که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت …


ده روزی هست که برگشتم. طبیعیه که هیچ چیز مثل قبل نیست. حتی خودم. وقتی ستون خانواده دیگه نیست میشه گفت بقیه آدمها با هم قرار گذاشتن که اسم اینجا رو بذارن خونه و اسم خودشونو خانواده. شاید حرفم خیلی سنتی باشه اما واقعیت همینه. واقعیت به همین مزخرفیه که میبینم.

خواهرم چند روز دیگه بر میگرده خونش اون ور دنیا و من هم چند هفته دیگه بر میگردم خونم این ور دنیا. قراره اگه بتونم مادر رو یه مدت ببرم پیش خودم ، اگه راضی بشه. اگه قبول کنه دل از همه این حرفهای سنتی و تعاریف مزخرف و کهنه ای که تو این سالها با زندگی تو این محیط یاد گرفته بکنه یه ماهی میاد پیشمون و برگرده.

انگار ماموریت ما هم با رفتن پدر تموم شده. هر کی میره سر خونه زندگی خودش و روز از نو و روزی از نو. باز کار و کار به امید آخر هفته و آخر هفته ها افسوس و استرس از گذشتن سریع زمان.

همه این جمله هایی که گفتم فک کنم یعنی من هنوز افسرده ام. با همه این قرصهایی که شب تو حلقم میریزم هنوز نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. اصلا بعد از همه این اتفاقات این سال نحس نگاهم به زندگی عوض شده. حتی نگاهم به لذت هم عوض شده. حس میکنم همه ما تو زندگی یه ماموریتی داریم و فرق من و اونی که زیر خاکه اینه که من هنوز ماموریتم رو به سرانجام نرسوندم.

نمیدونم شایدم دارم خل میشم ! شاید اینا نشانه های پیری زودرس یا شوک ناشی از دست دادن افراد نزدیک آدمه.

شبا میرم گلها و درختهای حیاط رو آب میدم. یواشکی یه سیگاری هم آتیش میزنم و با درختها حرف میزنم. همشونو خودم کاشتم. خودم با بابا. شاید بیست سال پیش. همشون الان بزرگ شدن. بعضی هاشون که ضعیف تر بودن حتی تو این سالها خشک شدن و ازشون فقط یه تنه بریده مونده.

تا ده دوازده سالگی تو یه مجتمع مسکونی بزرگ زندگی میکردیم. بزرگ که میگم یعنی به پای بچگی های ما خیلی بزرگ بود. اما الان که میبینمش به نظرم خیلی حقیره ! طبقه چهارم یه ساختمون که حیاط و محوطه اش پر بود از چمن کاری و گل و شمشاد و درختهای بید مجنون. اونجا دنیا اومدم و بزرگ شدم. مدرسه رفتم ، دوست پیدا کردم ، عاشق شدم و یاد گرفتم و تجربه کردم.

یه خونه هشتاد متری خیلی کوچیک که دو تا اتاق خواب داشت و من و خواهر بزرگتر مجبور بودیم تو یه تخت دو طبقه بخوابیم.

پررنگ ترین خاطره اون سالها به جنگ و موشک باران ، کشیدن دوچرخه هامون از طبقه چهارم به حیاط و برعکس بود و چه خاطره مزخرفی !

البته یه حسرت هم بود. حسرت کاشتن یه گل تو باغچه. آرزو داشتم که یه گل تو باغچه سرسبزمون بکارم اما نمیشد ! چند بار که سعی کردیم یه بوته گل سرخ رو یه گوشه ای یواشکی بکاریم ، نگهبانها و باغبون دنبالمون کردن و گل سرخ رو از ریشه در آوردن و انداختن اون ور.

یه روز مامان و بابا به این نتیجه رسیدن که ما داریم بزرگ میشیم و باید هر کدوم یه اتاق داشته باشیم ! اینجوری شد که تمام دار و ندارشون رو گذاشتن رو هم و با وام و قرض و قوله تونستن اینجا رو بخرن ! یه خونه وسط یه بیابون کنار یه پارک که در واقع یه فضای سبز بزرگ بود پر از کاج و سروهای یکی دوساله ! و ما موندیم و یه محله که کلا دو سه تا خونه داشت و حتی دریغ از یه راه آسفالت ! یا یه جدول یا پیاده رو ! بگذریم که امروز همه چیز عوض شده و از کنار ما دو سه تا بزرگراه میگذره و همه دور و برمون پر از برجهای بلنده و آدمها تو هم میلولن ! اون موقعها اما ما در حسرت داشتن یه همسایه بودیم ! یه همسایه که مثلا شاید یه دختر داشته باشه ! ولی فقط ما بودیم و خودمون ! خلاصه همیشه یه چیزی واسه حسرت خوردن بود !

داشتم میگفتم که امروز که داشتم گلها رو آب میدادم یاد اون روزها افتادم که باغچمون حتی خاک هم نداشت ! یه گودال خالی بود ! با چه زحمتی پر از خاکش کردیم و درختها و نهالها رو یکی یکی …

داشتم فکر میکردم زندگی هم چقدر داستاناش شبیه همه ! چقدر هممون داریم یه سیکل مزخرف رو تکرار میکنیم. بزرگ شدن و کار و مهاجرت و بازگشت و همه این مشکلات و حسرتهایی که با برگشتن مثل سیلی میخوره تو صورت آدم.

چهره چین افتاده بابام رو که توی عکس میبینم ،

با خودم میگم ،

وقتی من تو هیجده سالگی از این خونه رفتم ،

صورتت صاف صاف بود ،

حالا پر از چینهای پیریه و تو هر چینش یه خاطره از من که نداشتی ،

یه اتفاق که دلت رو لرزونده و من نبودم ،

یه نگرانی که داشتی و کسی نبود بهش بگی یا کمکت کنه ،

حالا برگشتم ،

حیف که دیگه نمیتونی پاشی و باهام حرف بزنی.

اما چیکار کنم ،

اگه میموندم سرزنشت میکردم که بالم رو بستی ،

حالا حداقل میدونم که همیشه بهت بدهکارم ،

همه اون روزایی رو که نبودم

همه اون حرفهایی رو که نزدم

کاش میشد قانون زندگی رو به رفراندوم گذاشت ،

اون وقت من حتما بهش رای منفی میدادم

به جاش یه جور دیگه  مینوشتمش

نه اینکه کسی نمیره ! نه اینکه آدمها تا ابد زنده باشن ! چون اونجوری دنیا جای وحشتناکی میشد !

فقط یه تغییر کوچیک میدادمش !

یه جوری مینوشتمش که

 توش آدمها لحظه خداحافظی به هم بدهکار نباشن …

پرواز را به خاطر بسپار


پدرم جسم بیمارش را در بامداد پنجشنبه 29 مرداد رها کرد و جاودانه شد …

دل اگر دير زمانيست جدا مانده از اين روح بلند

ريسمان است كه از دست كوته بوده

جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست

كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده

 

بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم

دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟

بهتر آن نيست در اين بى مهرى

تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟

 

وقت بگذشت و در اين شهر بلند

همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند

بهترين داده اين زندگى كوته را

به تو بستم انگار

كه خودم بگزينم

كه خودم بردارم

كه خودم بگذارم

و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان درآخر روز

من چه كردم كه شعف انگيزم دردل تو؟

من چه كردم امروز؟ من چه كردم امروز؟

(شعر از سایت آیدا شاه قاسمی)

همیشه زود دیر می شود


باز هم چمدانها را بستم و برگشتم. این پنجمین بار در دو سال اخیر است. و سومین بار که اینطور یکساعته تصمیم به رفتن میگیرم و هر بار بعد از یک اتفاق. و چقدر ایران رفتن خوب است. و چقدر رفتن بعد از شنیدن یک خبر بد مزخرف. بلیط گرفته بودم برای دو هفته دیگر که بروم و چند ماهی بمانم تا زمانی که خواهرم  بتواند دوباره برگردد. خوش خیال بودم یا امیدوار نمیدانم فقط میدانم بازوهایم دیگر توان بیشتر از این پنجه در پنجه انداختن با سرنوشت را نداشت . زندگی چیز مزخرفی میشود بعضی وقتها. دیروز که با دیدن چهره فرسوده و خسته پدر روی تخت آی سی یو و دیدن تقلایش برای نفس کشیدن با چشمان بسته و جانی ناقص بعضم ترکید ، خزیدم به گوشه ای و خیره شدم به مردمی که هر کدام برای نجات عزیزانشان به این سو و آن سو میدویند ، عمو حسن آمد و زد بر شانه ام و گفت زندگی همین کثافت است احسان جان. گریه نکن پسرم و کثافت را با یک درد و بغضی گفت که دردم را بیشتر کرد. درد از دست دادن هر روزه دوستان و عزیزانی که یکی یکی میروند و رفتند. فعلا پدر مانده بر روی تخت آی سی یو و مایی که دل خوش کرده ایم به حرف دکتر که گفته “نگران نباشین ! ان شاالله تا آخر هفته هم پدر در این دنیا هستند !” و من مانده ام و یک دنیا افسوس و درد و بغض و یک آینده مبهم. برای خودم و بقیه .

