اندکی صبر …

دوستای خوبم سلام. اول از همه ببخشید که با پست قبلی بعضی هاتون یه کم نا امید شدین ! به خدا قصدم نا امید کردن کسی نبود.اصلا شما که منو میشناسید ! من ممکنه آدم بدبینی باشم اما هیچوقت منفی باف نبودم و نیستم و نخواهم بود ! فلذا از این به بعد سعی میکنم حرفهای ضد حال رو اینجا نزنم که کسی مخصوصا اونایی که تازه قدم در راه مهاجرت گذاشتن دلسرد نشن ! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون جرقه مهاجرت زمانی در من تبدیل به شعله آتش شد که یکی از پستهای انیس (بلاگ سرزمین کانگوروها) رو خوندم ! البته نه اینکه بلاگش رو بخونم اما نمیدونم چه طوری این پست با یه میلی به دستم رسید که بعدها فهمیدم کار اونه. انقدر که این دختر صمیمی و مثبت مینویسه ! شاید هم زندگی خیلی ها مثل من رو تحت تاثیر قرار داده باشه ، به هر حال شاید من نتونم مثل اون به کسی امید بدم یا مسیر زندگی کسی رو عوض کنم اما سعی خودم رو میکنم که تو این شرایطی که این همه نا ملایمی در ایران برای ناامید کردن جوونا وجود داره من مزید بر علت نشم و آیه یاس نخونم.
راستشو بخواین علت آمدن من اینجا پیدا کردن یه جای بهتر یا رفاه بیشتر یا آینده فرزندان و این قرطی بازیا نبوده.الان حتما با خودتون میگین حتما مشکل سیاسی داشتی ! نه بابا جون من ترسوتر از این حرفهام که اگه نبودم امروز ایران بودم و داشتم برای بدست آوردن باورهام میجنگیدم. علت آمدن من به خارج از ایران این بود که در ایران واقعا امکانی برای زندگی وجود نداره ! یعنین امروز که به زندگی هم سن و سالام نگاه میکنم احساس واقعیم دلسوزیه و فکر میکنم واقعا” چی باعث میشه هنوز یکی تو ایران از زندگیش راضی باشه ؟ فکرم نکنین بحث آزادی بیان و آزادیهای مدنی و این چیزا مد نظرمه ! اولین چالش محرومیت زا برای ما نسل بعد از انقلاب مسایل مالی و اقتصادیه ! یعنی من سی ساله با این تخصص و درس و دانشگاه و تجربه ، کجا برم کار کنم که یه حقوقی بدن بهم که زندگیم بگذره و خوش هم بگذره ؟ پروژه های مهم و بزرگ که دست برادران جان بر کف سپاهه (که من سرم بره پول حروم تو زندگیم نمیارم هر چند فرصتش برام زیاد بوده با پوزیشن های خوب) و پول هم که برای صنایع کوچیک هزینه نمیشه چون صنعت مملکت به معنای واقعی در مرگ مغزیه.اینو کسی میگه که در بهترین دوران اقتصادی ایران (یعنی سال 84 بعد از 8 سال دولت اصلاحات با یک صندوق پر از ذخیره ارزی) 9 ماه به 9 ماه حقوق نمیگرفت. البته خیالم جمع بود که آخرش پولمو میگیرم اما فکر کن 9 ماه ! دیگه 6 ماه که عادی بود ! مگه یه آدم چقدر توان داره 9 ماه حقوق نگیره ؟ اون موقع رو که با این موقع ایران با این فشارهای فزاینده بین المللی مقایسه میکنم فکر میکنم اگه کسی به مبارزه اعتقاد نداره هر نحوی که شده اگه بتونه از ایران خارج بشه برد کرده ! فلذا به من برچسب مخالفت با مهاجرت نزنین. اینکه چرا استرالیا آمدم جواب ساده است ! چون جای دیگه ای نداشتم ! دلیل دوم هم اینکه استرالیا برای امثال من از مثلا کانادا بهتره ! ( به هزار و یک دلیل که یکیش آب و هوای بهتر و یکیش فرصت شغلی بیشتر و بقیش هم بعدا” میگم !) پس اگه غر میزنم نه به خاطر اینکه اینجا خوب نیست و نه به خاطر اینکه مثلا پشیمونم ! نخیر به خاطر اینه که با خودم هی کلنجار میرم و یه فحش به خدا میدم و میگم آخه من چرا از اول اینجا دنیا نیومدم که وقتی با یه اوزی رو در رو میشم دست و پامو گم نکنم و مجبور نشم سراپا گوش بشم تا 80 درصد از حرفهاشو بفهمم ! در برخورد با مهاجرای دیگه هیچوقت مشکلی نداشتم و با اینکه زبانم خیلی هم خوب نیست( یعنی هر کی فکر میکنه زبانش خوبه بعد از اومدن به اینجا یه کامنت برای من بذاره مردونه !) اما در ارتباط با هیچ بنی بشر غیر اوزی (حتی آمریکایی و انگلیسی) مشکل نداشتم. نه اینکه نفهمی اینا چی میگن ! اتفاقا من اعتقاد دارم شما وقتی موضوع بحث رو بدونی با 20 درصد معلومات زبانت هم میتونی تو یه بحث تخصصی شرکت کنی ، اما از اینکه نمیتونی مثل خودشون بهشون جواب بدی بهت زور میاد ! اعتماد به نفست کم میشه ! هر چی میگی همه میفهمن ولی راضی نمیشی ! چون میدونی اونطور که باید و شاید نبوده ! نمیدونم شایدم توقع من از خودم زیاده !
مساله بعدی کاره. کار بحث مهمیه. الان همه شما که تو ایرانین حتما مشغول کار هستین.حالا هر کاری ! حالا با خودتون فکر کنین تو ایران چند نفر بیکارن ؟ نرخ بیکاری تو ایران چقدره ؟ مطمئن باشین خیلی زیاده ! خیلی بیشتر از استرالیا ! با این وجود شما اگه از کار بیکار بشین آیا میتونین ظرف یه ماه یه کار مشابه همون پیدا کنین ؟ اگه جواب مثبته پس بدونین که تو استرالیا هم حتما میتونین ظرف یک الی دو ماه (در زمان مناسب کاری نه شب عید اینا) کار مورد نظرتون رو پیدا کنید در حالی که آدمهای زیادی از همین اوزی ها هستن که ماههاست دنبال کار میگردن. راستشو بخواین کارفرماها حتی ترجیح میدن یه مهاجر معقول(به فرض مهم و حیاتی نبودن پوزیشن) استخدام کنن تا یه اوزی پر مدعا که نمیتونن بهش بگن بالا چشت ابروئه ! در عین حال خیلی از کارفرماها خودشون مهاجرن ! همین جولیا گیلاردمون ، مامان جونش از بریتانیا اومده اینجا ! والا ! حالا اگرم اومدین اینجا و با همه شرایط بعد از 6 ماه دنبال کار گشتن موفق به یافتن کار نشدین باور کنین همیشه واسه یه مشکل هزارتا راه حل هست. خودتونو نبازین. همونطور که قبلا گفتم اینجا (حداقل سیدنی که اینجوریه) همه چیز رقابتیه ! اگه مغازه دار نتونه مشتریشو نگه داره باید درو ببنده بره ! اگه کارمند نتونه کارفرماشو راضی کنه فردا خداحافظ شما ! حالا فردا نه ! قانون کار داریم اینجا بهش میگن فیر ورک ! یه ماه نوتیس بهت میدن (بسته به قراردادت که پرمننت باشه یا چی) بعدش خدانگهدار. هیچکی هم حق نداره از دست هیچکی ناراحت بشه ! کسی هم نمیاد واسطه بشه بگه حالا این دفعه آخرش بود ! خونه میخوای بگیری باید یه چیزی رو کنی که کسی رو نکرده باشه و معامله رو ببری(مثل همون 6 ماه اجاره پیش که حرفشو زدم قبلا) کار میخوای بگیری باید یه امتیازی داشته باشی که اپلبکنته قبلی نداشته باشه ! خیلی هاشو ما داریما ! از اون ترکه و عربه و هندیه و ویتنامیه و چینیه ما اسممون اینجا بهتره ! یعنی صدی نود و نه میگی ایرانی ام فوری میگن ما میدونیم شما عرب نیستین و پرشین هستین و این حرفها.معلومات جغرافیای-سیاسی شونم از مثلا آمریکایی ها خیلی بهتره.همه مسن ها جریان انقلاب ایران رو میدونن.وضعیت فعلی رو میدونن و بگیر برو تا آخر. امااااا ! همه اینا به کنار وقتی تو اتوبوس نشستی طبیعیه که یه اوزیه وقتی وارد میشه یه صندلی من توش نشستم و یه صندلی یه اوزی نشسته ، ترجیح میده بره پیش اوزیه بشینه و این تو رو آزار میده(تویی که خیلی حساسی ! با شما نبودم برادر ! شما ماستتو بخور !).اما اوزی هایی هم هستن که بیان پهلوت بشینن (عموما مسن ترها !) اما برای اینکه ثابت کنن نژاد پرست نیستن ! نه اینکه واقعا براشون فرق نداشته باشه ! اینو من از چشاشون میفهمم.طبیعیه که من هیچوقت یه اوزی نمیشم حتی وقتی لهجم مثل اینا بشه یا پاس استرالیایی بگیرم ! تازه میفهمم یه چیزایی همیشه هست که از عمق نگات پیداست ! یعنی من با این همه ادعا امروز اعتراف میکنم که با همه محبت این استرالیایی ها ، با تمام قوانین مترقی شون ، با همه مهمون نوازیشون و با همه امکاناتی که دولتشون در اختیار ما گذاشته ، استرالیا کشور دوم من خواهد بود نه اول !پس هنوزم حق دارم دلم بتپه برای ایرانی که میتونست خیلی بهتر از اینی باشه که الان هست.
در مورد اینکه کشور رویاها رو خودمون میسازیم درست گفتین.من حرفی برای دفاع کردن ندارم اما باید قبول کنین که شرایط همیشه تو اول مهاجرت خیلی سخته. من شخصا مطلبی برای پنهان کردن ندارم.پس میخوام شما هم رک و پوست کنده بدونین من با هزار زور و بدبختی با چهل هزار دلار استرالیا پا به این سرزمین گذاشتم. مبلغی که از خیلی دوستان کمتر و ازخیلی دوستام هم خیلی بیشتر بود.اگه پولی که با خودتون میارین کمتر از این باشه استرس پبدا کردن کار براتون کمی بیشتر میشه و اگه بیشتر هم بیارین میتونین تا چند ماه اصلا دنبال کار نگردین ، در کل به هر دو گروه خوش خواهد گذشت و شاید سطح زندگی یکسانی رو بعد از یکسال تجربه کنن تفاوت فقط سر همون استرسهای چند ماه اوله. پس در عین حال که باید بدونین که اینجا هزینه های زندگی تقریبا دو برابر ایرانه خیلی نگران پول نباشین و سعی کنین با امید بیاین اینجا و به خودتون قول بدین هر چی که پیش بیاد نا امید نشین. همیشه فرصتها در انتظارن و شما باید در مسیرشون قرار بگیرین. امروز که از سر کار برمیگشتم رو یه تیر چراغ برق یه آگهی برای یه کار زده بود(یه کار کژوال) بدون دلیل یه برگه هم من ازش کندم و از رو کنجکاوی یه اس ام اس به یارو زدم. سریعا جواب داد که آره بیا و اینجوره و اونجوره و این حرفا. منم گفتم باشه حالا بعدا صحبت میکنیم. یعنی میخوام بگم ممکنه نقطه پایان استرسهای یه آدم درمونده و بی پول بعد از 6 ماه سگ دو زدن دنبال کار روی یه تیر چراغ برق باشه که راحت از کنارش میگذریم و در هنگام رد شدنمون ازش به فکر بدبختیامون هستیم.
نمیخواستم زیاد حرف بزنم اما فکر میکنم این توضیحات لازم بود چون یه سو تفاهماتی ایجاد شده بود که باید رفع میشد. برای همتون امید به آینده ، همت بلند برای پریدن از روی موانع(فعلا که موانع انقدر سنگینه نمیشه جا به جاشون کرد !) و آبادی و آزادی وطن آرزو میکنم. دیروز که رفته بودیم با عیال یه سوپر ایرانی در نورث سیدنی(پن هارست استریت)یه خانومه پرسید که چند وقته اومدین و مام گفتیم تازه یه ماهه و کلی خوش و بش کرد و گفت ایشالا همه جوونا بتونن از اون مملکت بیان بیرون و آقایی که به نظرم آدم متشخصی میرسید گفت نه خانم ایشالا اون جا درست بشه همه برگردیم. آرزوی منم برای خودم و همتون همینه .
یه وقتی، یه روزی ، یه جایی ، یه چیزی … صبر داشته باش ، صبر داشته باش ، صبر داشته باش …
(جمله آخر از یکی از شعرهای کریس دی برگه که بعضی ها در ایران به نام خودشون ثبت کردن)
عزت زیاد.

