کافه مای سیس


گوشی را کرده ام در گوشم و لم داده ام روی کاناپه ای آشنا در نیمکره جنوبی. نه باید بگم بالاخره لم داده ام روی کاناپه ام در نیمکره جنوبی. شش ماه بود که نبودم. انگار اصلا نبودم. تهرانم را جا گذاشتم با همه خاطره هایش و پدر را روی تخت بیمارستان تنها رها کردم. اوایل که تازه رفته بودم و میدید که بی تاب حال و هوای شهر و برگشتن هستم و از اینجا و زندگی و آدمهایش حرف میزنم صدایش بم میشد و میگفت تو رو هم اسیر خودمون کردیم و ده دقیقه بعد که میدید حواسم نیست قطره اشکش میلغزید و پایین میفتاد. اما من حواسم بود.

دارم برای صدمین بار آلبوم مون لندینگ جیمز بلانت رو گوش میکنم و مینویسم. یاد پارسال میفتم که لیلا رو به زور بردم سانس دوم کنسرت جیمز که کاملا غیر منتظره و اتفاقی برگزار شده بود. من سر از پا نمیشناختم اما لیلا حس و حال خوبی نداشت. چند ماهی بود که حس و حال خوبی نداشت و من نمیفهمیدم که چرا از این اتفاق به این مهمی اونقدر که باید لذت نمیبره.

این یکسال چقدر عجیب بود. انگار خواب بودم. یک خواب در هم و آشفته. پر از اتفاقهای تعلیق دار و استیصال. همه چیز یکدفعه به هم ریخت. انگار که جنگ جهانی سوم از سوییس آغاز بشه و اولین بمبش هم یه موشک بالستیک با کلاهک هسته ای باشه که ایران شلیک کرده باشه ! کی باورش میشه ؟

یه سال پر از دست دادنها. آدمها. خاطرات و صحنه هایی که جلوی چشمت محو میشن و اتفاقات زندگی که معناهای جدیدی میگیرن. هر بار که توی این اتفاقات گم میشم و دلم میخواد برم بالای یه صخره بلند و با تمام قوا فقط فریاد بزنم ، یادم میفته که سی و سه سالمه و باید مثل آدمهای عاقل رفتار کنم و باز هم یادم میاد که از ده سالگی همین فکرو میکردم !

برگشتم ایران و شش ماه از خودم و آینده ای که نمیدانستم چه شکلیست فرار کردم. انگار روی ترد میل میدویدم. نه جلو میرفتم و نه میتونستم ندوم ! بدون امید به رسیدن فقط میدویدم. این شش ماه ایران بودن سعی کردم بنویسم. اما دو ماه آخر انقدر اتفاقات جورواجور پیش آمد که نشد. یعنی نشد که بشه. اما خیلی چیزها شد که شاید یه روزی یه جایی راجع بهشون نوشتم.

خوشحالم که برگشتم. خوشحالم که در تمام این مدت بودین و موندین و خوندین. توی این چند ماه اخیر چند تا مطلب نوشتم اما منتشر نکردم. توقعم از خودم رفته بود بالا. فکر میکردم باید حتما حرف مهمی برای زدن داشته باشم تا بنویسم. امروز اما تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. روزمره نگاری کنم. دیدم که دوستان دیگه ای هم نوشتن و من هم انگیزه پیدا کردم که دوباره شروع کنم هرچند هیچوقت تموم نکرده بودم. امروز که از جستجوی نافرجام برای پیدا کردن یه خونه بزرگتر برمیگشتم یاد یه خاطره افتادم و گفتم امروز باید حتما بنویسمش تا یادم نرفته.

قضیه از این قرار بود که یه مدت که من تازه اینجا مشغول به کار شده بودم  ، یه کار بهسازی و بازسازی آسفالت بهمون خورده بود و من چون دیوارم از همه کوتاهتر بود مجبور بودم شیفت شب کار کنم. کارم از ساعت پنج شروع میشد تا پنج صبح. گاهی که کار زودتر تموم میشد ساعت دو یا سه نصفه شب میرفتم خونه. سوار وانتم (ملقب به کامیون !) میشدم و مسافت هفتاد کیلومتریه محل کار تا خونه رو به ضرب و زور سیگار و تخمه و نوشابه انرژی زا رانندگی میکردم.

موقع برگشتن نزدیکای خونه یه کافه بود که 24 ساعت باز بود به اسم مایسیس 24 و من هر وقت نزدیکای رسیدن به خونه بودم از کنارش رد میشدم. اون تنها کافه بیست و چهار ساعته اون دور و بر بود و واسه همین اون موقع شب یا بهتره بگیم صبح غلغله بود. یه جورایی واسه من سمبل امید بود. وقتی خسته و کوفته از اون راه طولانی میومدم و همه جا ساکت و تاریک بود و همه تو خونه هاشون خواب بودن اونجا از دور چراغاش روشن بود و مردم توش میومدن و میرفتن. همیشه دوست داشتم اونجا وایستم و یه چیزی بخورم. اما هیچوقت وا نیستادم. چون اولا میخواستم زودتر برسم خونه و عشقم  رو که به خواب عمیقی فرو رفته بود در آغوش بگیرم  و دوما تو اون شرایط فکر میکردم یه خرج اضافیه ! چرا باید کلی پول بدم در حالی که پنج دقیقه بعدش میرسم خونه ! سرنوشت جوری شد که هیچوقت نرم توی اون کافه و سمبل امید و آرزوی من همیشه همونجوری دست نیافتنی بمونه. هر چند بعدها که شرایط کار و زندگی بهتر شد ، کافه رفتن جزو تفریحات آخر هفته ما شد اما هیچوقت دلم نمیومد برم اونجا فکر میکردم اونجا باید به یاد اون روزها همونجوری دست نیافتنی بمونه !

توی همین سالی که گذشت قبل از برگشتنم به ایران ، در حالی که هر دومون ناراحت و به هم ریخته بودیم و فکر میکردیم بدترین اتفاق زندگی مشترکمون به زودی رخ خواهد داد یکروز اتفاقی افتاد که همه چیز رو به راه شد و خورشید خوشبختی از پشت ابرهای تیره بیرون اومد. دستامون رو تو دست هم گرفتیم در حالی که صورتهای هر دومون غرق اشک بود ، تو خیابون مثل دیوونه ها راه افتادیم. شب بود و هر دو گرسنه بودیم. گفتم بریم یه جا غذا بخوریم ؟ گفت باشه ! گفتم کجا ؟ گفت هر جا تو بگی ! یه دفعه یه فکری تو ذهنم جرقه زد ! تصمیم گرفتم به خاطر این اتفاق بزرگ حرمت کافه محبوبم رو بشکنم و گفتم بیا بریم مایسیس 24 ! گفت چی هست ؟ گفتم یه جای مخصوصه ! واسه من یه معنی عجیبی داره. خوشت میاد !

نشستیم جلوی در کافه. داخل غلغله بود. دخترک آمد و سفارشمون رو گرفت. غذا و سوپ پامپکین سفارش دادیم. اول سوپ رو آورد. تو چشای هم نگاه میکردیم و سوپ میخوردیم. خوشمزه ترین سوپ دنیا. رسیدم ته کاسه سوپ. دیدم یه چیز قرمز ته کاسه سوپ شناوره ! یه کش قرمز بی قواره تو سوپم بود.

عصبانی شدم. گفت چی شده ؟ گفتم هیچی ! داشت آروم سوپش رو میخورد. کاسه سوپ رو ورداشتم و بردم تو پیش مدیر کافه. گذاشتم رو میز و گفتم این چیه ؟ گفت من نمیدونم شما بگو چیه ؟ انتظار این برخورد رو اینجا نداشتم. کاسه رو برداشت و برد بالا و پنج دقیقه بعد اومد گفت کسی نمیدونست این از کجا اومده ! گفتم پس حتما من انداختمش این تو ! گفت نه من اینو نگفتم. میتونم پول سوپ رو از صورتحسابتون کم کنم. گفتم نه لازم نیست. کل پول غذای ما رو حساب کنین ولی من راجع به شما جور دیگه ای فکر میکردم. گفت ما مسوول اعمال خودمون هستیم نه تفکرات شما !

در رو کوبیدم به هم و آمدم بیرون. دستش رو گرفتم و گفتم بریم. گفت چی شد !؟ گفتم هیچی ، فقط بریم. اشک تو چشام جمع شده بود. گفت تو سوپ چی بود مگه ؟ گفتم هیچی. مشکل از غذای اونا نبود. مشکل خیلی وقتها از خود آدمه. از تصویریه که از چیزهای غیر واقعی میسازه …

مثلا” الکی من چه گوارا هستم ! (2)


(تنگه چهل چای محلی تفریحی در کوهستانهای جنوب استان گلستان است)

بهار در تنگه چهل چای :

گوشی رو برم سمت دیگر گوشم و آب دهنم رو قورت دادم ! نه اینکه از شنیدن صدای اون دختر دستپاچه شده باشم اما اصلا انتظارش رو نداشتم که اون موقع شب … ، چمیدونم اصلا اون کی بود ؟ از جون من چی میخواست ؟ اسم منو از کجا میدونست ؟

با یک صدای خیلی لوند دخترونه گفت ببخشین موقع بدی زنگ زدم ؟ من هم که تو این موقع ها متخصص رنگ آمیزی طرف مقابل با رنگ قهوه ای هستم گفتم : به نظرتون یه کم دیر نیست ؟ گفت ببخشین من به عابدین گفتم ! گفت شما دیر میخوابین ! گفتم خوب بفرمایین ؟ چیکار میتونم براتون بکنم ؟ گفت هیچی خواستم فقط صداتون رو بشنوم ! منم با یک عصبانیت شهوانی گفتم خوب شنیدی دیگه. همین ؟ بعد دخترک گوشی رو داد دست عابدین. عابدین گفت مهندس ببخشید به خدا من نمیخواستم الان زن بزنم. این دختر خانمی که باهاش حرف زدی اسمش “بهار” بود. دانشجوی ترم سوم دانشگاه … است. با دوستاش اومدن تنگه ما اونجا دیدیمشون و باهاشون آشنا شدیم. حسابداری میخونه. عکس شما رو تو گوشی من دیده ، گیر داده که این کیه من میخوام ببینمش ! منم زنگ زدم ببینم حال و اوضاعت چجوریه ؟ میتونی امشب یه سر بیای تنگه ؟

منم که نمیدونم چرا عصبانی شده بودم گفتم نه عابدین دستت درد نکنه. بی زحمت از این لقمه ها واسه ما نگیر. نوش جون خودت ! و تلفن رو قطع کردم.

مجید :

یکی دو ساعت بعد داشتم مسواک میزدم تا برم بخوابم که یکدفعه زنگ در خونه به صدا دراومد. مجید داشت یک برنامه جفنگ آخر شب ماهواره رو نگاه میکرد. گفت : “احسان برم باز کنم یا خودت میری ؟ حتما” کارگراها هستن میخوان ببینن فردا بیان یه نه ؟”

مجید سه چهار سال از من بزرگ تر بود و تقریبا وقتی من وارد دانشگاه شده بودم اون فارغ التحصیل شده بود . اهل رشت و خوش قیافه و خوش برخورد بود. با من احساس نزدیکی زیادی میکرد و چون سابقه کارش از من کمتر بود چندان حس نمیکرد که از من بزرگتره.