و اینکه خوشحالم از اینکه انقدر زیاد ، هر چند دیر ، دلم برای هر نبض کند پدر انقدر تند میزند …

البعثه الاسلامی فی البلاد الفرنجی


چند وقتی بود که میخواستم راجع بهش بنویسم. اما دلم نمیامد. شاید کمترین چیزی که از بودن این سالهای دور از وطن یاد گرفتم قضاوت نکردن در مورد باطن افراد از روی ظاهرشان بود. برای همین نمیخواستم اینطور بیرحمانه در موردش بنویسم اما با خودم گفتم خوب حالا به فرض هم که اشتباه کردم. به فرض هم که قضاوتهای احمقانه شخصی ام را وارد ماجرا کردم. خوب که چی ؟ نه کسی میشناسدش نه نظر کسی نسبت به این موجود معصوم دوست داشتنی تغییر میکند ! پس برای تفریح و پر کردن چند خط هم شده در موردش مینویسم که اگر روزی به موجودی از این دست برخوردم برگردم و به یادش بیفتم.

روز اولی که بعد از شش ماه از ایران برگشتم به محض اینکه وارد شرکت شدم به دختری برخوردم که داشت روی تخته کارهای روزانه برنامه کاری ام را مینوشت. معمولا این کارها رو منشی یا خود رییس انجام میداد اما این دختر در محیط کاری مردانه ما وصله به شدت ناجوری به حساب میامد که با صد من سریش هم به آن کارهای خشن و زمختی که هر روز انجام میدادیم نمیچسبید.

درسته که توی استرالیا زن و مرد مثلا از حقوق برخوردارن اما واقعیت اینه که زنها خودشون خیلی تمایلی ندارن همه کارها رو انجام بدن. زنایی هم که مثلا کارهای خشن تر انجام میدن روحیه مردونه و اغلب ظاهر مردونه هم دارن. میفهمین که ! معمولا کارهایی که با فعالیتهای فیزیکی سنگین همراه بشه مورد علاقه خانمهای اینجا نیست. حالا یکی ندونه فک میکنه ما زمین شخم میزنیم ! ولی واقعیت اینه که کار ما شدیدا نیاز به آمادگی بدنی داره.

“اما” یه دختر متولد و بزرگ شده سان شاین کوئست در کویینزلند بود. از بچگی کنار دریا بزرگ شده بود ویه  موج سوار حرفه ای و یه استرالیاییه واقعی !  وقتی از مدرسه فارغ التحصیل شده بود رفته بود “تیف” و دوره جوشکاری دیده بود. دو سال تو یه کارخونه ساخت مخازن جوشکاری کرده بود و بعدش تصمیم گرفته بود درس بخونه و مهندس بشه !

باباش یه کارگر معدن بیسواد با ریشه اسپانیایی و مادرش معلم دبیرستان دخترونه که سالها پیش پدرش رو با چهار تا بچه ول کرده بود و رفته بود دنبال زندگیش. دوره دبیرستان رفته بود مدرسه کاتولیک و یه صلیب بزرگ که یه زنجیر دورش پیچیده خالکوبی شده روی مچ دست چپش یادگار اون دوران بود.

حالا درسش تموم شده بود و اومده بود شرکت ما استخدام شده بود که مثلا یه جورایی زندگی حرفه ایشو شروع کنه. راستش اولاش برام جالب بود که ببرمش با خودم سر زمین. قبلا تجربه کار کردن با خانومها رو داشتم و تو کار ما همیشه کارکردن با خانومها دردسر داشت. مثلا فرض کن وسط بیابون طرف دستشوییش بگیره ! خوب خیلی فرق میکنه ! اینجوری به من نگاه نکنین ! من که تازه برگشته بودم سر کار بدم هم نمیومد یه بار ببرمش سر زمین ببینم چیکارست و اصلا به درد میخوره یا نه اما بعید میدونستم اون تمایل زیادی برای کار کردن با یه پسر میدل ایستی داشته باشه !

  از همون اول رییس اصرار خاصی داشت که با خودم هر جا میرم ببرمش ! اولا دلیلشو نمیفهمیدم اما بعدها فهمیدم علتش این بود که هیجکس حاضر نبود با خودش ببردش. بقیه همکارا میگفتن ترجیح میدن تنهایی کار کنن تا با اون.

اولین بار که نشست تو ماشینم ، راحت سر صحبت رو باز کرد از اینکه کجایی هستم و سوالهای خصوصی تر. من هم سعی کردم ادای جنتلمن ها رو در بیارم و در حالی که مواظب بودم بیش از حد بهش نزدیک نشم مودبانه سوالهای بعضا آزار دهنده اش رو جواب میدادم تا اینکه رسید به اینکه مسلمون هستم یا نه ؟ منم که در این موارد خاص سعی میکنم از جواب دادن طفره برم جواب معمولم رو دادم که کلا ایرانی ها زیاد مذهبی نیستن بر خلاف تصور عموم مردم دنیا و هر چند در طبقه مسلمونها گنجونده میشن اما به دلیل فشار دولتی برای اجرای فرامین اسلام مردم بیشتر از مظاهر مذهبی زده میشن تا پیروی کنن. وقتی این توضیحات رو میدادم دیدم یه کم خورد تو ذوقش و شروع کرد به تعریف کردن داستان خودش. گفت که چهار سال دانشگاه رو با چهارتا پسر عربستانی هم اتاق بوده و اوایل از رفتارهای اونا تعجب میکرده و کم کم به کارهاشون جذب شده و یکی از سالها در ماه رمضان به اصرار هم اتاقی هاش برای گرفتن شام مجانی رفته مسجد و بعد از یکماه که هر روز شام مجانی گرفته کم کم دلش در برابر دینی که به همه مردم فارغ از مذهبشون شام مجانی میده نرم شده و مسلمون شده و حالا کلی شوق و ذوق داره تا ماه رمضان بشه. قبلنا میگفتن اسلام با ضرب شمشیر گسترش پیدا کرده اما ظاهرا  تو این جزیره ما شام مجانی هم بی تاثیر نبوده !

خلاصه در کمال ناباوری ما دختر سرزمین آفتاب تابان کوئینزلند چادر گل گلی سرش میکرد و میرفت مسجد. شنبه ها به عشق صبحانه لبنانی از خواب پا میشد و عربی رو مثل بلبل حرف میزد. وقتی باهاش میرفتم سایت با عمله جماعت سایت که همه لبنانی بودن سه سوت رفیق میشد و شروع میکردن برادر سیستر کردن !

اما این عزیز دل ما همه صفات مسلمین رو با هم یکجا به ارث برده بود. یکی از تزهای کاریش این بود که با اینکه دختر باهوشی بود خودشو به خنگی بزنه. میگفت اینجوری بهم کار کمتر میدن. با منم خیلی راحت شده بود این اواخریا و هر وقت اینو میگفت من چیزی بهش نمیگفتم. دفعه آخر بهش گفتم ببین اینکه تو میگی ممکنه درست باشه ولی اگه رییسمون هم همین فکرو بکنه خیلی برات خوب نمیشه ! یه کم فک کرد گفت راس میگیا !

یه روز صبح که با هم رفتیم سر سایت گفت دیشب تا صبح داشتم با یکی از دوستای عربستانیم حرف میزدم ، راجع به تو بهش گفتم. اونم فهمید ایرانی هستی بهم گفت خیلی مواظب باش ! منم بهش گفتم نه خیلی آدم خوبیه و اینجوری نیست. اونم گفت ایرانی ها نمیگم همشون بدن اما اکثرا خیلی خطرناکن !

یعنی نا حالا تو عمرم انقدر حس منفی نژادی پیدا نکرده بودم. منم بهش گفتم خوب الان ایران و عربستان دارن با هم میجنگن و این حرف طبیعیه. اما هنوز که هنوزه اون حس بده از درونم نرفته.

“اما” هم نور اسلام بر دلش تابیده بود و هم برق کیف لویی ویتون. عاشق برند و مارکهای دیزاینر و البته این بچه عربهای با جیبهای پر پول با کمک “شنل” و “لویی ویتون” و … اسلام رحمانی رو به شکل مویرگی در اعماق سرزمین کانگوروها پخش کرده بودن.  برادران مسلمانی که سی روز ماه مبارک رو روزه میگرفتن و بقیه سال رو مشغول نوشیدن الکل و زنان روس و اروپای شرقی بودند.

یک روز سر یک خبر که از رادیوی ماشین پخش شد بحث بر سر تجاوز شد و “اما” عمیقا معتقد بود که کسایی که لباسهای تحریک کننده میپوشن حقشونه که مورد تعرض قرار بگیرن و من باید تمام توان و بیان ناقصم رو به کار میگرفتم که بهش نشون بدم مفهوم آزادی در یک جامعه پیشرفته طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر چیست ؟ در برخورد با آدمهتی اینچنینی آدم تازه میفهمه که ائمه جمعه و حاج کاظم صدیقی بنیانگزار نظریه علمی ممه لرزه خیلی هم از ماجرا پرت نبودند و نیستن و نباید خیلی هم از همه آدمها انتظار داشت !