(میگم چرا دیگه عکس نمیشه گذاشت ؟؟؟)

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

26 دیدگاه برای “اندکی صبر …”

  1. الهام می‌گه:

    آخر پست رو نفهمیدم : “صبر داشته باش”. مخاطب کی بود؟!
    در ضمن خیلی پست احساسی بود.


    مخاطب خودم بودم. همه اونا که میخوان تا پاشون میرسه اینجا تمام گذشته رو فراموش کنن. همه دوستایی که براشون مهم نیست سر کسایی که تو ایرانن چی می آد. درگیریم این روزا اینه که خودم چقدر اینجوریم !
    جمله آخرو مسخره کردی !؟

  2. علیرضا می‌گه:

    قرطی بازی؟ جای بهتر و رفاه … قرطی بازی؟ شیطونه میگه …
    آقا اون ماستو بده اینور سفره داداش …
    ——————————————————————————————
    قبول دارم حرفات درسته، با اینکه من هیچوقت حس مهاجر نداشتم ولی نمیدونم چرا اون دلشوره و گیز گیز روی پوست صورت رو وقتی وارد یک جامعه ای میشی که توش به دنیا نیومدی و زندگی نکردی، میفهمم. امروز ما هر کجا که بریم با خودمون “مشخصات فردی و اجتماعی”مون رو هم میبریم و متاسفانه یا خوشبختانه این قابل جداشدن نیست.
    زندگی کردن به عنوان یک مهاجر یک نوعی “از خود گذشتن” میخواد. یعنی بپذیری در جامعه زندگی کنی که “خارجی” محسوب میشی، حتی به بچه ات هم در مدرسه
    خواهند گفت پدر “ایرانی” داره. و البته سختکوش باشی تا زندگی کمی سخت تر از “نیشن”ها بگذره.
    که چی بشه؟ که به قول تو قرطی بازی در بیاریم و با “احترام” بیشتری نسبت به سرزمین مادری زندگی کنیم.
    من برای همه شماهایی که برای بدست آوردن بدیهی ترین نیازهای یک بشر، مجبور به طی هزاران مایل و دوری و زبان بیگانه و هزاران ماجرای دیگه شدید از همینجا “درود” میفرستم، (خودتی) ولی جدی، آرزو میکنم حداقل آچه بدست می آید با لذت باشه و یه جورایی جبران سختی ها بشه.

  3. امیرحسین می‌گه:

    آها . این شد یه پست_ پست مدرن . امیدوارم اونجا اونقدر جابیافتی و حال کنی که دیگه فکر برگشتن رو هم نداشته باشی . به قول بزرگی از دیار پارس ” عید آنروز است که دلت خوش باشد و وطن آنجا که هر روزت عید”


    ای بابا ! امیر من چرا واسه تو جواب نذاشتم ! همون بلای علیرضا سر تو هم اومد ! ببخشید خلاصه !

  4. بی نام می‌گه:

    مرسی… استفاده کردیم بسی احسان خان…
    در انتظار پست بعدی چشم به فایرفاکس می مانیم…


    قربون قدمتون. نور باران میکنین بلاگ رو با قدومتون ! حالا چرا فایرفاکس ! یه بار با گوگل کروم وا کن تنوع شه !

