زخم


چند وقتیه صبحها با سردرد از خواب پا   میشم. طبق معمول خبرها رو مرور میکنم. بعد میرم سراغ رسانه های اجتماعی. تلگرام ، اینستا ، فیس بوک و توییتر . در همین موقعی که دارم این صفحه های آبی رو بالا پایین میکنم چای داره دم میکشه و نونها تست میشه. همینطور که دارم  یه پست از یه دوست میخونم و نونها رو با چاقوی استیک بری برش میزنم ،  ناغافل ، لبه تیز چاقو درست شیار بین بند بالا و وسطی انگشت سبابه رو شکاف میده و خون میزنه بیرون. همه چیو تمیز میکنم و با دستمال محکم زخمم رو میگیرم. خونش که بند اومد یه چسب میزنم بهش و ولش میکنم به حال خودش. به خودم میگم خوب یه چند روز بگذره خودش جوش میخوره و خوب میشه.

یاد روزی افتادم که با آرش و آیدن و شقایق دور هال میدوییدیم و تو یه اتاق ده متری بالا بلندی بازی میکردیم.

همینجور که جیغ میزدیم ،  یه دفعه برقا رفت. دوره موشک باران بود و تنها دل خوشی ما بچه ها از این جنگ  شده بود دور هم جمع شدن های گاه و بیگاه به هوای اینکه اگه اتفاقی هم بیفته همه خانواده ها با هم هستن و از دستشون کار بیشتری بر میاد. بگذریم که امروز من استرالیا ، آرش مالزی ، آیدن اتریش و شقایق ایتالیاست ! همه رفتیم و پدر مادرهایمان را جا گذاشتیم و هیچ کاری هم از دستشان بر نیامد !  سال تحویلها برای هم عیدی های احمقانه بچگانه میخریدیم و دور سفره هفت سین مینشستیم و دلمون شور تمام شدن سیزده روز با هم بودنمان را میزد. حالا بگذریم که این سالهای دوری دریغ از یک تماس تلفنی برای عید و یک تبریک خشک و خالی !

اون شب همینطور که دور اون اتاق لعنتی ده متری میدویدیم پای من یهو گرفت به لبه تیز آکواریوم خشک و خالی از ماهی و با همینطور که جیغ من به هوا بلند شده بود برقها رفت و چراغها خاموش شد. چند لحظه تاریکی مطلق بود و عربده من به هوا بلند. تا اینکه مامانها چراغ گازی رو با هزار زحمت روشن کردند و من تازه فهمیدم رطوبتی که روی پام حس میکردم خون بوده و جورابهام خیس خونه. همون شب با ترس و لرز بردنم بیمارستان. دکتر گفت میشه پاشو بخیه زد و میشه هم فقط پانسمان کرد که خودش خوب بشه. خلاصه قرار شد بخیه کنیم و هفت تا بخیه چند هفته رو پای من بود تا رفتیم و کشیدیمش.

اون روزا گذشت. دارم همه این بیست و پنج سال رو بین این دو تا زخم مرور میکنم .نه اینکه این وسط زخم کم خورده باشم. اما هیچکدومش مثل اون زخم کودکی نبوده. همشون خوب شده اما اون زخم بچگی جاش هنوز روی مچم هر روز موقع پوشیدن جوراب بهم دهن کجی میکنه.

امروز صبحانه که رو یه دستی خوردم فکر کردم خوب چیزی نیست تا شب که برگردم زخمه خوب شده. راستش موقع درست کردن ساندویچ ناهارم هم وقتی خیارشور رو بر میداشتم که بذارم لای نون حواسم نبود و آب خیارشوره ریخت روی زخمه و یه درد ناجوری پیچید تو جونم. تو راه که رانندگی میکردم و اون انگشت سبابه رو در حالی که دستم رو فرمون بود گرفته بودم رو هوا ، با خودم فکر میکردم خوب مثلا میشد یه جور دیگه بشه. میشد حواسم جمع باشه و دستم رو صبح نبرم. اون وقت همه روز رو مجبور نبودم مواظب باشم خیس نشه یا کثیف نشه. مگه چیزی بیشتر از یه لایه پوست مزخرفه ! چجوریه که بود و نبودش انقدر مهمه و حس و حال آدم رو انقدر عوض میکنه. اصلا چقدر ما موجودات ضعیفی هستیم !؟ آخه با یه زخم کوچیک ! با یه برش سطحی کارد آشپزخونه آدم انقدر تو فکر باید بره  ؟!

نمیدونم این روزها زیادی فیلسوف شدم یا این از اثرات پا به سن گذاشتنه ! دیگه سی و چهار سالم شده و وقتشه که راجع به یه سری چیزها عمیقتر فکر کنم.

حس میکنم این زخمها یه جورایی مثل اتفاقهای زندگی مون میمونن. مثل دردهایی که سرنوشت رو دل همه ما میزاره. بعضی هاشون زود خوب میشن. مثل یه زخم سطحی. بعضی هاشونم مثل اون زخم کودکی من جاشون تا آخر عمر میمونه روی سینه یا صورتمون. تو بعضی هاشون خودمون مقصریم. گاهی وقتها خودمون بی احتیاطی کردیم و سر تیز چاقو رو بی محابا به پوست نرم و نازکمون فرود آوردیم و تو بعضی هاشونم ما واقعا نقشی نداشتیم و هر کاری میکردیم بالاخره ممکن بود پیش بیاد.

بعضی زخمها مثل زخم امروز صبح من اولش به نظر سطحی و بی اهمیت هستن اما وقتی بی هوا داری لیمو رو میچکونی رو سالاد فقط کافیه یه کم آب لیمو بره لای شیار زخمت تا بفهمی چه دردی میدوئه تو مغز استخونت ! بعض هاشون بد جایی هستن. مثلا رو زانو یا مثل امروز صبحی بین بند انگشتا. جایی که هی باز و بسته میشه و خیلی طول میکشه تا خوب بشه. بعضی هاشونم اصلا جایی هستن که نمیبینی شون و همین که روشون خشک میشه اصلا متوجه حضوشون نمیشی. جالبه که همین زخمها رو که اغلب بی آزار هم هستن و یه خشکی بزرگ روشون هست آدم دلش میخواد باهاش ور بره و بکنه. یه درد خوبی دارن وقتی داری میکنیشون. اما وقتی کندی تموم شد باز خون میاد و تازه یادت میاد ای بابا یه زخمی اینجا بوده که کاری به کارت نداشته !

