تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام


قسمت اول – ترمز در ميانه راه
زندگي دايره غريبي ست. آنها كه درراهند در انتظار رسيدنند و آنها كه رسيده اند در حسرت راه رفته و بيشتر در افسوس راههاي نرفته. فرقي هم نميكند مرد باشي يا زن. كودك باشي يا كهنسال. انگار تنها نقطه اي كه دست عليل كردگار سخاوت بي مثالي در مساوات داشته همين تقسيم يكسان حماقت و افسوس بي فايده بين آدميان بوده.
كودك امروز در حسرت بزرگ شدن است و بزرگسال در حسرت روزهاي كودكي.
دخترك در فكر هر روز بزرگ شدن است و هر روز اندامهاي زنانه اش را در آينه سايز ميزند و در چهل سالگي در حسرت اينكه كاش روزهاي كودكي بر ميگشت.
اما واقعا چه جادويي در گذر اين روزها قايم شده كه من هر روز از دركش عاجز ترم ؟!
زمانش كه برسد فكر كنم همه ما ميفهميم. اينكه يك چيزي يك جاي زندگي مان گم شده است. و شايد خوش به حال آنهايي كه انقدر يواش ميروند كه هرگز به اين نقطه از سفر نميرسند. اما براي من كه تمام راه را تخته گاز آمده ام ، برگشتن و نگاه به راه رفته كمي رنج آوراست ! تمام منظره هايي را كه نديده ام ، تمام چشم اندازهايي كه ترمزي براي نگاه كردنشان نكرده ام ، تمام مسافران منتظري كه بر تركم ننشاندم و تمام دودي كه در تمام مسير نتيجه تلاشهاي من براي بقيه افراد سياره ام بود باعث مي شود كه امروز به هر قيمتي شده ترمز دستي را با شدت تمام بكشم و شده چند دقيقه اي را شده در وسط جاده بدون ترس از دير رسيدن ، بدون ترس از اينكه هر آن ممكن است تريلي اي سوت كشان من و مركبم را نقش آسفالت كند ، بايستم و پنجره ها را پايين بدهم. و فكر كنم. آيا اصلن ميدانم كجا مي روم ؟ آيا اصلا جايي كه ميروم همان جاييست كه فكر ميكردم بايد بروم ؟ آيا اصلا آن جايي كه فكر ميكنم بايد بروم همان جايست كه واقعا بايد بروم ؟
ميگويند شك اولين روزنه نفوذ شيطان است. اما شك اولين قدم ايمان هم هست. اينكه مرز خير و شر انقدر باريك است ، باعث ميشود ، در حالي كه پنجره ها همچمنان پايين است و نسيم دلپذيري پس از مدتها به گونه هايم ميخورد ، با خود فكر كنم ، آيا بهتر نيست دور بزنم و كمي در صحنه هايي كه به سرعت از كنارشان عبور كردم ، دقيق شوم ؟
چطور است از همين الان شروع كنم ؟ بايد تمركز كنم ، صحنه ها را ببينم ، سعي ميكنم در حالي كه چشمانم را بسته ام ريه هايم را از هواي تازه پر و خالي كنم. به بوها توجه كن. بوي علف تازه ، بوي آشناي داخل ماشين كه مخلوطي ست از سيگار و عطر تنت و بوي لباسهايت كه هميشه بوي پودر رختشويي ميداد ! آه كه چقدر دلم هواي بوي پودر رختشويي كرده.
به صداها توجه ميكنم ، صداي زنگوله اي در دوردست ، صداي پرنده اي بي تاب. بي تاب جفت يا بي تاب يافتن غذايي براي جوجه هايش. اصلا چه فرقي ميكند ؟ صداي باد كه ميپيچد لاي علفها و …
صداي جيغ لاستيكهاي تريلي كه بي اجازه از در عقب وارد شده ، صداي پخش شدن قطعات من و ماشين در فضا
 آخرين صدايي كه شنيدم ..
ادامه دارد …

روزهای اول


برگشتم. چند هفته ای هست. مادرم را هم کشوندم و با خودم آوردم. اول ها همش میگفت من نمیام و میخوام اینجا بمیرم و این حرفها. از اونجا هم که ما خودمون دست پرورده همون دو تا آدم هستیم از اول میدونستم که این ادا اطواراش واسه جلب توجه و ناراحتیش از رو خود خواهی و ترس از شرایط آیندست. اینارو وقتی بیشتر باورم شد که وقتی بابا روزای آخر خونه بودنش بود ، مامانم حتی یه لحظه هم حاضر نبود سریالهای آبدوغ خیاری ترکی رو از دست بده که دو دیقه بیشتر با این آدمی که الان انقدر نبودنش بی تابش کرده بگذرونه.

زدن این حرفها ممکنه الان بیرحمانه یا غیر محترمانه به حساب بیاد. اما خوب واقعیت خیلی وقتها همینه دیگه. من که معتقدم ازدواج این دو تا آدم از اول اشتباه بوده و منجر به کم شدن لحظه های خوشحالی هر دوشون در طول عمرشون شده. من و خواهرم هم بیشتر ماحصل یه سوتفاهم بودیم تا عشق ! دیگه بیشتر از این واردش نمیشم فقط اینکه آوردنش اینجا بیشتر از روی احساس وظیفه بود تا عشق. نمیدونم چرا ولی هیچوقت جز اون روزای اوایل کودکی اون حس عشق و محبت رو نسبت به والدینم نداشتم. یعنی درست از روزی که مستقل شدم حس کردم از زندان آراد شدم. فک کنم یکی باید بیاد منو از نظر روانی بررسی کنه ! حتی ممکنه یهویی خودمو بزنم ناقص کنم ! والا !

صبح داشتم میرفتم سر کار. دوباره و مثل همیشه. اگه روزی باشه که میرم آفیس مسیرم ده دقیقه تا یه ربع بیشتر طول نمیکشه و همش یه جاده نسبتا کوهستانیه که تماما از وسط جنگل رد میشه ! فک کن هر روز از جاده چالوس رد شی بری سر کار. بوی بهار پیچیده بود توی ماشین. جاده نسبتا خلوت بود. آهنگ منصور رو تا ته بلند کردم. از همین آهنگهای تند بند تنبونی و خودمو تو جاده چالوس تصور کردم. ولی هر چی فکر کردم خیلی از جاده چالوس بهتر بود.

خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم. واسه رادیوی چرند و زرد اینجا هم با اون خبراش که کلا حول و حوش دیر شدن عادت ماهیانه کیم کارداشیان و احتمال بارداری مجددش دور میزنه دلم تنگ شده بود ! یه مه خفیفم تو جاده بود. اصن یه وضع عجیبی بود. انگار همه دست به دست هم داده بودن که من دلم واسه وطن تنگ نشه. روز اول کار هم همه چی رو روال بود.

یعنی یه هفته سعی کردم نرم سر کار و یه سری کارهای نا تمام رو تمام کنم. اما آخرش با اصرار مامانم که مدام دم گوش من میگفت من باعث شدم تو نری سر کار  آخرش مجبور شدم برگردم سر کار قبلیم. حالا بماند که از وقتی رفتم سر کار هر روز میگه منو تنها میزارین میرین سر کار !

روز اول تا رسیدم “لاکی” که تازه ارتقا پیدا کرده و یه جورای ناگفته ای رییس ما شده گفت میخوای یه کاری بهت بدم ؟ من گفتم آره بده و یه پرونده زد زیر بغلم و گفت برو. و همون شد که شروع شد ! “سایمون” هم که یه ماه رفته مسافرت و همه کارهاش افتاده رو دوش من. خلاصه که من اگه بر نمیگشتم نمیدونستم اینا میخواستن چه غلطی بکنن.