  5. علی شهنازی می‌گه:

    احسان جان وقتی ویزام اومد همه دوستان می پرسیدند که چی می شه می خوای بمونی؟ برمی گردی ؟ … منبری که براشون اجرا می کردم یه جمله معروف داشت ” در بهترین حالت من شهروند درجه دوم کشور جدیدم خواهم بود. حالا باید ببینم تا کجاش رو می تونم بپذیرم”


    البته منبرت واسه ساکت نمودن اعتراضات خوب بوده ولی واقعا من احساس نمیکنم شهرونده درجه دو هستم.یعنی حس میکنم هیچکی نمیتونه بهم زور بگه. میدونی این حس که قانونی هست که ازت حمایت کنه و پلیسی هست که ازش نترسی اگه کار خلافی نکردی خیلی ارزشمنده ! البته برای ما که شما درجه شهروندیت از کوین راد و جولیا گیلاردم بالاتره استاد ! دیگه آقا سورنم که پاس اوزی داره و باید پارتی ما بشه چند وقت دیگه !

  6. عارف می‌گه:

    حاجی بازم که غر زدی همش :) )
    من میگم بهتره تا یکسال در مورد اینکه چرا اومدی و چرا رفتی و نژاد پرستی و عرب و فارس بودن هیچی ننویسی. جان تو جدی میگم ها. آدم وقتی میاد فکر میکنه همه اوزی ها عین گوسفند همه شکل همن ولی بعد از مدتی زندگی میفهمی که به تعداد جمعیت استرالیا آدم متفاوت اینجا هست که اتفاقا خیلی هاشون هرچی باشن نژاد پرست هم نیستن. این ما هستیم که خیلی حساس هستیم و هرچیزی رو به حساب نژاد پرستی میگذاریم.
    دیشب یه دکتر اوزی (تو که نمیدونی که رو میگم) میگفت ما یه پرستار مرد ایرانی داشتیم که وقتی اومد استخدام گفت من همه چیز بلدم و تو هزار تا آزمایشگاه کار کردم و الم و بلم. بعد معلوم شد فرق میخ طویله با هاربر بریج رو نمیفهمه. بعد از یه مدت فهمیدیم که بله به یکی از پرستارهای اوزی گفته من میخوام بیام بگیرمت و اینها :) ) بعد یه مدت بهش گفته من میخوام برم آمریکا دندانپزشکی بخونم و دختره بیچاره رو پیچونده و در نهایت هم سر از فیلیپین در آورده! منظورم از گفتن این ماجرا اینه که ما که تازه اومدیم و کسی هم بهمون نگفته بالای چشمت ابروهه اینهمه از این اوزی های بینوا بد میگیم در صورتیکه خودمون شاهکار خلقتیم!
    اون سوپری هم نورٍث سیدنی نیست، ویلوبیه.


    بابا سیدنی شناس ! بابا ویلوبی ! اولا اون تو پنت هارست استریت تقاطع ویکتوریا استریته ! دوما درسته شاید نباید زود قضاوت کرد. منم که جمع نبستم.گفتم بعضی ها. احساس درونیشونه.قانون هست نمیذاره کسی نژاد پرست باشه. خوب این خوبه به مرور زمان احساس مردم رو همین قانون درست میکنه. که تا حد زیادی کرده. در مورد اون پرستار ایرانی هم نمونه هاش رو زیاد دیدم خودم.هفته پیش که رفتم کلاس 12 دی اینجا یه بابای ایرانی هم تو کلاسمون بود.من نمیدونستم ایرانیه. اومد جلو سلام علیک کرد گفتم چند وقته اینجایی گفت شیش ماهه هنوزم کار پیدا نکردم ! اومدم مثلا بهش قوت قلب بدم که نه مثلا حتما رزومه ات ایرادی داره و مشکلی نیست و اینا گفت ” نه آقا جان. اینطوریا نیست ! اینجا کار به ما نمیدن ! اشتباه میکنی شما !” منم گفتم خوب تخصصت چیه شما ؟ گفت همه چی ! گفتم مثلا چی کار کردی بیشتر ؟ کارهای بتنی ؟ عملیات خاکی ؟ راه ؟ سازه ؟ چی ؟ گفت همه چی کار کردم ! گفتم خوب پس مشکلی نیست. ایشالا زودتر درست میشه ! تا آخر کلاس ئیگه باهاش حرف نزدم !

  7. بهار می‌گه:

    خيلي برام جالبه… تو كه كلي قزاقستان و هند بودي چرا اونجا احساس مهاجر داري؟ من با خودم مي گفتم هر كي احساس غريبي كنه تو يكي كل شهرو دست مي گيري همكار!
    البته شايد زندگي با كار فرق كنه به هر حال با اينكه چيزايي كه گفتي واقع بينانه بود بازم مشخصه كه تونستي با زندگي خودت رو وفق دادي و اين باعث شد كه بيشتر از زندگي تو استراليا خوشم بياد.


    ببین جالبیش همینه ! از اون همه قدرت و مرتبت اومدیم وسط اینا تک و تنها ! ما هر جا بودیم واسه خودمون خری بودیم. نه اینکه واقعا خری باشیم ! به واسطه اون شرکتی که توش کار میکردیم وایه خودمون برو و بیایی داشتیم. نصفه شب زنگ میزدیم راننده دم در آماده بود میرفتیم الواتی ! حالا اینجا پامون بشکنه ساعت 12 ظهر کسی نمیگه خالت چطوره ! خودمونیم و خدای خودمون. شاید از این لحاظ یه ذره برای ما سخت تر باشه تا دیگران. اما در مورد تفاوت فرهنگی و شوک اجتماعی برام کاملا عادی بود. این چیزیه که کسایی که کمتر تجربه خارج از ایران رو دارن باید خیلی جدی بگیرن. حالا یه پست بی ناموسی هم شاید زدم راجع به این موضوع !!! (ادم کردی تو لینکدین فک نکن نفهمیدما !)