برام جالب بود که نظرش رو راجع به داعش بدونم. چون با اون وجنات و نظراتش فکر میکردم که دور از انتظار نیست که چند روز دیگه خبرش رو از سوریه و عراق بگیرم ولی بر خلاف انتظارم به شدت مخالف نظریات افراطی داعش بود و بیشتر پیرو جنبه های دیزاینری و لویی ویتونی اسلام بود تا جنبه اجتماعی – سیاسیش !

علی رغم میل باطنیم مجبور بودم جنبه های مختلف اسلام رو هر روز براش توضیح بدم تا کمی از فضای شام مجانی اسلامی دور بشه و واقعیت ها رو بهتر ببینه اما نه تنها اون به آیات و احادیثی که من میگفتم باور نداشت بلکه در چند مورد سعی کرد به من بفهمونه که قرائت شیعی از اسلام که من دربارش حرف میزنم گرایش افراطی و بدی از اسلامه و دلیلش هم عکسهایی بود که از مراسم عزاداری عاشورای شیعیان پاکستان و هند دیده بود که توش همه در حال قمه زدن و تیغ زدن بودن ! به هر حال بیدار کردن کسی که خودشو به خواب زده غیر ممکنه و استدلال من هم حریف جذابیت های قرائت لویی ویتونی از اسلام نشد و من هم بعد از چند هفته بی خیال بحث و مناطره با “اما” شدم.

چند روز پیش که وسط روز اتفاقی وارد دفتر شدم دیدم “اما” با چهره ای درهم در حال امضای چند برگه ست و  از فضای سنگین حاکم بر دفتر معلوم بود که اتفاقی افتاده. چند دقیقه بعد “اما” بدون خداحافطی از دفتر خارج شد.

عصر اون روز فهمیدم که رییس چند هفته این پا و اون پا کرده تا تصمیمش رو برای اخراج “اما” عملی کنه و در نهایت “اما” برای همیشه از شرکت رفته بود. هر چند من هیچوقت فیدبک بدی ازش ندادم اما ظاهرن آش “اما اونقدر شور بوده که نیازی به اعتراض یا بدگویی من در موردش نبوده.

دوست نداشتم بره اما فکر میکنم یعنی امیدوارم اتفاقی که براش افتاد براش درسی بشه تا به سرنوشت کشورهای عربی و مسلمون دچار نشه. چون قطعا به اندازه اونا نفت نداره !

رییس نا محسوس


تلاش نافرجام :

چند روزیه که تصمیم گرفتم فعالیتهای دنیای مجازی رو کم کنم. نشستم و فکر کردم که هیچ و مطلقا هیچ زمان باقی مونده ای ندارم که توش کارهایی که باید انجام میدادم رو انجام بدم. همیشه یک چیز دم دستی توی شبکه های اجتماعی هست که سرم بهش مشغول بشه. هیچ زمانی نبود که بگم خوب حالا چیکار کنم ؟ و اشتباها یک کار مهم و مفید ازم سر بزنه. مثل همین نوشتن. سه هفته تمام برنامه ریزی میکردم که یک جیزی بنویسم و تا وقت مورد نظرم فراهم میشد یک پیغام از یک دوست دور توی وایبر یا تلگرام یا فیس بوک و امثالهم میامد و تبدیل میشد به یک گفتگوی چند ساعته و وقتی به خودم میومدم میدیم زمان گذشته و کارهایی که براش برنامه ریزی کرده بودم مونده و تمام …

به نظرم تکنولوژی توی این دنیای مدرن ما داره با دادن یه چیزهای بیمزه و پوچ وقت ما رو میدزده و ترسناکتر از همه اینه که داره به سمتی که میخواد هدایتمون میکنه. حالا یک جایی مثل ایران عزیز پروپاگاندا و بحث عقیدتیه یه جایی مثل استرالیای عزیز بحث تجاری و پولی و شاید به اعتقاد دکتر حسن عباسی به نوعی عقیدتی و صهیونیستی ام هست ! هر چی که تو تلویزیون و رادیو و فاکس تل و اینترنت میبینی دارن در راستای پر کردن جیب خودشون تو رو به زور میکشن. نه اینکه فقط اینجا اینجوری باشه. همه دنیا همین وضعه. انگار بین رسانه های مدرن و سنتی یه رقابت عجیبی برای دزدین وقت تو در جریانه. همین من هم که دارم مینویسم و تو داری میخونی هم یه جورایی نامردیه ! البته من نمیخوام چیزی بدزدم !

این شده که سالهاست میگم میخوام یه تاتر خوب برم ، میخوام یه فیلم خوب برم ، میخوام یه آهنگ خوب بشنوم ، میخوام یه آدم خوب ببینم ، میخوام یه سفر خوب برم و هنوز سالهاست که این اتفاقات خوب به ندرت اتفاق افتاده. چون هفتاد درصد وقتم رو درگیر قوانین نانوشته و مزخرف زندگی مثل کار کردن و پول درآوردن و زندگی روز مره کردم و سی درصد بقیشو به زدن حرفهای مفت و بی نتیجه به آدمهایی که شاید حتی هویت واقعیشونم نمیدونستم. شاید تنها چیزی از این دنیای مدرن مجازی واقعا دوست داشتم و دارم و هیچوقت از مشغول شدن بهش پشیمون نشدم و همه عمر بهش میبالم همین نوشتن باشه. اونم شاید چون یه جوری به حس و تمایل انسانها به بقا برمیگرده. یعنی یه جوری مثل فراعنه مصر و اینا که هرم میساختن که تا ابد در یادها و خاطره ها بمونن منم یه جورایی نا خود آگاه در یک مقیاس کوچیکتری دارم واسه خودم هرم میسازم ! خودخواهانه بود ؟ این همه سال وقتتون رو گرفتم که همیشه به یادم باشین ؟ واقعا ؟

خوب حالا برم سر اصل داستان. اونم چیزی نیست جز رییس نامحسوس. قبلش بگم که دنیا جای عادلانه ای نیست. قرار هم نبوده که باشه. از وقتی هابیل قابیل رو با بیل کشت واسه تصاحب اون خانومه قرار بر این بود که به قول رضا یزدانی عزیزم : توی جنگل  فقط یک قانونه ، اون که بیرحمه زنده میمونه !

رییس نامحسوس :

من یک زمانی همه ویدئوهای اینترنتی رو نگاه میکردم. یعنی چیز جدید روی یوتیوب توسط هموطنان آپلود نشده بود من دیده بودم. البته لازم نیست که بگم اون موقع هند بودم و وقت آزادم خیلی بیشتر از الان بود. تمام ویدئوهای بی بی سی فارسی و من و تو رو هم میدیدم. الان اما گاهی اوقات که فرصت بشه بعضی از ویدئوهای من و تو رو نگاه میکنم. یکی از این برنامه ها اسمش هست رییس نامحسوس. قبلا هم ورژن اصلی این برنامه رو دیده بودم. احتمالا همتون هم دیدین اما خلاصه بگم که داستان از این قراره که رییس یک کمپانی در لباس مبدل به کارمندای شرکتش سر میزنه تا با رفتار اونا تو محیط کار و مشکلاتشون آشنا بشه. ملت هم که مثل اسکلا مثلا الکی نمیفهمن یارو همون رییسه ست ! من که معتقدم همه این صنعت انترتینمنت آمریکایی بر پایه خالی بندی و خر کردن مخاطب بنا شده. اما حالا ما فرض میکنیم که همش درست ! همش واقعی. اکثر این آدما هم که یه مشکل بزرکی تو زندگی دارن که فقط به دست رییس بزرگ قابل حله ! اونا هم مثلا الکی نمیدونن که این بابا همون حلال مشکلاته ! آخرش هم در یک سورپرایز با چهره واقعی طرف روبرو میشن. رییس هم معمولا با سخاوت تمام ، کلیه مشکلاتشون رو حل میکنه و کلی پول بهشون میده و به قول اوزیا هپی دیز ! اون قشر مستضعف هم اشک تو چشاشون حلقه میزنه و رو به دوربین میگن که چقدر از رییس بزرگ سپاسگزارن و چقدر واسه کار کردن تو اون شرکت انگیزشون زیاد شده !