بازم عید شد. میخواستم واسه عید یه پست عید طوری بزارم اما نشد دیگه. این زخم اول سال کار رو خراب کرد. سال پیش هر چند برای من سال خوبی نبود اما سال عجیبی بود. سال از دست دادنها و به دست آوردن ها. سال تجربه های عجیب و جدید. سال باور مرگ. سالی که توش از همیشه بیشتر بزرگ شدم.

مهم نیست که این توپ زمین چند بار چرخیده. مهم اینه که خوب بچرخه. مهم اینه که اونطوری بچرخه که ما میخوایم. تا حالاش که هر جور خودش خواسته چرخیده. از امسال میخوام افسارشو بگیرم دست خودم. پس بچرخه تا بچرخم !

بیاین مدل احسان علیخانی تو این روزها و لحظه ها یه آرزویی بکنیم ، یه تصمیمی بگیریم. بیاین امسال به کسی زخم نزنیم و اول از همه به خودمون. باور کنین بعضی زخمها خیلی طول میکشه که خوب بشه …

عیدتون مبارک.

اینم فال حافظ امسال به رسم هر سال  :

نصيب من چو خرابات كرده است الله             درين ميانه بگو زاهد ا مرا چه گناه

كسي كه در ازلش جام مي نصيب افتاد       چرا به حشر كنند اين گناه ازو د رخواه

بگو به صوفي سالوس خرقه پوش دورو          كه كرده دست درازي و آستين كوتاه

تو خرقه را زبراي ريا همي پوشي                 كه تا به زرق بري بندگان حق از راه

غلام همت رندان بي سر و پايم                  كه هر دو كون نيرزد به پيش شان يك كاه

مراد من زخرابات چونكه شد حاصل             دلم زمدرسه و خانقاه گشت سياه

برو گداي در هر گدا مشو حافظ   مراد خويش نيابي مگر بشئي الله

تو هم میتونی ! ما کمکت میکنیم !


نشسته ام و دارم به نارگیل تکه تکه شده ام گاز میزنم ! هوای گرم میانه تابستان نیمکره جنوبی و خستگی صبح و این آهنگ جدید که توی این برنامه جلف من و تو اون پسر خوش صدائه اجرا کرد (ماه و ماهی از حجت اشرف زاده) مخلوط عجیب و خلسه آوری بوجود آورده که دلم نمیاد ولش کنم. همه اهل منزل هم که خواب و من میتونم از این ضرباهنگ نارگیلی ام نهایت استفاده رو ببرم.

صبح مسابقه داشتم. یک مسابقه شنای یک کیلومتری توی دریا (یا به قول اینا اقیانوس !) که چهارده هفته گذشته رو در حال آماده سازی براش بودیم. اصولا من آدم ورزشکاری نیستم. ینی تازه منی که ورزشکارترین عضو خانواده بودم به زور و فشار پدر و مادر در کودکی شناکردن یاد گرفتم و تو نوجوانی بسکتبال ! بر عکس همه پسرای دوره خودم فوتبال هیچوقت بازی نکردم. هر وقت اومدم بازی کنم همش فحش و فضیحت و تحقیر و تهدید بود ! منم بوسیدمش گذاشتمش کنار. اصن من نمیفهمم ملت غیور ما چرا سر بازی که قراره به آدم خوش بگذره انقدر جدی میشن !

خوب اینجا یکی ویژگیهای بازی و ورزش اینه که همه به هم احترام میزارن و به هم انرژی میدن و همدیگه رو تشویق میکنن. یعنی اگه تو یه بازی فوتبال تو مثلا وطن اسلامیمون یه کم بد بازی کنی همه هم تیمی های خودت انگار کمر همت بستن که بهت ثابت کنن اگه نمیتونی برو بیرون واستا دیگه ! بعدشم دعوا میشه که تو بازی بعدی تو تیمشون نباشی ! اینجا اما اگه ضعیف باشی همه میخوان کنارت باشن که بهت قوت قلب بدن و بهت بباورونن که تو میتونی !

این گروهی که ما توش شنا میکردیم اسمش بود “CAN TOO” یعنی تو هم میتونی ! شعارشم اینه که اگه ما میتونیم ما بهت آموزش میدیم و تو هم میتونی ! نتیجه اش هم این بود که من که یه طول پنجاه متری استخر رو با هزار دعا و نذر و صلوات ممکن بود تا ته شنا کنم رفتم و یک کیلومتر تو اقیانوس شنا کردم. البته شما هم قراره در عوض براشون پول پول جمع کنی که برسه به انجمنهایی مثل انجمن سرطان استرالیا که در راستای کشف درمانهای سرطان و روشهای پیشگیری تحقیق میکنند. اتفاقا توی این مدت دو تا خبر خوب از محققان سرطان استرالیا منتشر شده که یکیش پیدا کردن درمان قطعی برای سرطان پروستات و پستان و پیشرفت مهمی در درمان سرطان لوزالمعده (که روزگاری سخترین سرطان شناخته میشده) است.

دیگه گفتن و شنیدن این کلمه واسه من خیلی سخت نیست. وقتی عزیزتزین آدمهای دور و برت رو به خاطرش از دست میدی حس میکنی این غول بی شاخ و دم یه چیزیه مثل نفس کشیدن. مثل شکستن گوشه ناخن یا فوقش یه سرما خوردگی سخت.

بین آدمهای اونجا خیلی ها هستن که خودشون محقق این رشته هستن و خیلی ها که نجات یافته سرطانند و خیلی ها هنوز مبتلا. بعضی ها هم مثل من عزیزی از دست دادن و درباره این مساله دغدغه دارن. به هر حال همه یک انگیزه ای دارن و از داشته هاشون و اعتبارشون و خودشون واسه نشون دادن یه حس نوعدوستانه و جمع آوری پولی که جون صدها هزار انسان رو تو دنیا میخره مایه میزارن. خیلی خوشحالم که این سه ماه با این دغدغه طی شد. خوشحالم از  این هدفهای کوچیک کوچیک. هدف بعدی امتحان بعدیه که قراره یه ماه دیگه برگزار بشه.  از فردا قراره درس بخونم و به خودم سخت بگیرم بلکه این هم بگذره تا برسیم به هدف کوچیک بعدی !