رفتم دم در. عابدین با زانتیاش اومده بود دم در ! یکی از دوست دختراش جلو نشسته بود و سه تا از دوستای دختره پشت نشسته بودن و هر و کر میکردن. عابدین صدای ضبط رو بلند کرده بود و دخترا با صدای آهنگ حرکات موزون میکردن ! عابدین در کنار تمام هنرنمایی هایش از اعضای با نفوذ نهادهای امنیتی استان هم بود و برای همین از کسی در رابطه با کارهایی که میکرد واهمه نداشت !

یه لحظه با خودم فکر کردم اشتباه میبینم. از ماشین پیاده شد و بدو بدو اومد دم در. گفت مهندس به خدا شرمنده ام ! هی گفتم مهندس الان عصبانیه ها ولی بهار گفت نه باید بریم ببینمش همین امشب !

یکدفعه در پشت باز شد و یک دختر کم سن و سال پیاده شد و خرامید دم در. عابدین گفت زود باشی ها بهار خانم بچه ها دیرشونه ! گفت باشه باشه اومدم ! بعد روشو کرد به سمت من و اومد نزدیکتر و با عصبانیتی مصنوعی گفت چرا پشت تلفن اونجوری باهام حرف زدی ها ؟  خوب دوس داشتم ببینمت ! جرمه مگه ؟ و این جمله آخر رو وقتی میگفت لباشو غنچه کرد و همونجا وایستاد ! یه لحظه احساس پل نیومن بودن بهم دست داد ! فکر کردم باید طرف رو در آغوش بگیرم و … ! اما پس چه گوارا چی میشد ؟! قرار بود از فردا صبح من دوباره چه گوارا باشم ! واسه همینم خودمو یه کم عقب کشیدم ، اخم کردم و گفتم بهار خانم دیر وقته. بفرمایین بچه ها منتظر هستن. بعدا وقت زیاده با هم صحبت میکنیم و دستم را به نشانه خداحافظی به سمتش دراز کردم ! گفت یعنی دعوتم نمیکنی بیام تو ؟ گفتم نه الان نه وقت مناسبیه نه جای مناسبی. شما خودت راحتی بیای تو خونه ما ؟ یک لوندی اضافه ای به صدای کشدارش داد و گفت آره ! چرا نباشم ! مگه خودت نیستی اونجا !

دیدم که زبونم حریف زبونش بشه دلم حریف عشوه گریش نمیشه ! داد زدم عابدین  بیا ! و رفتم تو و یه راست برگشتم تو خونه که دیدم مجید داره با تلفن حرف میزنه و غش غش میخنده و همزمان داره لباس هاشو میپوشه و از در میره بیرون. گفتم کجا آقا مجید ؟ فردا عمه من میخواد برداشتهات رو کامل کنه ؟ گفت شب دیر میام ! تو بخواب احسان جون !

لازمه که توضیح بدم مجید داشت با کی حرف میزد و کجا رفت ؟ بله درست حدس زدین مجید داشت با عابدین و بهار جان حرف میزد و با اونا برگشت تنگه چهل چای !

بعد از اون شب دیگه نه چیزی از بهار شنیدم ، نه عابدین از نرمشهای  قهرمانانش برای من تعریف کرد و نه عکسی از طعمه های جوان و بی مهابایش به من نشان داد !

چند ماهی از این جریان گذشته بود. مجید حال و روزش تغییر کرده بود. هر آخر هفته میرفت گرگان و لباسهای نو میپوشید و عطر و ادکلن میزد ! من فهمیده بودم که با یکی از همان دخترهای اونشب درگیر معامله محبت شده اما به روش نمیاوردم. خوشحال بودم که حالش خوب بود.

سه ماه از ماجرا گذشت. یکروز دیدم مجید درهم و شکسته از گرگان برگشت. جواب سلام هیچکس را نداد و در اتاقش را بست. من چیزی ازش نپرسیدم اما معلوم بود درگیر ماجرای پیچیده ای شده.

چند ماه گذشت و مجید هر هفته بد و بدتر شد. پسرک داشت از دست میرفت.

بالاخره برای من تعریف کرد که آخرین باری که با “بهار” بیرون رفته چند پسر قلچماغ جلویشان را میگیرند و دخترک یواشکی به مجید میرساند که برادرانش هستند و به قصد کشت مجید را میزنند و مجید بیچاره با وساطت عابدین از چنگ برادران دیوگون دخترک رها میشود و برای دور نگه داشتن اونها هر هفته به بهانه های مختلف به عابدین و دخترک پول های کلان میداده. و این آخرین بار که اعتراض کرده باز سر و کله پسرها پیدا شده. پسرک بیچاره نمیدانست چجوری از باتلاقی که تویش افتاده بود رها شود !  یکروز مجید وسایلش را جمع کرد و خانه را برای همیشه ترک کرد. مرد گنده زار زار گریه میکرد. دل نازکی داشت طفلک. با خودم میگفتم باز دم عابدین گرم که طرف را از دست برادران دخترک نجات داده . وگرنه اوضاع میتونست بدتر از این بشه !

مجید رفت و دیگر برنگشت. رفته بود تهران و با شرکت تسویه حساب کرده بود. دیگه حتی جواب تلفن های من رو هم نمیداد. من هم چیزی از کسی نپرسیدم.

یک روز بارانی که توی خانه مانده بودیم و عابدین هم طبق معمول با دوستانش  توی خانه ما کنار بخاری نشسته بود و از دلاوری هاش تعریف میکرد شروع کرد به تعریف کردن ماجرای مجید و با تلفنش با بهار تماس گرفت. ده دقیقه نگذشت که گفت مهندس یک مهمون عزیزی داریم. اشکال نداره بیاد تو فقط نیم ساعت. به خاطر من چیزی نگی ! گفتم باشه. در باز شد و بهار و دو دختر دیگه با همان مثلا” برادران قلچماق که همه از دوست و رفیقهای عابدین بودند آمدند تو و نشستند دور بخاری. بهار خنده های شیطنت آمیزش را که این بار با لحن لاتی قاطی شده بود دوباره سر داد !

دلم برای مجید خیلی سوخت. طفلک واقعا عاشق شده بود.

بعد از نیم ساعت به عابدین اشاره کردم و عابدین هم به همه گفت بچه ها مهندس الان دوباره عصبانی میشه ! جمع کنین بریم خونه سعید اینا و همه رفتن. بهار موقع خداحافظی چشمکی زد و گفت گرگان اومدی به ما سر بزن مهندس ! سرم را تکان دادم !

هفته بعد با عابدین تسویه حساب کردم. پول کارگرها رو صاف کردم و برگشتم تهران.

هفته بعدترش با شرکت تسویه حساب کردم و دیگر نه عابدین رو دیدم و نه خبری از بهار و برادران معروفش شنیدم. اما آخرین اشکهای مجید موقع رفتن هنوز یادمه. طفلک واقعا عاشق شده بود …

 

مثلا” الکی من چه گوارا هستم !


زمستان تهران هیچ چیزش که خوب نباشد یک مزیت دارد و اون هم دهه فجرش است. نه اینکه دهه فجرش خودش خوب باشد. لکن آنچه دهه فجر با خود میاورد ، آن چیز خوبیست ! یعنی همون جشنواره فیلم و موسیقی و تاتر و …

یک دوست قدیمی که سالها ندیده بودمش من رو در یک عمل انجام شده قرار داده و مرتب قرارهای فرهنگی – سینمایی میگذاره. من هم خوب طبیعتا استقبال میکنم و این شده که برای اولین بار خیلی از فیلمهای جشنواره رو دیدم. یکی از فیلمهایی که با هم دیدیم فیلم کوتاهی بود به اسم آتلان که درباره زندگی یک پسر روستایی ترکمن بود و من رو برد به خاطرات سالهای پیشین که یکسالی در منطقه گنبد  و کلاله و آن حوالی کار میکردم.

مینودشت ، گنبد ، آزاد شهر :

اون یکسال از قشنگترین و عجیب ترین سالهای کاری من بود. تازه کار حرفه ای ام را شروع کرده بودم و غرور عجیب و غریبی داشتم. آدمهایی که در آن منطقه میدیدم هر کدام در زندگی آینده من به نوعی تاثیر گذار بودند.  منطقه کاری ما مثلثی بود که یک ضلع آن شهرستان گنبد کاووس و دو راس دیگر آن شهرهای آزادشهر و مینودشت بودند. تقریبا تمام این مثلث بزرگ رو پیاده بارها و بارها طی کردم. با پای پیاده لابلای مزارع گندم ، کلزا و برنج راه میرفتم و اندازه های مورد نیاز برای احداث یک شبکه آبیاری و زهکشی را در پایین دست سد نرماب نقشه برداری میکردم.

اتفاقات عجیبی در اون روزها میفتاد که هر کدومش نه یک پست بلکه یک کتابه ! مثلا یکیش این بود که یک روز که در لابلای مزارع مشغول کار بودم به جسد یک انسان بر خوردم که مدتها بود در اون منطقه رها شده بود !

هر روز صبح لباس سبز لجنی چریکی ام  رو میپوشیدم و یک کلاه به سبک چه گوارا میذاشتم سرم و تازه یک ستاره طلایی هم زده بودم روی کلاه که یعنی مثلا الکی من چه گوارا هستم ! بند و بساطمو ورمیداشتم و سوار لندروز سبز “عابدین” میشدم و به منطقه عملیاتی میرفتیم. روند کار اینجوری بود که اول یک آنتن مرکزی جی پی اس رو در یک نقطه ثابت که معمولا بالای یک کوه در منطقه بود نصب میکردیم و از آنجا به منقظه اصلی کار میرفتیم و بقیه روز بر همین منوال میگذشت. کار و کار و کار ! هر روز صبح وقتی بالای کوه میرفتیم من با آن لباسهای چریکی و قیافه پشمالو و چرک آن روزها احساس قهرمان قصه های انقلابی دهه پنجاه و شصت امریکای لاتین را داشتم. “عابدین” هم که هم راننده ما بود و هم صاحب ماشین هر از گاهی با موبایل نوکیای دوربین دار خودش که آن روزها یک مقوله فوق فانتزی و لاکچری منحسوب میشد از من عکسهای انقلابی میگرفت ! این عکسهای انقلابی قلابی را یادتان باشد تا بعد بهشان برسیم !

عابدین :

عابدین پسر کوچک یک خانواده بزرگ و متمول شمالی بود. خانواده ای که زمین های شالی بسیاری داشتند و به سبب رشد قیمت زمین و برنج و زالو در مملکت به سرمایه هنگفتی رسیده بودند. هنگفت که میگویم یعنی در حد آن منطقه و آن روستاها ثروتمند محسوب میشدند.

خود عابدین با پدر و مادر زندگی میکرد اما لباسهای گرانقیمت میپوشید و سوار زانتیا میشد (زانتیا در اون زمان که پراید نماد بورژوازی بود یک المان سلطنتی محسوب میشد !). زندگی اش خلاصه شده بود در شرکت در قرعه کشی های مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا ، شرط بندی روی اسب و کار کردن برای ما ! یک پسر قد بلند و چاق با ریشهای فرفری با صدای تو دماغی و چهره ای شبیه حاج محمود کریمی اما بلوند و با جشمهای آبی.