تو نیمکره پایینی دار یم میریم سمت تابستون. بهترین قسمت این رفتن اینه که هوا زودتر روشن میشه و دیرتر تاریک میشه ! مثلا من تو زمستون هوا تاریک بود میزدم بیرون و هوا تاریک بود بر میگشتم. اما الان برعکسه و من اینو خیلی دوس دارم. آدم اصلا کمتر خسته میشه ! میگن به خاطر ساعت بیولوژیکی و این حرفاس . مثلا من قزاقستان بودم تابستونا ساعت 11 شب هوا تاریک میشد. نه که نزدیکتر بودیم به قطب و اینا. بعد آدم کلا تا 12 اصلا خوابش نمیومد. به این برکت !

از جاده چالوس که رد میشدم رادیو داشت راجع به یه موضوعی حرف میزد. راجع به زوجهای سوینگر. حالا میترسم راجع به این بنویسم یکی سرچ مسایل خاک تو سری بکنه برسه به وبلاگ ما. قبلا پیش اومده بودا.

بعدش یه همکار مرد داشتن این مجریای رادیو که همجنسگرا بود و با پارتنرش با یه زوج غیر همجنسگرا دوست بودن. طرف ادعا میکرد که این زوج به من و پارتنرم نظر دارن ! خلاصه که قرار شد رو ایر زنگ بزنن به خانومه و بپرسن که به این یارو همکاره و پارتنرش نظر دارن عایا ؟  خلاصه زنگ زدن و طرف هم گفت ما دوستتون داریم ولی نه اونجوری که فکر کردی و بعدشم فهمید که رو آنتن زندست و کلی هم بگو بخند و شوخی و قرار آخر هفته ناهار رو هم همونطور رو آنتن رادیو گذاشتن و خلاص !

من همینجوری که داشتم فکر میکردم به حرفهای رادیو باد بهاری که از لای درختها میومد از پنجره میزد تو صورتم و با خودم میگفتم چه جوریه که این همه حرفهایی که به خاطر یکیش تو مملکت آریایی ما سر همدیگه رو میبرن اینجا انقدر راحت به هم میزنن و آب هم از آب تکون نمیخوره !

فکر کنم هنوز در سفرم.

بقچه ام را کجا زمین خواهم گذاشت نمیدانم.

آدمهای پشت سرم را که نگاه میکنم حسرت میخورم. از اینکه نمیتوانم همه چیز را همیشه داشته باشم. از این دادن ها و گرفتن های زندگی خسته شدم.

کاش میشد همه چیز را یکجا داد تا دست از سرت بردارند. این سایه های شوم نابرابر ، این تپشهای لیز جلوی راه

این خوشی های پیکرهای خسته و نیمه جان ،

حیف که غروب است ،

و غروب یکشنبه است

حیف که از فردا باید چاقو به دست بروم تا یک هفته دیگر را بکشم ،

وگرنه انقدر همینجا مینشستم و حرف نمیزدم که هم خودم راحت شوم هم خودت ،

فقط قبل از آن روز آخر یک کار مهم دارم ، آن هم قولی که دادم. اینکه جاودانه ات کنم.

فقط میخواهم باور کنی که هر لحظه به قولم فکر میکنم و اینکه چطور و کجا ؟

فقط خواستم بدانی ، سر قولم هستم. همین …

و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده …


تصویر کودک سوریه ای که بر ساحل کوش آداسی به خواب ابدی فرو رفته در هفته گذشته مثل بمب در دنیا ترکید. صدای این بمب انقدر مهیب بود که به ظاهر صدراعظم به خواب رفته آلمان ، خانم مرکل را هم بیدار کرد. مرکلی که چند هفته قبل ترش در جواب یک کودک فلسطینی پناهجو در آلمان که به زبان سلیس و روان آلمانی در یک برنامه زنده تلویزیونی از خانم صدر اعظم پرسیده بود من هم مثل تمام این کودکان آلمانی دوست دارم تحصیل کنم و به دانشگاه بروم ، گفته بود : در دنیای امروز مشکلات زیادی وجود دارم و پناهنده های زیادی از آفریقا و خاورمیانه هر سال به این کشور میایند و ما توانش را نداریم که همه آنها را در کشور خود جا دهیم !

جواب آن روز خاتم مرکل به نظر منطقی میامد. آلمان چرا باید پاسخگوی تمامیت خواهی میلیشیای شیعه در منطقه و خونخواری مشتی آدم نما به نام داعش باشد ؟

سرازیر شدن هزاران هزار پناهجو به یکباره از سوریه و شمال آفریقا به اروپا اما اتفاق دیگری بود. بزرگترین جمعیت آواره جهان بعد از جنگ جهانی تصمیم گرفته بودند انتقامشان را از دنیای غرب بگیرند. روزگاری بود که خلقهای ستمدیده از لبنان و الجزایر تا هند و آسیای شرقی و حتی آمریکای جنوبی با نا امید شدن از حکومتهایشان هسته های چپگرا و مبارزات چریکی ترتیب میدادند و همه برای رسیدن به یک جامعه آرمانی با حکومتهایشان رودررو قرار میگرفتند و اغلب در این راه از حمایت یک قطب از دنیای دو قطبی آن روز برخوردار بودند.

اما سالهاست که دیکتاتوری پرولتاریایی که استالین بر استخوانهای هزاران هزار آزادیخواه واقعی بنا کرده بود از هم پاشیده و ارابه تاریخی هگل به گل نشسته. قوانین دنیای امروز را خیلی چیزهای دیگر تعیین میکند و مهمترین آنها پول است.

شکی نیست که راه حل فجایع امروز خاورمیانه مهاجرت این جماعت به یک کشور پیشرفته اروپایی نیست. و باز هم شکی نیست که انتظار اینکه عربستان سعودی با دلارهای بادآورده نفتی اش برای این مردم کاری کند رویایی پوج و محال است. عربستان نه تنها پر از نفت و دلار است بلکه در عین حال  پر است از گدایانی که نانی برای خوردن ندارند. راه دور چرا برویم ! در همین ایران عزیز خودمان اگر اختلاسهای ده نفرش را جمع بزنی میشود نصف گرسنگان عالم را با پولش تا آخر عمر سیر کرد.

این وسط هموطنان عزیز اروپا نشین ما هم که روزگاری از کمپ پناهندگان بیرون آمده اند و سالهاست با پول اداره سوسیال رخت و لباس خریده اند طبق معمول داغتر از کاسه شان شده اند و تز میدهند که اگر این پناهندگان واقعا دنبال نجات جان خودشان هستند چرا در همان یونان و مجارستان نمیمانند و اصرار دارند که بروند آلمان ؟!

البته این ایراد تاریخی ماست که مسایل ساده را پیچیده و مسایل پیچیده را ساده میبینیم. خیلی ها میگویند یونان با کیش دادن پناهجویان به اروپای غربی مشغول گرفتن انتقام از اروپاست و عده ای مرگ و میر کودکان و به رحم آمدن دل سیاستمداران را علت این اظهار نظر اخیر خانم مرکل میدانند که آلمان در سال جاری پذیرای هشتصد هزار پناهجو خواهد بود.

مساله اما بزرگتر و پیچیده تر از این حرفهاست. آتشی که با پول عربستان و راستهای افراطی آمریکایی و زیاده طلبی همسلکی های ایرانیشان در منطقه روشن شده هنوز مانده که دامن اروپا را بگیرد.به عقیده من خانم مرکل بهتر است به جای دلسوزی برای کودکان غرق شده در سواحل ترکیه ، بنشیند و سلطان عثمانی را سر عقل بیاورد و به دموکرات مسیحی های همفکرش بفهماند قبل از حل کردن مشکل بقیه دنیا باید مشکل اروپای در حال فروپاشی را حل کنند.