هدف کوچیک بعدی شما چیه ؟

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام-3


قسمت آخر – مسخ :

چشمانم باز و بسته میشد. خاک و خونی که پلکهایم را سنگین کرده بود وادارم می کرد چشمام را ببندم. یه دفعه انگار همه دردهام داشتن ازم دور میشدن. با خودم گفتم حالا که درد هم ندارم. اصلا دلم میخواد چشمام رو ببندم و همه چیز همین جا تموم بشه. همه چیز تو یه لحظه. اون وقت نه نیازی هست که برگردم و همه اشتباهات و غفلتهامو تو زندگی بررسی کنم و نه لازمه غصه بخورم یا حسرت بابت همه نکرده ها و کرده ها.

تو این فکرها بودم که دیدم راننده ماشین داره به طرفم میاد. اولش فکر کردم میخواد کمک کنه. دو طرف جاده را نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی اطراف نیست احساس خطر کردم. ناخودآگاه دستم رو بردم سمت جیب پشتی و کیفم رو سفت چسبیدم.

بعضی چیزا تو زندگی ما اتفاق میفته که با اینکه با چشای خودمون دیدیم اما بعدا که بهش فکر میکنیم باورش نمیکنیم ! یعنی به خودمون میگیم مگه میشه ؟! اون روزایی که میگفتن تو زلزله بم ملت وسط عمل جراحی تو بیمارستان صحرایی موتور برق اتاق عمل رو دزدین و بردن یا از سر و دست اجساد زیر آوار طلا و زیورآلاتشون رو میدزدین باورم نمیشد. این چیزا یه چیزایی از جنس همونهاست که روح صادق هدایت رو در انزوا میخورد و میتراشید. اتفاقا این چیزها رو هم نمیشه برای آدمهای دور و ور این روزهام بازگو کنم. برای اینکه بازهم “چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند”

یاد اون روزی افتادم که ماشین جلوییمون تو جاده پر پیچ و خم فشم با یک صدای مهیب به رودخانه پرت شد. من اولین آدمی بودم که بالای سر ماشین رسیدم و تا برسم وسط آب و ببینم کسی زنده مونده ، خیل عطیم ملت همیشه در صحنه بود که به جستجوی داشبورد ماشین و کیف های داخل ماشین مشغول بود. همه اینا باعث شده بود ناخود آگاه کیفم که هیچی جز گواهینامه و چند کارت بانکی توش نبود رو سفت بچسبم.

اما مگر اینجا سرزمین موعود من نبود ؟ مگر قرار نبود این اتفاقهای ناخوش آیند اینجا اتفاق نیفتد ؟ این اتفاقات باور نکردنی ! مثل لگد زدن به جسد بی جانی که حتی نمیشناسیش.

یک لحظه به خودم آمدم. غریبه ها ! مثل همین زامبی که بالای سرم ایستاده و توی آشغالهای ولو شده کف آسفالت دنبال سهم خودش از عدالت پروردگار میگرده. مگه نه اینکه همه عمر به خاطر همین ها زندگی کردیم ؟ مگه نه اینکه همه تلاشی که در زندگی کردیم برای بالاتر بردن سرمان در بین این سرها بوده ؟  مگه نه اینکه همه این راهی که تا اینجا آمدم برای سبقت گرفتن از این موجودات بوده ؟

یک حشره آمده بالای سرم. یک چیز عجیب و غریب. نه اینکه فکر کنی میخواهم این داستان را اینجا تمام کنم به بهانه حشره. واقعا یک حشره آمده.

چند وقتی بالای سرم وز وز میکرد. عادت کرده بودم بهش. قیافه اش ترسناک بود. اما زندگی کردن در جزیره به من آموخته بود هیچ موجودی خطرناک تر از انسان نیست.

وقتی افتاده بودم کف جاده و حس میکردم دیگر بلند نخواهم شد نمیدانم از کجا سر و کله حشره دوباره پیدا شد. مردک که گورش را گم کرده بود و حشره بی هوا نشست روی دست راستم. زیر ساعد راستم یک درد تیز و عمیق را حس کردم ، نگاه که کردم حشره رفته بود. اصلا اثری ازش نبود. چند دقیقه درد بدی داشتم و تمام شد. بلند شدم.

احساس یک نیروی عجیب میکردم. نگاهی به وسایل پخش و پلا وسط جاده انداختم.  پورشه مشکی روی سقفش بود و بوی بنزین و دود لاستیک هنوز توی هوا بود. پیاده راه افتادم. از اینجای جاده سر پایینی بود.

از آن روز و از آن حشره به بعد یک اتفاق عجیب در من افتاده. حالا تو میخواهی باور کن میخواهی بزار به حساب قصه هایم.

اتفاق عجیب این است که سر هر دوراهی زندگی هر چقدر کوجک هم قرار بگیرم ، دو نیمه میشوم و یک نیمه ام میرود به یک راه و دیگری میرود به راه دوم. مثلا وقتی میرسم سر چهار راه و ترمز میکنم و یک ماشین با سرعت از جلوم رد میشود با خودم فکر میکنم اگز ترمز نکرده بودم و رفته بودم چه اتفاقی میفتاد و یک نیمه ام میرود در دل آن داستان و اتفاقات بعدش و یک نیمه ام پشت چهار راه منتظر میماند تا ماشین رد شود و برود روال عادی زندگی را ادامه دهد. هم زمان هر دو راه را زندگی میکنم. زندگی ام شده  مثل یک فیلم فیکشن. نمیدانم این اثر نیش حشره است یا اثر همه دو راهی هایی که رد کردم و نفهمیدم راه دوم به کجا میرفت ! اما هر چه هست حس خوب و عجیبیست. انگار هزاران هزار من موازی هم همه جا حضور دارند.

شاید هم دیوانه شدم یا سم حشره روی نورونهای مغزی ام اثرات منفی داشته یا شاید اثرات ضربه تصادف است. نمیدانم شاید هم همه اش با هم. هر چه هست احساس خوشایندی بهم میدهد. مثل روزهایی که یادم میرود قرصهایم را بخورم و  روز بعدش که دو تا قرص با هم میخورم تا چند ساعت روی ابرها قدم میزنم.

