خوشگل سیدنی

              

قدیمترها که تازه تصمیم به اقدام برای مهاجرت گرفته بودم یک
شعری تازه در آمده بود به اسم “خوشگل سیدنی” که ظاهرا” دو نفر از
بچه های اینجا به اسم سامیار تهرانی و احسان خلقی اون رو ساخته بودند و جدا از ضعیف بودن این کار از نظر موسیقیایی و
شعری ،
 تقارن مد شدن این آهنگ و زمزمه من برای رفتن به
استرالیا و بالاخص سیدنی موجبات خنده بچه های کارگاه رو فراهم آورده بود و به
کنایه به من میگفتند خوشگل سیدنی ! در این ترکیب نا موزون و کج و کوله که
اصلا” به من نمی نشست (!)  انگار
میخواستند بگویند “همونقدر که خوشگل بودن از تو دوره ، سیدنی رفتن هم تصور و
توهمی بیش نیست” !

(آهنگ خوشگل سیدنی در یوتیوب ) و (دانلود در ایران)

امروز من اما ، رسما” به دیدن شهر سیدنی رفتم تا باور
کنم حداقل اگر کلمه اول این ترکیب اضافی به من نمی چسبد ،بچه  سیدنی بودن  آن چنان که در آن زمانها نا ممکن مینمود ، چیز
عجیب و محیر العقولی نیست. حالا که این ها رو مینویسم امیدوارم دوستان خوب سیدنی
نشینم که کم و بیش این نوشته ها رو میخونند فکر نکنند که عجب موجود بی جنبه ایست
که هنوز نیامده اینقدر دچار جو گرفتگی و شعف زاید الوصف شده. من باید ازاینجا از
جانب همه بچه های ایران نشسته منتظر ویزا به شما دوستان سیدنی نشین یا اوزی اعلام
کنم احتمالا خیلی از ما از جمله خود من بارها کشورهای دیگه ای (حتی بهتر و پیشرفته
تر از استرالیا ) رو دیده ایم و بعضا سالها در اونها زندگی کرده ایم اما اینکه ذوق
و شوق خاصی برای رسیدن دستمون به ضریح مقدس هاربر بریج و اپرا هاوس داریم به رنجی
مربوط میشه که در این مدت انتظار کشیدیم. ای میل چک کردن های  صدها هزار باره بی فایده و دلخوش کردن به
اینکوئری های بی پاسخ و دست به دامن شدن به  آی جی آی اس و آمبودزمن و هزار و یک کوفت دیگه بگیر
تا لحظه هایی که از فشارهای بی امان به تنگ اومدیم و به همه کس و همه چیز فحش
دادیم که چرا این ویزای ما زودتر نمی آد. گاهی داشتن این ویزای نارنجی کوفتی رو
نوشدارویی تصور کردیم که شفای عاجل همه دردهامون بود و گاهی قبل از خواب  وقتی از سر و صدای روزمره و ترافیک کشنده تهران
رها میشدیم و سرمون رو رو بالش میذاشتیم تا فردا دوباره همین داستان رو از سر
بگیریم ، خودمون رو در حال دویدن در چمنهای کنار دارلینگ هاربر یا دابل بی دیدیم
که آزادانه شادی میکنیم و چیزی مینوشیم و موهامون رو به دست باد میدیم بدون ترس از
شحنه و قاضی و اینها فقط کمترین خواسته ذهن های خسته ما بود …

شما دوستایی که امروز در روزمرگی سیدنی فرو رفتین و حداکثر
فکرتون به هموطنای عزیزتون نگرانی بابت بالا رفتن قیمت دلاره که این روزها مثل
اسفند روی آتیش بالا و پایین میپره و ما رو هم با خبرش بالا و پایی میپرونه ،
میخواستم بهتون بگم همین که به فکر دوستانتون در ایران هستین برای همه اونا کافیه. کسی انتظاری نداره که ! همین که وقتی رسیدین به جایی که این همه منتظرش بودین و
نوشتن رو ادامه بدین خودش کلی ارزش داره. اینکه اینترنت ندارم و گرفتارم و انگیزه
ندارم و اینا همش بهانست. خیلی ها تو ایران همین که یه صدایی از اینجا بشنون و
بفهمن که هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نبود خودش یه دنیا ارزش داره …

 