  8. آرجان می‌گه:

    سلام داداش
    وطن دوم رو خوب اومدی.نمی خوام ادعای بی خود کنم.من یکی بالا برم پایین بیام این مملکت رو دوست دارم. ممکنه چون خودم و آیندم رو بیشتر دوست دارم و دلم می خواد از زندگی لذت ببرم بزنم بیرون. .ولی هیچ وقت یادم نمیره از کجا اومدم.اصلا هم اور استیمیشن هم در مورد این مملکت ندارم.از این حرفا که ما تاریخمون الست و بلست.اما با همه درب و داغونیش یه چیزی همیشه قلقلکم داده.ادعای وطن پرستی و این چیرا هم ندارم. دست خودم نیست.درمان هم نداره.اما این به این معنی هم نیست که توی جامعه اوزی حل نمیشم.اتفاقا حل میشم .خوبم حل میشم.حالا.
    ارادت با نون اضافه!


    مرسی. حالا منم یه مرضم اینه که همیشه وقتی خیلی خوشحالم ، یاد روزای بد گذشته میکنم ! خیلی نا خود آگاها ! بعد یه غم عجیبه قشنگی میشینه تو دلم ! یه بغضی میاد در اوج خوشحالی ! انقدر حال میده آدم وقتی خیلی احساس موفقیت میکنه به روزای بدبختیش فکر کنه ! همه مشکلات دنیا قد یه نقطه میشن اون موقع !

  9. الهام می‌گه:

    كاملا جدي گفتم.


    پ مرسی !

  10. آباجی می‌گه:

    اولهاش سخته. خیلی سخت. واسه من که بود. مطمئنم الان میگی نه واسه من سخت نیست. چون اصولا” آدم هر چی بگه تو برعکسش رو میگی :) ) ولی به نظر من اولهاش خیلی سخته. یواش یواش همه چی حل میشه. و تو اونجا رو خیلی خیلی دوست خواهی داشت. البته آدم هرگز حس نمی کنه که اونجا یا هر جای دیگه سرزمینشه. ولی خوووووب دیگه. چاره چیه؟ خدا کنه ایران درست شه همه اونهایی که دوست دارند برگردند. اووووه فکر کن این همه نیروی متخصص بیان و بخواهند مملکت رو بسازند و امکانش رو هم داشته باشند….چی میشه؟؟!! یه کم البته این طور آرزو هارو داشتن بی حیاییه به نظر من :( ( ما همه آمدیم و میگیم کاش درست شه برگردیم…ولی خوب چاره چیه؟؟ خلاصه این احوالات عزیز دل سندرم ماههای اول مهاجرته. در ضمن حالا کار که داری یواش یواش به فکر سفر به طرفهای ما هم بیفت…والله…دلمون پکید که واستون.
    بووووس زیاد.


    حالا برا اینکه جلو مردم آبرو ریزی نشه قبول میکنم ! آره اولاش خیلی سخته ! من فکر میکردم برای من که سالها این ور اون ور دنیا بودم نباید انقدر مشکل باشه اما بود. چون آدم همه چیو خودش باید از نو بسازه ! اونم دست تنها ! به قسمت دست تنهاش دقت کن ! هیچکی از آدم نمیپرسه فلانی حالت چطوره ! تنهاییش از همه چی بدتره !

  11. احمد می‌گه:

    آقا احسان مرسی از نوشته های دلنشینت.


    خواهش میکنم. نظر لطفتونه.

  12. گیر می‌گه:

    دوست عزیز
    پاراگرافینگ چیر خوبیه!
    این چه مدل پستیه. دو تا دونه اینتر بزن.


    راس میگی به خدا ! خودم تازه فهمیدم ! شاید چون عجله ای نوشتم اینجوری شد ! خلاصه گیرهای مفید رو ما استقبال میکنیم ازشون !

  13. عارف می‌گه:

    حاجی شما ره پلاک سوپر ساحل رو نگی قبول نیست!
    بیبین حاجی جان تو قرن 21 آدمها یاد گرفتن که از روی رفتار دیگران در موردشون قضاوت کنن نه از روی قیافه یا ملیت. دور و بر من پر از ادمهای مختلف از جاهای مختلف، مثل کره، لهستان، هند، کانادا، انگلیس، استرالیا، فیلیپین و … هست ولی هیچکدوم احساس نمیکنن که شهروند درجه دوم هستن. فقط ایرانی ها این طرز فکر رو دارن. علتش هم اینه که کارفرند و همه رو به کیش خود میپندارن! چون ما به یه چینی به چشم شهروند درجه دو نگاه میکنیم فکر میکنیم حتما اینها هم اینطوری در مورد ما فکر میکنن. در صورتیکه اکثر قریب به اتفاق اوزی ها یا حتی انگلیسی های گور به گور اینطوری نیستن. اونهایی هم که از نظر روانی و مغزی مشکل دارن و فقط به خاطر ایرانی بودن ازت خوششون نمیاد، گور باباشون.
    برادر علی شهنازی: شما برادریت رو بهشون ثابت کن، اونها هم بهت نشون میدن که شهروند درجه یک هستی.