روزی که فیلم آن سرباز ارتش آزاد سوریه در حال بیرون آوردن و خام خام خوردن قلب یک کماندوی ارتش بشار اسد منتشر شد میشد حدس زد درنده خویی عجیب و غریبی در حال پوست انداختن است که فارغ از هر عقلانیت است. اما افسوس و هزار افسوس که آمریکایی ها اشتباه حماقت باری را که در تولد طالبان تجربه کردند باز آزمودند و این بار هم با آن همه تجهیزات جمع آوری اطلاعات و تجهیزات پیشرفته از خواندن مغز مشتی پاپتی در ماندند.

گاهی فکر میکنم ، مگر می شود این همه ناخواسته اشتباه کرد ؟ این همه که میگویم فقط از سی و پنج سال پیش به این ور است. قبل از آن فرض میکنیم آمریکا کلانتر دنیا نبوده است !

گاهی فکر میکنم شاید بهتر است

عمو سام لباسهای زرق و برق دار پلیسی اش را در بیاورد

و با پوتین هایش آویزان کند بالای تختش

و برود مکزیک تعطیلات

وقتی چهار تریلیون دلار بودجه نظامی در نجات دادن یک کودک آواره سوری درمانده باشد

باید رید به آن کلانتری …

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت …


ده روزی هست که برگشتم. طبیعیه که هیچ چیز مثل قبل نیست. حتی خودم. وقتی ستون خانواده دیگه نیست میشه گفت بقیه آدمها با هم قرار گذاشتن که اسم اینجا رو بذارن خونه و اسم خودشونو خانواده. شاید حرفم خیلی سنتی باشه اما واقعیت همینه. واقعیت به همین مزخرفیه که میبینم.

خواهرم چند روز دیگه بر میگرده خونش اون ور دنیا و من هم چند هفته دیگه بر میگردم خونم این ور دنیا. قراره اگه بتونم مادر رو یه مدت ببرم پیش خودم ، اگه راضی بشه. اگه قبول کنه دل از همه این حرفهای سنتی و تعاریف مزخرف و کهنه ای که تو این سالها با زندگی تو این محیط یاد گرفته بکنه یه ماهی میاد پیشمون و برگرده.

انگار ماموریت ما هم با رفتن پدر تموم شده. هر کی میره سر خونه زندگی خودش و روز از نو و روزی از نو. باز کار و کار به امید آخر هفته و آخر هفته ها افسوس و استرس از گذشتن سریع زمان.

همه این جمله هایی که گفتم فک کنم یعنی من هنوز افسرده ام. با همه این قرصهایی که شب تو حلقم میریزم هنوز نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. اصلا بعد از همه این اتفاقات این سال نحس نگاهم به زندگی عوض شده. حتی نگاهم به لذت هم عوض شده. حس میکنم همه ما تو زندگی یه ماموریتی داریم و فرق من و اونی که زیر خاکه اینه که من هنوز ماموریتم رو به سرانجام نرسوندم.

نمیدونم شایدم دارم خل میشم ! شاید اینا نشانه های پیری زودرس یا شوک ناشی از دست دادن افراد نزدیک آدمه.

شبا میرم گلها و درختهای حیاط رو آب میدم. یواشکی یه سیگاری هم آتیش میزنم و با درختها حرف میزنم. همشونو خودم کاشتم. خودم با بابا. شاید بیست سال پیش. همشون الان بزرگ شدن. بعضی هاشون که ضعیف تر بودن حتی تو این سالها خشک شدن و ازشون فقط یه تنه بریده مونده.

تا ده دوازده سالگی تو یه مجتمع مسکونی بزرگ زندگی میکردیم. بزرگ که میگم یعنی به پای بچگی های ما خیلی بزرگ بود. اما الان که میبینمش به نظرم خیلی حقیره ! طبقه چهارم یه ساختمون که حیاط و محوطه اش پر بود از چمن کاری و گل و شمشاد و درختهای بید مجنون. اونجا دنیا اومدم و بزرگ شدم. مدرسه رفتم ، دوست پیدا کردم ، عاشق شدم و یاد گرفتم و تجربه کردم.

یه خونه هشتاد متری خیلی کوچیک که دو تا اتاق خواب داشت و من و خواهر بزرگتر مجبور بودیم تو یه تخت دو طبقه بخوابیم.

پررنگ ترین خاطره اون سالها به جنگ و موشک باران ، کشیدن دوچرخه هامون از طبقه چهارم به حیاط و برعکس بود و چه خاطره مزخرفی !

البته یه حسرت هم بود. حسرت کاشتن یه گل تو باغچه. آرزو داشتم که یه گل تو باغچه سرسبزمون بکارم اما نمیشد ! چند بار که سعی کردیم یه بوته گل سرخ رو یه گوشه ای یواشکی بکاریم ، نگهبانها و باغبون دنبالمون کردن و گل سرخ رو از ریشه در آوردن و انداختن اون ور.

یه روز مامان و بابا به این نتیجه رسیدن که ما داریم بزرگ میشیم و باید هر کدوم یه اتاق داشته باشیم ! اینجوری شد که تمام دار و ندارشون رو گذاشتن رو هم و با وام و قرض و قوله تونستن اینجا رو بخرن ! یه خونه وسط یه بیابون کنار یه پارک که در واقع یه فضای سبز بزرگ بود پر از کاج و سروهای یکی دوساله ! و ما موندیم و یه محله که کلا دو سه تا خونه داشت و حتی دریغ از یه راه آسفالت ! یا یه جدول یا پیاده رو ! بگذریم که امروز همه چیز عوض شده و از کنار ما دو سه تا بزرگراه میگذره و همه دور و برمون پر از برجهای بلنده و آدمها تو هم میلولن ! اون موقعها اما ما در حسرت داشتن یه همسایه بودیم ! یه همسایه که مثلا شاید یه دختر داشته باشه ! ولی فقط ما بودیم و خودمون ! خلاصه همیشه یه چیزی واسه حسرت خوردن بود !

داشتم میگفتم که امروز که داشتم گلها رو آب میدادم یاد اون روزها افتادم که باغچمون حتی خاک هم نداشت ! یه گودال خالی بود ! با چه زحمتی پر از خاکش کردیم و درختها و نهالها رو یکی یکی …

داشتم فکر میکردم زندگی هم چقدر داستاناش شبیه همه ! چقدر هممون داریم یه سیکل مزخرف رو تکرار میکنیم. بزرگ شدن و کار و مهاجرت و بازگشت و همه این مشکلات و حسرتهایی که با برگشتن مثل سیلی میخوره تو صورت آدم.

چهره چین افتاده بابام رو که توی عکس میبینم ،

با خودم میگم ،

وقتی من تو هیجده سالگی از این خونه رفتم ،

صورتت صاف صاف بود ،

حالا پر از چینهای پیریه و تو هر چینش یه خاطره از من که نداشتی ،

یه اتفاق که دلت رو لرزونده و من نبودم ،

یه نگرانی که داشتی و کسی نبود بهش بگی یا کمکت کنه ،

حالا برگشتم ،

حیف که دیگه نمیتونی پاشی و باهام حرف بزنی.

اما چیکار کنم ،

اگه میموندم سرزنشت میکردم که بالم رو بستی ،

حالا حداقل میدونم که همیشه بهت بدهکارم ،

همه اون روزایی رو که نبودم

همه اون حرفهایی رو که نزدم

کاش میشد قانون زندگی رو به رفراندوم گذاشت ،

اون وقت من حتما بهش رای منفی میدادم

به جاش یه جور دیگه  مینوشتمش

نه اینکه کسی نمیره ! نه اینکه آدمها تا ابد زنده باشن ! چون اونجوری دنیا جای وحشتناکی میشد !

