشون میزنه که کاش همه این زندگی رو میداد که جای اونا باشه.

یه تضاد عجیب و غریب و مزخرفه وقتی نه اون جوونا واقعا می خوان جای اون پیرمرده باشن و نه اون پیرمرده واقعا میخواد جای اونا باشه. فقط یه حسرته پوچ و چندش آوره که از عدم توانایی در تغییر شرایط به نحو مطلوب ایجاد شده.

حالا مثلا تصمیم گرفتم که دست بزنم به کارهایی که دوس دارم. مثلا دوس دارم برم مدیا و اینترتینمنت بخونم. رفتم یه نگاه سرسری به دانشگاهها و موسسات آموزشی انداختم میبینم حداقل شهریه اش به انداره ی حقوق چندین ماهه منه. بعد من برم فول تایم مثلا اون جا کی میخواد هزینه های این زندگی رو بده ؟ کی میخواد هفته ای پونصد دلار اجاره خونه رو بده ؟ بعد بی خیال میشم و سعی میکنم به خودم بقبولونم که من که انگلیسی زبانه دوممه جایی تو صنعت مدیای استرالیا ندارم و نخواهم داشت. چون اولین چیز در این مساله بحث کامیونیکیشن و اینها هست. کم کم راضی میشم که کار درست اینه که فعلا همون کاری رو که میکنم ادامه بدم و بی خیال این علایقم شم. بعد واسه اینکه یه قفل محکمتر به دلم بزنم میگم اصلا از کجا معلوم که من این کار رو هم مثل همه کارهام نصفه ول نکنم و از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم.

فک کنم کلکم میگیره. کم کم دارم از فکرش میام بیرون. ول کن بابا. داریم زندگیمونو می کنیم. داره کم کم خواب میاد تو چشام. فردا هم باید صبح زود پاشم.

خوب حالا واسه فردا ساندویچ چی ببرم ؟ نظر بدین ؟

یکشنبه شب تون بهاری.

شب نشینی در جهنم


 

بچه هایی که آهنگ “خوشحال” فارل میلیامز را در تهران اجرا و ضبط کرده بودند در کمتر از یک ساعت دستگیر شدند اما تلویزیون ایران گزارشی آب و تاب دار بعد از چند هفته که از پخش ویدئوی آنها در اینترنت گذشته بود منتشر کرد . در آن گزارش این بچه ها با صدای لرزان و عصبی به اغفال شدنشان اعتراف و طلب بخشش میکردند.

وقتی چند هفته پیش اولین بار ویدئوی رقص آنها را دیدم با خودم گفتم چه با جرات. آفرین به این جوانها. شاید که آینده ایران ما به دست این سران نترس و با جربزه رقم بخورد. ما که از بس نسل سوخته ، نسل سوخته کردیم بوی گند ته دیگمان تمام محله را برداشته. امروز اما تابوهایی که جوانان ما میشکنند بت بزرگ را به ترس و واهمه وا داشته.

امروز صبح اما با شنیدن این خبر بیشتر از آنچه ناراحت شوم خنده ام گرفت و به فکر فرو رفتم. وقتی آقای فرمانده نیروی انتظامی با غرور و افتخار اعلام میکرد که در کمتر از دو ساعت تمام عوامل شناسایی و دستگیر شدند یاد ماجرای دستگیری خودم در سال هشتاد شمسی افتادم.

داشتم با دوستم که دختری بود همکلاس و هم قطار در خیابانهای اصفهان قدم میزدیم که پلیس صد و ده آژیر کشان ما را کشان کشان به کلانتری و از آنجا با دستبند با ماشین حمل و نقل مجرمین خطرناک به مرکز مبارزه با مفاسد اجتماعی که آن وقتها به دلیل واقع بودن در محله سید علیخان به بازداشتگاه سیدعلیخان معروف بود بردند. آن وقت تنها به دو چیز فکر میکردم. اول به اینکه چقدر نام این بازداشتگاه با مسماست و من را یاد حاکم می اندازد و دوم اینکه جرم ما واقعا چه بود ؟ قدم زدن توی خیابان ؟ آخه ما که حتی دست هم را هم نگرفته بودیم !