 

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام – ٢


قسمت دوم – اگر زندگي ترمز نداشت
در حالي كه دور و برم پر از ماشين و آدمهاي مختلف است ، احساس تنهايي ميكنم. دو سه ماشين اول كه رد ميشدند سرعتشان را كم كردند تا از روي لاشه ماشين و خرت و پرتهاي ولو شده در جاده رد نشوند. شايد هم صحنه را مو به مو ديده بودند و هنوز در شوك بودند ! تا به اين فكر بيايند كه ميشود كاري كرد به اندازه كافي دور شده بودند كه نتوانند ديگر كاري كنند ! ياد روزي افتادم كه با پدر و مادرم از مسافرت برميگشتيم. پرت شدم به سي سال قبل !  يك نيسان پاترول چهار
در سبز و نقره پشت سر ماشين ما مدام چراغ ميزد . سي سال پيش نيسان پاترول مثلا ماشين اعياني بود. يعني در برابر پيكان ريزنقش و سفيد ما تفاوتش مثل تفاوت ونك تا شوش بود. يك ولي عصر بينشان بيشتر نبود اما درازي اش خيلي بود و آن روزها هر روز هم كش مي آمد !
پدر تازه از كار بيكار شده بود. كارخانه را كه به مفت فروختند بخش خصوصي. آخرين روز كاري اش به عنوان مدير داخلي كارخانه به مديرعاملي كه به قصد فشل كردن توليد آورده بودند تا راحتتر و ارزانتر كارخانه را واگذار كنند گفته بود كه خائن وطن است و عامل بدبختي همه كارگرهاييست كه هر روز دسته دسته به بهانه كاهش توليد  بيرونشان ميكنند. مديرعامل كذايي كه خودش قرار بود سهامدار جديد كارخانه باشد ، به پدر گفت اين فضولي ها به تو نيامده ، پدر ليوان چايي رنگ پريده اش را كه آبدار چي سه بار براي دوباره گرم شدنش آبجوش سرش ريخته بود پرت ميكند توي صورت آقاي مدير عامل و در را ميكوبد به هم !  بعد از چند ماه بيكاري و به هر دري زدن ، مامان گفت با باقيمانده پس انداز برويم يك مسافرت چند روزه به زادگاه پدري شايد كه بابا حال و هوايش عوض شود.
پدر وقتي زياده طلبي و چراغهاي پشت هم كه حالا به بوقهاي ممتد هم آراسته شده بود را ديد در يك آن تصميم عجيبي گرفت با تمام توان پايش را گذاشت روي ترمز و بعد از چند ثانيه فرمان را پيچاند به چپ كه شايد مثلا با عصبانيت به راننده پاترول بفهماند كه “بيا برو مرتيكه عوضي ! همتون مثل هميد ! تو هم مثل اون مدير عامل پدرسگ كارخانه فكر ميكني چون پول و زور داري و ماشينت از ما بزرگتره بايد سر ما داد بزني و زور بگي !؟”
صداي سوت لاستيكها به همراه دود عجيبي بلند شد. جز ما ونيسان پاترول نقره اي و سبز كه تا آن لحظه  عجيب  پشت سر ما سپر به سپر ميامد هيچ ماشيني در اتوبان نبود. پيكان سفيد پيزوري يك دور و نيم دور خودش چرخيد و متوقف شد. نيسان پاترول را از پنجره عقب ميديدم كه سعي كرد به ما نخورد و پيچيد به سمت چپ و لاستيكش گرفت به گارد ريل و تركيد و روي هوا بلند شد و پرت شد در دره عميق و صداي انفجار و دود …
پدر چند ثانيه سكوت كرد ، آب دهانش را قورت داد و به مسير ادامه داد.  از آن لحظه تا امروز كه خودم را بين زمين و هوا معلق ميديدم به دنبال جواب اين سوال ميگشتم كه چقدر پدر من قاتل بود ؟ وقتي غفلت كوچكش باعث بروز يك فاجعه شده بود آيا بايد ميماند و صددرصد حادثه اي كه شايد ده درصد در پيش آمدنش مقصر بود را گردن ميگرفت يا بايد همان كاري را ميكرد كه آن روز كرد.
امروز كه بيجان كنار جاده افتاده بودم و رد شدن همراه با افسوس اندك ماشينهاي عبوري را ميديدم بيشتر از هر روز ياد آن صحنه ها افتادم راستش را بخواهي حس كردم بالاخره بعد از سالها پدرم را در دادگاه وجدانم تبرئه كردم. دردسري كه من درآن بودم انقدر بزرگ و عجيب بود كه همان ده درصدش هم براي نابود كردن زندگي سرنشينان هر كدام از ماشينهاي عبوري كافي بود.
نفهميدم چند دقيقه طول كشيد اما بالاخره يك ماشين ايستاد …