فقط یه تغییر کوچیک میدادمش !

یه جوری مینوشتمش که

 توش آدمها لحظه خداحافظی به هم بدهکار نباشن …

پرواز را به خاطر بسپار


پدرم جسم بیمارش را در بامداد پنجشنبه 29 مرداد رها کرد و جاودانه شد …

دل اگر دير زمانيست جدا مانده از اين روح بلند

ريسمان است كه از دست كوته بوده

جان اگر خالى از اين عشق از اين پر باريست

كاسه مهر تو از كنج لبم كم بوده

 

بهتر آن نيست تو بردارى از آن دورقدم

دست بندازى و از دل گرهى بگشايى؟

بهتر آن نيست در اين بى مهرى

تو بجنگى، تو بميرى، تو كرم بگذارى؟

 

وقت بگذشت و در اين شهر بلند

همچنان مانده به اميد تو، دلباخته، افسرده، پريشان، دربند

بهترين داده اين زندگى كوته را

به تو بستم انگار

كه خودم بگزينم

كه خودم بردارم

كه خودم بگذارم

و نپرسيدم از اين خويش، از اين وجدان درآخر روز

من چه كردم كه شعف انگيزم دردل تو؟

من چه كردم امروز؟ من چه كردم امروز؟

(شعر از سایت آیدا شاه قاسمی)

همیشه زود دیر می شود


باز هم چمدانها را بستم و برگشتم. این پنجمین بار در دو سال اخیر است. و سومین بار که اینطور یکساعته تصمیم به رفتن میگیرم و هر بار بعد از یک اتفاق. و چقدر ایران رفتن خوب است. و چقدر رفتن بعد از شنیدن یک خبر بد مزخرف. بلیط گرفته بودم برای دو هفته دیگر که بروم و چند ماهی بمانم تا زمانی که خواهرم  بتواند دوباره برگردد. خوش خیال بودم یا امیدوار نمیدانم فقط میدانم بازوهایم دیگر توان بیشتر از این پنجه در پنجه انداختن با سرنوشت را نداشت . زندگی چیز مزخرفی میشود بعضی وقتها. دیروز که با دیدن چهره فرسوده و خسته پدر روی تخت آی سی یو و دیدن تقلایش برای نفس کشیدن با چشمان بسته و جانی ناقص بعضم ترکید ، خزیدم به گوشه ای و خیره شدم به مردمی که هر کدام برای نجات عزیزانشان به این سو و آن سو میدویند ، عمو حسن آمد و زد بر شانه ام و گفت زندگی همین کثافت است احسان جان. گریه نکن پسرم و کثافت را با یک درد و بغضی گفت که دردم را بیشتر کرد. درد از دست دادن هر روزه دوستان و عزیزانی که یکی یکی میروند و رفتند. فعلا پدر مانده بر روی تخت آی سی یو و مایی که دل خوش کرده ایم به حرف دکتر که گفته “نگران نباشین ! ان شاالله تا آخر هفته هم پدر در این دنیا هستند !” و من مانده ام و یک دنیا افسوس و درد و بغض و یک آینده مبهم. برای خودم و بقیه .

و اینکه خوشحالم از اینکه انقدر زیاد ، هر چند دیر ، دلم برای هر نبض کند پدر انقدر تند میزند …

البعثه الاسلامی فی البلاد الفرنجی


چند وقتی بود که میخواستم راجع بهش بنویسم. اما دلم نمیامد. شاید کمترین چیزی که از بودن این سالهای دور از وطن یاد گرفتم قضاوت نکردن در مورد باطن افراد از روی ظاهرشان بود. برای همین نمیخواستم اینطور بیرحمانه در موردش بنویسم اما با خودم گفتم خوب حالا به فرض هم که اشتباه کردم. به فرض هم که قضاوتهای احمقانه شخصی ام را وارد ماجرا کردم. خوب که چی ؟ نه کسی میشناسدش نه نظر کسی نسبت به این موجود معصوم دوست داشتنی تغییر میکند ! پس برای تفریح و پر کردن چند خط هم شده در موردش مینویسم که اگر روزی به موجودی از این دست برخوردم برگردم و به یادش بیفتم.

روز اولی که بعد از شش ماه از ایران برگشتم به محض اینکه وارد شرکت شدم به دختری برخوردم که داشت روی تخته کارهای روزانه برنامه کاری ام را مینوشت. معمولا این کارها رو منشی یا خود رییس انجام میداد اما این دختر در محیط کاری مردانه ما وصله به شدت ناجوری به حساب میامد که با صد من سریش هم به آن کارهای خشن و زمختی که هر روز انجام میدادیم نمیچسبید.

درسته که توی استرالیا زن و مرد مثلا از حقوق برخوردارن اما واقعیت اینه که زنها خودشون خیلی تمایلی ندارن همه کارها رو انجام بدن. زنایی هم که مثلا کارهای خشن تر انجام میدن روحیه مردونه و اغلب ظاهر مردونه هم دارن. میفهمین که ! معمولا کارهایی که با فعالیتهای فیزیکی سنگین همراه بشه مورد علاقه خانمهای اینجا نیست. حالا یکی ندونه فک میکنه ما زمین شخم میزنیم ! ولی واقعیت اینه که کار ما شدیدا نیاز به آمادگی بدنی داره.

“اما” یه دختر متولد و بزرگ شده سان شاین کوئست در کویینزلند بود. از بچگی کنار دریا بزرگ شده بود ویه  موج سوار حرفه ای و یه استرالیاییه واقعی !  وقتی از مدرسه فارغ التحصیل شده بود رفته بود “تیف” و دوره جوشکاری دیده بود. دو سال تو یه کارخونه ساخت مخازن جوشکاری کرده بود و بعدش تصمیم گرفته بود درس بخونه و مهندس بشه !

باباش یه کارگر معدن بیسواد با ریشه اسپانیایی و مادرش معلم دبیرستان دخترونه که سالها پیش پدرش رو با چهار تا بچه ول کرده بود و رفته بود دنبال زندگیش. دوره دبیرستان رفته بود مدرسه کاتولیک و یه صلیب بزرگ که یه زنجیر دورش پیچیده خالکوبی شده روی مچ دست چپش یادگار اون دوران بود.

حالا درسش تموم شده بود و اومده بود شرکت ما استخدام شده بود که مثلا یه جورایی زندگی حرفه ایشو شروع کنه. راستش اولاش برام جالب بود که ببرمش با خودم سر زمین. قبلا تجربه کار کردن با خانومها رو داشتم و تو کار ما همیشه کارکردن با خانومها دردسر داشت. مثلا فرض کن وسط بیابون طرف دستشوییش بگیره ! خوب خیلی فرق میکنه ! اینجوری به من نگاه نکنین ! من که تازه برگشته بودم سر کار بدم هم نمیومد یه بار ببرمش سر زمین ببینم چیکارست و اصلا به درد میخوره یا نه اما بعید میدونستم اون تمایل زیادی برای کار کردن با یه پسر میدل ایستی داشته باشه !

  از همون اول رییس اصرار خاصی داشت که با خودم هر جا میرم ببرمش ! اولا دلیلشو نمیفهمیدم اما بعدها فهمیدم علتش این بود که هیجکس حاضر نبود با خودش ببردش. بقیه همکارا میگفتن ترجیح میدن تنهایی کار کنن تا با اون.