تمام باورهای اعتقادی ام فرو ریخت وقتی روی میز بازپرس برگه آزمایش پزشکی قانونی را برای تست پزشکی قانونی دیدم. یعنی باید تمام درزهای بدن ما را آزمایش می کردند که ببینند آیا در خیابان قدم زدن ما باعث شده نوعی گرده افشانی رخ بدهد که این جماعت بتوانند آثارش را کشف کنند !؟

یاد شرایط اجرای قانون حد و تعزیر افتادم که میگفت متهم باید چهار بار در چهار دادگاه مجزا با اختیار و نه اجبار اعتراف به عملی کند تا حد بر او جاری شود. حتی یاد ماجرای مردی افتادم که در زمان امیرالمومنین سه بار در سه دادگاه تقاضای جاری شدن حد کردن و در نهایت علی در دادگاه سوم حد را بر اون جاری نکرد و گفت اگر توبه کنی بهتر است.

به راستی این جماعت بر چه دینی هستند و بر کدام صراطی مستقیم ؟

اتفاقی که امروز در جامعه ما می افتد نه به خاطر مشتی جوان که با وجود همه مشکلات تظاهر به شادی میکنند است و نه به دلیل تمرد عده ای از قانون نانوشته حجاب اجباری یا عفت عمومی. مساله لرزیدن بنیان قدرتیست که آن قدر سست و بی پایه شده که با نسیم ملایمی به لرزه می افتد. آیا کسی از این جماعت خواب زده بیدار نیست که حاکم را بیدار کند و یادش بیندازدکه جوانان این مملکت گر ز سر بریده میترسیدند در محفل عاشقان نمیرقصدند ؟

یواشکی های الکی


یک گشتی در سایتهای خبری میزنم. این خبر خواندن برای من یک مرض قدیمی بود. یعنی از بچگی من عادت داشتم که تا همه خبر ها را تمام و کمال نخوانم سرم را از توی روزنامه بیرون نیاورم. اما تحلیل و نظر و اینها نه ! از این تفاسیری که ملت برای توجیه و توضیح اتفاقات روز از خودشان منعکس میکنند خوشم نمی آمد. الان هم خوشم نمی آید. اما بعضی خبرها آدم رو به فکر فرو میبره. در بین این همه اتفاقات درشت و کوچک از پرداخت غرامت توسط ایران به بریتانیا به خاطر اشغال سفارت تا عدم توافق هسته ای گروه شیش منهای یک (الان روسیه و اروپا بدن با هم دیگه باید اینجوری بگیم !) با تیم آقا جواد به ریاست آقای عراقچی و معاونت آقای تخت روان چی (الان سوال میشه واسه خارجی ها که این چی معنیش چیه انقدر فامیلیه همه چی داره ! بعد ما چی بگبم که چی معنیش چیه آخه ! مسوولین تو استخدام نیروها دقت کنن تو رو خدا.) همه رو مرور میکنم اما یه خبر منو به فکر فرو میبره. لینکش ایناهاش :

http://www.radiofarda.com/media/photogallery/f12-iranian-beauty-contest-hel-in-canda/25388427.html

خلاصه خبر برای عزیزانی که در ایران نمیتونن این لینک رو باز کنن اینه که یک مسابقه در کانادا برگزار شده برای تعیین ملکه زیبایی ایران در کانادا ! حالا اینکه ملکه زیبایی ایران تو کانادا چه غلطی میکنه بماند اما من با خودم فکر کردم اااا ! خوش به حال هموطنان کانادا نشین. چقدر ایرانی هست اونجا که اینهمه بیکار توش پیدا میشه که از اون همه بیکار انقدر دختر خوشگل از توش در میاد که بیان تو این مراسمات شرکت کنن. من کاری ندارم به اصل مراسم و هر کی هم که شرکت میکنه و برنده میشه احترامش هم واجبه. اما واقعا این مسابقه یعنی چی ؟ گو اینکه صرفا زیبایی ظاهر در این مسابقه ملاک نیست (هر چند از عکسها پیداست که زیبایی ظاهر اصلا ملاک نبوده ! ) اما باز هم آدم از فضای چنین مراسماتی یک جوریش میشود. یعنی شاید من آدم غیر عادی باشم. خیلی ها خوششان می آبد و دستشان برسد با اشتیاق شرکت میکنند.

یک روز که بچه بودیم مامانم به بابام گفت بیا اسم این بچه رو (خواهر محترم منظورمه نه خودم !) تو کلاس رقص بنویسیم. ببین همه بچه ها میرن و چقدر خوبه و این حرفها. (تازه رقصش فولکلوریک بود نه مدل ممد خردادیان.) بابای ما هم اخمی در هم کشید و گفت من دوس دارم بچه ام که بزرگ شد مردم دم در مطبش صف بکشن نه واسه دیدن رقصش ! و کل ماجرای کلاس رقص خواهر مام مالید و تا سه ماه خواهره داشت گریه میکرد !