به من بینهایت احترام میگذاشت. احترامی که به بقیه اعضای اکیپ نمیگذاشت و از اونجا که ثروتمند بود نیازی به کار کردن با ما نداشت و صرف رفاقت و گذراندن زمان با مشتی جوان “شهری” به کار کردن با ما وادارش میکرد کسی زیاد سر به سرش نمیگذاشت !  حتی گاهی ما برای دادن حقوق کارگرها از عابدین پول قرض میگرفتیم و اون هم همیشه بدون تعلل از ما دریغ نمیکرد.

دانشجویی ؟

درباره دانشگاه های شهرهای کوچک شمال قصه های زیادی میگفتند. همین عابدین و دوستان هم مسلک خودش درباره دلاوری هایی که در این دانشگاهها از بهشهر تا بجنورد انجام داده بودند هر روز خاطره تعریف میکردند. من اغلب سرم به کار خودم بود و داستانهای جنسی – حماسی شون رو باور نمیکردم.

تئوری مغز متفکرشون هم این بود که این دخترهای تهرانی اومدن اینجا دانشگاه و چون نه کسی میشناسدشون و نه کسی رو میشناسن چهار سال تمام اتفاقات دنیا رو امتحان میکنن و بعد از چهار سال بر میگردن تهران و همه اون خاطرات چهار ساله رو فراموش میکنن و به زندگی عادی بر میگردن. و اونها (بچه پولدارهای این شهرستانها) که درست مثل بچه پولدارهای تهران شبکه های دوستی خودشون رو داشتند سعی میکردند از این فرصت طلایی به دست آمده نهایت استفاده رو ببرن.

توی شهر که راه میرفتیم عابدین با هر دختر دانشجویی که رد میشد سلام و علیک میکرد و بعد از چند دقیقه ماجرای اتفاقات بین خودش و آن دختر رو برای من تعریف میکرد. من البته علاقه ای به شنیدن داستان های اتاق خوابی – حماسی این دست آدمها آن هم با ذکر تمام جزئیات رو نداشتم اما هیچوقت هم عادت نداشتم با برخورد تند آدمهایی که گوش من رو محرم خودشون دونستن ، از خودم برنجونم.

اوایل حرفهای عابدین رو باور نمیکردم و زیاد جدیش نمیگرفتم اما بعد از یک مدت عابدین بعد از تعریف کردن ماجرا با یک حرکت موبایل گرد و تپل نوکیاش رو در می آورد و عکسهایی که از دخترکان گرفته بود رو نشون میداد. قیافه ها و تیپ و لباسهایی که من با اون همه ادعا  ، باورکردنش برام مشکل بود. با خودم فکر میکردم یا واقعا مشکل از منه یا جامعه خیلی بد شده ! به هر حال هنوز زیاد توجهی به حرفهاش نمیکردم و سرم به کار خودم بود.

بهار در تنگه چهل چای :

 همه چیز عادی بود تا وقتی که یک شب در حالی که بعد از یک هفته داشتم وسایلم و مدارک کار را مرتب میکردم موبایلم به صدا در آمد. عابدین که سابقه نداشت آن موقع شب زنگ بزند با خنده و عشوه بسیار و البته با عجله بعد از احوالپرسی گفت مهندس مهندس یه لحظه گوشی یکی هست اینجا میخواد باهات حرف بزنه.

من که خیلی تعجب کرده بودم و فکر میکردم یک دوست قدیمی یا کسی که اتفاقی رفیق مشترک ما از آب در آمده گوشی رو خواهد گرفت و گفتم مسخره بازی در نیار عابدین کیه !؟ که یکدفعه یک صدای آسمانی از پشت تلفن گفت سلام ! آقای احسان شمایین ؟

ادامه دارد …

دیمکا


بعضی آدمها هستن که توی زندگی آدم نقش مهمی بازی میکنن. بدون اینکه بدونی یا حتی خودشون بدونن. اصلا شاید فقط برای مدت کوتاهی دیده باشیشون و دیگه هیچوقت هم نبینیشون.

اما تا هستی هستن. توی ذهنت. بعضی ها به خوبی و بعضی ها به بدی ! مثلا فک میکنم همه ما معلم کلاس اول دبستان رو یادمونه. یا بعضی از معلما که یه جملشون مسیر زندگی خیلی از ماها رو تغییر داده ! یا مثلا یه دوست که الزاما صمیمی هم نبوده. یا یه کسی که توی یک دوره کوتاهی از زندگیمون باهامون خیلی نزدیک شده. مثلا به دلیل شرایط کاری ! مثلا این آدم واسه بعضیا منشیشونه ! واسه بعضی ها مربی ورزشیشونه یا حتی آبدارچی اداره !

برای من همیشه نزدیکترین آدمها بهم راننده هام بودن. من از بیست و سه سالگی که توی شرکت های راهسازی پست و مقامی پیدا کردم تا همین سه سال پیش که قدم به خاک زرخیز استرالیا گذاشتم ماشین با راننده داشتم. نه اینکه فکر کنید آدم مهمی بودم یا چی. این رسم شرکتهای ساختمانی بود که ماشین با راننده اجاره میکردند یا حتی برای ماشین شرکت راننده استخدام میکردند که مسوولیت نگهداری از ماشین بر عهده مثلا من که هزار تا مسوولیت و دردسر دیگه داشتم نیفته ! مثل استرالیا نبود که حتی مالک شرکت مریتون با نود سال سن و عنوان یکی از ده ثروتمند بزرگ دنیا خودش ماشینشو برونه !

به هر حال همیشه راننده ها به دلیل هم کلام بودن و همراه بودنشون با من در بیشتر ساعات روز جزو نزدیکترین آدمها از نظر احساسی به من بودند که البته موضوع جالبی نیست و خیلی وقتها هم باعث سو استفاده هایی از طرف بعضی هاشون شد.

یکی از این آدمها که شاید هیچوقت تو عمرش این نوشته رو نخونه و حتی به احتمال 99 درصد منو اصلا یادش نیست و حتی اگه یادش باشه من اصلا براش مهم نیستم و من اینجا میخوام راجع بهش حرف بزنم اسمش بود دیما ! روسها به دیمیتری میگن دیما ! دیما دو سال توی قزاقستان راننده من بود !

دیما یه پسر بیست و سه چهار ساله روس تبار بود که هیچ تخصص و علاقه خاص و مشخصی به جز زنان برهنه و مشروب و سیگار نداشت اما در مورد کارش دقیق و وسواسی بود. چیز جالبی که برای من در مورد دیما و آدمهایی مشابه اون جلب توجه میکرد وفاداری و تعهد عجیب و غریب اونها به کارفرماشون یعنی صاحب ماشین (کسی که شرکت ازش ماشین اجاره میکرد) بود. یه جور رابطه ارباب و نوکری بین اونها وجود داشت که باورش با توجه به روحیه سرکشی روسها خیلی عجیب و غریب بود.

دیما یه پسر بی خیال و بی غم بود. از اونها که هیچوقت برنامه ای برای آینده ندارن و اگه ازشون یه سوال ساده راجع به آینده بکنی با بزرگترین چالش زندگیشون مواجه میشن و نیم ساعت میرن تو فکر انگار که بین دو راهی زندگی قرار گرفتن !

دیما با اینکه قیافه و کار درست و حسابی نداشت یک دوست دختر خیلی شیک و مجلسی داشت. از اون دختر روسها که برای آگهی تبلیغانی توی سایتهای همسر یابی روسی ازشون استفاده میشه ! با یه صورت بچگانه و یه هیکل شماره دار مثل مدلها ! این برای من همیشه سوال بود که دیما چطوری با این سر و وضع ژولیده و برخورد نه چندان جذاب تونسته یه همچه موردی رو واسه خودش دست و پا کنه !

اما موضوع وقتی برام جالب شد که میدیم هر دختری که توی خیابون توجه من بهش جلب میشد با دیما سلام و علیک میکرد و دیما از من اجازه میگرفت و پیاده میشد از ماشین و چنان با طرف گرم میگرفت که انگار بیست ساله همو میشناسن ! همه دخترهای شهر کوچیک ما انگار یه جورایی با دیمکا (با همون دیما) رابطه تنگاتنگی داشتن !

من عادت داشتم شب که میرسیدیم خونه بهش بگم فردا صبح زودتر از ساعت بیاد و هر بار هم صبح معطلش میکردم. اما باز فردا صبحش اون زودتر میومد و من معطلش میکردم. یعنی تا این حد حرف گوش کن. وقتی من مرخصی بودم و اون بیکار میشد کار همکارا این بود که گولش بزنن و یکشنبه ها ببرنش به شهرهای اطراف واسه عشق و حال ! همیشه هم بهش میگفتن یه ماموریت کاری پیش اومده و باید بریم مثلا “استیپ ناگورسک” واسه یه جلسه مهم !

“استیپ ناگورسک” یه شهری بود که تقریبا چهل کیلومتر با ما فاصله داشت و  برای محلی که ما زندگی میکردیم یه جورایی لاس وگاس بود. البته به جای تنوع در کازینو در مسایل دیگه تنوع داشت. یعنی محل عشق و حال بود. دیگه وارد جزییات نمیشم اما هر کسی میرفت اونجا یه جورایی مثل کسی بود که مجردی از ایران میره پاتایا !

من دلم واسه دیما میسوخت. همیشه عکس یه سری زن برهنه و نیمه برهنه رو میزد جلو داشبورد ماشینو البته قبلش اجازه میگرفت و منم چیزی نمیگفتم ! یه روز که مترجممون که یه دختر قزاق بود سوار ماشینم شده بود با دیدن عکسها چنان دعوایی با دیمکا کرد که بنده خدا تا یک هفته عکسها رو ورداشته بود ! البته بعدش دوباره گذاشتشون !

همیشه وقتی من تصمیم میگرفتم سیگارو ترک کنم از سیگارهای دیما میکشیدم و آخر هفته میرفتم واسه خودش و خودم دو پاکت میخریدم !

یه روز که زود داشتم برمیگشتم خونه دیما گفت الان که خیلی زوده بری خونه ! گفتم آره دیگه خب کارمون تموم شده !

گفت خوب چرا بریم خونه ! بریم یه جا خوش بگذرونیم ! گفتم کجا ؟

گفت اون دختره مو مشکیه که پریروز سر چهارراه باهاش سلام علیک کردم رو یادته ؟ گفتم آره خوب که چی ؟

گفت دیروز سراغتو میگرفت. بریم خونشون !؟ من که مثل همیشه فکر میکردم که خوب قراره بریم خونه دختره که رفیق دیماست و مثلا یه وودکایی چیزی بخوریم و بیایم جدی شدم و به دیما گفتم نه ! بریم خونه ! حوصله ندارم. دیما هم اصراری نداشت و یه راست منو برد خونه. خوبیش این بود که اون شب یه کم بیشتر خوابیدم و صبحش خواب آلود نبودم. بیست و پنج سالم بود و یه عالمه انرژی و شور جوونی درونم بود. فکر میکردم میتونم کوه رو جا به جا کنم و دنیا رو تغییر بدم !