    والا این یه احساس شخصیه.به هر حال یه چیزی بوده که به من این حسو داده ! ممکنه خیلی ایرانی هام اینجوری نباشن ! به اعتماد به نفس آدما برمیگرده و اینکه چقدر درونشون روی رفتار بیرونیشون تاثیر میزاره ! حالا یه پست فلسفی راجع به اعتماد به نفس و اثراتش در زندگی میزنم در اسرع وقت.علی هم خودش لازم بدونه جواب میده به کامنتت.فقط شما یه هینت به ما بده برادریمونو چجوری باید ثابت کنیم ؟

  14. مریم می‌گه:

    شش ماهه که روی افکار خانوادم کار کردم که اجازه بدن مهاجرت کنم احسان جان بیا و کمک حال ما بشو تا بتونم استارت درستی بزنم و ناامید نشم تقریبا دوماهه که دارم برای آیلتس آماده می شم هر کی بتونه به من کمکی کنه واقعا لطف کرده.
    کمک ذهنی کنید تا یه ذره امیدی که برام مونده آب نشه تو دستام. واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم همه فقط بلدن سد راه بشن تا یک دست کمک

    شاد باشی


    خوب من چه کمکی از دستم بر می آد. من که صادقانه گفتم چون دیگه تو ایران برام فرصت نفس کشیدن وجود نداشت زدم بیرون. اگه پستهای قبلم رو بخونی متوجه میشی که من چندین ساله خارج از ایران هستم. به هر حال به نظرم مهاجرت یه وسیله هست نه یه هدف. اگه با این دید جلو بری مطمئنم موفق میشی. مثلا کی میتونه سد راه یه آدم بشه ! من که باور نمیکنم واسه یه کاره به این سادگی کسی بتونه از راهت منحرفت کنه !

  15. آباجی می‌گه:

    به قسمت دست تنهاش خیلی وقتها فکر میکنم عزیز دل… خوب دیگه همینه….:) ولی همیشه وقتی گذشته خانوادگی ( خانواده 4 تایی خودمون) رو یه مرور کلی میکنم میبینم تو گلیم خودت رو همیشه کشیدی بیرون. راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه رو تند وو تند جاهای خوب قبول شدی. ( چقدر ما بدبخت ها واسه هر مرحله باید امتحان و تست و کنکور بدیم:(() خلاصه همیشه به تنهایی موفق بودی. این تنهایی که میگم نه اینکه خانواده ما رو ول کرده بووود که واای بر من هرگز. اگه یه ذره من رو ول کرده بووودن معلوم نیست چه سرنوشتی الان داشتم…والله… ولی به هر حال تو از پس همه چی همیشه خوب بر اومدی. این مرحله از بقیه مرحله ها فکر نکنم سخت تر باشه. (حالا این مرحله رو رد کن مرحله بعد جایزه جوون اضافی میدن)
    من همیشه به یادتم و این تنها کاریه که الان میتونم بکنم :) )
    موفق باشی. البته بعدا” بابت این تعریفها باهات حساب میکنم با سودش…


    نه عزیز جان بحث شخصی نیست. من خودم آدمی نیستم که هوار کنم خودمو رو سر دوست و آشنا وگرنه کسی اگه کمک بخوای دریغ نداره. به هر حال. میگن جعبه سیاه حسین فهمیده پیدا شده آخرین حرفی که زده گفته بوده حاجی خودم میرم هل نده ! حکایت ما هم همه زندگی همین بوده ! تا حالاش حاجی داشته هل میداده وگرنه ما همچین آدم با اراده و پشتکاری نبودیم. ولی میدونم اینم میگذره. به جون اضافی احتیاج ندارم ! من همین الانش هم انقدرها بوی زندگی نمیدم که جون اضافی خوشحالم کنه ! فقط میخوایم مراحل رو زودتر رد کنیم ببینیم آخرش چی میشه !

  16. علیرضا می‌گه:

    اون خط زیر پاراگراف اول واسه خودمه … شما نظرتو بگو دادا …
    ای به همه جواب داد جز من … بی محلی هم خیلی سخته خداییش …
    برا همینه میگن اگه بچه خیلی “تخس”بازی دراورد نه تنبیه بدنی و نه روانی و نه کلامی … فقط کمی بی محلی … انگار که نیست …


    به جان علیرضا من چون اینا رو این دفعه اول تایید کردم بعد جواب دادم مال تو رو نه که یه خطم کشیده بودی زیرش متوجه نشدم جواب ندادم ! ببخشید !
    در مورد ملیت من بعد از شنیدن حرفهای دوستان اینوری و اون وری تصمیم گرفتم دیگه در مورد نژاد پرستی یا نپرستی اوزی ها یا هر جامعه دیگه ای حرف نزنم. چون واسه قضاوت شاید زود باشه.ولی باور نمیکنم بعد از 30 سال زندگی اینجا هم عین عین عین اینا بشم. در مورد بچه میدونی کجاش زور داره ؟ اینکه با این بدبختی بلند شدی اومدی ، سختی ها رو کشیدی ، بچه اینجا دنیا میاد میره مدرسه ! بعد تو میری مدرسش درسشو بپرسی یا جلسه انجما اولیا مربیان شرکت کنی بهت میگه بابا تو نیا مدرسه ما لهجت ضایعست من خجالت میکشم (تازه بعد از 10 سال اونجا زندگی کردن ) !!! یعنی یه همچه بچه توله سگی رو باید به قول عارف بفرستی ایران بره سربازی آدم شه !

  17. عارف می‌گه:

    سلام حاجی
    اگه میخوای برادریت رو ثابت کنی قدم اول اینه که به جای اینکه منتظر باشی استرالیا برات عوض بشه، تو برای استرالیا عوض شی. (منظورم توی نوعی بود نه شخص شخیص خودت).


    من که از اول عوض بودم حاجی ! بقیه هم اگه عوض نشن خودشون ضرر میکنن. عوض از چیز بد به چیز خوب البته منظورمه ! ولی تعریف خوبی و بدی هم واسه آدمها متفاوته ! یعنی اگه این جمله تو رو همه قبول میکردن که دنیا گلستون میشد ! جنگ و درگیری و فقر و بدبختی همه جا ریشه کن میشد !