خب ما هم از همون پدر و مادر هستیم دیگه. چه انتظاری داری آخه ! از اون طرف هم من فکر میکنم مراسمی که بنیانگزار نسخه اصلیش دونالد ترامپ و سرمایه دارهای این چنینی باشن مگه میشه هدف پلیدی پشتش نباشه آخه ! حالا به هر حال از اونجا که ما از قافله جهانی در هیچ زمینه ای نباید عقب بمونیم خوبه که این مراسم این چنینی هر سال به طور مرتب برگزار بشه و ما بفهمیم با کمالات ترین دختر دور و برمون کیه. بعد چرا مراسم پسر شایسته برگزار نمیشه ؟ مثلا پسرهای شایسته کجا باید خودشون رو نشون بدن آخه ؟ من خودم پسر شایسته ! (به جز یه کم اضافه وزن و ریزش مو ! الان دامون میگه کدوم مو !) کی میخواد منو ارزش گذاری کنه ! الان این استعداد امثال من سوخت نمیشه یعنی ؟

از همه اینها که بگذریم ، داورهای این مسابقه رو اعصاب من هستن ! آیلین ویگن !؟ بعد کنارش شهرزاد سپانلو ؟! واقعا مایه ننگ اون پدر فرهیخته نیستی تو ! حیف من که از صدای تو خوشم میومد واقعا !

از اون طرف زنان سرزمین خودم رو میبینم که آزادی های یواشکی رو گرامی میدارن و به این فکر میکنم که به واقع ما ملت تناقض ها هستیم !

خوب با همه این حرفهایی که زدم فکر کنم من تفسیر خبر نکنم سنگین تره. نکه یه ذره جهت دار نگاه میکنم به اتفاقات ! درست نیست ! آدم باید بدون غرض و مرض تحلیل کنه.

در ضمن از همه همدردیاتون و اظهار لطفاتون ممنونم.

فعلا شب خوش.

امنیت شغلی


امروز روز آنزاک بود و تعطیل رسمی. کسی اگه براش جالبه راجع به روز آنزاک بدونه بره لینک زیر. برام جالبه که این جماعت شکستشون توی یه جنگ با عثمانی رو که توش کلی سرباز اوزی و کیوی (نیوزلندی) مردن رو هر سال جشن میگیرن ! اینم از عجایب این مملکته !

روز آنزاک : http://en.wikipedia.org/wiki/Anzac_Day

 

 

(تیم راس- آقای مجری رادیو –  در کنار تیلور سویفت – به نظر شما تیم به چی نگاه میکنه ؟)

 یکی از ویژگیهای این هموطنان خارجی – استرالیایی اینه که هر کاری بگن میکنن. یعنی هر کاری اراده کنن انجام بدن انجام میدن. مثلا مثل ما نیستن که از مرحله تصمیم گیری تا انجام صد سال طول بکشه. حالا من خودم عمیقا اعتقاد دارم که بشر اگر یک کاری رو بخواد بکنه واقعا میکنه. یعنی به اون جمله کتاب مزخرف کیمیاگر کوئیلو که میگه اگه شما با تمام وجود تصمیم به انجام کاری بگیری تمام کائنات در راستای محقق شدن تصمیم شما قرار میکرند واقعا اعتقاد دارم. اتفاقا یک همچه چیزی هم توی قرعان آمده. حالا اینکه کوئیلو از رو قرعان کپی کرده یا برعکس یا هر دو تا از یه جا رو خواهران و برادران با ایمان باید بیان و توضیح بدن.