توی اون دو سال دیما خیلی بهم کمک کرد و همیشه مثل یه دوست خوب و گاهی مترجم و گاهی مشاور و معاون کمک حالم بود. وقتی عصبانی بودم بدون اینکه حرفی بزنم میدونست باید چی کار کنه. یادمه که یه هفته کمرم گرفته بود و کارم شده بود که پشت ماشین دراز بکشم و به دیما بگم کجا بره و چی کار کنه  و اون چنان تو نقشش فرو رفته بود که تا هفته ها بعدش همه با دیدن دیما شروع میکردن به توضیح دادن بهش که چی کار کردن و چی احتباج دارن ! جالبه که توی تموم این مدت همه میخواستن دیما رو از من بگیرن و مثلا یه ماشین بهتر با یه راننده دیگه رو جایگزین اون کنن و دیما رو واسه خودشون نگه دارن اما با رابطه ای که بین من و دیما شکل گرفته بود هر بار من مقاومت میکردم و چون سمبه من پر زور بود اونا معمولا کاری از دستشون بر نمیاومد و تسلیم میشدن !

روز آخری که داشتیم توی کارگاه از همه خداحافظی میکردم تا با دیمکا بریم دفتر و از اونجا فرودگاه مسسول کمپ که یکی از اون گرگهای بارون دیده کارگاه بود اومد سمت منو و با یه لبخند مرموز و نسبتا کثیفی بهم گفت : مهندس ! پسره رو خوب دوسال پیش خودت نگهش داشتیا ! با همه در افتادی به خاطر این پسره ولی ارزشش رو داشت نه ؟

گفتم آره پسر خوبیه ! خیلی کمکم بود !

اونم گفت آره میدونم ! وصفشو شنیدم ! کمک همه بوده ! دمش گرم ، خیرش به همه میرسیده ! خوب شما هم که معلومه در اولویت بودی دیگه مهندس ! و قاه قاه خندید طوری که میشد تا ته حلق متعفنشو دید !

حس خیلی بدی بهم دست داد. دلم میخواست یه کشیده بخوابونم تو گوشش اما نمیشد ! داشتم از اونجا میرفتم و تازه فهمیده بودم یه جماعت مریض دو سال تمام راجع بهم چی فکر میکردن. احساس “مالنا” توی ده بهم دست داد وقتی شوهرش تو جنگ بود ! نگاه آدما به نظرم هر ثانیه سنگین تر میشد !  دیگه نمیتونستم وایستادن و روبوسی کردن با اون آدمها رو تحمل کنم ! پریدم توی ماشین و به دیما گفتم بریم دفتر.

توی راه یه آهنگ قدیمی روسی از ماشین پخش میشد و منم داشتم از جاده ای که ساخته بودیم فیلم میگرفتم.

امروز که داشتم فایلهای قدیم رو وارسی میکردم به اون فیلم روز آخر برخوردم. یاد دیما افتادم ، یاد اون روزها و یاد اون روز آخر.

یه حسی بهم میگفت چقدر قضاوت آدمها بده. میگفت وقتی از دید خودمون دنیا رو نگاه میکنیم میتونه چقدر متفاوت از نگاه دیگران باشه !

گفتم اینجا ازش بنویسم و عکسشم گذاشتم براتون تا یادشو گرامی بداریم. آدمی که کار هر کسی رو به روشی که خودشون میخواستن راه مینداخت ! دمش گرم.

شب خوش.

بد شدن …


از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، توی این مدتی که از یک کارخونه تولید اسکناس برای رییسم توی سرزمین کانگوروها به مقام خور و خواب و خشم البته بدون شهوت (!) در وطن عزیز اسلامی  تنزل مقام پیدا کردم سعی کردم برای خودم یه کم مسوولیت و فعالیت تعریف کنم تا در کنار کر پرستاری از پدر و تامین نیازهای معنوی خانواده یک کارهایی هم واسه خودم بکنم و به قول معروف در کنار آبیاری درخت پربار اخروی یه کم زندگی دنیوی رو هم سر و سامون بدم ! مثلا هفته ای سه روز میرم باشگاه ! (یه بار تو یه مهمونی گفتم میرم جیم طرف گفت ببخشید جیم چه جور ورزشیه ؟ رزمیه یا مثل یوگا و اینا ؟! حالا نمیدونم ما رو اسکل کرده بود یا چی بود داستان !) یا مثلا کتابهای امتحانای بعدیم رو میخواستم بخونم (که البته هنوز از چند صفحه تجاوز نکرده ! ) یا کار ترجمه انجام دادم واسه چند نفر و واسه چند نفر هم قول دادم انجام بدم( که هنوز ندادم و میدونم میاد این ورا رد میشه و میخونه اینها رو !)

اما یکی از کارهای مهمی که انجام دادم دیدن فیلمهاییه که تو استرالیا دوست داشتم ببینم و واقعا وقت نمیکردم. آخه اونجا زمان خیلی تند تر میگذره لامصب آدم یه دفعه چشم به هم میزنه پیر شده ! الان تو ایران کلی احساس جوونی میکنم !

یکی از کارهای دیگه دیدن یه سریال بود که همه توصیه میکردن ببینم اما من واقعا وقت سریال دیدن نداشتم و آخرین تلاش ابلهانه ام برای دیدن یه سریال دیدن لاست بود که با حس استحماق (خود احمق پنداری !) توام شد و بعد از دیدن اون همه سیزن و اتلاف اون همه وقت فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته ! خلاصه که قصد هم نداشتم یه سریال دیگه شروع کنم اما این دوستان بهتر از جان با دادن یکدفعه ایه همه قسمتها به من ، منو توی یک عمل انجام شده قرار دادن و من هم تصمیم گرفتم به جای اون کارهای مفید مثل مطالعه و ترجمه بشینم سریال ببینم.

این سریالی که تا حالا دو سیزنش رو دیدم و شاید خیلی هاتونم دیده باشین اسمش هست بد شدن یا همون بریکینگ بد. واسه اونایی که نمیدونن تم سریال چیه باید بگم داستان راجع به یک معلم شیمی خیلی نابغه است که به سبب گرفتاری در یک زندگی فول العاده سالم خانوادگی به جایگاه مالی واقعی که لیاقتشو داشته نرسیده و هشتش گرو نهشه و به سختی از پس زندگی بر میاد. اما از اونجا  که هر چی سنگه مال پای لنگه  ، میزنه و ایشون درگیر بیماری سرطان ریه میشن و چون درمان این بیماری بسیار هزینه بره  - و تو همین ایرانش هم پدر ما رو درآورده چه برسه به امریکا – تصمیم میگیره برای تامین هزینه هاش دست به تولید مواد مخدر شیشه بزنه و با علمی که در شیمی داره با همکاری یکی از شاگردهای سابقش که یه خلافکار خرده پا و احمقه شروع به تولید و فروش مواد مخدر میکنه و کم کم با به دست آوردن پول برای درمان تصمبم میگیره که یه میراثی هم واسه خانواده اش بذاره و هی تولید میکنه و هی تولید میکنه و روز به روز از اون آدم شریف به یک هیولا بیشتر شبیه میشه ! (خوب اگه غلط گفتم من تا اینجاش دیدم !)

اما چیزیکه منو جذب این سریال کرده و باعث شده الان راجع بهش بنویسم ، مشابهت موقعیت اون یارو با خودمه و در کنار دیدن صحنه های آشنای شیمی درمانی و رنجی که اون آدم میکشه میتونم روند استحاله آدمها رو هم ببینم و با واقعیت انطباق بدم.

آیا واقعا ترمهای اخلاقی تا زمانی که همه چیز بر وفق مراد هست معنی پیدا میکنه یا در رنج و محنت باز هم باید به اونها پایبند بود ؟ وقتی بحث جون آدم در میون باشه چی ؟ مثلا مگه نمیگن اون کسی که برای نجات از گرسنگی دزدی کنه گناهی نداره ؟ مثلا اگه یه آدم برای تامین هزینه دارو دزدی کنه چی ؟ این هم اشکال داره یا نداره ؟

توی این مدت دم این داروخونه و اون داروخونه  - با توجه به هزینه بالای داروها – زیاد دیدم آدمهایی رو که بابت کم داشتن صد هزار تومن نا امید از گرفتن دارو شدن.(البته برای اومدن مقیاس هزینه ها باید بگم ما هر دو هفته با وجود داشتن بیمه و با وجود پوشش بیمه ای برای این دارو ها حدود دو میلیون تومن فقط پول دارو باید بدیم و حدود دو میلیون پول بیمارستان. خوب هزینه نسبتا بالاییه حالا حساب کنید اونی که بیمه نداره حتی اگه بره بیمارستان دولتی باید حدود پنج میلیون پول دارو بده هر بار – البته این با توجه به نوع بیماری و درجه پیشزفتش متفاوت و متغیره و من بدترین حالتش رو گفتم)

حالا تکلیف اون آدم نیازمند و مریض چیه ؟ آیا طبیعی نیست که حتی اگه دزدی نکنه از زمین و زمان بدش نیاد ! دلش بخواد تف کنه تو صورت منی که کفش و لباسم مارک داره. یا خط بکشه رو بنز و بی ام و آخرین مدل من ؟ (من نوعی منظوره ها ! من بنزم کجا بود آخه ؟!)

تازه همه اینها رو بذار کنار اینکه اخیرا” دانشمندا کشف کردن که رشد سلولهای سرطانی در کنار عوامل محیطی و عادات زندگانی مثل رژیم غذایی و مصرف الکل و سیگار ، بیش از همه چیز تابع یک روند کاملا تصادفی و رندم در شخص مبتلاست ! یعنی شما ورزش بکن ، غذای سالم بخور ، هوای سالم تنفس کن و همه کارهای سلامتی آور اما اگه شانست مثل من سگ جیش کرده باشه توش یهو ممکنه صبح بلند شی و سرطان گرفته باشی ! نمونه اش تو همین اتاق بغلی ما هست ، طرف یه جوون بیست ساله ورزشکار و عضو تیم ملی جوانان. اون یکی یه دختر بچه سیزده ساله !

من خودم جواب این سوالها رو ندارم اما این روزها ، یه اتفاقایی میبینم ، که بدجوری

این بی عدالتی میزنه تو صورتم.

با خودم فکر میکنم حتی اگه یه روز

با همه کارهای خوب و مثبتی که میکنم

راهم به بهشت الهی باز شد

میگردم و میگردم و پارکینگ ماشینهای خدا رو پیدا میکنم

و با کلید در جهنم

که از جیب ابلیس خوب و مهربون کش رفتم

یه خط بزرگ و عمیق روی ماشین استون مارتین کلاسیک اعلی حضرت خداوند میندازم !

تا بفهمه ما بنده ها اونقدرها هم که فکر میکنه شوت نیستیم.

 

سکوتم از رضایت هست !