اولین بار که نشست تو ماشینم ، راحت سر صحبت رو باز کرد از اینکه کجایی هستم و سوالهای خصوصی تر. من هم سعی کردم ادای جنتلمن ها رو در بیارم و در حالی که مواظب بودم بیش از حد بهش نزدیک نشم مودبانه سوالهای بعضا آزار دهنده اش رو جواب میدادم تا اینکه رسید به اینکه مسلمون هستم یا نه ؟ منم که در این موارد خاص سعی میکنم از جواب دادن طفره برم جواب معمولم رو دادم که کلا ایرانی ها زیاد مذهبی نیستن بر خلاف تصور عموم مردم دنیا و هر چند در طبقه مسلمونها گنجونده میشن اما به دلیل فشار دولتی برای اجرای فرامین اسلام مردم بیشتر از مظاهر مذهبی زده میشن تا پیروی کنن. وقتی این توضیحات رو میدادم دیدم یه کم خورد تو ذوقش و شروع کرد به تعریف کردن داستان خودش. گفت که چهار سال دانشگاه رو با چهارتا پسر عربستانی هم اتاق بوده و اوایل از رفتارهای اونا تعجب میکرده و کم کم به کارهاشون جذب شده و یکی از سالها در ماه رمضان به اصرار هم اتاقی هاش برای گرفتن شام مجانی رفته مسجد و بعد از یکماه که هر روز شام مجانی گرفته کم کم دلش در برابر دینی که به همه مردم فارغ از مذهبشون شام مجانی میده نرم شده و مسلمون شده و حالا کلی شوق و ذوق داره تا ماه رمضان بشه. قبلنا میگفتن اسلام با ضرب شمشیر گسترش پیدا کرده اما ظاهرا  تو این جزیره ما شام مجانی هم بی تاثیر نبوده !

خلاصه در کمال ناباوری ما دختر سرزمین آفتاب تابان کوئینزلند چادر گل گلی سرش میکرد و میرفت مسجد. شنبه ها به عشق صبحانه لبنانی از خواب پا میشد و عربی رو مثل بلبل حرف میزد. وقتی باهاش میرفتم سایت با عمله جماعت سایت که همه لبنانی بودن سه سوت رفیق میشد و شروع میکردن برادر سیستر کردن !

اما این عزیز دل ما همه صفات مسلمین رو با هم یکجا به ارث برده بود. یکی از تزهای کاریش این بود که با اینکه دختر باهوشی بود خودشو به خنگی بزنه. میگفت اینجوری بهم کار کمتر میدن. با منم خیلی راحت شده بود این اواخریا و هر وقت اینو میگفت من چیزی بهش نمیگفتم. دفعه آخر بهش گفتم ببین اینکه تو میگی ممکنه درست باشه ولی اگه رییسمون هم همین فکرو بکنه خیلی برات خوب نمیشه ! یه کم فک کرد گفت راس میگیا !

یه روز صبح که با هم رفتیم سر سایت گفت دیشب تا صبح داشتم با یکی از دوستای عربستانیم حرف میزدم ، راجع به تو بهش گفتم. اونم فهمید ایرانی هستی بهم گفت خیلی مواظب باش ! منم بهش گفتم نه خیلی آدم خوبیه و اینجوری نیست. اونم گفت ایرانی ها نمیگم همشون بدن اما اکثرا خیلی خطرناکن !

یعنی نا حالا تو عمرم انقدر حس منفی نژادی پیدا نکرده بودم. منم بهش گفتم خوب الان ایران و عربستان دارن با هم میجنگن و این حرف طبیعیه. اما هنوز که هنوزه اون حس بده از درونم نرفته.

“اما” هم نور اسلام بر دلش تابیده بود و هم برق کیف لویی ویتون. عاشق برند و مارکهای دیزاینر و البته این بچه عربهای با جیبهای پر پول با کمک “شنل” و “لویی ویتون” و … اسلام رحمانی رو به شکل مویرگی در اعماق سرزمین کانگوروها پخش کرده بودن.  برادران مسلمانی که سی روز ماه مبارک رو روزه میگرفتن و بقیه سال رو مشغول نوشیدن الکل و زنان روس و اروپای شرقی بودند.

یک روز سر یک خبر که از رادیوی ماشین پخش شد بحث بر سر تجاوز شد و “اما” عمیقا معتقد بود که کسایی که لباسهای تحریک کننده میپوشن حقشونه که مورد تعرض قرار بگیرن و من باید تمام توان و بیان ناقصم رو به کار میگرفتم که بهش نشون بدم مفهوم آزادی در یک جامعه پیشرفته طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر چیست ؟ در برخورد با آدمهتی اینچنینی آدم تازه میفهمه که ائمه جمعه و حاج کاظم صدیقی بنیانگزار نظریه علمی ممه لرزه خیلی هم از ماجرا پرت نبودند و نیستن و نباید خیلی هم از همه آدمها انتظار داشت !

برام جالب بود که نظرش رو راجع به داعش بدونم. چون با اون وجنات و نظراتش فکر میکردم که دور از انتظار نیست که چند روز دیگه خبرش رو از سوریه و عراق بگیرم ولی بر خلاف انتظارم به شدت مخالف نظریات افراطی داعش بود و بیشتر پیرو جنبه های دیزاینری و لویی ویتونی اسلام بود تا جنبه اجتماعی – سیاسیش !

علی رغم میل باطنیم مجبور بودم جنبه های مختلف اسلام رو هر روز براش توضیح بدم تا کمی از فضای شام مجانی اسلامی دور بشه و واقعیت ها رو بهتر ببینه اما نه تنها اون به آیات و احادیثی که من میگفتم باور نداشت بلکه در چند مورد سعی کرد به من بفهمونه که قرائت شیعی از اسلام که من دربارش حرف میزنم گرایش افراطی و بدی از اسلامه و دلیلش هم عکسهایی بود که از مراسم عزاداری عاشورای شیعیان پاکستان و هند دیده بود که توش همه در حال قمه زدن و تیغ زدن بودن ! به هر حال بیدار کردن کسی که خودشو به خواب زده غیر ممکنه و استدلال من هم حریف جذابیت های قرائت لویی ویتونی از اسلام نشد و من هم بعد از چند هفته بی خیال بحث و مناطره با “اما” شدم.

چند روز پیش که وسط روز اتفاقی وارد دفتر شدم دیدم “اما” با چهره ای درهم در حال امضای چند برگه ست و  از فضای سنگین حاکم بر دفتر معلوم بود که اتفاقی افتاده. چند دقیقه بعد “اما” بدون خداحافطی از دفتر خارج شد.

عصر اون روز فهمیدم که رییس چند هفته این پا و اون پا کرده تا تصمیمش رو برای اخراج “اما” عملی کنه و در نهایت “اما” برای همیشه از شرکت رفته بود. هر چند من هیچوقت فیدبک بدی ازش ندادم اما ظاهرن آش “اما اونقدر شور بوده که نیازی به اعتراض یا بدگویی من در موردش نبوده.

دوست نداشتم بره اما فکر میکنم یعنی امیدوارم اتفاقی که براش افتاد براش درسی بشه تا به سرنوشت کشورهای عربی و مسلمون دچار نشه. چون قطعا به اندازه اونا نفت نداره !