  18. عارف می‌گه:

    شما کلا خانواده با عوض و خوبی هستین. در اون شکی نیست.
    من منظورم این نبود که از بد به خوب عوض شد. یک مثل خارجکی میگه :
    When in Rome, do as the Romans do

    خوب یا بد استرالیا فرهنگ و ارزش های خودش رو داره. به جای اینکه بخواهیم فرهنگ اینجا رو عوض کنیم، باید خودمون رو با فرهنگ اینجا وفق بدیم و به ارزشهاشون احترام بگذاریم.
    دروغ نگفتن و فقط برای اومدن و اینجا موندن سر Immigration کلاه نگذاشتن، برای گرفتن یه کار هزار و یک جور خالی نبستن، چشم و هم چشمی نکردن و … قدمهای خوبی برای شروع هستن!


    یه ضرب المثل فارسی هم هست که میگه خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ! ولی من کلا با این ضرب المثل مشکل داشتم همیشه.کلا آدمهایی که میان اینجا با اختیار میان معمولا و حتما ارزشهای اینجا رو منطبق با ارزشهای خودشون میبینن.
    من شخصا مشکلی با انطباق با اینجا ندارم و خومو به فرهنگ اینجا نزدیکتر میبینم تا فرهنگ مملکت خودمون. ولی مساله اصلی همینه که آیا صرفا باید همرنگ شد یا ارزشهای اینجا رو باور کرد ! مشکل اکثر ماها اینه که فقط میخوایم همرنگ شیم در حالی که درستش به نظرم اینه که ارزشهای درست اینجا رو باور کرد و اتفاقا خیلی هاش با ارزشهای خودمون هم منطبقه ولی تو ایران از اونجا که همه چیز چپس ، این ارزشها به مرور زمان کمرنگ شدن !

  19. علی شهنازی می‌گه:

    احسان جان ماهیت بحثت کمی در طول مکالمات عوض شده که خوب البته طبیعی است. شما از مواردی مثال زده بودی ( مثل بحث اتوبوس و اینها ) من در اون زمینه گفتم که این برای من قابل پذیرشه از این که در محیط کاری مثلا دو تا اوزی حرف بیشتری با هم دارند که بزنند تا با من بازم قابل پذیرشه و امثالهم
    به شخصه خیلی اعتقاد ندارم که ممکنه این رفتارها نشونه نژادپرستی شون باشه. فقط خیلی ها از جمله شاید خود ما از محدوده امن عادتهامون سخت بیرون می آیم.
    اتفاقا فکر می کنم ما به واسطه جامعه ای که توش بزرگ شدیم بین نژاد های دیگه خط کشی های زیادی داریم که مناسب زندگی در یک جامعه چندفرهنگی نیست.
    عارف جان تعریفمون در مورد درجه یک و دو کمی با هم متفاوته وگرنه به نظر می رسه کلیت صحبتهامون یکیه. تغییر نگاه قشری به جهان وطنی کار آسونی نیست وقتی در حال تغییر باشیم و هزار کار نکرده + هزار راه نرفته داشته باشیم فرق خواهیم داشت با کسی که در این کشور به دنیا اومده و از ابتدا این شکلی بوده.


    اصلا من هم بحث نژاد پرستی رو پیش نکشیدم.اگر گفتم هم اشتباه لپی بوده. من هم برام طبیعیه که دو تا اوزی با هم حرف مشترک بیشتری داشته باشن تا با من با یه ظاهر میدل ایستی ! اما نکته مهم اینه که قانونی هست که نمیذاره حتی اگه کسی تمایلاتی اینچنینی داشته باشه عقده هاشو بیرون بریزه. کاری که ما در مورد هموطنهای خودمون میکنیم و مثلا لهجه ترکی یا رشتی یا کردی یا لریشون رو مسخره میکنیم ! اینجا ولی مسخره کردن لهجه یه افغانی یا عرب بازی کردن با آتیشه و ممکنه در صورت شکایت طرف عواقب قانونی بدی داشته باشه (در صورت اثبات ماجرا) اما کدوم ترک یا آذری تو ایران موفق شده از یه آدم به خاطر بی احتامیش به زبانش و لهجه اش و جکایی که براش میسازن شکایت کنه !
    به هر حال من میخواستم بگم این یه واقعیته که ما به عنوان مهاجر باید قبولش کنیم ! اینکه فاصله هامون با اینها بیشتر از یه ذره است ! اما میشه این فاصله ها رو پر کرد بدون کشیدن یه پیله از جنس جامعه ایرانی به دور خودمون ! کاری که عربها اینجا انجام میدن ! و تا حدی ایرانی ها !

  20. عارف می‌گه:

    علی شهنازی عزیز فرمایش شما صد در صد درسته. طبیعیه که ما هیچوقت مثل یک اوزی نمیشیم ولی سئوال اینجاست که اصلا لازمه ما یک اوزی بشیم؟ تا جاییکه از حقوقی که اونها دارن برخوردار باشیم و به همون اندازه هم احترام داشته باشیم کافیه. خوشبختانه اکثر اوزی ها اونقدر شعور دارن که تفاوتها رو بفهمن و از هر کسی به اندازه خودش انتظار داشته باشن. اتفاقا تجربه به من ثابت کرده که ماها میتونیم برای اینها خیلی هم جالب و جذاب باشیم چون به قول خودشون Story های جالبی داریم و کلی چیزهای فرهنگی و مرهنگی که بهشون یاد بدیم.
    خیلی کارهایی هم که ما ایرانی ها میکنیم یا در ایران انجام میشه برای اینها واقعا جالبه و میتونه براشون الگو باشه. مثلا برای دوست انگلیسی من خیلی جالب بود که ایرانیهایی که میان اینجا وبلاگ درست میکنن و تجربیاتشون رو با بقیه به اشتراک میگذارن. یا برای ننه بچه ها جالب بود که تو ایران کسی بخواد ازدواج کنه باید آزمایشهای ژنتیک بده (این کار حتی اینجا انجام نمیشه). یه وقتهایی که یکی از دوستهای آنگولایی ساکسون من میگه “اوه ما هم باید اینو از شما یاد بگیریم” من فکر میکنم که درجه یک درجه یکم :)
    میگم احسان تو نمیخواد خودتو برای نوشتن پست های 2 کیلومتری اذیت کنی. فقط گاهی زیرش یه پست خالی بذار ما زیرش بحث میکنیم