 

هوای بیرون خیلی سرد شده. همین که بیرون نیستم خودش به خودی خود یعنی خبر خوب. پنجره را باز میکنم.پنجره اتاقهای بیمارستان از آن پنجره هاییست که دستگیره اش را از یک طرف بچرخانی افقی باز میشود و اگر از آن یکی طرف بچرخانی عمودی. من هم از آن یکی طرف می چرخانم و قاب پنجره از بالا به سمت داخل باز میشود. هوای خنک و بارانی بیرون میدود تو و می خورد به صورتم ! یک لحظه فکر میکنم آمدن این همه راه و اقامت چند ماهه ام اینجا بی هدف و بی برنامه حتی اگر فقط و فقط به خاطر خوردن این باد خنک بارانی نصفه شب زمستان تهران در این لحظه به صورتم بوده باشد باز هم ارزشش را داشته !

یعنی زندگی پر است از این لحظه ها. لحظه هایی که نمیدانی چرا آمده اند و کی تمام میشوند.حتی در نهایت استیصال و ضعف هم چیزهایی پیدا میشود که بتوانی ازشان لذت ببری. لحظه هایی که توی آنها چیزهایی کشف کنی. کشف هایی که بعدها بابت آنها احساس غرور کنی. احساس غروری که شاید یک روزی ، جایی ، تنها انگیزه ات برای ادامه این تلاش باشد …

تحصیلات تکمیلی :

پرستارهای این بخش هر از گاهی سرک میکشند به کارهای من. بعد از پنج بار بستری شدن در این بخش دیگر همه میدانند که من کی هستم ، از کجا آمده ام و بقیه تاریخچه زندگی. راستش بعد از دیدن هر روزه کار کادر بهداشت و درمان واقعا به سرم زده که بروم و پزشکی بخوانم. حیف که احتمالا” یک کم دیر است !

پسری هست اینجا که ما بهش میگوییم بهیار. یعنی که کارهایی که پرستارها باید انجام بدهند اما کسر شان خود میدانند میدهند او انجام دهند. کارهایی مثل تمیز کردن و عوض کردن بیماران ، دستشویی بردنشان و کارهایی از این دست ! همین پرستارها گاهی از من راجع به استرالیا میپرسند و اینکه چجور می شود رفت و اینکه وضعیت کار پرستارها آنجا به چه صورت است ! من هم در حد دانسته ها و دیده هایم برایشان توضیخ میدهم. اما چیزی که بهشان نمیگویم اما ته دلم را قلقلک می دهد این است که آنجا دیگر بهیاری وجود ندارد که بهش دستور بدین و همه این کارها رو باید خودتون انجام بدین !  برگردیم به داستان پسرک بهیار که ده سالی از من کوچکتر است. بسیار مهربان و مودب است و کارش را با عشق انجام میدهد و من هم با اینکه اینجا بیمارستان خصوصی ست و قرار نیست به آدمها بابت کاری که میکنند پولی بدهم اما هر بار دلم میخواهد به این پسرک با محبت یک پولی بدهم. دیشب که برایم چایی ریخت و با هم صمیمی تر شدیم حرفی زد که شاید نباید میزد. چون من دیگه خجالت میکشم پول توی جیبش بگذارم ! آقای بهیار فوق لیسانس حسابداری دارد و خودش رو برای آزمون دکترا آماده میکنه ! و البته مطمئنم که راست میگه.

همایش امید :

هفته پیش به یک همایش دعوت شدم به اسم همایش امید.داستان درباره امید به زندگی در بیماران مبتلا به بیماریهای صعب العلاج بود. یک همایش فوق العاده حرفه ای و کامل با دو سخنران بین المللی. من به شخصه بسیار لذت بردم و فکر میکنم ما به چنین اتفاقانی در این کشور بیشتر نیاز داریم. سخنرانان که یکیشون شخصی به نام مایکل جکسون (نه اون مایکل یکی دیگه) – یک سخنران حرفه ای فوق العاده  و دومی مارک کولبرن – برنده مدال طلای دوچرخه سواری پارا المپیک لندن بودند خیلی تاثیر گذار و زیبا حرف زدن. یک مترجم همزبان هم توی گوشی های سالن داشت حرفهای اونا رو ترجمه میکرد ! وضعیت خنده داری شده بود ! فرض کنین طرف داره با شور و هیجان یه حرفی میزنه و انتظار داره ملت به وجد بیان و ابراز احساسات کنن اما بنده خدا تازه وقتی بی خیال به وجد اومدن مردم میشد و میرفت سر حرف بعدی یهو میدید مردم به وجد اومدن و دارن کف میزنن چون تازه جمله قبلیه یارو رو تو گوشی شنیده بودن ! من که فکر میکردم اوضاع شیر تو شیری بشه و به هیچ یک از طرفین خوش نگذره اما در نهایت دیدم هم سخنرانها و هم ملت همیشه در صحنه بسیار لذت بردن و فضای خیلی خوب و مثبتی بود. حیف که این حرفهای مثبت و با انرژی روی ماها تاثیرش حداکثر دو ساعته ! کاش میشد از حرفهای اونا قرص درست کرد روزی سه تا خورد ! به هر حال دمشون گرم !

اژدر زاپاتا :

یک مواقعی آدم در تهران یک چیزهایی میبیند که در برخی اندامهای آدم اسفناج سبز میشود ! چند روز پیش در خیابان یک مغازه اغذیه فروشی دیدم که اسمش مثلا بود اژدر زاپاتا ! من نمیدونم وقتی برای ثبت یک نام معمولی برای یک بیزنس معمولی در ایران آدم باید از پدر شهید چمران معرفی نامه کتبی بگیرد این اسامی مزخرف چیه که روی مغازه ها میذارن ! مثلا قراره که این اسمها خیلی “کول” باشه ؟ بستی دایی امیر ! یک آقای نخراشیده با سبیل های از بناگوش در رفته – که احتمالا شخص شخیص دایی امیر ایشون هستن – هم مثلا شده آرم مغازه یا بیزنس ! من فکر میکنم ما ایرانی ها تعهد داریم که گند همه چی رو در بیاریم از جمله ایجاد برند و خلاقیت در برند سازی !

جامعه باز ایرانیان :

چند ماه پیش با دامون ، جمال ، علی آقا شهنازی و تعداد دیگه ای از بچه ها تصمیم گرفتیم یک جامعه مجازی ایجاد کنیم. جامعه ای با قوانین مشخص و کارکرد مشخص که بناست توش در کنار به اشتراک گذاری اطلاعات درباره استرالیا و مهاجرت به نوعی دموکراسی و تحمل رو تمرین کنیم. خوشحالم که کارهای اولیه به سرعت انجام شد و یه اجتماع واقعی هول این مجموعه شکل گرفت. آخر هفته پیش که دامون هم ایران بود به اتفاق در گردهمایی بچه های این فروم / جامعه مجازی شرکت کردیم و بسیار لذت بردیم. فکر میکنم که راه خوبی شروع شده و امیدوارم با همکاری بچه های خوب و با انگیزه داخل و خارج از ایران با همین فرمون بره جلو. فقط خواستم همینجا یه چیزی رو به دامون و بقیه بچه هایی که اونجا فعالیت میکنن اعلام کنم. اگه یه روز قرار بشه این جامعه مجازی راهی که مایگرنت هلپ رفت رو بره و مثل بقیه چیزهایی که تو ایران با انرژی و انگیزه آغاز کردیم و وسط راه مجبور شدیم دنده عقب بگیریم بشه ، من نه تنها ترکش میکنم بلکه به سهم خودم تمام تلاشم رو برای نابودیش خواهم کرد. بعدا نیاین بگین طرف ضد انقلاب و منحرف و التقاطی و بی بصیرت بود ! گفته باشم ! اینم آدرسش : forums.persianinoz.com/forum.php

عزت زیاد

عصبانی هستم !


 

 

1 - استاد آیدین آغداشلو فرموده اند که دیگر نقاشی نمیکند و به پرنده ها و سنجاب ها غذا میدهند. مجسمه های استاد تناولی – بزرگترین هنرمند هنرهای تجسمی این مملکت – هنگام جا به جایی با جرثقیل مخصوص حمل ماشینهای اوراق جلوی چشمان استاد میفتد و ترک بر میدارد. فکر میکنم پوسته هنر در این دیار سالهاست که ترک برداشته.

من که البته هیچ نسبت حقیقی و حقوقی با هیچکدام از این هنرمندان بزرگ ندارم فکر میکنم برای یک هنرمند ، ایران یکی از بهترین مکانها برای خلق آثار هنریست. چون من اعتقاد دارم هنر بی بدیل و ماندگار در دل رنج و تنگنا شکل میگیرد. حالا تک تک شما میتوانید با این حرف من صد در صد مخالف باشید. همین که در خیابانهای تهران راه بروید از صبح تا شب سوژه برای خلق آثار هنری جلوی چشم شماست.

گاهی افسوس میخورم که چرا عکس گرفتن در این خیابانها به سادگی و بدون دردسر امکان پذیر نیست. وگرنه تا سالها میشد این سوژه ها را دید و الهام گرفت.

 

2 – بچه که بودیم خانواده ما مثل خیلی از خانواده های ایرانی درباره خواستهای کودک از والدین از قانون نانوشته ای پیروی میکرد که مضمونش این بود : ” مهم نیست که چیزی که تو میخواهی منطقی یا درست است یا نه ولی چون تو میخواهی نه !”. بعد هم اگر بچه (یعنی ما) چیزی را میخواستیم که شاید کمی هم غیر منطقی بود سیلی از دلایل منطقی و مقلات علمی و فلسفی در رد آن درخواست از طرف والدین بیان میشد !

مثلا فرض کنید من کودک ده ساله دلم میخواست یک غذای خاص در رستوران سر کوچه بخورم ! اصلا محال بود. مهم نبود که چیست و چند است. مهم این بود که چون من کودک خواسته بودم با تکیه بر این اصل فلسفی که عقل بچه نصف آدم بزرگ است ، قطعا آن درخواست رد میشد !

اما اگر مثلا من یک خواسته والدین را برآورده میکردم (مثلا شاگرد اول میشدم چون آنها خواسته بودند که شاگرد اول بشوم) جایزه ام رفتن به آن رستوران و خوردن همان غذایی بود که بارها در مذمت اون برای من دلایل فلسفی و فقهی آورده بودند.

یک مثال ساده ترش هم وقتی بود که من کلاس اول دبستان بودم. فکر کنم همینجا هم قبلا تعریف کردم. در اون سن و سال طبیعتا ما اجازه نداشتیم آلو و لواشک بخریم و بخوریم. مخصوصا از اینهایی که کنار خیابون میفروشن !

از مادرم قول گرفتم در اگه معدلم بیست بشه بهم پنج تومن (که اون موقع مثل ده هزار تومن الان بود !) جایزه بده ! زد و ما معدل بیست گرفتیم و پنج تومن رو با هر ترتیبی بود به دست آوردیم. فک میکنین چی کار کردم باهاش ! رفتم پنج تا آلو خریدم ! از این آلو کثیف ها که تو یه پلاستیک بی نام و نشون بود و باید با دندون آلو رو ازش میکشیدیم بیرون.

حالا اون آلو دو تاش کافی بود که روانه بیمارستانتون کنه ! من اما بدون اطلاع مامانم اون پنج تا آلو رو با کمک دو تا از دوستان تموم کردیم و فکر کنم تا سه روز بعدش داشتم بالا میاوردم !