رییس نا محسوس


تلاش نافرجام :

چند روزیه که تصمیم گرفتم فعالیتهای دنیای مجازی رو کم کنم. نشستم و فکر کردم که هیچ و مطلقا هیچ زمان باقی مونده ای ندارم که توش کارهایی که باید انجام میدادم رو انجام بدم. همیشه یک چیز دم دستی توی شبکه های اجتماعی هست که سرم بهش مشغول بشه. هیچ زمانی نبود که بگم خوب حالا چیکار کنم ؟ و اشتباها یک کار مهم و مفید ازم سر بزنه. مثل همین نوشتن. سه هفته تمام برنامه ریزی میکردم که یک جیزی بنویسم و تا وقت مورد نظرم فراهم میشد یک پیغام از یک دوست دور توی وایبر یا تلگرام یا فیس بوک و امثالهم میامد و تبدیل میشد به یک گفتگوی چند ساعته و وقتی به خودم میومدم میدیم زمان گذشته و کارهایی که براش برنامه ریزی کرده بودم مونده و تمام …

به نظرم تکنولوژی توی این دنیای مدرن ما داره با دادن یه چیزهای بیمزه و پوچ وقت ما رو میدزده و ترسناکتر از همه اینه که داره به سمتی که میخواد هدایتمون میکنه. حالا یک جایی مثل ایران عزیز پروپاگاندا و بحث عقیدتیه یه جایی مثل استرالیای عزیز بحث تجاری و پولی و شاید به اعتقاد دکتر حسن عباسی به نوعی عقیدتی و صهیونیستی ام هست ! هر چی که تو تلویزیون و رادیو و فاکس تل و اینترنت میبینی دارن در راستای پر کردن جیب خودشون تو رو به زور میکشن. نه اینکه فقط اینجا اینجوری باشه. همه دنیا همین وضعه. انگار بین رسانه های مدرن و سنتی یه رقابت عجیبی برای دزدین وقت تو در جریانه. همین من هم که دارم مینویسم و تو داری میخونی هم یه جورایی نامردیه ! البته من نمیخوام چیزی بدزدم !

این شده که سالهاست میگم میخوام یه تاتر خوب برم ، میخوام یه فیلم خوب برم ، میخوام یه آهنگ خوب بشنوم ، میخوام یه آدم خوب ببینم ، میخوام یه سفر خوب برم و هنوز سالهاست که این اتفاقات خوب به ندرت اتفاق افتاده. چون هفتاد درصد وقتم رو درگیر قوانین نانوشته و مزخرف زندگی مثل کار کردن و پول درآوردن و زندگی روز مره کردم و سی درصد بقیشو به زدن حرفهای مفت و بی نتیجه به آدمهایی که شاید حتی هویت واقعیشونم نمیدونستم. شاید تنها چیزی از این دنیای مدرن مجازی واقعا دوست داشتم و دارم و هیچوقت از مشغول شدن بهش پشیمون نشدم و همه عمر بهش میبالم همین نوشتن باشه. اونم شاید چون یه جوری به حس و تمایل انسانها به بقا برمیگرده. یعنی یه جوری مثل فراعنه مصر و اینا که هرم میساختن که تا ابد در یادها و خاطره ها بمونن منم یه جورایی نا خود آگاه در یک مقیاس کوچیکتری دارم واسه خودم هرم میسازم ! خودخواهانه بود ؟ این همه سال وقتتون رو گرفتم که همیشه به یادم باشین ؟ واقعا ؟

خوب حالا برم سر اصل داستان. اونم چیزی نیست جز رییس نامحسوس. قبلش بگم که دنیا جای عادلانه ای نیست. قرار هم نبوده که باشه. از وقتی هابیل قابیل رو با بیل کشت واسه تصاحب اون خانومه قرار بر این بود که به قول رضا یزدانی عزیزم : توی جنگل  فقط یک قانونه ، اون که بیرحمه زنده میمونه !

رییس نامحسوس :

من یک زمانی همه ویدئوهای اینترنتی رو نگاه میکردم. یعنی چیز جدید روی یوتیوب توسط هموطنان آپلود نشده بود من دیده بودم. البته لازم نیست که بگم اون موقع هند بودم و وقت آزادم خیلی بیشتر از الان بود. تمام ویدئوهای بی بی سی فارسی و من و تو رو هم میدیدم. الان اما گاهی اوقات که فرصت بشه بعضی از ویدئوهای من و تو رو نگاه میکنم. یکی از این برنامه ها اسمش هست رییس نامحسوس. قبلا هم ورژن اصلی این برنامه رو دیده بودم. احتمالا همتون هم دیدین اما خلاصه بگم که داستان از این قراره که رییس یک کمپانی در لباس مبدل به کارمندای شرکتش سر میزنه تا با رفتار اونا تو محیط کار و مشکلاتشون آشنا بشه. ملت هم که مثل اسکلا مثلا الکی نمیفهمن یارو همون رییسه ست ! من که معتقدم همه این صنعت انترتینمنت آمریکایی بر پایه خالی بندی و خر کردن مخاطب بنا شده. اما حالا ما فرض میکنیم که همش درست ! همش واقعی. اکثر این آدما هم که یه مشکل بزرکی تو زندگی دارن که فقط به دست رییس بزرگ قابل حله ! اونا هم مثلا الکی نمیدونن که این بابا همون حلال مشکلاته ! آخرش هم در یک سورپرایز با چهره واقعی طرف روبرو میشن. رییس هم معمولا با سخاوت تمام ، کلیه مشکلاتشون رو حل میکنه و کلی پول بهشون میده و به قول اوزیا هپی دیز ! اون قشر مستضعف هم اشک تو چشاشون حلقه میزنه و رو به دوربین میگن که چقدر از رییس بزرگ سپاسگزارن و چقدر واسه کار کردن تو اون شرکت انگیزشون زیاد شده !

من هم که آدم احساساتی هستم با دیدن اشک اینا دلم نرم میشه و یه اشکی تو چشام حلقه میزنه و نوشته ها میاد بالا و عوامل تولید رو معرفی میکنه و تمام. اما یه خورده که فکر میکنم میبینم خوب که چی ؟ اصلا چرا باید یه نفر به یه نفر دیگه تو این دنیا کلی لطف کنه که مشکلاتش حل بشه ! مگه اون دو تا چه فرقی با هم دارن ؟ اصلا چرا باید زندگی اینجوری باشه ؟ اصلا چرا به ما القا میکنن که باید سرمونو بندازیم پایین و مثل خر کار کنیم که یه آدم دیگه پولدارتر بشه و آخرش اگه شانس بیاریم یارو تو لباس مبدل بیاد از میزان حمالی ما خوشش بیاد و دلش بسوزه و یه مقدار پول واسه حل مسایل من هبه کنه و خودش هم کلی احساس خوب بهش دست بده ! اصلا گور بابای خودشو و شرکتشو و سود و ضررش ! بعد اشکامو پاک میکنم و صفحه کامپیوترو میبندم و میرم تو فکر. نمیدونم چرا یه جورایی یاد زندگی تو اینجا میفتم. اینکه مهاجرت و زندکی تو این مملکت مثل کار کردن تو یه شرکت خوب با یه رییس خوبه که هر از گاهی تو لباس مبدل میاد بهمون سر میزنه و مام باید سرمونو بندازیم پایین و میزان حمالیمون رو بالا ببریم تا سر بزنگاه رییس از ما خوشش بیاد و یه مشت پول بیشتر بهمون بده که مشکلاتمون حل بشه ! نمیدونم چرا ؟ اما دلم میخواد از این شرکت خوب با رییسای خوبش استعفا بدم و یه مدت برم سفر ! کار نکنم. فقط نگاه کنم به این دویدن های مردم ! به این شتاب بی معنی برای رسیدن به نقطه پایان خیره بشم و ته دلم به این حماقتشون بخندم.

 خسته شدم از بس دوشنبه ها منتظر جمعه بودم و جمعه ها نگران یکشنبه عصر. به نظرم بزرگترین نسیان در زندگی فراموش کردن امروز در حسرت دیروز و در رویای فرداست.