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام


قسمت اول – ترمز در ميانه راه
زندگي دايره غريبي ست. آنها كه درراهند در انتظار رسيدنند و آنها كه رسيده اند در حسرت راه رفته و بيشتر در افسوس راههاي نرفته. فرقي هم نميكند مرد باشي يا زن. كودك باشي يا كهنسال. انگار تنها نقطه اي كه دست عليل كردگار سخاوت بي مثالي در مساوات داشته همين تقسيم يكسان حماقت و افسوس بي فايده بين آدميان بوده.
كودك امروز در حسرت بزرگ شدن است و بزرگسال در حسرت روزهاي كودكي.
دخترك در فكر هر روز بزرگ شدن است و هر روز اندامهاي زنانه اش را در آينه سايز ميزند و در چهل سالگي در حسرت اينكه كاش روزهاي كودكي بر ميگشت.
اما واقعا چه جادويي در گذر اين روزها قايم شده كه من هر روز از دركش عاجز ترم ؟!
زمانش كه برسد فكر كنم همه ما ميفهميم. اينكه يك چيزي يك جاي زندگي مان گم شده است. و شايد خوش به حال آنهايي كه انقدر يواش ميروند كه هرگز به اين نقطه از سفر نميرسند. اما براي من كه تمام راه را تخته گاز آمده ام ، برگشتن و نگاه به راه رفته كمي رنج آوراست ! تمام منظره هايي را كه نديده ام ، تمام چشم اندازهايي كه ترمزي براي نگاه كردنشان نكرده ام ، تمام مسافران منتظري كه بر تركم ننشاندم و تمام دودي كه در تمام مسير نتيجه تلاشهاي من براي بقيه افراد سياره ام بود باعث مي شود كه امروز به هر قيمتي شده ترمز دستي را با شدت تمام بكشم و شده چند دقيقه اي را شده در وسط جاده بدون ترس از دير رسيدن ، بدون ترس از اينكه هر آن ممكن است تريلي اي سوت كشان من و مركبم را نقش آسفالت كند ، بايستم و پنجره ها را پايين بدهم. و فكر كنم. آيا اصلن ميدانم كجا مي روم ؟ آيا اصلا جايي كه ميروم همان جاييست كه فكر ميكردم بايد بروم ؟ آيا اصلا آن جايي كه فكر ميكنم بايد بروم همان جايست كه واقعا بايد بروم ؟
ميگويند شك اولين روزنه نفوذ شيطان است. اما شك اولين قدم ايمان هم هست. اينكه مرز خير و شر انقدر باريك است ، باعث ميشود ، در حالي كه پنجره ها همچمنان پايين است و نسيم دلپذيري پس از مدتها به گونه هايم ميخورد ، با خود فكر كنم ، آيا بهتر نيست دور بزنم و كمي در صحنه هايي كه به سرعت از كنارشان عبور كردم ، دقيق شوم ؟
چطور است از همين الان شروع كنم ؟ بايد تمركز كنم ، صحنه ها را ببينم ، سعي ميكنم در حالي كه چشمانم را بسته ام ريه هايم را از هواي تازه پر و خالي كنم. به بوها توجه كن. بوي علف تازه ، بوي آشناي داخل ماشين كه مخلوطي ست از سيگار و عطر تنت و بوي لباسهايت كه هميشه بوي پودر رختشويي ميداد ! آه كه چقدر دلم هواي بوي پودر رختشويي كرده.
به صداها توجه ميكنم ، صداي زنگوله اي در دوردست ، صداي پرنده اي بي تاب. بي تاب جفت يا بي تاب يافتن غذايي براي جوجه هايش. اصلا چه فرقي ميكند ؟ صداي باد كه ميپيچد لاي علفها و …
صداي جيغ لاستيكهاي تريلي كه بي اجازه از در عقب وارد شده ، صداي پخش شدن قطعات من و ماشين در فضا
 آخرين صدايي كه شنيدم ..
ادامه دارد …

روزهای اول


برگشتم. چند هفته ای هست. مادرم را هم کشوندم و با خودم آوردم. اول ها همش میگفت من نمیام و میخوام اینجا بمیرم و این حرفها. از اونجا هم که ما خودمون دست پرورده همون دو تا آدم هستیم از اول میدونستم که این ادا اطواراش واسه جلب توجه و ناراحتیش از رو خود خواهی و ترس از شرایط آیندست. اینارو وقتی بیشتر باورم شد که وقتی بابا روزای آخر خونه بودنش بود ، مامانم حتی یه لحظه هم حاضر نبود سریالهای آبدوغ خیاری ترکی رو از دست بده که دو دیقه بیشتر با این آدمی که الان انقدر نبودنش بی تابش کرده بگذرونه.

زدن این حرفها ممکنه الان بیرحمانه یا غیر محترمانه به حساب بیاد. اما خوب واقعیت خیلی وقتها همینه دیگه. من که معتقدم ازدواج این دو تا آدم از اول اشتباه بوده و منجر به کم شدن لحظه های خوشحالی هر دوشون در طول عمرشون شده. من و خواهرم هم بیشتر ماحصل یه سوتفاهم بودیم تا عشق ! دیگه بیشتر از این واردش نمیشم فقط اینکه آوردنش اینجا بیشتر از روی احساس وظیفه بود تا عشق. نمیدونم چرا ولی هیچوقت جز اون روزای اوایل کودکی اون حس عشق و محبت رو نسبت به والدینم نداشتم. یعنی درست از روزی که مستقل شدم حس کردم از زندان آراد شدم. فک کنم یکی باید بیاد منو از نظر روانی بررسی کنه ! حتی ممکنه یهویی خودمو بزنم ناقص کنم ! والا !

صبح داشتم میرفتم سر کار. دوباره و مثل همیشه. اگه روزی باشه که میرم آفیس مسیرم ده دقیقه تا یه ربع بیشتر طول نمیکشه و همش یه جاده نسبتا کوهستانیه که تماما از وسط جنگل رد میشه ! فک کن هر روز از جاده چالوس رد شی بری سر کار. بوی بهار پیچیده بود توی ماشین. جاده نسبتا خلوت بود. آهنگ منصور رو تا ته بلند کردم. از همین آهنگهای تند بند تنبونی و خودمو تو جاده چالوس تصور کردم. ولی هر چی فکر کردم خیلی از جاده چالوس بهتر بود.

خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم. واسه رادیوی چرند و زرد اینجا هم با اون خبراش که کلا حول و حوش دیر شدن عادت ماهیانه کیم کارداشیان و احتمال بارداری مجددش دور میزنه دلم تنگ شده بود ! یه مه خفیفم تو جاده بود. اصن یه وضع عجیبی بود. انگار همه دست به دست هم داده بودن که من دلم واسه وطن تنگ نشه. روز اول کار هم همه چی رو روال بود.

یعنی یه هفته سعی کردم نرم سر کار و یه سری کارهای نا تمام رو تمام کنم. اما آخرش با اصرار مامانم که مدام دم گوش من میگفت من باعث شدم تو نری سر کار  آخرش مجبور شدم برگردم سر کار قبلیم. حالا بماند که از وقتی رفتم سر کار هر روز میگه منو تنها میزارین میرین سر کار !

روز اول تا رسیدم “لاکی” که تازه ارتقا پیدا کرده و یه جورای ناگفته ای رییس ما شده گفت میخوای یه کاری بهت بدم ؟ من گفتم آره بده و یه پرونده زد زیر بغلم و گفت برو. و همون شد که شروع شد ! “سایمون” هم که یه ماه رفته مسافرت و همه کارهاش افتاده رو دوش من. خلاصه که من اگه بر نمیگشتم نمیدونستم اینا میخواستن چه غلطی بکنن.