حالا بماند اما انقدر این مساله برام مهم بود که الان بعد از بیست و خورده ای سال هنوز اون ماجرا با تمام جزئیاتش یادمه ! یه دلیلش اینه که هنوز هم وقتی میرسم توی یه مغازه دلم میخواد همه همه هوله هاشو بخرم. فکر میکنم اون قانون نانوشته یه لکه قهوه ای بد روی ذهن و روان من به جا گذاشته !

حالا همه اینها رو گفتم که بگم این روزها هنوز این فرمول بسیار مفید تربیتی رو در تربیت فرزندان این سرزمین زیاد میبینم و میترسم از نسلهایی که قراره مثل من عقده ای و سرخورده بار بیان.

 

3- همش سعی میکنم حسهای خوب بیاد تو ذهنم  تا بتونم فکرای خوب بکنم. اما لامصب نمیشه. انگار همه حسهای خوب از این دیار رفته. واقعا ملت با چه امید و انگیزه ای تو این مملکت زندگی میکنن ؟! ها ؟!

میشه یکی که تو ایران زتدگی میکنه همینجا بنویسه که دلش به چی اینجا خوشه ؟ سواله ها واقعا !

سومین دوره کیمو یا همون شیمی درمانی رو هم انجام دادیم. بیمارستان خودش پر از سوژه و حرفه. نمیخوام از بیمارستان و ناراحتی بنویسم. اینجا اتفاقهای خوبم میفته. یه تاتر خوب هست. چند تا فیلم خوب برای اکران تو راهه. چند تا آدم جدید دیدم که حالمو بهتر کرد. اما واقعا به نظرم هنوز دلایل کافی واسه موندن تو این مملکت وجود نداره و اینکه هنوز نمیدونم تا چند وقت باید مهمون سرزمین مادری باشم ، داره کم کم کلافم میکنه !

 

پینوشت : دلم حتی برای همه اتفاقات تکراری روزمره استرالیا تنگ شده. دلم برای همه دوستان سیدنی نشینم تنگ شده. دلم واسه ماشین گنده ام که همه بهش میگفتن کامیون تنگ شده. دلم برای برنامه های صبح رادیو ، واسه سیدنی در مه صبحگاهی ، واسه قهوه های بی پی ، واسه آبجوهای عصر جمعه واسه همه چیزهای بی مزه جزیره تنگ شده. این حسها رو که دارم فکر میکنم دیگه میتونم بگم دلم واسه خونه تنگ شده …

نگران منی …



یکی از چیزهایی که همیشه موقع های آمدن ایران آزارم میداد این بود که امکانی برای سیر دیدن دوستان قدیم پیدا نمیکردم ! دلیل اولش این بود که عده زیادیشون که کلا دیگه ایران نبودن ! اون عده ای هم که بودن در طول هفته که من کلا بیکار بودم سر کار بودن و در آخر هفته هم مهمون خونه مادرزن یا مادر شوهر. خیلی از دوستها هم که به کل یه آدم دیگه شده بودن و معاشرت باهاشون جز یاس و افسوس چیزی نصیبم نمیکرد !
از طرفی برنامه کوتاه دو هفته ای اقامت ما پر بود از دعوت های خاله و عمه های هر دو طرف برای شام و ناهار و حتی صبحانه ! کار به جایی کشیده بود که گاهی بین صبحانه و ناهار که در دو جای مختلف دعوت بودیم میرفتیم به دیدن یک دوست قدیمی به صرف چای !
این سفر اما کمی فرق میکند. نه اقامت من کوتاه است و نه اشتیاقی به دعوت یا پذیرفتن دعوت از کسی دارم. دغدغه ام متفاوت از دفعات پیش است. از یک طرف نگران حال پدر هستم و از طرفی نگران آینده مادر. پدری که با سرطان پیشرفته ای دست و پنجه نرم میکند و مادری که در روزهای عادی زندگی تحمل من و حرفهای نیشدارم را نداشت و همیشه یک مکالمه سه دقیقه ای ما به دعوا و جنجال ختم میشد . البته این عشق و محبت دو طرفه بود. یعنی این زبان تند و تیز من ارثیه مادریست ! من از آن آدمهایی نیستم که با شنیدن حرفی ناراحت شوم یا تسلیم حرف کنایه دار کسی بشوم. بارها پیش آمده جواب یک متلک یا حرف سنگین رو چنان دادم که یک رابطه چند ساله با همون یه جمله من تموم شده ! به هر حال همیشه به این توانایی خودم مینازیدم ! اما این دفعه همه حساس تر شده اند. هیچکس تحمل حرفهای قلنبه من رو نداره.

تهران من :

راه افتاده ام در این شهر شلوغ دنبال دارو. این آخرین کاری بود که فکرش را میکردم روزی بخواهم انجام بدهم وقتی از پل هاربر رد میشدم و خاطرات ده روز مسافرت دریایی ام را به سرزمین عجایب مرور میکردم !
لم داده بودم به پشتی کثیف و پاره پوره وانت عظیم الجثه ام و از سایت به خانه میراندم. هر از گاهی یک پکی میزدم به سیگار بی نام و نشان استرالیایی ام که گوشه اش یواشکی نوشته بود دانهیل و هر نخ اش میشد یک دلار ناقابل و در حالی که ترافیک بعد از ظهر سیدنی آرام از روی پل آهنی و غول پیکر هاربر عبور میکرد چشم دوخته بودم به بنای سفید و براق اپرا هاوس و مثل تمام دفعات ، مثل هر روز که از پل رد میشدم با خودم فکر میکردم “یعنی واقعا رد شدن از روی این پل برای من یک روزی یک آرزو و رویای محال بوده ؟” درست مثل یک شهروند فرانسوی ساکن پاریس که پنجره آپارتمانش رو به روی برج ایفل باز بشه تمام جذابیت های این شهر بعد از سه سال برام صرفا یک صحنه تکراریه روزمره شده بود !
حالا اما برگشته ام به شهر کودکی. کودکی ای که سالهاست ازش فرار کرده ام. همینجور که از سومین داروخانه که داروهای تک نسخه ای میدهد با حس غرور و پیروزی خارج شده ام – یعنی اینکه بعد از دو روز موفق شده ام دارو ها رو پیدا کنم – یادم می افتد این خیابانها آشناست. انگار نه انگار که چهار سال دبیرستان متر به متر این خیابان ها را گز کرده بودم ! دبیرستان البرز چیزی نیست که از یاد شاگردانش برود ! اما من انگار از یک سیاره دیگه اومده بودم ! چهره شهرم حسابی عوض شده بود. خیلی از ساختمانهای قدیمی جاشون رو به بناهای نیمه کاره یا در حال ساخت جدید داده بودن. تصمیم گرفتم مسیر فردوسی تا چهارراه ولی عصر رو پیاده برم تا شاید یاد اون روزها بهم انرژی بده. هر چی نگاه میکردم حس ام به این محیط تازه بد و بدتر میشد. رسیدم به چهارراه ولی عصر بدون اینکه چشمم به مدرسه افتاده باشد. باور کردنش سخته اما مدرسه ام رو پیدا نکرده بودم ! یعنی همه چیز انقدر عوض شده بود یا من یه آدم دیگه شده بودم ؟!
داخل یه زیر گذر جدید و عجیب پیچیدم که بیشتر به زیرگذر های شهرهای مدرن شبیه بود تا یک تکه از شهر تهران ! تهران همین جوریست دیگر ! تکه هایی از یک پازل در هم بر هم که هیچ چیزش به هیچ چیزش جور نیست !
ابولفضل یا امامزاده بیژن … مساله اینست :.

ایام محرمه و هر جا بری با پارچه های سیاه و ابزار و ادوات عزاداری مواجه میشی. توی زیر گذر ولیعصر یک مسیر میرود به سمت ایستگاه مترو. همان جایی که من میخواهم بروم. میپیچم توی دالان های مترو که بدجوری سعی میکند شبیه متروهای مدرن شهرهای بزرگ و مهم دنیا باشد ! با دیوارهایی که با هنرهای تجسمی معاصر و منطبق بر ارزشهای انقلابی-اسلامی آراسته شده. چشمم میخوره به یک تابلو که رویش سخنان گهربار بزرگان نقش بسته. یک جمله از امام حسین توجهم رو جلب میکنه. مفهومش اینه که : شایسته است که مومن از خانه خارج نشود مگر اینکه هر کسی را که خارج از خانه در اطراف میبیند بالاتر ازخودش بداند ! تنها جمله ای که به ذهنم میرسه اینه : وات د فاک ! تازه به عمق تفاوت مردم این شهر با بقیه شهرهای مدرن دنیا پی میبرم. تفاوتی که تا اعماق استخون نفوذ کرده و حالا حالا ها راهی برای رهایی ازش وجود نداره ! نمیدونم شاید تکیه اون کلام بر خضوع و خشوع مومن و این چرندیات باشه یا شاید مترجم چپ و چوله ترجمه کرده یا چشم من بد دیده اما مطمئن ام اگه با این تصور توی شهری مثل سیدنی بخواین کار پیدا کنین دکترای فیزیک از آکسفورد هم که باشین سر از مک دونالد در میارین !

پرتقال بزرگ یا پرتقال کوچک  :

از زمانی که من رفته ام آن سوی دنیا خیلی چیزها در این شهر تغییر کرده. خیلی چیزها. یکی از مثالهای بامزه از این تغییرات اینه که من یادمه یه زمانی توی میدون تره بار همه دنبال میوه های درشت بودن و وقتی طرف پرتقال های ریز و درهم رو میکرد توی کیسه پلاستیکی زنها یواشکی ریزها رو جدا میکردن و میریختن سر جای اولش و انقدر این عمل رو تکرار میکردن که یه کیسه پر از میوه های درشت نصیبشون میشد ! اما این بار همه انگار دنبال میوه ریز هستن ! پیرزنی با التماس به مردک غرفه دار میگه که پرتقالهای ریز رو بریزه و از این شاکیه که پرتقال درشتها توی کیسه اش جا خوش کردن ! من یه کم تعجب میکنم اما با مقایسه این اتفاق با بقیه اتفاقات روزمره فکر میکنم مشکل از منه نه بقیه !

یک تغییرعمده و اتفاق جدید در تهران رشد قارچ گونه مراکز خرید با استایل غربی (شاپینگ سنتر-مال) هست. روزی که میرفتم فقط تازه هایپر استار سر از تخم در آورده بود و برای خرید یک آدامس هم توش باید یک ساعت و نیم صف میکشیدی ! همون موقع فکر کردم با این استقبال بی نظیر چرا برادران قاچاقچی آقای احمدی نژاد که روی همه چی این مملکت چمبره زده اند به فکر احداث بیشتر این مراکز نیستن ؟ انگار برادرا صدامو شنیدن ! چون این دفعه کلی مال جدید و بزرگ تو این شهر ساخته شده ! خوب خانوما آقایون دیگه نگران چی هستین ؟ اینم از این ! حالا یه اسیدی هم بعضی وقتها میپاشن ! حالا برین خدا رو شکر کنین هر روز نمیپاشن ! اصلا تعداد این اسید پاشا رو زیاد کنن ما سریع اسیدمون رو پاشیده بشیم انقدر استرس آینده نکشیم !