من هم که آدم احساساتی هستم با دیدن اشک اینا دلم نرم میشه و یه اشکی تو چشام حلقه میزنه و نوشته ها میاد بالا و عوامل تولید رو معرفی میکنه و تمام. اما یه خورده که فکر میکنم میبینم خوب که چی ؟ اصلا چرا باید یه نفر به یه نفر دیگه تو این دنیا کلی لطف کنه که مشکلاتش حل بشه ! مگه اون دو تا چه فرقی با هم دارن ؟ اصلا چرا باید زندگی اینجوری باشه ؟ اصلا چرا به ما القا میکنن که باید سرمونو بندازیم پایین و مثل خر کار کنیم که یه آدم دیگه پولدارتر بشه و آخرش اگه شانس بیاریم یارو تو لباس مبدل بیاد از میزان حمالی ما خوشش بیاد و دلش بسوزه و یه مقدار پول واسه حل مسایل من هبه کنه و خودش هم کلی احساس خوب بهش دست بده ! اصلا گور بابای خودشو و شرکتشو و سود و ضررش ! بعد اشکامو پاک میکنم و صفحه کامپیوترو میبندم و میرم تو فکر. نمیدونم چرا یه جورایی یاد زندگی تو اینجا میفتم. اینکه مهاجرت و زندکی تو این مملکت مثل کار کردن تو یه شرکت خوب با یه رییس خوبه که هر از گاهی تو لباس مبدل میاد بهمون سر میزنه و مام باید سرمونو بندازیم پایین و میزان حمالیمون رو بالا ببریم تا سر بزنگاه رییس از ما خوشش بیاد و یه مشت پول بیشتر بهمون بده که مشکلاتمون حل بشه ! نمیدونم چرا ؟ اما دلم میخواد از این شرکت خوب با رییسای خوبش استعفا بدم و یه مدت برم سفر ! کار نکنم. فقط نگاه کنم به این دویدن های مردم ! به این شتاب بی معنی برای رسیدن به نقطه پایان خیره بشم و ته دلم به این حماقتشون بخندم.

 خسته شدم از بس دوشنبه ها منتظر جمعه بودم و جمعه ها نگران یکشنبه عصر. به نظرم بزرگترین نسیان در زندگی فراموش کردن امروز در حسرت دیروز و در رویای فرداست.

پنجاه سایه از استرالیا


 

1 – سگ تو این زندگی :

مسیر محل کار من به خونه یک مسیر میانبر و جنگلیه که جاده اش مدام پیچ و تاب میخوره و بالا پایین میره. یه جورایی مثل مسیر زندگی همه ماهاست. از قشنگی و جنگلی بودنش که بگذریم بقیه چیزاشم مثل زندگیه. مثلا اگه صبح زود پاشی و راه بیفتی خلوت تره. زودتر میرسی. وقتت کمتر تلف میشه. اگه دیر راه بیفتی میمونی تو ترافیکش. بعضی روزا که شانست خوبه همه چراغها که تو راه هستن تا میرسی سبز میشن و بعضی روزها برعکس !

دیروز که داشتم برمیگشتم خونه خیلی حال خوبی داشتم. روز آخر کاری هفته بود. تو دفتر شرکت همه کارهام رو تموم کرده بودم و با بچه ها آبجوی جمعه عصرها رو زده بودیم و بعد از یک هفته شلوغ و کمبود خواب داشتم برمی گشتم خونه که دو روز استراحت مطلق کنم !

دیر وقت از دفتر زدم بیرون.وقتی رسیدم اول جاده جنگلی هوا کاملا تاریک بود و جاده خلوت شده بود. پیچ و خمها رو با سرعت 60 کیلومتر که سرعت مجاز بود یکی یکی رد میکردم و به خونه نزدیک میشدم. یدفعه رسیدم به یه سرپایینی تند که پشتش یه سربالایی به همون تندی بود. گفتم حالا که اینجا پلیس نیست. دوربینم نیست. گازشو بگیرم با سرعت از سر پایینی برم پایین و از اون ور ماشینو خلاص کنم ببینم چقدر میکشه بدون گاز دادن بره بالا ! یه بازی مسخره که مثل همه بازیهای مسخره زندگی آدم گاهی با خودش تمرین میکنه !

داشتم با سرعت نود تا سرپایینی به اون تند و تیزی رو میرفتم پایین ، یه لحظه چشممو از جاده برداشتم تا نگاهم برگشت به جاده تو اون تاریک و روشن یه جفت چشم براق دیدم که زل زده بود به ماشین و من با سرعت تمام به سمتش میرفتم. پامو گذاشتم رو ترمز و فرمون رو پیچوندم. ماشین یه کم زیگراگ رفت تا ازش رد شدم و فرمون رو صاف کردم و به راهم ادامه دادم ! تو آینه نگاه کردم دیدم یه سگ کوچولوی سفید پشمالو بوده که یه لحظه شیطونی کرده و از صاحبش غافل شده و پریده وسط خیابون و تا من رد شدم دویده اون ور خیابون. تا یه ربع بعدش بدنم یخ کرده بود. موضوع سگه نبود. به هر حال تقصیر من نبود. حتی اگه آدم هم به جا اون توله سگ بود باز من خطایی نکرده بودم جز سرعت یه کم بالاتر از حد مجاز. اما الان که سه روز از این مساله میگذره همش دارم بهش فکر میکنم. به اینکه چقدر این راهه شبیه جاده زندگیمونه. یه لحظه که سرخوشی و همه چی رو رواله یه دفعه یه توله سگ وسط جاده ، میتونه گند بزنه به همه چی !

2 – Fifty Shades of Grey

چند وقت اخیر فرصت فیلم دیدن زیاد نداشتم. همون گرفتاریهای همیشگی که راجع بهش همین جا هم غرغر زیاد کردم ، اما قرار بود این چند وقت فیلم بیشتر ببینم تا مثلا تکلیفهای دوره فیلمسازی که میرفتم رو روی همون فیلمها انجام بدم اما قدرتیه خدا تمام این چند ماه یه فیلم هم نرسیدم ببینم ! دیشب بعد از مدتها تصمیم گرفتم که یک فیلم ببینم. فیلمی که چند وقت اخیر سر و صدای زیادی به پا کرده بود و قبل از اون کتاب همان فیلم میلیونها نسخه در دنیا فروخته شده بود و جنجال زیادی به پا کرده بود. داستان فیلم درباره مرد جوان و پولدار و خوشتیپ و جذابیه که در سیاتل یه لحظه باهاش بودن آرزوی هر دختر جوانی توی شهره. اما کریستین گری به هیچ زنی روی خوش نشون نمیده و هیچ عکسی با هیچ زنی ازش دیده نشده. توی شهر شایع شده که ایشون همجنسگرا هستن. قصد ندارم که کل داستان رو براتون تعریف کنم. فقط بگم که کاملا تصادفی ایشون با یک دختر دانشجوی جوای آشنا میشه و این آشنایی عمیقتر میشه و دخترک بدجور به دل آقا پولداره میشینه و به خونه اش راه پیدا میکنه و بعد از چند روز رومانتیک و اتفاقاتی که باز هم ممکنه آرزوی هر دختر جوانی توی اون شرایط باشه آناستازیا معشوق آقای کریستین گری با روی دیگه ای از آقا پولداره آشنا میشه. موضوع از این قراره که آقا خوشتیپه مشکل سادیسم داره و یه روز دختر رو به اتاق بازی خودش میبره. اتاقی پر از ابزار شکنجه و بازیهای سادیسمی.

دختر توی یه انتخاب سخت قرار میگیره. موندن توی یک رابطه رویایی که همیشه آروزش بوده و تن دادن به خواسته های سادیسمسه آقا دوماد یا ترک رابطه و برگشتن به زندگی دانشجویی و معمولی خودش.

اینکه دختر چه انتخابی میکنه رو بهتون نمیگم که خودتون برین کتابشو بخونین یا فیلمشو ببینین اما من بعد از دیدن این فیلمه به جای اینکه جذب صحنه های اروتیکش بشم یا از رابطه های فیلم تعجب کنم رفتم تو یه فکر عجیب. حس کردم سرنوشت خیلی از ما مهاجرا شبیه سرنوشت دخترکه. یعنی نه اینکه فقط مهاجرت اینطوری باشه. اشتباه برداشت نکین. همیشه ما در معرض این انتخابها تو زندگی هستیم. حالا مهاجرت باعث میشه بیشتر و شدیدتر در معرض این انتخابها قرار بگیریم و واقعا خیلی سخته که بتونیم خودمون رو درباره درستی انتخابهامون قانع کنیم. شاید فهمیدن این موضوع برای خیلی ها آسون نباشه ولی مهاجرت باعث شده من این حس رو خیلی عمیق تر و بهتر حس کنم.

3 – قرار بود ماجرای همکار جدیدمون که دخترکی استرالیایی بود که به اسلام گرویده رو براتون تعریف کنم. اما پریروز شنیدم که رییس میگفت دوشنبه میخوام باهاش حرف بزنم و بفرستمش بره. پس صبر میکنم ببینم این هفته چی میشه و میمونه یا میره تا هفته بعد کل ماجراش رو براتون با جزییات تعریف کنم.

کافه مای سیس


گوشی را کرده ام در گوشم و لم داده ام روی کاناپه ای آشنا در نیمکره جنوبی. نه باید بگم بالاخره لم داده ام روی کاناپه ام در نیمکره جنوبی. شش ماه بود که نبودم. انگار اصلا نبودم. تهرانم را جا گذاشتم با همه خاطره هایش و پدر را روی تخت بیمارستان تنها رها کردم. اوایل که تازه رفته بودم و میدید که بی تاب حال و هوای شهر و برگشتن هستم و از اینجا و زندگی و آدمهایش حرف میزنم صدایش بم میشد و میگفت تو رو هم اسیر خودمون کردیم و ده دقیقه بعد که میدید حواسم نیست قطره اشکش میلغزید و پایین میفتاد. اما من حواسم بود.