تو نیمکره پایینی دار یم میریم سمت تابستون. بهترین قسمت این رفتن اینه که هوا زودتر روشن میشه و دیرتر تاریک میشه ! مثلا من تو زمستون هوا تاریک بود میزدم بیرون و هوا تاریک بود بر میگشتم. اما الان برعکسه و من اینو خیلی دوس دارم. آدم اصلا کمتر خسته میشه ! میگن به خاطر ساعت بیولوژیکی و این حرفاس . مثلا من قزاقستان بودم تابستونا ساعت 11 شب هوا تاریک میشد. نه که نزدیکتر بودیم به قطب و اینا. بعد آدم کلا تا 12 اصلا خوابش نمیومد. به این برکت !

از جاده چالوس که رد میشدم رادیو داشت راجع به یه موضوعی حرف میزد. راجع به زوجهای سوینگر. حالا میترسم راجع به این بنویسم یکی سرچ مسایل خاک تو سری بکنه برسه به وبلاگ ما. قبلا پیش اومده بودا.

بعدش یه همکار مرد داشتن این مجریای رادیو که همجنسگرا بود و با پارتنرش با یه زوج غیر همجنسگرا دوست بودن. طرف ادعا میکرد که این زوج به من و پارتنرم نظر دارن ! خلاصه که قرار شد رو ایر زنگ بزنن به خانومه و بپرسن که به این یارو همکاره و پارتنرش نظر دارن عایا ؟  خلاصه زنگ زدن و طرف هم گفت ما دوستتون داریم ولی نه اونجوری که فکر کردی و بعدشم فهمید که رو آنتن زندست و کلی هم بگو بخند و شوخی و قرار آخر هفته ناهار رو هم همونطور رو آنتن رادیو گذاشتن و خلاص !

من همینجوری که داشتم فکر میکردم به حرفهای رادیو باد بهاری که از لای درختها میومد از پنجره میزد تو صورتم و با خودم میگفتم چه جوریه که این همه حرفهایی که به خاطر یکیش تو مملکت آریایی ما سر همدیگه رو میبرن اینجا انقدر راحت به هم میزنن و آب هم از آب تکون نمیخوره !

فکر کنم هنوز در سفرم.

بقچه ام را کجا زمین خواهم گذاشت نمیدانم.

آدمهای پشت سرم را که نگاه میکنم حسرت میخورم. از اینکه نمیتوانم همه چیز را همیشه داشته باشم. از این دادن ها و گرفتن های زندگی خسته شدم.

کاش میشد همه چیز را یکجا داد تا دست از سرت بردارند. این سایه های شوم نابرابر ، این تپشهای لیز جلوی راه

این خوشی های پیکرهای خسته و نیمه جان ،

حیف که غروب است ،

و غروب یکشنبه است

حیف که از فردا باید چاقو به دست بروم تا یک هفته دیگر را بکشم ،

وگرنه انقدر همینجا مینشستم و حرف نمیزدم که هم خودم راحت شوم هم خودت ،

فقط قبل از آن روز آخر یک کار مهم دارم ، آن هم قولی که دادم. اینکه جاودانه ات کنم.

فقط میخواهم باور کنی که هر لحظه به قولم فکر میکنم و اینکه چطور و کجا ؟

فقط خواستم بدانی ، سر قولم هستم. همین …

و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده …


تصویر کودک سوریه ای که بر ساحل کوش آداسی به خواب ابدی فرو رفته در هفته گذشته مثل بمب در دنیا ترکید. صدای این بمب انقدر مهیب بود که به ظاهر صدراعظم به خواب رفته آلمان ، خانم مرکل را هم بیدار کرد. مرکلی که چند هفته قبل ترش در جواب یک کودک فلسطینی پناهجو در آلمان که به زبان سلیس و روان آلمانی در یک برنامه زنده تلویزیونی از خانم صدر اعظم پرسیده بود من هم مثل تمام این کودکان آلمانی دوست دارم تحصیل کنم و به دانشگاه بروم ، گفته بود : در دنیای امروز مشکلات زیادی وجود دارم و پناهنده های زیادی از آفریقا و خاورمیانه هر سال به این کشور میایند و ما توانش را نداریم که همه آنها را در کشور خود جا دهیم !

جواب آن روز خاتم مرکل به نظر منطقی میامد. آلمان چرا باید پاسخگوی تمامیت خواهی میلیشیای شیعه در منطقه و خونخواری مشتی آدم نما به نام داعش باشد ؟

سرازیر شدن هزاران هزار پناهجو به یکباره از سوریه و شمال آفریقا به اروپا اما اتفاق دیگری بود. بزرگترین جمعیت آواره جهان بعد از جنگ جهانی تصمیم گرفته بودند انتقامشان را از دنیای غرب بگیرند. روزگاری بود که خلقهای ستمدیده از لبنان و الجزایر تا هند و آسیای شرقی و حتی آمریکای جنوبی با نا امید شدن از حکومتهایشان هسته های چپگرا و مبارزات چریکی ترتیب میدادند و همه برای رسیدن به یک جامعه آرمانی با حکومتهایشان رودررو قرار میگرفتند و اغلب در این راه از حمایت یک قطب از دنیای دو قطبی آن روز برخوردار بودند.

اما سالهاست که دیکتاتوری پرولتاریایی که استالین بر استخوانهای هزاران هزار آزادیخواه واقعی بنا کرده بود از هم پاشیده و ارابه تاریخی هگل به گل نشسته. قوانین دنیای امروز را خیلی چیزهای دیگر تعیین میکند و مهمترین آنها پول است.

شکی نیست که راه حل فجایع امروز خاورمیانه مهاجرت این جماعت به یک کشور پیشرفته اروپایی نیست. و باز هم شکی نیست که انتظار اینکه عربستان سعودی با دلارهای بادآورده نفتی اش برای این مردم کاری کند رویایی پوج و محال است. عربستان نه تنها پر از نفت و دلار است بلکه در عین حال  پر است از گدایانی که نانی برای خوردن ندارند. راه دور چرا برویم ! در همین ایران عزیز خودمان اگر اختلاسهای ده نفرش را جمع بزنی میشود نصف گرسنگان عالم را با پولش تا آخر عمر سیر کرد.