محاله بمونی محاله بتونم :

مرتضی پاشایی امروز مرد. دارفانی را وداع گفت. هر چه اسمش را میگذاری معنایش این است که دیگر آهنگی از این گلو شنیده نخواهد شد. شنیدن این خبر ، آن هم در این شرایطی که من هستم برایم از هر چیز بدتر بود. هنرش را دوست داشتم. یاد روزهای اول حضورم در یک پروژه نظامی در جنوب سیدنی افتادم. حدود یک سال و نیم پیش بود. تمام روز را در یک پادگان درندشت و در حال ساخت تنها کار میکردم و موسیقی زیبایش در گوشم زمزمه میکرد. حالا دیگر او رفته است. آن هم در روزهایی که من انقدر نزدیک به این درد و بیماری هستم. چند روز پیش ب ب سی خبری میداد در مورد دختری که در آمریکا تصمیم به مرگ خود خواسته گرفته ! چرا ؟ به خاطر ابتلا به نوعی بیماری سرطان که پزشکان غیر قابل بهبود تشخیص اش دادند. کانال رو عوض میکنم. این روزها چقدر زیاد شده این لعنتیه آدم کش ! خسته شدم از بس کانال تلویزیون رو به بهانه های الکی و با یک خنده مصنوعی عوض کردم تا پدر متوجه دلیلم از این کار نشود.
قرار بود مدتی اینجا خبرهای بد بنویسم اما نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم مثل همیشه حرفهای مختلف و دیده هایم را بنویسم و سعی کنم مثبت ببینم و مثبت فکر کنم. سعی میکنم تا وقتی ایران هستم که ممکن است چندین ماه طول بکشد برگردم به همان بحثهای چالشی گذشته ! احساس میکنم دور بودن از این همه استرس روزمره من رو تبدیل به آدمی قصه گو کرده بود که دیگر حوصله فکر کردن نداشت. حالا میخواهم دوباره برگردم به همان حرفهای گذشته.

سعی میکنم خبرهای بد ننویسم. از فاصله نوشتن این جملات تا انتشارشان هنرمند تاتر عزیزی هم به همان دلیل نکبت از دنیا رفت.

تصمیم داشتم دیگر خبر بد ننویسم ! اما مگر میگذاری …

این چند جمله رو هم هفته پیش شب در بیمارستان نوشتم. تقدیم به مرتضی پاشایی و صدای مخملینش و مجید بهرامی و همه آنها که به ناحق می روند …

 

 

نشسته ای بر تخت بلند بالای خود

و نگاه میکنی به تقلای ما آدمیان برای حیات
و یکی یکی جانشان را میگیری و از فشار دادنشان زیر انگشتان زمختت قهقهه میزنی.
من یکی گریخته ام اما ،
همان که بودن و نبودن ات را به شوخی گرفته است ،
لحظه به لحظه انکارت میکنم و لحظه به لحظه بیشتر می آشوبی ،
هر بار صدایم کردی برای سیلی زدن و هر بار صورتم را پس کشیدم و پوزخند زدم
تو به فرمانبرداران بی تقلایت دلخوشی و من به تقلای نافرمانی ام.
همین حالا هم داری تلاش میکنی فکرهایم را منحرف کنی که بیشتر از این رسوایت نکنم ،
با آن شیاطین بالدار سفیدپوش مزخرفت که روی شانه چپ و راستم جا خوش کرده اند ،
گاهی فکر میکنم ،
شاید بهتر بود
از روز اول ،
به جای بازیهای بیفکرانه سجده و سیب
با عموزاده شاخدار و آتشین ام ، که به جای فرمانبرداری از تکبر بی دلیلت ،
با انگشت میانه همراهی ات کرد ،
همصدا میشدم و به این سطلنت احمقانه هزاران ساله ات پایان میدادم ،
اگر باز هم از این همه کفر گویی ام به خشم آمدی ،
در سرت فرو کن ،
در سرزمینی که خلایق صدها سال است به انتظار معجزه ای برای نجات نشسته اند
و در همان حالی که هنوز برای باران دست به آسمان دارند ، برای کشتن یکدیگر از تو اجازه کتبی می گیرند ،
ایمان به تو از جنس ایمان به گوساله سامری ست.

 

انتظار


 

1 -در انتظار گودو

انتظار همیشه چیز مزخرفی است. حتی از نوع خوبش. مثلا وقتی منتظری که اتفاق خوبی بیفتد ، باز هم این انتظار مزخرف است.

حتی پنجشنبه شب ها (و برای ما در غربت جمعه شبها) با اینکه توام با یک حس انتظار است قسمت شیرینش خود آن شب است نه انتظار فردایش را کشیدن.

یکی از بدترین انواع انواع انتظار ، انتظار سفر است. مثلا وقتی در اتوبوس یا قطار نشسته ای و منتظری تا به مقصد برسی. باید به این عقربه ها التماس کنی که جلو بروند. در بیزنس کلاس پیشرفته ترین هواپیمای جهان هم که نشسته باشی اگر قرار باشد 20 ساعت برای بازگشتن به سرزمین کودکی هایت سفر کنی این انتظار آدم را می کشد. گاهی اوقات این انتظار به سبب همراهی شخصی شیرین می شود.

مثلا وقتی با میم آشنا شدم و هر بار که از دانشگاه به تهران میرفتیم متهورانه با هزار دوز و کلک خودم را در اتوبوس کنارش میچپاندم ، این انتظار رسیدن به مقصد دیگر رنگ و شکلی دیگر به خودش میگرفت ! اصلا دوست نداشتم به مقصد برسیم. دوست داشتم اتوبوس شب و روز برود و برود و برود ! اصلا وقتی عاشق هستی انتظار معنای دیگری پیدا میکند.

بعضی از انتظارها هست در زندگی که آدم برای راحت کردن خودش تن به آنها می دهد. مثلا انتظار پدر و مادری برای بزرگ شدن فرزندشان. انتظار تمام شدن روزهای آخر ماه برای گرفتن حقوق. انتظار تمام شدن روزهای بیماری و رسیدن به بهبودی کامل. مثالهای زیادی می شود زد که همه آنها در یک نکته مشترک هستند و میشود همه آنها را در یک جمله خلاصه کرد. انتظار برای بهتر شدن شرایط موجود. اما گاهی اوقات این انتظارات برای بهتر شدن شرایط برای خودمان به قیمت بدتر شدن شرایط برای دیگران تمام میشود. مثلا شما وقتی میخواهید یک ماشین بخرید آرزو دارید یا انتظار میکشید که فروشنده در شرایط اضطراری باشد و احتیاج مبرم به پول داشته باشد تا شما بتوانید با قیمت کمتری این ماشین را بخرید و اصلا برایتان مهم نیست که طرف فروشنده تحت چه شرایطی مجبور به فروش دارایی خود شده. من به شخصه موردی سراغ ندارم که طرف هر چقدر هم که آدم خوبی بوده ، بعد از توافق بر سر یک قیمت پایین با فروشنده نگون بخت ، بعد از فهمیدن شرایط اضطراری فروشنده داوطلبانه قیمت خرید را بالاتر برده باشد !

2 – آنچه گذشت

تابستان 2011 به وقت نیمکره شمالی برای من یادآور چنین روزهایی بود. ویزای استرالیای ما در دستانمان بود و چمدانها بسته. تازه از سفر دو ساله به هندوستان با همه سختیها و شیرینی هاش برگشته بودم و چشم به آغاز یک راه جدید بودم. تغییری که سرنوشتم را قرار بود عوض کند. بلیطها را خریده بودیم و تقریبا تا سه هفته بعد قرار بود که به سوی سرنوشت پرواز کنیم.

حال پدر لیلا که سالها با یک بیماری عجیب (که این روزها به یمن چالش سطل آب یخ دیگر چندان ناشناخته نیست) در نبرد بود ناگهان رو به وخامت گذاشت. نفسهایش به شماره افتاده بود و دیگر بدون کمک دیگران هیچ فعالیت حیاتی برایش ممکن نبود. حتی تنفس ، بلع ، دفع و هیچ عمل اولیه حیاتی بدون کمک و کنترل ابزارهای مخصوص و افراد اطرافش مقدور نبود.

شبانه با آمبولانس به بیمارستان رفتیم و در بخش مراقبتهای ویژه ساعاتی سخت را سپری کردیم. دکتر ما را به کناری کشید و گفت نگران نباشید. اگر کارهایی که میگویم بکنید و دستگاههایی که مورد نیاز ست را در منزل تهیه کنید من ضمانت میکنم تا شش ماه دیگر پدر زنده میماند. نگاهی به لیلا کردم و به کناری کشیدمش. گفتم بلیطها را باید کنسل کنیم تا شرایط پدر مشخص تر شود و البته او در شرایطی نبود که این پیشنهاد را قبول یا رد کند.

از آن روز زندگی ما شکل دیگری پیدا کرد.پس از چند روز در بیمارستان و شب بیداری های آنجا ، خانه تبدیل به یک اتاق سی سی یو شد و ما نفرات یک تیم پرستاری شبانه روز ، در کمین لحظه ای و ثانیه ای که چیزی به درستی کار نکند یا نبضی که مرتب نزند یا سطح اکسیژنی که در خون کم شده باشد یا میزان پتاسیم یا سدیمی که در خون به حد کفایت نباشد.

نوبتی شبها ها کشیک بودیم و صبحها در حال تدارکات غذایی و دارویی شب. نمیدانستم این وضعیت چقدر طول خواهد کشید. از طرفی پریشان خاطر زجر کشیدن یکی از عزیزانم جلوی چشمانم بودم و از طرفی نگران آینده ای که سالها برایش نقشه کشیده بودم. عصرها به بهانه حمام ساعتها زیر دوش بی صدا زار میزدم. هم برای غم از دست دادن یک عزیز بی نظیر که قرار بود تا شش ماه این دنیا را ترک کند و هم بابت استیصال از تغییر شرایط موجود حداقل به سمتی که تحقق بخش قسمتی از آرزوها و نقشه هایم برای زندگی باشد.

شرایط خیلی سختی بود. “خیلی” صفت خیلی کمی برای وصف آن دوران است. بر خلاف تمام انتظارها اما شرایط پدر نه چندان بهتر شد و نه بدتر. شش ما گذشت و شرایط تغییر محسوسی نکرد. کم کم خانواده به شرایط موجود عادت کردند و سختی های روزهای اول به رویه ای معمول تبدیل شد و زمانی که ما احساس کردیم افراد حاضر در منزل توانایی اداره امور را به این شکل دارند و نبودن ما ضربه محسوسی به شرایط موجود نمیزند و البته به اصرار خود پدر و بقیه اعضای خانواده بعد از هشت ماه از آن شب به سمت سرزمین رویاها پرواز کردیم.