دارم برای صدمین بار آلبوم مون لندینگ جیمز بلانت رو گوش میکنم و مینویسم. یاد پارسال میفتم که لیلا رو به زور بردم سانس دوم کنسرت جیمز که کاملا غیر منتظره و اتفاقی برگزار شده بود. من سر از پا نمیشناختم اما لیلا حس و حال خوبی نداشت. چند ماهی بود که حس و حال خوبی نداشت و من نمیفهمیدم که چرا از این اتفاق به این مهمی اونقدر که باید لذت نمیبره.

این یکسال چقدر عجیب بود. انگار خواب بودم. یک خواب در هم و آشفته. پر از اتفاقهای تعلیق دار و استیصال. همه چیز یکدفعه به هم ریخت. انگار که جنگ جهانی سوم از سوییس آغاز بشه و اولین بمبش هم یه موشک بالستیک با کلاهک هسته ای باشه که ایران شلیک کرده باشه ! کی باورش میشه ؟

یه سال پر از دست دادنها. آدمها. خاطرات و صحنه هایی که جلوی چشمت محو میشن و اتفاقات زندگی که معناهای جدیدی میگیرن. هر بار که توی این اتفاقات گم میشم و دلم میخواد برم بالای یه صخره بلند و با تمام قوا فقط فریاد بزنم ، یادم میفته که سی و سه سالمه و باید مثل آدمهای عاقل رفتار کنم و باز هم یادم میاد که از ده سالگی همین فکرو میکردم !

برگشتم ایران و شش ماه از خودم و آینده ای که نمیدانستم چه شکلیست فرار کردم. انگار روی ترد میل میدویدم. نه جلو میرفتم و نه میتونستم ندوم ! بدون امید به رسیدن فقط میدویدم. این شش ماه ایران بودن سعی کردم بنویسم. اما دو ماه آخر انقدر اتفاقات جورواجور پیش آمد که نشد. یعنی نشد که بشه. اما خیلی چیزها شد که شاید یه روزی یه جایی راجع بهشون نوشتم.

خوشحالم که برگشتم. خوشحالم که در تمام این مدت بودین و موندین و خوندین. توی این چند ماه اخیر چند تا مطلب نوشتم اما منتشر نکردم. توقعم از خودم رفته بود بالا. فکر میکردم باید حتما حرف مهمی برای زدن داشته باشم تا بنویسم. امروز اما تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. روزمره نگاری کنم. دیدم که دوستان دیگه ای هم نوشتن و من هم انگیزه پیدا کردم که دوباره شروع کنم هرچند هیچوقت تموم نکرده بودم. امروز که از جستجوی نافرجام برای پیدا کردن یه خونه بزرگتر برمیگشتم یاد یه خاطره افتادم و گفتم امروز باید حتما بنویسمش تا یادم نرفته.

قضیه از این قرار بود که یه مدت که من تازه اینجا مشغول به کار شده بودم  ، یه کار بهسازی و بازسازی آسفالت بهمون خورده بود و من چون دیوارم از همه کوتاهتر بود مجبور بودم شیفت شب کار کنم. کارم از ساعت پنج شروع میشد تا پنج صبح. گاهی که کار زودتر تموم میشد ساعت دو یا سه نصفه شب میرفتم خونه. سوار وانتم (ملقب به کامیون !) میشدم و مسافت هفتاد کیلومتریه محل کار تا خونه رو به ضرب و زور سیگار و تخمه و نوشابه انرژی زا رانندگی میکردم.

موقع برگشتن نزدیکای خونه یه کافه بود که 24 ساعت باز بود به اسم مایسیس 24 و من هر وقت نزدیکای رسیدن به خونه بودم از کنارش رد میشدم. اون تنها کافه بیست و چهار ساعته اون دور و بر بود و واسه همین اون موقع شب یا بهتره بگیم صبح غلغله بود. یه جورایی واسه من سمبل امید بود. وقتی خسته و کوفته از اون راه طولانی میومدم و همه جا ساکت و تاریک بود و همه تو خونه هاشون خواب بودن اونجا از دور چراغاش روشن بود و مردم توش میومدن و میرفتن. همیشه دوست داشتم اونجا وایستم و یه چیزی بخورم. اما هیچوقت وا نیستادم. چون اولا میخواستم زودتر برسم خونه و عشقم  رو که به خواب عمیقی فرو رفته بود در آغوش بگیرم  و دوما تو اون شرایط فکر میکردم یه خرج اضافیه ! چرا باید کلی پول بدم در حالی که پنج دقیقه بعدش میرسم خونه ! سرنوشت جوری شد که هیچوقت نرم توی اون کافه و سمبل امید و آرزوی من همیشه همونجوری دست نیافتنی بمونه. هر چند بعدها که شرایط کار و زندگی بهتر شد ، کافه رفتن جزو تفریحات آخر هفته ما شد اما هیچوقت دلم نمیومد برم اونجا فکر میکردم اونجا باید به یاد اون روزها همونجوری دست نیافتنی بمونه !

توی همین سالی که گذشت قبل از برگشتنم به ایران ، در حالی که هر دومون ناراحت و به هم ریخته بودیم و فکر میکردیم بدترین اتفاق زندگی مشترکمون به زودی رخ خواهد داد یکروز اتفاقی افتاد که همه چیز رو به راه شد و خورشید خوشبختی از پشت ابرهای تیره بیرون اومد. دستامون رو تو دست هم گرفتیم در حالی که صورتهای هر دومون غرق اشک بود ، تو خیابون مثل دیوونه ها راه افتادیم. شب بود و هر دو گرسنه بودیم. گفتم بریم یه جا غذا بخوریم ؟ گفت باشه ! گفتم کجا ؟ گفت هر جا تو بگی ! یه دفعه یه فکری تو ذهنم جرقه زد ! تصمیم گرفتم به خاطر این اتفاق بزرگ حرمت کافه محبوبم رو بشکنم و گفتم بیا بریم مایسیس 24 ! گفت چی هست ؟ گفتم یه جای مخصوصه ! واسه من یه معنی عجیبی داره. خوشت میاد !

نشستیم جلوی در کافه. داخل غلغله بود. دخترک آمد و سفارشمون رو گرفت. غذا و سوپ پامپکین سفارش دادیم. اول سوپ رو آورد. تو چشای هم نگاه میکردیم و سوپ میخوردیم. خوشمزه ترین سوپ دنیا. رسیدم ته کاسه سوپ. دیدم یه چیز قرمز ته کاسه سوپ شناوره ! یه کش قرمز بی قواره تو سوپم بود.

عصبانی شدم. گفت چی شده ؟ گفتم هیچی ! داشت آروم سوپش رو میخورد. کاسه سوپ رو ورداشتم و بردم تو پیش مدیر کافه. گذاشتم رو میز و گفتم این چیه ؟ گفت من نمیدونم شما بگو چیه ؟ انتظار این برخورد رو اینجا نداشتم. کاسه رو برداشت و برد بالا و پنج دقیقه بعد اومد گفت کسی نمیدونست این از کجا اومده ! گفتم پس حتما من انداختمش این تو ! گفت نه من اینو نگفتم. میتونم پول سوپ رو از صورتحسابتون کم کنم. گفتم نه لازم نیست. کل پول غذای ما رو حساب کنین ولی من راجع به شما جور دیگه ای فکر میکردم. گفت ما مسوول اعمال خودمون هستیم نه تفکرات شما !

در رو کوبیدم به هم و آمدم بیرون. دستش رو گرفتم و گفتم بریم. گفت چی شد !؟ گفتم هیچی ، فقط بریم. اشک تو چشام جمع شده بود. گفت تو سوپ چی بود مگه ؟ گفتم هیچی. مشکل از غذای اونا نبود. مشکل خیلی وقتها از خود آدمه. از تصویریه که از چیزهای غیر واقعی میسازه …

مثلا” الکی من چه گوارا هستم ! (2)


(تنگه چهل چای محلی تفریحی در کوهستانهای جنوب استان گلستان است)

بهار در تنگه چهل چای :

گوشی رو برم سمت دیگر گوشم و آب دهنم رو قورت دادم ! نه اینکه از شنیدن صدای اون دختر دستپاچه شده باشم اما اصلا انتظارش رو نداشتم که اون موقع شب … ، چمیدونم اصلا اون کی بود ؟ از جون من چی میخواست ؟ اسم منو از کجا میدونست ؟

با یک صدای خیلی لوند دخترونه گفت ببخشین موقع بدی زنگ زدم ؟ من هم که تو این موقع ها متخصص رنگ آمیزی طرف مقابل با رنگ قهوه ای هستم گفتم : به نظرتون یه کم دیر نیست ؟ گفت ببخشین من به عابدین گفتم ! گفت شما دیر میخوابین ! گفتم خوب بفرمایین ؟ چیکار میتونم براتون بکنم ؟ گفت هیچی خواستم فقط صداتون رو بشنوم ! منم با یک عصبانیت شهوانی گفتم خوب شنیدی دیگه. همین ؟ بعد دخترک گوشی رو داد دست عابدین. عابدین گفت مهندس ببخشید به خدا من نمیخواستم الان زن بزنم. این دختر خانمی که باهاش حرف زدی اسمش “بهار” بود. دانشجوی ترم سوم دانشگاه … است. با دوستاش اومدن تنگه ما اونجا دیدیمشون و باهاشون آشنا شدیم. حسابداری میخونه. عکس شما رو تو گوشی من دیده ، گیر داده که این کیه من میخوام ببینمش ! منم زنگ زدم ببینم حال و اوضاعت چجوریه ؟ میتونی امشب یه سر بیای تنگه ؟

منم که نمیدونم چرا عصبانی شده بودم گفتم نه عابدین دستت درد نکنه. بی زحمت از این لقمه ها واسه ما نگیر. نوش جون خودت ! و تلفن رو قطع کردم.