    از پیشنهاد آخرت استقبال میکنم !!!
    در مورد آزمایش ژنتیک باید بگم تنها در صورت فامیل بودن طرفین(فامیل مثل دختر عمو پسرعمو و امثالهم نه اینکه نوه عمه شوهر خواهر زن دایی مون !) آزمایش ژنتیک اجباریه در غیر این صورا اختیاریه که هزینه اش هم در زمان جوونیای آیت ا… جنتی که ما ازدواج کردیم حدود 120 هزار تومن بود ! الان حتما 3 برابر شده ! گفتم در جریان باشی حاجی !

  21. علی شهنازی می‌گه:

    به نظرم میاد سه تایی مون داریم یه چیزی رو با سه ادبیات متفاوت می گیم.
    از لوازم زندگی در محیط چندفرهنگی همینی که شما دو نفر گفتید ( احسان و عارف)
    بده بستون باید کنیم بدون اغراق در مورد داشته هامون و داشته هاشون ضمن اینکه تفاوتها رو هم بپذیریم. ما اگر بخواهیم نه می تونیم شبیه اونا باشیم و نه اصلا لزومی داره که باشیم. شاید عبارت شهروند درجه 2 من نادقیق بوده منظور من همین تفاوتهاست که مورد اشاره قرار گرفتند


    در اینجا نظرتون رو به این نکته جلب میکنم که خاطرتون هست چه کسی اولین بار در نماز دشمن شکن جمعه و به چه مناسبت از عبارت شهروند درجه دو استفاده کرد !!!

  22. حمید می‌گه:

    احسان جون نمیدونم شما چه تجربه ای داشتی من که تو این چند ماهه متوجه این داستان نشدم البته من تو ترن کوله پشتیم رو میزارم صندلی بقلیم که کسی نشینه تنهائی صفائی داره


    راحت میکنی خودتو دیگه مهندس ! نه جریان خاصی که نثوده ! فقط یه حس بوده. تازه از اون روز که شروع کردم به غر زدن در این مورد هر روز که تمام اتوبوس هم خالی باشه یه اوزی تین ایج میاد کنارم میشینه !!! فک کنم خوندن اینجا رو از روی اثبات عدم نژادپرستی هر روز نوبتی یکی رو میفرستن بغل من بشینه !!!

  23. روزنامه نگار آماتور می‌گه:

    واقعا حال می کنم بعد از هر کامنتی جواب می ذاری اوونم چه جواب هایی. کلا شادون می شم می یام تو وبلاگت.
    درباره این حس نژادپرستی هم کلا بگم ما ایرانی ها از همه نزادپرستریم. یه نگاه به ضرب المثل ها مثا هنر نزد ایرانیان است و بس بنداز انگار مثلا چینی و مصری ها باقالی بودن!!!یا جوک هایی که راجع به بقیه می سازیم. ولی احسان جان! تازه بعد از 6 ماه یه کم زوده در این مورد قضاوت کنی. تازه خودت هم اعتراف کردی چند روزه یه تین ایجر میاد و پیشت می شینه!!
    این قضیه لهجه داشتن بعد از ده سال زندگی خیلی ناامیدم کرد. فکر کن بعد از ده سال از روی لهجه مبارکت حتی مجبور باشی خودتو از مدرسه بچه ات هم قایم کنی. خیلی ناجوره.


    باعث خوشحالی منه که شما با اومدن پیش ما شادون میشین !
    حالا کی گفته شیش ماه ! من دو ماه نشده اومدم اینجا ! شیش ماهو از کجا آوردی آخه ! ولی اتفاقا آدم که سریع میاد میخواد در ضرب اول همه رو قضاوت کنه ! خصلت ایرانیه دیگه ! سه سوت پرونده میسازیم واسه همه ! بعدش خودش کم کم آدم میفهمه یه سری چیزارو ! خیلی از حرفای منم از حس اون روزم ناشی میشه ! مثلا یه روز یه راننده اتوبوس بهم اخم کرده فحشو میکشم به کل سیستم خمل و نقل استرالیا ! یه روز حقوق گرفتم ، سرتاسر تشکر میشم از سیستم بانکی استرالیا ! خیلی حرفای منو کلا جدی نگیر ! مخصوصا این جمله قبلو ! همین جمله آخری رو !
    چاکریم !

  24. عارف می‌گه:

    من که مطمئنم بچه ام نابغه میشه. آزمایش لازم نداره


    بستگی داره به کی بره حاجی جان !

  25. روزنامه نگار آماتور می‌گه:

    ا… آره! خودمم هم نمی دونم این 6 ماه رو از کجا آوردم. ببخش. تصحیح می کنم: بعد از 2 ماه زوده که قضاوت کنی که خودت هم تصدیق کردی!!


    خواهش میکنم ! نفرمایید !

  26. بی نام می‌گه:

    احسان خان چشم ما به موزیلا و کروم و IE و سافاری و … خشکید برادر جان…


    ای به چشم ! فردا مرخصی گرفتم بشینم بنویسم ! تا 24 ساعت آینده قول میدم یه مطلب جدید آپ کم !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!