حالا من همه اینها رو گفتم که بگم این عزیزان بلاد کفر وقتی میگن فلان کار رو بکینم ؟ و اون یکی هم میگه که باشه بکنیم دیگه معطل نمیکنن. همون لحظه اون کار رو انجام میدن ! مثلا چی ؟ مثلا چند روز پیش توی یه برنامه رادیو آقای مجری یه مهمون داشت که طرف یک خانم مجری یکی از برنامه های معروف تلویزیونی اینجا بود. بعد قرار شد بازی شهامت یا حقیقت انجام بدن (همون بطری بازی خودمون !). البته من شخصا خودم هیچوقت از این بازیا در دوران جوانی انجام ندادم اما مطمئنم که همیشه حقیقت رو انتخاب میکنم ! به هر حال خانم مجری مهمون برنامه هم حقیقت رو انتخاب کرد و طرف ازش پرسید آیا فلان آقای هنر پیشه رو بوسیدی یا نه ؟ حالا رابطه این خانمه با اون آقایی که ازش پرسیدن بوسیدیش یا نه یه مدت بحث روز مجله های زرد اینجا بود و اعلام واقعیت ماجرا برای این خانمه امکان پذیر نبود. پس زد زیرش و رفت سراغ شهامت. بعد این آقای مجری بهش گفت باشه. حساب توییتر خودت رو یه ساعت در اختیار من بذار ! طرف باز طفره میرفت تا به یه توییت راضی شد ! آقای مجری موبایلش رو گرفت و یه توییت از طرفش گذاشت. بعد از این ماجرا ناراحتی و درگیری خانم مجری شروع شد که چرا اینو نوشتی ؟ حالا طرف چی نوشته بود ؟ توییت کرده بود که دارم از برنامه فعلی خداحافظی میکنم و میرم به یه کانال دیگه ! دعوا سر این بود که با این کار وضعیت شغلی من در خطر قرار گرفته ! حالا طرف کیه ؟ یکی که سالی سه بار با نخست وزیر مصاحبه میکنه و تو تمام مهمونی های رسمی دولتی و رویال دعوته. یه همچه آدمی نگران وضعیت شغلیش بود و اینو علنا توی برنامه رادیو اعلام میکرد. توی یک مورد دیگه خانم کریستی سوان که اون هم یه مجری کارکشته و معروف رادیوییه مهمون همین دوستمون بود که قرار شد آقا یه شیرین کاری انجام بده. موضوع برنامه این بود که مثلا تا حالا شده شما یه نفر بهتون زنگ بزنه ولی اون ور خط کسی حرف نزنه. یعنی طرف مثلا دستش خورده به دکمه کال و شماره گرفته شده ولی خودش نمیدونه ، بعد تو این وضعیت آیا شده شما به گفتگوهای طرف مقابل گوش کنین ببینین چی میگن ؟ در حالی که خودشون نمیدونن یه نفر داره بهشون گوش میده ؟ بعدش قرار شد به مدیر همین رادیو که مسافرت بوده زنگ بزنن و بره روی پیغامگیر طرف شروع کنن به با همدیگه حرف زدن که مثلا نمیدونن الان شماره اون رو گرفتن و راجع به آینده شغلیشون توی این ایستگاه رادیویی حرف بزنن و مثلا بگن که نمیخوان بمونن و دنبال کار میگردن و از شرایط این رادیو راضی نیستن و این حرفها و همه این حرفها مثلا نا آگاهانه روی پیغامگیر طرف ضیط بشه ! بعد از اینکه تمام این داستان رو انجام دادن مهمترین نگرانی این خانمه این بود که نکنه با این کار امنیت شغلیش تحت تاثیر قرار بگیره و اگه کارش رو از دست بده با سه تا بچه چی کار کنه ! حالا این داستان ها رو گفتم که بگم من شخصا هیچوقت نگران امنیت شغلیم نبودم. یعنی انقدر به خودم مطمئن بودم که هیچوقت عین خیالم نبود که مثلا از یه جا عذرمو بخوان. واقعا تو اون لحظه اخراج شدن به خودم گفتم شما شانس بودن من رو از خودتون گرفتین ! حالا این اعتماد به سقف من به کنار اما واقعیت اینه که امنیت شغلی برای مردم اینجا (وشاید همه جا به جز ایران) یه مساله مهمه. خوب که نگاه کنیم خیلی از کارها که ما میکنیم برای حفظ شغلمونه. خیلی تصمیم هایی که میگیریم و نمیگیریم. تصمیمهایی که ممکنه زندگیمون رو عوض کنه اما ما این تغییرات رو با حفظ وضع موجود عوض میکنیم ! من فکر میکنیم نسلی از ما که مهاجرت کرده بزرگترین تغییر رو در زندگیش ایجاد کرده پس چرا از این تغییرات بعد از مهاجرت میترسه ؟ شاید هم یکی از دلایل این نترس بودن ما همین تصمیم های بزرگ گذشته بوده ! شما چطور ؟ شما چقدر حاضر به مخاطره انداختن امنیت شغلی خودتون برای انجام کاری که واقعا دوست دارین انجامش بدین هستین ؟

پسنوشت : دوست دارم از این به بعد از بحثهای رادیو هم اینجا بنویسم. واقعا حرفهای جالب و جدیدی توی رادیوهای اینجا زده میشه که برای ما گفتن و شنیدنش تازگی داره.

 

باران گرم


باغ وحش سیدنی در باران – عکس از خودم – به گوشه سمت چپ هم توجه کنید ! کلی خلاقیت زدم هیچکی تو اینستاگرام لایگم نکرد ! سلیقه ندارین که !