آن بیمارستان خانگی سه سال و اندکی پس از آن شب همچنان برپا بود . پدر همسرم چند ماه پیش بعد از ده سال مبارزه پر تلاش با بیماری “ای ال اس” بدرود حیات گفت. وقتی به عقب برمیگردم و به آن شرایط فکر میکنم میفهمم لحظه هایی در آن هشت ماه بوده که فکر کردم اگر پدر یکی از آن شبهایی که تا صبح کنارش بیدار بودیم تمام میکرد مسیر زندگی خیلی از ما تغییر میکرد. حداقل دغدغه این استیصال و ناتوانی در تصمیم گیری برای آینده تمام میشد. اما علیرغم زجری که پدر از این گونه زیستن میبرد هرگز نتوانستم درونم را لحظه ای به نبودنش در ازای روشن تر شدن مسیر آینده زندگی ام راضی کنم.

هرچند ما رفیق نیمه راه شدیم و نماندیم که سه سال بعدش در لحظه سفرش در کنارش باشیم اما من به شخصه تا لحظه آخر سعی کردم به اتفاقات بعد از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد فکر نکنم و امیدوار ماندم.

3 – مادربزرگی که فراموشمان کرد قبل از آن که فراموشش کنیم

این سالهایی که از ایران دور بودم مادربزرگ و پدربزرگ مادری هر دو بدرود حیات گفتند و ما تا ماهها بعدترش فرصت دیدن حتی خاکشان را پیدا نکردیم. حالا این ماجرای خاک و قبرستان و احترام بیش از حد ما به رفتگان حتی بیشتر از احتراممان به نرفتگان خود جای انتقاد و بررسی دارد اما واقعیت جامعه ما همین است که هست.

اما خیلی قبل تر از اینها وقتی دانشجو بودم ، یک شب خواب بدی دیدم و فردایش به مادرم تلفن زدم و پرسیدم همه چیز مرتبه یا نه ؟ از اونجا که من وسط امتحانات پایان ترم بودم اونها به من اطمینان دادند که نه اتفاقی نیفتاده.

وقتی امتحانات تمام شد و من با خوشحالی به تهران برگشتم ، پدرم با سر و صورتی عذادار در ترمینال آمده بود دنبالم. پرسیدم که جریان چیست و گفت چه خوابی دیده بودی ؟ و زد زیر گریه … پدربزرگم که همیشه عاشقش بودم و در نگاه کودکی هایم خردمند ترین و پیرترین موجود دنیا بود از دنیا رفته بود. اما این فقط یک سمت ماجرا بود. چند ماه که از آن اتفاق گذشت متوجه شدیم مادربزرگم کم کم دچار بیماری آلزایمر شده که برای افرادی که عزیزی از دست میدهند در این سن و سال مساله شایعیست.

در ابتدا نمیدانستیم که عمق فاجعه تا کجا رقم خواهد خورد. اما به جرات میگویم رنج آورتر از دیدن انسانی که حتی اصول اولیه زندگی را فراموش میکند صحنه ای نیست. بعد از مدتی مادربزرگ حتی نمیدانست کجاست ، نمیدانست ما کی هستیم ، نمیدانست چطور بنشیند ، چطور لباس بپوشد ، چطور در را باز کند و تبدیل شده بود به یک بچه یک ماهه با قامت یک پیرزن . نگهداری از افراد در این شرایط بسیار مشکل و پیچیده است.

به هر حال هر چه بود پدر و مادر من هر دو شاغل و گرفتار بودند و نمیتوانستند از عهده نگهداری مادربزرگ بر بیایند یا حداقل اینطور فکر میکردند . بقیه عموها و عمه ها یک به یک از نگهداری مادربزرگ شانه خالی میکردند و هر روز تلفنی و حضوری غرغر و ابراز نارضایتی میکردند.

مساله مادربزرگ تبدیل به یک بحران خانوادگی شده بود و من حس میکردم که افراد چیزی در ذهنشان است که جرات بیان کردنش را ندارند. آنها که دورتر بودند مثل عروسها و داماد ها وقتی دور هم جمع میشدند حرفشان این بود که بیچاره پیرزن اگر فوت کند برای خودش هم بهتر است ! این “هم” معنی بدی میداد که من ترجیح میدادم اصلا راجع بهش فکر نکنم.

مادربزرگ نهایتا چند ماه بعد در منزل یکی از عمه ها به رحمت خدا رفت تا جمیع فامیل نفس راحتی بکشند و برای شرکت در مراسم تدفین سراسیمه خودشان را برسانند و بر سر و سینه کوبان نهایت ناراحتی خود را از این حادثه اعلام کنند. شاید هم میتوانستند با دسته گلی بزرگ کمی از حس عذاب وجدان خود را تسکین دهند.

 

ادامه دارد …

بر میگردم …


 

نشسته ام داخل هواپیمای غول پیکر ایرباس 380 که چند هفته پیش صغیر و کبیر را در ایران ذوق مرگ کرده بود از نشستنش بر باند فرودگاه امام ! هر وقت اسم فرودگاه امام خمینی می آید یاد اعلام خلبان ترکیش ایرلاین میفتم وقتی سالها پیش از قزاقستان بر میگشتم در بلند گو اعلام کرد تا لحظاتی دیگر در فرودگاه امام حسین فرود می آییم و من مونده بودم که نکنه پرواز رو اشتباه سوار شدم و این پرواز کربلا باشه ! سوال اولی که ایجاد میشه اینه که من تازه سه ماه پیش ایران بودم. تازه پنج ماه قبل از اون هم ایران بودم. یعنی قانونا این سومین باریه که این مسیر در کوتاهترین حالت ممکن بیست ساعته رو دارم پروازمیکنم.

خوب دفعه اول که ژانویه 2014 بود به رسم هر ساله رفتیم برای دیدن خانواده و اینکه یادمون نره از کجا به کجا رفتیم. همیشه داستان همینه. وقتی که اونجایی دوست داری بر گردی ایران (حتی برای بازه زمانی کوتاه) اما وقتی یک هفته از اقامتت در مملکت عزیز اسلامیمون گذشت دلت میخواد با هر وسیله ای خودتو برسونی به جایی که دیگه برات طعم خونه داره.

دیگه پل آهنیش و ساختمون سفید و با شکوه اپرا هاوسش برات غریبه و وهم آور نیست. چیزیه که هر روز از کنارش رد میشی و برات حکم میدون آزادی پیدا میکنه. کوچه به کوچه اش رو میشناسی. آدماش رو چه مهربون و چه بی عاطفه به خاطر میاری. دوست داری زودتر برگردی.

دفعه دوم اما متاسفانه یه اتفاق بد ، شبونه ما رو کشوند ایران. ظهر بهمون خبر دادن که پدر همسرم بعد از یک دوره بیماری سخت و طولانی در گذشته و با وجود همه اون سالهای رنج و محنتی که این پدر عزیز تحمل کرده و بود هیچوقت امیدشو به زندگی از دست نداده بود. رفتن اون برای ما و زندگی ما با رفتن خیلی چیزها همراه بود و اتفاقات مسلسل وار بعد از اون حادثه تجربیات عجیب و سختی بود که به قول دوست همیشه و هنوزم فقط با بزرگ شدن – یا به عبارتی برای ما پیر شدن – قابل هضم و باور کردنیه. وقتی بچه ای ، یه اتفاق مثل جدایی والدیت یا از دست دادن پدر یا مادر به مثابه یک فاجعه است. به قول این غربی ها لایف چنجر.

اما وقتی برزگ میشی خبرها و حادثه ها کم کم از راه میرسند. تجربه های جدیدی پیدا میکنی که تو عمرت حتی فکرش رو هم نمیکردی. یهو میبینی با یه تماس تلفنی پدر و بزرگ و مادر بزرگت رفتن. رفتن و همه خاطرات کودکیتو با خودشون بردن زیر خروارها خاک.شنیدم که از اون خونه پر رمز و راز کودکی های ، بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ یه خرابه مونده که دزدها حتی به در و پنجره هاش هم رحم نکردن ! بعد هم کم کم خبر مریضی و حادثه پیر شدن پدر مادر خودته.

کسایی که یه زمانی همه حیات و ممات خودت و همه عواطف و احساسات و هر آنچه که امروز بهش افتخار میکنی یا حتی ازش متنفری مدیون و وابسته اونا بوده. پدر لیلا که رفت ، کمرم شکست. احساس میکردم ته یک چاهی افتادم که بالاش هیچ نوری دیده نمیشه. انگار اون بالا شب شده. چند هفته گذشت و هر کس به زندگی خودش مشغول شد. این قانون زندگیه. قانون زندگی رو از هر طرف بنویسی متوقف نمیشه. آدمها میان و میرن و هیچ برنامه تضمین شده ای هم واسش وجود نداره.

چند هفته پیش تازه از یک سفر ده روزه به کوئینزلند برگشته بودیم پر از تجربه های عجیب و جدید. میخواستم بعد از چند روز از تجربه های شخصی خودم از اون سفر بنویسم که یه تماس تلفنی تمام زندگی روزمزه ام رو مختل کرد.

مادرم از ایران زنگ زد. صداش میلرزید و خسته بود. میگفت که پدر مریض شده. گفتم چرا ناراحتی مادر من. مریضی خوب میشه. این همه دکتر و بیمارستان خوب تو اون مملکت هست. صداش بغض داشت. میگفت چیزی که همیشه ازش میترسیده داره به سر پدر میاد. داره درگیر یه سرطان پیچیده میشه. و خیلی اتفاقهای بد دیگه که حتی نمیخوام راجع بهش بنویسم و بهش فکر کنم. فقط میدونم روزهای سختی درپیشه.

تصمیم گرفتم برگردم. تمام لحظه های خوب چند هفته گذشته سیاه و سفید شدن و فقط یه فکر تو ذهنم بود. باید رفت و تلاش کرد و مبارزه کزد و امید داشت.

نامه استعفا رو گذاشتم رو میز رییس. کشیدم بیرون دفتر و گفت چی شده ؟ گفتم میدونم این همه اتفاق توی چند ماه عجیب به نظر میرسه اما بابام مریض شده و باید برگردم پیشش و کمکش کنم.زد رو شونه ام و گفت من پدرم رو سال پیش بر اثر سرطان از دست دادم . وقتی رفت دستاش تو دستم بود. هر لحظه که خواستی برو. حتی لازم نیست چیزی بگی. فقط یه مسیج بده که دارم امشب میرم. هر وقت هم خواستی برگردی بعد از چند هفته ، چند ماه چند سال ، اصلا حتی اگه نخواستی هیچوقت برگردی فقط یه ای میل بزن. من تا وقتی که خودت نگی جزو کارمندا نگهت میدارم.

حالا چهارده ساعته که توی این پرنده غول پیکر آهنی نشستم. تا نیم ساعت دیگه میشینه زمین. داریم میرسیم دبی و بعد از دو ساعت معطلی میریم به سمت تهران.

شهر بچه گیها. خونه سابق. میدونم روزهای سختی در پیشه. قبلنا اگه کسی از این تجربیات بیماری و سختی و گرفتاری مینوشت دوست نداشتم بخونم. حس غم بهم دست میداد. اما این بار در طی این مسیر میخوام تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بزارم. میدونم منتظر شنیدن اتفاقات استرالیا هستین اما اینجا تا مدتی نا معلوم از خاطرات راهی که شروع کردم پر خواهد شد. البته با طعم گس استرالیایی. توی این مدت بیشتر مینویسم. . به زودی برمیگردم امیدوارم با خبرهای بهتر.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!