مجید :

یکی دو ساعت بعد داشتم مسواک میزدم تا برم بخوابم که یکدفعه زنگ در خونه به صدا دراومد. مجید داشت یک برنامه جفنگ آخر شب ماهواره رو نگاه میکرد. گفت : “احسان برم باز کنم یا خودت میری ؟ حتما” کارگراها هستن میخوان ببینن فردا بیان یه نه ؟”

مجید سه چهار سال از من بزرگ تر بود و تقریبا وقتی من وارد دانشگاه شده بودم اون فارغ التحصیل شده بود . اهل رشت و خوش قیافه و خوش برخورد بود. با من احساس نزدیکی زیادی میکرد و چون سابقه کارش از من کمتر بود چندان حس نمیکرد که از من بزرگتره.

رفتم دم در. عابدین با زانتیاش اومده بود دم در ! یکی از دوست دختراش جلو نشسته بود و سه تا از دوستای دختره پشت نشسته بودن و هر و کر میکردن. عابدین صدای ضبط رو بلند کرده بود و دخترا با صدای آهنگ حرکات موزون میکردن ! عابدین در کنار تمام هنرنمایی هایش از اعضای با نفوذ نهادهای امنیتی استان هم بود و برای همین از کسی در رابطه با کارهایی که میکرد واهمه نداشت !

یه لحظه با خودم فکر کردم اشتباه میبینم. از ماشین پیاده شد و بدو بدو اومد دم در. گفت مهندس به خدا شرمنده ام ! هی گفتم مهندس الان عصبانیه ها ولی بهار گفت نه باید بریم ببینمش همین امشب !

یکدفعه در پشت باز شد و یک دختر کم سن و سال پیاده شد و خرامید دم در. عابدین گفت زود باشی ها بهار خانم بچه ها دیرشونه ! گفت باشه باشه اومدم ! بعد روشو کرد به سمت من و اومد نزدیکتر و با عصبانیتی مصنوعی گفت چرا پشت تلفن اونجوری باهام حرف زدی ها ؟  خوب دوس داشتم ببینمت ! جرمه مگه ؟ و این جمله آخر رو وقتی میگفت لباشو غنچه کرد و همونجا وایستاد ! یه لحظه احساس پل نیومن بودن بهم دست داد ! فکر کردم باید طرف رو در آغوش بگیرم و … ! اما پس چه گوارا چی میشد ؟! قرار بود از فردا صبح من دوباره چه گوارا باشم ! واسه همینم خودمو یه کم عقب کشیدم ، اخم کردم و گفتم بهار خانم دیر وقته. بفرمایین بچه ها منتظر هستن. بعدا وقت زیاده با هم صحبت میکنیم و دستم را به نشانه خداحافظی به سمتش دراز کردم ! گفت یعنی دعوتم نمیکنی بیام تو ؟ گفتم نه الان نه وقت مناسبیه نه جای مناسبی. شما خودت راحتی بیای تو خونه ما ؟ یک لوندی اضافه ای به صدای کشدارش داد و گفت آره ! چرا نباشم ! مگه خودت نیستی اونجا !

دیدم که زبونم حریف زبونش بشه دلم حریف عشوه گریش نمیشه ! داد زدم عابدین  بیا ! و رفتم تو و یه راست برگشتم تو خونه که دیدم مجید داره با تلفن حرف میزنه و غش غش میخنده و همزمان داره لباس هاشو میپوشه و از در میره بیرون. گفتم کجا آقا مجید ؟ فردا عمه من میخواد برداشتهات رو کامل کنه ؟ گفت شب دیر میام ! تو بخواب احسان جون !

لازمه که توضیح بدم مجید داشت با کی حرف میزد و کجا رفت ؟ بله درست حدس زدین مجید داشت با عابدین و بهار جان حرف میزد و با اونا برگشت تنگه چهل چای !

بعد از اون شب دیگه نه چیزی از بهار شنیدم ، نه عابدین از نرمشهای  قهرمانانش برای من تعریف کرد و نه عکسی از طعمه های جوان و بی مهابایش به من نشان داد !

چند ماهی از این جریان گذشته بود. مجید حال و روزش تغییر کرده بود. هر آخر هفته میرفت گرگان و لباسهای نو میپوشید و عطر و ادکلن میزد ! من فهمیده بودم که با یکی از همان دخترهای اونشب درگیر معامله محبت شده اما به روش نمیاوردم. خوشحال بودم که حالش خوب بود.

سه ماه از ماجرا گذشت. یکروز دیدم مجید درهم و شکسته از گرگان برگشت. جواب سلام هیچکس را نداد و در اتاقش را بست. من چیزی ازش نپرسیدم اما معلوم بود درگیر ماجرای پیچیده ای شده.

چند ماه گذشت و مجید هر هفته بد و بدتر شد. پسرک داشت از دست میرفت.

بالاخره برای من تعریف کرد که آخرین باری که با “بهار” بیرون رفته چند پسر قلچماغ جلویشان را میگیرند و دخترک یواشکی به مجید میرساند که برادرانش هستند و به قصد کشت مجید را میزنند و مجید بیچاره با وساطت عابدین از چنگ برادران دیوگون دخترک رها میشود و برای دور نگه داشتن اونها هر هفته به بهانه های مختلف به عابدین و دخترک پول های کلان میداده. و این آخرین بار که اعتراض کرده باز سر و کله پسرها پیدا شده. پسرک بیچاره نمیدانست چجوری از باتلاقی که تویش افتاده بود رها شود !  یکروز مجید وسایلش را جمع کرد و خانه را برای همیشه ترک کرد. مرد گنده زار زار گریه میکرد. دل نازکی داشت طفلک. با خودم میگفتم باز دم عابدین گرم که طرف را از دست برادران دخترک نجات داده . وگرنه اوضاع میتونست بدتر از این بشه !

مجید رفت و دیگر برنگشت. رفته بود تهران و با شرکت تسویه حساب کرده بود. دیگه حتی جواب تلفن های من رو هم نمیداد. من هم چیزی از کسی نپرسیدم.

یک روز بارانی که توی خانه مانده بودیم و عابدین هم طبق معمول با دوستانش  توی خانه ما کنار بخاری نشسته بود و از دلاوری هاش تعریف میکرد شروع کرد به تعریف کردن ماجرای مجید و با تلفنش با بهار تماس گرفت. ده دقیقه نگذشت که گفت مهندس یک مهمون عزیزی داریم. اشکال نداره بیاد تو فقط نیم ساعت. به خاطر من چیزی نگی ! گفتم باشه. در باز شد و بهار و دو دختر دیگه با همان مثلا” برادران قلچماق که همه از دوست و رفیقهای عابدین بودند آمدند تو و نشستند دور بخاری. بهار خنده های شیطنت آمیزش را که این بار با لحن لاتی قاطی شده بود دوباره سر داد !

دلم برای مجید خیلی سوخت. طفلک واقعا عاشق شده بود.

بعد از نیم ساعت به عابدین اشاره کردم و عابدین هم به همه گفت بچه ها مهندس الان دوباره عصبانی میشه ! جمع کنین بریم خونه سعید اینا و همه رفتن. بهار موقع خداحافظی چشمکی زد و گفت گرگان اومدی به ما سر بزن مهندس ! سرم را تکان دادم !

هفته بعد با عابدین تسویه حساب کردم. پول کارگرها رو صاف کردم و برگشتم تهران.

هفته بعدترش با شرکت تسویه حساب کردم و دیگر نه عابدین رو دیدم و نه خبری از بهار و برادران معروفش شنیدم. اما آخرین اشکهای مجید موقع رفتن هنوز یادمه. طفلک واقعا عاشق شده بود …

 

مثلا” الکی من چه گوارا هستم !


زمستان تهران هیچ چیزش که خوب نباشد یک مزیت دارد و اون هم دهه فجرش است. نه اینکه دهه فجرش خودش خوب باشد. لکن آنچه دهه فجر با خود میاورد ، آن چیز خوبیست ! یعنی همون جشنواره فیلم و موسیقی و تاتر و …

یک دوست قدیمی که سالها ندیده بودمش من رو در یک عمل انجام شده قرار داده و مرتب قرارهای فرهنگی – سینمایی میگذاره. من هم خوب طبیعتا استقبال میکنم و این شده که برای اولین بار خیلی از فیلمهای جشنواره رو دیدم. یکی از فیلمهایی که با هم دیدیم فیلم کوتاهی بود به اسم آتلان که درباره زندگی یک پسر روستایی ترکمن بود و من رو برد به خاطرات سالهای پیشین که یکسالی در منطقه گنبد  و کلاله و آن حوالی کار میکردم.