پنجاه سایه از استرالیا


 

1 – سگ تو این زندگی :

مسیر محل کار من به خونه یک مسیر میانبر و جنگلیه که جاده اش مدام پیچ و تاب میخوره و بالا پایین میره. یه جورایی مثل مسیر زندگی همه ماهاست. از قشنگی و جنگلی بودنش که بگذریم بقیه چیزاشم مثل زندگیه. مثلا اگه صبح زود پاشی و راه بیفتی خلوت تره. زودتر میرسی. وقتت کمتر تلف میشه. اگه دیر راه بیفتی میمونی تو ترافیکش. بعضی روزا که شانست خوبه همه چراغها که تو راه هستن تا میرسی سبز میشن و بعضی روزها برعکس !

دیروز که داشتم برمیگشتم خونه خیلی حال خوبی داشتم. روز آخر کاری هفته بود. تو دفتر شرکت همه کارهام رو تموم کرده بودم و با بچه ها آبجوی جمعه عصرها رو زده بودیم و بعد از یک هفته شلوغ و کمبود خواب داشتم برمی گشتم خونه که دو روز استراحت مطلق کنم !

دیر وقت از دفتر زدم بیرون.وقتی رسیدم اول جاده جنگلی هوا کاملا تاریک بود و جاده خلوت شده بود. پیچ و خمها رو با سرعت 60 کیلومتر که سرعت مجاز بود یکی یکی رد میکردم و به خونه نزدیک میشدم. یدفعه رسیدم به یه سرپایینی تند که پشتش یه سربالایی به همون تندی بود. گفتم حالا که اینجا پلیس نیست. دوربینم نیست. گازشو بگیرم با سرعت از سر پایینی برم پایین و از اون ور ماشینو خلاص کنم ببینم چقدر میکشه بدون گاز دادن بره بالا ! یه بازی مسخره که مثل همه بازیهای مسخره زندگی آدم گاهی با خودش تمرین میکنه !

داشتم با سرعت نود تا سرپایینی به اون تند و تیزی رو میرفتم پایین ، یه لحظه چشممو از جاده برداشتم تا نگاهم برگشت به جاده تو اون تاریک و روشن یه جفت چشم براق دیدم که زل زده بود به ماشین و من با سرعت تمام به سمتش میرفتم. پامو گذاشتم رو ترمز و فرمون رو پیچوندم. ماشین یه کم زیگراگ رفت تا ازش رد شدم و فرمون رو صاف کردم و به راهم ادامه دادم ! تو آینه نگاه کردم دیدم یه سگ کوچولوی سفید پشمالو بوده که یه لحظه شیطونی کرده و از صاحبش غافل شده و پریده وسط خیابون و تا من رد شدم دویده اون ور خیابون. تا یه ربع بعدش بدنم یخ کرده بود. موضوع سگه نبود. به هر حال تقصیر من نبود. حتی اگه آدم هم به جا اون توله سگ بود باز من خطایی نکرده بودم جز سرعت یه کم بالاتر از حد مجاز. اما الان که سه روز از این مساله میگذره همش دارم بهش فکر میکنم. به اینکه چقدر این راهه شبیه جاده زندگیمونه. یه لحظه که سرخوشی و همه چی رو رواله یه دفعه یه توله سگ وسط جاده ، میتونه گند بزنه به همه چی !

2 – Fifty Shades of Grey

چند وقت اخیر فرصت فیلم دیدن زیاد نداشتم. همون گرفتاریهای همیشگی که راجع بهش همین جا هم غرغر زیاد کردم ، اما قرار بود این چند وقت فیلم بیشتر ببینم تا مثلا تکلیفهای دوره فیلمسازی که میرفتم رو روی همون فیلمها انجام بدم اما قدرتیه خدا تمام این چند ماه یه فیلم هم نرسیدم ببینم ! دیشب بعد از مدتها تصمیم گرفتم که یک فیلم ببینم. فیلمی که چند وقت اخیر سر و صدای زیادی به پا کرده بود و قبل از اون کتاب همان فیلم میلیونها نسخه در دنیا فروخته شده بود و جنجال زیادی به پا کرده بود. داستان فیلم درباره مرد جوان و پولدار و خوشتیپ و جذابیه که در سیاتل یه لحظه باهاش بودن آرزوی هر دختر جوانی توی شهره. اما کریستین گری به هیچ زنی روی خوش نشون نمیده و هیچ عکسی با هیچ زنی ازش دیده نشده. توی شهر شایع شده که ایشون همجنسگرا هستن. قصد ندارم که کل داستان رو براتون تعریف کنم. فقط بگم که کاملا تصادفی ایشون با یک دختر دانشجوی جوای آشنا میشه و این آشنایی عمیقتر میشه و دخترک بدجور به دل آقا پولداره میشینه و به خونه اش راه پیدا میکنه و بعد از چند روز رومانتیک و اتفاقاتی که باز هم ممکنه آرزوی هر دختر جوانی توی اون شرایط باشه آناستازیا معشوق آقای کریستین گری با روی دیگه ای از آقا پولداره آشنا میشه. موضوع از این قراره که آقا خوشتیپه مشکل سادیسم داره و یه روز دختر رو به اتاق بازی خودش میبره. اتاقی پر از ابزار شکنجه و بازیهای سادیسمی.

دختر توی یه انتخاب سخت قرار میگیره. موندن توی یک رابطه رویایی که همیشه آروزش بوده و تن دادن به خواسته های سادیسمسه آقا دوماد یا ترک رابطه و برگشتن به زندگی دانشجویی و معمولی خودش.

اینکه دختر چه انتخابی میکنه رو بهتون نمیگم که خودتون برین کتابشو بخونین یا فیلمشو ببینین اما من بعد از دیدن این فیلمه به جای اینکه جذب صحنه های اروتیکش بشم یا از رابطه های فیلم تعجب کنم رفتم تو یه فکر عجیب. حس کردم سرنوشت خیلی از ما مهاجرا شبیه سرنوشت دخترکه. یعنی نه اینکه فقط مهاجرت اینطوری باشه. اشتباه برداشت نکین. همیشه ما در معرض این انتخابها تو زندگی هستیم. حالا مهاجرت باعث میشه بیشتر و شدیدتر در معرض این انتخابها قرار بگیریم و واقعا خیلی سخته که بتونیم خودمون رو درباره درستی انتخابهامون قانع کنیم. شاید فهمیدن این موضوع برای خیلی ها آسون نباشه ولی مهاجرت باعث شده من این حس رو خیلی عمیق تر و بهتر حس کنم.

3 – قرار بود ماجرای همکار جدیدمون که دخترکی استرالیایی بود که به اسلام گرویده رو براتون تعریف کنم. اما پریروز شنیدم که رییس میگفت دوشنبه میخوام باهاش حرف بزنم و بفرستمش بره. پس صبر میکنم ببینم این هفته چی میشه و میمونه یا میره تا هفته بعد کل ماجراش رو براتون با جزییات تعریف کنم.

کافه مای سیس


گوشی را کرده ام در گوشم و لم داده ام روی کاناپه ای آشنا در نیمکره جنوبی. نه باید بگم بالاخره لم داده ام روی کاناپه ام در نیمکره جنوبی. شش ماه بود که نبودم. انگار اصلا نبودم. تهرانم را جا گذاشتم با همه خاطره هایش و پدر را روی تخت بیمارستان تنها رها کردم. اوایل که تازه رفته بودم و میدید که بی تاب حال و هوای شهر و برگشتن هستم و از اینجا و زندگی و آدمهایش حرف میزنم صدایش بم میشد و میگفت تو رو هم اسیر خودمون کردیم و ده دقیقه بعد که میدید حواسم نیست قطره اشکش میلغزید و پایین میفتاد. اما من حواسم بود.