چند وقته همش بارونه. نه اینکه بارون بد باشه و نه اینکه من از بارون بدم بیاد. اصلا ناف ما رو تو بارون بریدن ! حالا مهم نیست که وسط مرداد بوده وقتی ما دنیا اومدیم. یادمه بچه که بودم عاشق حموم بودم. یعنی حالاشم هستم. نه بابا فکر بد نکنین. بچه که بودم میرفتم زیر دوش و آب رو یه جوری تنظیم میکردم که هم گرم باشه هم سرد. چی میگین شما به فارسی ؟ ولرم ! آها ! آفرین ! خلاصه اینکه وا میستادم زیر دوش و مثلا تصور میکردم که من یه دریا نوردم که زیر بارون روی عرشه وایستادم و با این شیر حموم مسیر کشتی رو تعیین میکردم ! یعنی ما از یه همچه کودکی با تصوراتی میایم ! حالا تا حالا اینا رو واسه هیچکی نگفته بودم ! مدیون پنش تنین اگه بخندین. خلاصه اینکه من عاشق بارون و خیسی و این حرفها بودم و هستم. اصلا صبح که پا میشم میبینم بارون میاد انگار یه انرژی مضاعف میگیرم.

ولی آخه خوب  بارونم حدی داره. نمیشه که بیست و چهار ساعت یه بند بارون بیاد. پس لباس کجا پهن کنیم ! کفشام هم که نم کشیدن ! کجا خشکشون کنم ؟! ها ؟

اصلا از وقتی دارم کار میکنم این احساسم به بارون کم شده. یعنی هنوز یه رابطه عاطفی خفیفی هست اما تا چشمم به چشش میفته سرم رو بر میگردونم. چرا ؟ واسه اینکه تو بارون کار ما تعطیل میشه. حالا چیش بده ؟ هیچی ! خیلی هم خوبه. هیچ دشواری هم نداره. یعنی نداشت ! وقتی ایران بودیم ، یعنی خارج بودیم (نسبت به اینجا ! حالا هر جا !) زیاد مهم نبود. هر وقت بارون بود تعطیل میکردیم و لنگا رو میدادیم هوا و میگفتیم به ما چه ! هوا بارونه ! یا حتی وقتی ماموریت بودیم این ور اون ور روزایی که بارون میومد حتی از خونه یا هتل بیرون نمیومدیم. همینجوری میخوابیدیم تا ظهر ! حالا بعضی وقتها که حس میکردیم ممکنه خدا نکرده بارون بیاد هم میموندیم خونه و یهویی میدیدی قدرتیه خدا کلا یه قطره هم بارون نمیومد ! ولی مهم نبود که ! اصلا کی تو اون مملکتها که ما بودیم کار میکرد که ما دومیش باشیم !

اما اینجا داستان فرق داره جانم. اینجا بارون که ماله صبحانشه. اگه خرس قطبی هم از آسمون بباره کار تعطیل نمیشه ! حالا شما تصور کن کلی نقشه و جدول رو زیر بارون باید ورق بزنی ، همه پاره پوره ، خیس ! بعد باید یه سری عدد هم بنویسی تو این بند و بساط .جوهره با آب قاطی شده گند زده به همه کاغذات ، اون وسط باید هزار تا کار دیگه هم بکنی !

خلاصه که بارون خوبه واسه همسایه ! البته اون مرگ بود. نه ؟ حالا به هر حال فرق نمیکنه. یادمه بچه که بودم یه شعر گفته بودم که کلا از اول تا آخرش تعریف بارون و قشنگیا و طراوتش بود بعد دو بیت آخر نوشته بودم همه اینا خوبه اما به شرطی که سقفی بالای سر داشته باشی ! یعنی از عنفوان کودکی چه فیلسوفی بودم من ! به قرعان !

حالم خوب نیست. ممنون که پرسیدین. میدونم همه مشغول عید دیدنی و آجیل عید و اینا بودین و هستین و خواهین بودو وقت خوندن ما رو نداشتین . آجیلای ما که همیشه تا شب چله سال بعد دووم میاورد ! یعنی مامانم هی جاشونو عوض میکرد ما هی پیدا میکردیم و این تعقیب و گریز تا شب یلدا ادامه داشت ! خلاصه اینکه حالم خوب نیست. شاید یه داستان شروع کردم به نوشتن. فعلا دو ماه وقت دارم که به خودم بپردازم و بعدش باز هم امتحان بعدی.

فعلا تا بعد.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!