مینودشت ، گنبد ، آزاد شهر :

اون یکسال از قشنگترین و عجیب ترین سالهای کاری من بود. تازه کار حرفه ای ام را شروع کرده بودم و غرور عجیب و غریبی داشتم. آدمهایی که در آن منطقه میدیدم هر کدام در زندگی آینده من به نوعی تاثیر گذار بودند.  منطقه کاری ما مثلثی بود که یک ضلع آن شهرستان گنبد کاووس و دو راس دیگر آن شهرهای آزادشهر و مینودشت بودند. تقریبا تمام این مثلث بزرگ رو پیاده بارها و بارها طی کردم. با پای پیاده لابلای مزارع گندم ، کلزا و برنج راه میرفتم و اندازه های مورد نیاز برای احداث یک شبکه آبیاری و زهکشی را در پایین دست سد نرماب نقشه برداری میکردم.

اتفاقات عجیبی در اون روزها میفتاد که هر کدومش نه یک پست بلکه یک کتابه ! مثلا یکیش این بود که یک روز که در لابلای مزارع مشغول کار بودم به جسد یک انسان بر خوردم که مدتها بود در اون منطقه رها شده بود !

هر روز صبح لباس سبز لجنی چریکی ام  رو میپوشیدم و یک کلاه به سبک چه گوارا میذاشتم سرم و تازه یک ستاره طلایی هم زده بودم روی کلاه که یعنی مثلا الکی من چه گوارا هستم ! بند و بساطمو ورمیداشتم و سوار لندروز سبز “عابدین” میشدم و به منطقه عملیاتی میرفتیم. روند کار اینجوری بود که اول یک آنتن مرکزی جی پی اس رو در یک نقطه ثابت که معمولا بالای یک کوه در منطقه بود نصب میکردیم و از آنجا به منقظه اصلی کار میرفتیم و بقیه روز بر همین منوال میگذشت. کار و کار و کار ! هر روز صبح وقتی بالای کوه میرفتیم من با آن لباسهای چریکی و قیافه پشمالو و چرک آن روزها احساس قهرمان قصه های انقلابی دهه پنجاه و شصت امریکای لاتین را داشتم. “عابدین” هم که هم راننده ما بود و هم صاحب ماشین هر از گاهی با موبایل نوکیای دوربین دار خودش که آن روزها یک مقوله فوق فانتزی و لاکچری منحسوب میشد از من عکسهای انقلابی میگرفت ! این عکسهای انقلابی قلابی را یادتان باشد تا بعد بهشان برسیم !

عابدین :

عابدین پسر کوچک یک خانواده بزرگ و متمول شمالی بود. خانواده ای که زمین های شالی بسیاری داشتند و به سبب رشد قیمت زمین و برنج و زالو در مملکت به سرمایه هنگفتی رسیده بودند. هنگفت که میگویم یعنی در حد آن منطقه و آن روستاها ثروتمند محسوب میشدند.

خود عابدین با پدر و مادر زندگی میکرد اما لباسهای گرانقیمت میپوشید و سوار زانتیا میشد (زانتیا در اون زمان که پراید نماد بورژوازی بود یک المان سلطنتی محسوب میشد !). زندگی اش خلاصه شده بود در شرکت در قرعه کشی های مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا ، شرط بندی روی اسب و کار کردن برای ما ! یک پسر قد بلند و چاق با ریشهای فرفری با صدای تو دماغی و چهره ای شبیه حاج محمود کریمی اما بلوند و با جشمهای آبی.

به من بینهایت احترام میگذاشت. احترامی که به بقیه اعضای اکیپ نمیگذاشت و از اونجا که ثروتمند بود نیازی به کار کردن با ما نداشت و صرف رفاقت و گذراندن زمان با مشتی جوان “شهری” به کار کردن با ما وادارش میکرد کسی زیاد سر به سرش نمیگذاشت !  حتی گاهی ما برای دادن حقوق کارگرها از عابدین پول قرض میگرفتیم و اون هم همیشه بدون تعلل از ما دریغ نمیکرد.

دانشجویی ؟

درباره دانشگاه های شهرهای کوچک شمال قصه های زیادی میگفتند. همین عابدین و دوستان هم مسلک خودش درباره دلاوری هایی که در این دانشگاهها از بهشهر تا بجنورد انجام داده بودند هر روز خاطره تعریف میکردند. من اغلب سرم به کار خودم بود و داستانهای جنسی – حماسی شون رو باور نمیکردم.

تئوری مغز متفکرشون هم این بود که این دخترهای تهرانی اومدن اینجا دانشگاه و چون نه کسی میشناسدشون و نه کسی رو میشناسن چهار سال تمام اتفاقات دنیا رو امتحان میکنن و بعد از چهار سال بر میگردن تهران و همه اون خاطرات چهار ساله رو فراموش میکنن و به زندگی عادی بر میگردن. و اونها (بچه پولدارهای این شهرستانها) که درست مثل بچه پولدارهای تهران شبکه های دوستی خودشون رو داشتند سعی میکردند از این فرصت طلایی به دست آمده نهایت استفاده رو ببرن.

توی شهر که راه میرفتیم عابدین با هر دختر دانشجویی که رد میشد سلام و علیک میکرد و بعد از چند دقیقه ماجرای اتفاقات بین خودش و آن دختر رو برای من تعریف میکرد. من البته علاقه ای به شنیدن داستان های اتاق خوابی – حماسی این دست آدمها آن هم با ذکر تمام جزئیات رو نداشتم اما هیچوقت هم عادت نداشتم با برخورد تند آدمهایی که گوش من رو محرم خودشون دونستن ، از خودم برنجونم.

اوایل حرفهای عابدین رو باور نمیکردم و زیاد جدیش نمیگرفتم اما بعد از یک مدت عابدین بعد از تعریف کردن ماجرا با یک حرکت موبایل گرد و تپل نوکیاش رو در می آورد و عکسهایی که از دخترکان گرفته بود رو نشون میداد. قیافه ها و تیپ و لباسهایی که من با اون همه ادعا  ، باورکردنش برام مشکل بود. با خودم فکر میکردم یا واقعا مشکل از منه یا جامعه خیلی بد شده ! به هر حال هنوز زیاد توجهی به حرفهاش نمیکردم و سرم به کار خودم بود.

بهار در تنگه چهل چای :

 همه چیز عادی بود تا وقتی که یک شب در حالی که بعد از یک هفته داشتم وسایلم و مدارک کار را مرتب میکردم موبایلم به صدا در آمد. عابدین که سابقه نداشت آن موقع شب زنگ بزند با خنده و عشوه بسیار و البته با عجله بعد از احوالپرسی گفت مهندس مهندس یه لحظه گوشی یکی هست اینجا میخواد باهات حرف بزنه.

من که خیلی تعجب کرده بودم و فکر میکردم یک دوست قدیمی یا کسی که اتفاقی رفیق مشترک ما از آب در آمده گوشی رو خواهد گرفت و گفتم مسخره بازی در نیار عابدین کیه !؟ که یکدفعه یک صدای آسمانی از پشت تلفن گفت سلام ! آقای احسان شمایین ؟

ادامه دارد …

دیمکا


بعضی آدمها هستن که توی زندگی آدم نقش مهمی بازی میکنن. بدون اینکه بدونی یا حتی خودشون بدونن. اصلا شاید فقط برای مدت کوتاهی دیده باشیشون و دیگه هیچوقت هم نبینیشون.

اما تا هستی هستن. توی ذهنت. بعضی ها به خوبی و بعضی ها به بدی ! مثلا فک میکنم همه ما معلم کلاس اول دبستان رو یادمونه. یا بعضی از معلما که یه جملشون مسیر زندگی خیلی از ماها رو تغییر داده ! یا مثلا یه دوست که الزاما صمیمی هم نبوده. یا یه کسی که توی یک دوره کوتاهی از زندگیمون باهامون خیلی نزدیک شده. مثلا به دلیل شرایط کاری ! مثلا این آدم واسه بعضیا منشیشونه ! واسه بعضی ها مربی ورزشیشونه یا حتی آبدارچی اداره !

برای من همیشه نزدیکترین آدمها بهم راننده هام بودن. من از بیست و سه سالگی که توی شرکت های راهسازی پست و مقامی پیدا کردم تا همین سه سال پیش که قدم به خاک زرخیز استرالیا گذاشتم ماشین با راننده داشتم. نه اینکه فکر کنید آدم مهمی بودم یا چی. این رسم شرکتهای ساختمانی بود که ماشین با راننده اجاره میکردند یا حتی برای ماشین شرکت راننده استخدام میکردند که مسوولیت نگهداری از ماشین بر عهده مثلا من که هزار تا مسوولیت و دردسر دیگه داشتم نیفته ! مثل استرالیا نبود که حتی مالک شرکت مریتون با نود سال سن و عنوان یکی از ده ثروتمند بزرگ دنیا خودش ماشینشو برونه !