دارم برای صدمین بار آلبوم مون لندینگ جیمز بلانت رو گوش میکنم و مینویسم. یاد پارسال میفتم که لیلا رو به زور بردم سانس دوم کنسرت جیمز که کاملا غیر منتظره و اتفاقی برگزار شده بود. من سر از پا نمیشناختم اما لیلا حس و حال خوبی نداشت. چند ماهی بود که حس و حال خوبی نداشت و من نمیفهمیدم که چرا از این اتفاق به این مهمی اونقدر که باید لذت نمیبره.

این یکسال چقدر عجیب بود. انگار خواب بودم. یک خواب در هم و آشفته. پر از اتفاقهای تعلیق دار و استیصال. همه چیز یکدفعه به هم ریخت. انگار که جنگ جهانی سوم از سوییس آغاز بشه و اولین بمبش هم یه موشک بالستیک با کلاهک هسته ای باشه که ایران شلیک کرده باشه ! کی باورش میشه ؟

یه سال پر از دست دادنها. آدمها. خاطرات و صحنه هایی که جلوی چشمت محو میشن و اتفاقات زندگی که معناهای جدیدی میگیرن. هر بار که توی این اتفاقات گم میشم و دلم میخواد برم بالای یه صخره بلند و با تمام قوا فقط فریاد بزنم ، یادم میفته که سی و سه سالمه و باید مثل آدمهای عاقل رفتار کنم و باز هم یادم میاد که از ده سالگی همین فکرو میکردم !

برگشتم ایران و شش ماه از خودم و آینده ای که نمیدانستم چه شکلیست فرار کردم. انگار روی ترد میل میدویدم. نه جلو میرفتم و نه میتونستم ندوم ! بدون امید به رسیدن فقط میدویدم. این شش ماه ایران بودن سعی کردم بنویسم. اما دو ماه آخر انقدر اتفاقات جورواجور پیش آمد که نشد. یعنی نشد که بشه. اما خیلی چیزها شد که شاید یه روزی یه جایی راجع بهشون نوشتم.

خوشحالم که برگشتم. خوشحالم که در تمام این مدت بودین و موندین و خوندین. توی این چند ماه اخیر چند تا مطلب نوشتم اما منتشر نکردم. توقعم از خودم رفته بود بالا. فکر میکردم باید حتما حرف مهمی برای زدن داشته باشم تا بنویسم. امروز اما تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. روزمره نگاری کنم. دیدم که دوستان دیگه ای هم نوشتن و من هم انگیزه پیدا کردم که دوباره شروع کنم هرچند هیچوقت تموم نکرده بودم. امروز که از جستجوی نافرجام برای پیدا کردن یه خونه بزرگتر برمیگشتم یاد یه خاطره افتادم و گفتم امروز باید حتما بنویسمش تا یادم نرفته.

قضیه از این قرار بود که یه مدت که من تازه اینجا مشغول به کار شده بودم  ، یه کار بهسازی و بازسازی آسفالت بهمون خورده بود و من چون دیوارم از همه کوتاهتر بود مجبور بودم شیفت شب کار کنم. کارم از ساعت پنج شروع میشد تا پنج صبح. گاهی که کار زودتر تموم میشد ساعت دو یا سه نصفه شب میرفتم خونه. سوار وانتم (ملقب به کامیون !) میشدم و مسافت هفتاد کیلومتریه محل کار تا خونه رو به ضرب و زور سیگار و تخمه و نوشابه انرژی زا رانندگی میکردم.

موقع برگشتن نزدیکای خونه یه کافه بود که 24 ساعت باز بود به اسم مایسیس 24 و من هر وقت نزدیکای رسیدن به خونه بودم از کنارش رد میشدم. اون تنها کافه بیست و چهار ساعته اون دور و بر بود و واسه همین اون موقع شب یا بهتره بگیم صبح غلغله بود. یه جورایی واسه من سمبل امید بود. وقتی خسته و کوفته از اون راه طولانی میومدم و همه جا ساکت و تاریک بود و همه تو خونه هاشون خواب بودن اونجا از دور چراغاش روشن بود و مردم توش میومدن و میرفتن. همیشه دوست داشتم اونجا وایستم و یه چیزی بخورم. اما هیچوقت وا نیستادم. چون اولا میخواستم زودتر برسم خونه و عشقم  رو که به خواب عمیقی فرو رفته بود در آغوش بگیرم  و دوما تو اون شرایط فکر میکردم یه خرج اضافیه ! چرا باید کلی پول بدم در حالی که پنج دقیقه بعدش میرسم خونه ! سرنوشت جوری شد که هیچوقت نرم توی اون کافه و سمبل امید و آرزوی من همیشه همونجوری دست نیافتنی بمونه. هر چند بعدها که شرایط کار و زندگی بهتر شد ، کافه رفتن جزو تفریحات آخر هفته ما شد اما هیچوقت دلم نمیومد برم اونجا فکر میکردم اونجا باید به یاد اون روزها همونجوری دست نیافتنی بمونه !

توی همین سالی که گذشت قبل از برگشتنم به ایران ، در حالی که هر دومون ناراحت و به هم ریخته بودیم و فکر میکردیم بدترین اتفاق زندگی مشترکمون به زودی رخ خواهد داد یکروز اتفاقی افتاد که همه چیز رو به راه شد و خورشید خوشبختی از پشت ابرهای تیره بیرون اومد. دستامون رو تو دست هم گرفتیم در حالی که صورتهای هر دومون غرق اشک بود ، تو خیابون مثل دیوونه ها راه افتادیم. شب بود و هر دو گرسنه بودیم. گفتم بریم یه جا غذا بخوریم ؟ گفت باشه ! گفتم کجا ؟ گفت هر جا تو بگی ! یه دفعه یه فکری تو ذهنم جرقه زد ! تصمیم گرفتم به خاطر این اتفاق بزرگ حرمت کافه محبوبم رو بشکنم و گفتم بیا بریم مایسیس 24 ! گفت چی هست ؟ گفتم یه جای مخصوصه ! واسه من یه معنی عجیبی داره. خوشت میاد !

نشستیم جلوی در کافه. داخل غلغله بود. دخترک آمد و سفارشمون رو گرفت. غذا و سوپ پامپکین سفارش دادیم. اول سوپ رو آورد. تو چشای هم نگاه میکردیم و سوپ میخوردیم. خوشمزه ترین سوپ دنیا. رسیدم ته کاسه سوپ. دیدم یه چیز قرمز ته کاسه سوپ شناوره ! یه کش قرمز بی قواره تو سوپم بود.

عصبانی شدم. گفت چی شده ؟ گفتم هیچی ! داشت آروم سوپش رو میخورد. کاسه سوپ رو ورداشتم و بردم تو پیش مدیر کافه. گذاشتم رو میز و گفتم این چیه ؟ گفت من نمیدونم شما بگو چیه ؟ انتظار این برخورد رو اینجا نداشتم. کاسه رو برداشت و برد بالا و پنج دقیقه بعد اومد گفت کسی نمیدونست این از کجا اومده ! گفتم پس حتما من انداختمش این تو ! گفت نه من اینو نگفتم. میتونم پول سوپ رو از صورتحسابتون کم کنم. گفتم نه لازم نیست. کل پول غذای ما رو حساب کنین ولی من راجع به شما جور دیگه ای فکر میکردم. گفت ما مسوول اعمال خودمون هستیم نه تفکرات شما !

در رو کوبیدم به هم و آمدم بیرون. دستش رو گرفتم و گفتم بریم. گفت چی شد !؟ گفتم هیچی ، فقط بریم. اشک تو چشام جمع شده بود. گفت تو سوپ چی بود مگه ؟ گفتم هیچی. مشکل از غذای اونا نبود. مشکل خیلی وقتها از خود آدمه. از تصویریه که از چیزهای غیر واقعی میسازه …

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!