این وسط هموطنان عزیز اروپا نشین ما هم که روزگاری از کمپ پناهندگان بیرون آمده اند و سالهاست با پول اداره سوسیال رخت و لباس خریده اند طبق معمول داغتر از کاسه شان شده اند و تز میدهند که اگر این پناهندگان واقعا دنبال نجات جان خودشان هستند چرا در همان یونان و مجارستان نمیمانند و اصرار دارند که بروند آلمان ؟!

البته این ایراد تاریخی ماست که مسایل ساده را پیچیده و مسایل پیچیده را ساده میبینیم. خیلی ها میگویند یونان با کیش دادن پناهجویان به اروپای غربی مشغول گرفتن انتقام از اروپاست و عده ای مرگ و میر کودکان و به رحم آمدن دل سیاستمداران را علت این اظهار نظر اخیر خانم مرکل میدانند که آلمان در سال جاری پذیرای هشتصد هزار پناهجو خواهد بود.

مساله اما بزرگتر و پیچیده تر از این حرفهاست. آتشی که با پول عربستان و راستهای افراطی آمریکایی و زیاده طلبی همسلکی های ایرانیشان در منطقه روشن شده هنوز مانده که دامن اروپا را بگیرد.به عقیده من خانم مرکل بهتر است به جای دلسوزی برای کودکان غرق شده در سواحل ترکیه ، بنشیند و سلطان عثمانی را سر عقل بیاورد و به دموکرات مسیحی های همفکرش بفهماند قبل از حل کردن مشکل بقیه دنیا باید مشکل اروپای در حال فروپاشی را حل کنند.

روزی که فیلم آن سرباز ارتش آزاد سوریه در حال بیرون آوردن و خام خام خوردن قلب یک کماندوی ارتش بشار اسد منتشر شد میشد حدس زد درنده خویی عجیب و غریبی در حال پوست انداختن است که فارغ از هر عقلانیت است. اما افسوس و هزار افسوس که آمریکایی ها اشتباه حماقت باری را که در تولد طالبان تجربه کردند باز آزمودند و این بار هم با آن همه تجهیزات جمع آوری اطلاعات و تجهیزات پیشرفته از خواندن مغز مشتی پاپتی در ماندند.

گاهی فکر میکنم ، مگر می شود این همه ناخواسته اشتباه کرد ؟ این همه که میگویم فقط از سی و پنج سال پیش به این ور است. قبل از آن فرض میکنیم آمریکا کلانتر دنیا نبوده است !

گاهی فکر میکنم شاید بهتر است

عمو سام لباسهای زرق و برق دار پلیسی اش را در بیاورد

و با پوتین هایش آویزان کند بالای تختش

و برود مکزیک تعطیلات

وقتی چهار تریلیون دلار بودجه نظامی در نجات دادن یک کودک آواره سوری درمانده باشد

باید رید به آن کلانتری …

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت …


ده روزی هست که برگشتم. طبیعیه که هیچ چیز مثل قبل نیست. حتی خودم. وقتی ستون خانواده دیگه نیست میشه گفت بقیه آدمها با هم قرار گذاشتن که اسم اینجا رو بذارن خونه و اسم خودشونو خانواده. شاید حرفم خیلی سنتی باشه اما واقعیت همینه. واقعیت به همین مزخرفیه که میبینم.

خواهرم چند روز دیگه بر میگرده خونش اون ور دنیا و من هم چند هفته دیگه بر میگردم خونم این ور دنیا. قراره اگه بتونم مادر رو یه مدت ببرم پیش خودم ، اگه راضی بشه. اگه قبول کنه دل از همه این حرفهای سنتی و تعاریف مزخرف و کهنه ای که تو این سالها با زندگی تو این محیط یاد گرفته بکنه یه ماهی میاد پیشمون و برگرده.

انگار ماموریت ما هم با رفتن پدر تموم شده. هر کی میره سر خونه زندگی خودش و روز از نو و روزی از نو. باز کار و کار به امید آخر هفته و آخر هفته ها افسوس و استرس از گذشتن سریع زمان.

همه این جمله هایی که گفتم فک کنم یعنی من هنوز افسرده ام. با همه این قرصهایی که شب تو حلقم میریزم هنوز نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. اصلا بعد از همه این اتفاقات این سال نحس نگاهم به زندگی عوض شده. حتی نگاهم به لذت هم عوض شده. حس میکنم همه ما تو زندگی یه ماموریتی داریم و فرق من و اونی که زیر خاکه اینه که من هنوز ماموریتم رو به سرانجام نرسوندم.

نمیدونم شایدم دارم خل میشم ! شاید اینا نشانه های پیری زودرس یا شوک ناشی از دست دادن افراد نزدیک آدمه.

شبا میرم گلها و درختهای حیاط رو آب میدم. یواشکی یه سیگاری هم آتیش میزنم و با درختها حرف میزنم. همشونو خودم کاشتم. خودم با بابا. شاید بیست سال پیش. همشون الان بزرگ شدن. بعضی هاشون که ضعیف تر بودن حتی تو این سالها خشک شدن و ازشون فقط یه تنه بریده مونده.

تا ده دوازده سالگی تو یه مجتمع مسکونی بزرگ زندگی میکردیم. بزرگ که میگم یعنی به پای بچگی های ما خیلی بزرگ بود. اما الان که میبینمش به نظرم خیلی حقیره ! طبقه چهارم یه ساختمون که حیاط و محوطه اش پر بود از چمن کاری و گل و شمشاد و درختهای بید مجنون. اونجا دنیا اومدم و بزرگ شدم. مدرسه رفتم ، دوست پیدا کردم ، عاشق شدم و یاد گرفتم و تجربه کردم.

یه خونه هشتاد متری خیلی کوچیک که دو تا اتاق خواب داشت و من و خواهر بزرگتر مجبور بودیم تو یه تخت دو طبقه بخوابیم.

پررنگ ترین خاطره اون سالها به جنگ و موشک باران ، کشیدن دوچرخه هامون از طبقه چهارم به حیاط و برعکس بود و چه خاطره مزخرفی !