به هر حال همیشه راننده ها به دلیل هم کلام بودن و همراه بودنشون با من در بیشتر ساعات روز جزو نزدیکترین آدمها از نظر احساسی به من بودند که البته موضوع جالبی نیست و خیلی وقتها هم باعث سو استفاده هایی از طرف بعضی هاشون شد.

یکی از این آدمها که شاید هیچوقت تو عمرش این نوشته رو نخونه و حتی به احتمال 99 درصد منو اصلا یادش نیست و حتی اگه یادش باشه من اصلا براش مهم نیستم و من اینجا میخوام راجع بهش حرف بزنم اسمش بود دیما ! روسها به دیمیتری میگن دیما ! دیما دو سال توی قزاقستان راننده من بود !

دیما یه پسر بیست و سه چهار ساله روس تبار بود که هیچ تخصص و علاقه خاص و مشخصی به جز زنان برهنه و مشروب و سیگار نداشت اما در مورد کارش دقیق و وسواسی بود. چیز جالبی که برای من در مورد دیما و آدمهایی مشابه اون جلب توجه میکرد وفاداری و تعهد عجیب و غریب اونها به کارفرماشون یعنی صاحب ماشین (کسی که شرکت ازش ماشین اجاره میکرد) بود. یه جور رابطه ارباب و نوکری بین اونها وجود داشت که باورش با توجه به روحیه سرکشی روسها خیلی عجیب و غریب بود.

دیما یه پسر بی خیال و بی غم بود. از اونها که هیچوقت برنامه ای برای آینده ندارن و اگه ازشون یه سوال ساده راجع به آینده بکنی با بزرگترین چالش زندگیشون مواجه میشن و نیم ساعت میرن تو فکر انگار که بین دو راهی زندگی قرار گرفتن !

دیما با اینکه قیافه و کار درست و حسابی نداشت یک دوست دختر خیلی شیک و مجلسی داشت. از اون دختر روسها که برای آگهی تبلیغانی توی سایتهای همسر یابی روسی ازشون استفاده میشه ! با یه صورت بچگانه و یه هیکل شماره دار مثل مدلها ! این برای من همیشه سوال بود که دیما چطوری با این سر و وضع ژولیده و برخورد نه چندان جذاب تونسته یه همچه موردی رو واسه خودش دست و پا کنه !

اما موضوع وقتی برام جالب شد که میدیم هر دختری که توی خیابون توجه من بهش جلب میشد با دیما سلام و علیک میکرد و دیما از من اجازه میگرفت و پیاده میشد از ماشین و چنان با طرف گرم میگرفت که انگار بیست ساله همو میشناسن ! همه دخترهای شهر کوچیک ما انگار یه جورایی با دیمکا (با همون دیما) رابطه تنگاتنگی داشتن !

من عادت داشتم شب که میرسیدیم خونه بهش بگم فردا صبح زودتر از ساعت بیاد و هر بار هم صبح معطلش میکردم. اما باز فردا صبحش اون زودتر میومد و من معطلش میکردم. یعنی تا این حد حرف گوش کن. وقتی من مرخصی بودم و اون بیکار میشد کار همکارا این بود که گولش بزنن و یکشنبه ها ببرنش به شهرهای اطراف واسه عشق و حال ! همیشه هم بهش میگفتن یه ماموریت کاری پیش اومده و باید بریم مثلا “استیپ ناگورسک” واسه یه جلسه مهم !

“استیپ ناگورسک” یه شهری بود که تقریبا چهل کیلومتر با ما فاصله داشت و  برای محلی که ما زندگی میکردیم یه جورایی لاس وگاس بود. البته به جای تنوع در کازینو در مسایل دیگه تنوع داشت. یعنی محل عشق و حال بود. دیگه وارد جزییات نمیشم اما هر کسی میرفت اونجا یه جورایی مثل کسی بود که مجردی از ایران میره پاتایا !

من دلم واسه دیما میسوخت. همیشه عکس یه سری زن برهنه و نیمه برهنه رو میزد جلو داشبورد ماشینو البته قبلش اجازه میگرفت و منم چیزی نمیگفتم ! یه روز که مترجممون که یه دختر قزاق بود سوار ماشینم شده بود با دیدن عکسها چنان دعوایی با دیمکا کرد که بنده خدا تا یک هفته عکسها رو ورداشته بود ! البته بعدش دوباره گذاشتشون !

همیشه وقتی من تصمیم میگرفتم سیگارو ترک کنم از سیگارهای دیما میکشیدم و آخر هفته میرفتم واسه خودش و خودم دو پاکت میخریدم !

یه روز که زود داشتم برمیگشتم خونه دیما گفت الان که خیلی زوده بری خونه ! گفتم آره دیگه خب کارمون تموم شده !

گفت خوب چرا بریم خونه ! بریم یه جا خوش بگذرونیم ! گفتم کجا ؟

گفت اون دختره مو مشکیه که پریروز سر چهارراه باهاش سلام علیک کردم رو یادته ؟ گفتم آره خوب که چی ؟

گفت دیروز سراغتو میگرفت. بریم خونشون !؟ من که مثل همیشه فکر میکردم که خوب قراره بریم خونه دختره که رفیق دیماست و مثلا یه وودکایی چیزی بخوریم و بیایم جدی شدم و به دیما گفتم نه ! بریم خونه ! حوصله ندارم. دیما هم اصراری نداشت و یه راست منو برد خونه. خوبیش این بود که اون شب یه کم بیشتر خوابیدم و صبحش خواب آلود نبودم. بیست و پنج سالم بود و یه عالمه انرژی و شور جوونی درونم بود. فکر میکردم میتونم کوه رو جا به جا کنم و دنیا رو تغییر بدم !

توی اون دو سال دیما خیلی بهم کمک کرد و همیشه مثل یه دوست خوب و گاهی مترجم و گاهی مشاور و معاون کمک حالم بود. وقتی عصبانی بودم بدون اینکه حرفی بزنم میدونست باید چی کار کنه. یادمه که یه هفته کمرم گرفته بود و کارم شده بود که پشت ماشین دراز بکشم و به دیما بگم کجا بره و چی کار کنه  و اون چنان تو نقشش فرو رفته بود که تا هفته ها بعدش همه با دیدن دیما شروع میکردن به توضیح دادن بهش که چی کار کردن و چی احتباج دارن ! جالبه که توی تموم این مدت همه میخواستن دیما رو از من بگیرن و مثلا یه ماشین بهتر با یه راننده دیگه رو جایگزین اون کنن و دیما رو واسه خودشون نگه دارن اما با رابطه ای که بین من و دیما شکل گرفته بود هر بار من مقاومت میکردم و چون سمبه من پر زور بود اونا معمولا کاری از دستشون بر نمیاومد و تسلیم میشدن !

روز آخری که داشتیم توی کارگاه از همه خداحافظی میکردم تا با دیمکا بریم دفتر و از اونجا فرودگاه مسسول کمپ که یکی از اون گرگهای بارون دیده کارگاه بود اومد سمت منو و با یه لبخند مرموز و نسبتا کثیفی بهم گفت : مهندس ! پسره رو خوب دوسال پیش خودت نگهش داشتیا ! با همه در افتادی به خاطر این پسره ولی ارزشش رو داشت نه ؟

گفتم آره پسر خوبیه ! خیلی کمکم بود !

اونم گفت آره میدونم ! وصفشو شنیدم ! کمک همه بوده ! دمش گرم ، خیرش به همه میرسیده ! خوب شما هم که معلومه در اولویت بودی دیگه مهندس ! و قاه قاه خندید طوری که میشد تا ته حلق متعفنشو دید !

حس خیلی بدی بهم دست داد. دلم میخواست یه کشیده بخوابونم تو گوشش اما نمیشد ! داشتم از اونجا میرفتم و تازه فهمیده بودم یه جماعت مریض دو سال تمام راجع بهم چی فکر میکردن. احساس “مالنا” توی ده بهم دست داد وقتی شوهرش تو جنگ بود ! نگاه آدما به نظرم هر ثانیه سنگین تر میشد !  دیگه نمیتونستم وایستادن و روبوسی کردن با اون آدمها رو تحمل کنم ! پریدم توی ماشین و به دیما گفتم بریم دفتر.

توی راه یه آهنگ قدیمی روسی از ماشین پخش میشد و منم داشتم از جاده ای که ساخته بودیم فیلم میگرفتم.

امروز که داشتم فایلهای قدیم رو وارسی میکردم به اون فیلم روز آخر برخوردم. یاد دیما افتادم ، یاد اون روزها و یاد اون روز آخر.

یه حسی بهم میگفت چقدر قضاوت آدمها بده. میگفت وقتی از دید خودمون دنیا رو نگاه میکنیم میتونه چقدر متفاوت از نگاه دیگران باشه !

گفتم اینجا ازش بنویسم و عکسشم گذاشتم براتون تا یادشو گرامی بداریم. آدمی که کار هر کسی رو به روشی که خودشون میخواستن راه مینداخت ! دمش گرم.

شب خوش.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!