البته یه حسرت هم بود. حسرت کاشتن یه گل تو باغچه. آرزو داشتم که یه گل تو باغچه سرسبزمون بکارم اما نمیشد ! چند بار که سعی کردیم یه بوته گل سرخ رو یه گوشه ای یواشکی بکاریم ، نگهبانها و باغبون دنبالمون کردن و گل سرخ رو از ریشه در آوردن و انداختن اون ور.

یه روز مامان و بابا به این نتیجه رسیدن که ما داریم بزرگ میشیم و باید هر کدوم یه اتاق داشته باشیم ! اینجوری شد که تمام دار و ندارشون رو گذاشتن رو هم و با وام و قرض و قوله تونستن اینجا رو بخرن ! یه خونه وسط یه بیابون کنار یه پارک که در واقع یه فضای سبز بزرگ بود پر از کاج و سروهای یکی دوساله ! و ما موندیم و یه محله که کلا دو سه تا خونه داشت و حتی دریغ از یه راه آسفالت ! یا یه جدول یا پیاده رو ! بگذریم که امروز همه چیز عوض شده و از کنار ما دو سه تا بزرگراه میگذره و همه دور و برمون پر از برجهای بلنده و آدمها تو هم میلولن ! اون موقعها اما ما در حسرت داشتن یه همسایه بودیم ! یه همسایه که مثلا شاید یه دختر داشته باشه ! ولی فقط ما بودیم و خودمون ! خلاصه همیشه یه چیزی واسه حسرت خوردن بود !

داشتم میگفتم که امروز که داشتم گلها رو آب میدادم یاد اون روزها افتادم که باغچمون حتی خاک هم نداشت ! یه گودال خالی بود ! با چه زحمتی پر از خاکش کردیم و درختها و نهالها رو یکی یکی …

داشتم فکر میکردم زندگی هم چقدر داستاناش شبیه همه ! چقدر هممون داریم یه سیکل مزخرف رو تکرار میکنیم. بزرگ شدن و کار و مهاجرت و بازگشت و همه این مشکلات و حسرتهایی که با برگشتن مثل سیلی میخوره تو صورت آدم.

چهره چین افتاده بابام رو که توی عکس میبینم ،

با خودم میگم ،

وقتی من تو هیجده سالگی از این خونه رفتم ،

صورتت صاف صاف بود ،

حالا پر از چینهای پیریه و تو هر چینش یه خاطره از من که نداشتی ،

یه اتفاق که دلت رو لرزونده و من نبودم ،

یه نگرانی که داشتی و کسی نبود بهش بگی یا کمکت کنه ،

حالا برگشتم ،

حیف که دیگه نمیتونی پاشی و باهام حرف بزنی.

اما چیکار کنم ،

اگه میموندم سرزنشت میکردم که بالم رو بستی ،

حالا حداقل میدونم که همیشه بهت بدهکارم ،

همه اون روزایی رو که نبودم

همه اون حرفهایی رو که نزدم

کاش میشد قانون زندگی رو به رفراندوم گذاشت ،

اون وقت من حتما بهش رای منفی میدادم

به جاش یه جور دیگه  مینوشتمش

نه اینکه کسی نمیره ! نه اینکه آدمها تا ابد زنده باشن ! چون اونجوری دنیا جای وحشتناکی میشد !

فقط یه تغییر کوچیک میدادمش !

یه جوری مینوشتمش که

 توش آدمها لحظه خداحافظی به هم بدهکار نباشن …

پرواز را به خاطر بسپار


پدرم جسم بیمارش را در بامداد پنجشنبه 29 مرداد رها کرد و جاودانه شد …

دل اگر دير زمانيست جدا مانده از اين روح بلند

ريسمان است كه از دست كوته بوده

جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست

كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده

 

بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم

دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟

بهتر آن نيست در اين بى مهرى

تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟

 

وقت بگذشت و در اين شهر بلند

همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند

بهترين داده اين زندگى كوته را

به تو بستم انگار

كه خودم بگزينم

كه خودم بردارم

كه خودم بگذارم

و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان درآخر روز

من چه كردم كه شعف انگيزم دردل تو؟

من چه كردم امروز؟ من چه كردم امروز؟

(شعر از سایت آیدا شاه قاسمی)

همیشه زود دیر می شود


باز هم چمدانها را بستم و برگشتم. این پنجمین بار در دو سال اخیر است. و سومین بار که اینطور یکساعته تصمیم به رفتن میگیرم و هر بار بعد از یک اتفاق. و چقدر ایران رفتن خوب است. و چقدر رفتن بعد از شنیدن یک خبر بد مزخرف. بلیط گرفته بودم برای دو هفته دیگر که بروم و چند ماهی بمانم تا زمانی که خواهرم  بتواند دوباره برگردد. خوش خیال بودم یا امیدوار نمیدانم فقط میدانم بازوهایم دیگر توان بیشتر از این پنجه در پنجه انداختن با سرنوشت را نداشت . زندگی چیز مزخرفی میشود بعضی وقتها. دیروز که با دیدن چهره فرسوده و خسته پدر روی تخت آی سی یو و دیدن تقلایش برای نفس کشیدن با چشمان بسته و جانی ناقص بعضم ترکید ، خزیدم به گوشه ای و خیره شدم به مردمی که هر کدام برای نجات عزیزانشان به این سو و آن سو میدویند ، عمو حسن آمد و زد بر شانه ام و گفت زندگی همین کثافت است احسان جان. گریه نکن پسرم و کثافت را با یک درد و بغضی گفت که دردم را بیشتر کرد. درد از دست دادن هر روزه دوستان و عزیزانی که یکی یکی میروند و رفتند. فعلا پدر مانده بر روی تخت آی سی یو و مایی که دل خوش کرده ایم به حرف دکتر که گفته “نگران نباشین ! ان شاالله تا آخر هفته هم پدر در این دنیا هستند !” و من مانده ام و یک دنیا افسوس و درد و بغض و یک آینده مبهم. برای خودم و بقیه .

و اینکه خوشحالم از اینکه انقدر زیاد ، هر چند دیر ، دلم برای هر نبض کند پدر انقدر تند میزند …

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!