آخیش راحت شدم.این مونده بود رو دلم. همه این حرفها رو به
خودم زدم ها.به کسی بر نخوره. من نه سخنگوی جماعت تو ایرانم نه مشکلی با کسی
دارم.اتفاقا تو این مدت چند روز که اینجا بودم انقدر به همه دوستانی که در ایران
دوستان مجازی بودند و اینجا تبدیل به دوستان حقیقی شدن ، زحمت دادم و مرهونشون هستم
که خجالت میکشم بهشون زنگ بزنم.چه از علی شهنازی عزیز که حق استادی به گردن ما
داره و همون روزهای اول یک شب مهمونش بودم و خیلی پشتیبانی و محبت کرد و چه دامون و
امیر و حمید و هومن عزیز که تلفنی راهنمایی های لازم رو انجام دادند و چه عارف مهربون
که دیشب تو ایستگاه قطار در بلک تاون در حالی که یه مست اوزی بهمون گیر داده بود
که ما کجایی هستیم و اصرار داشت که عربیم یک ساعت تمام داشت با تلفن باهام حرف
میزد و میدونم که همون موقع کلی ار ساعت خوابش گذشته بود.راستش من که از اون آقای
مست اوزی اصلا نترسیدم و یه جورایی برام جالب هم بود.آخه ادمها وقتی مست میشن رو
راست تر میشن و اون بنده خدا هم که اصرار داشت که ما عربیم و سرشو به نشانه تاسف
تکون میداد داشت حرف دل خیلی ها که روشون نمیشه بزنن رو میگفت ولی من نازاحت نشدم
ولی چون عیال یه کم ترسیده بود و من میخواستم یه بهانه ای برای بلند شدن از صندلی
کنارش پیدا کنیم بهش گفتم ما عرب نیستیم ولی خطرناکیم ! و بلند شدم اومدم اون ور
ایستگاه. تو قطار هم با اینکه ساعت تقریبا” 1:10 نصفه شب ازش پیاده شدیم هیچ
چیز عجیب یا مشکوکی ندیدم و حتی گاهی خانم های تهایی رو میدیدم که سوار قطار بودند و
کاملا هم احساس امنیت میکردند اونم تو قطاری که ار تمام محله های غربی مثل اوبرن و
پاراماتا با اون حرفایی که راجع بهشون میزنن رد میشد و تو ایستگاهاش من چیز عجیبی ندیدم.در حالی که قسم میخورم ساعت 9
شب تو همین میدون صادقیه خودمون یه خانم چهل ساله با حجاب کامل نمیتونه سالم و
بدون آزار فیزیکی یا حداقل زبونی از خیابون رد شه بره اون ور خیابون !

خلاصه اینکه سیدنی رو در همین روزهای اول با تمام بدی ها و
خوبی هاش ور انداز کزدم.دارم شدیدا دنبال خونه میگردم و میدونم که میدونید این یکی
از کارهای سخت محسوب میشه.حالا اگه به نتیجه رسید بهتون خبرشو میدم و از واقعیتهای
پشت پرده بازار مسکن پرده برداری میکنم !

همه اینها رو که نوشتم بعد از این چند روز یه کم احساس
آرامش بهم دست داد ! برای من که نوشتن تمام آرزوهای درونمه ، باور کنید ننوشتن سخت
تر از نوشتنه اما چه کنم که این روزهای اول سر آدم خیلی شلوغه. بهتون قول میدم یه
کم که کارها سر و سامون پیدا کرد با کلی عکس و حرف جدید بیام سراغتون ولی نمیتونم
قول بدم که تند تند آپ میکنم.ولی قول میدم هفته ای یه بار رو حداقل آپ کنم تا وقتی
یه جایی پیدا کنیم و یه خرده آروم بگیریم. پس پیشاپیش این تاخیرهای منو ببخشید.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

18 دیدگاه برای “خوشگل سیدنی”

  1. الهام می‌گه:

    موفق باشي احسان خان. چه دير، چه زود منتظر پست ها هستيم.


    ممنونم خواهر. ما هم زود منتظر رسیدن همتون به دیار اوزی لند هستیم.

  2. rahamishavam می‌گه:

    سلامممم خوشگل سیدنی:))))))پس تو هم یدنی نشین شدی!الان کجایید؟هتل یا خونه ی کسی؟


    سلام.بله ما هم سیدنی نشین شدیم ! مگه ما چمونه ! الان خونه یکی از دوستان رو موقتا اجاره کردیم ولی حداکثر یه ماه میتونیم اینجا بمونیم و بعدش باید یه جا پیدا کنیم !

  3. آيدين می‌گه:

    احسان جون مرسي براي پست قشنگت
    به اميد ديدار


    خواهش میکنم عزیز دل. به امید دیدارتیم برادر.

  4. علی می‌گه:

    ولکام تو اوزی لند داداش. امیدوارم تو زندگی جدید موفق باشی والبته زود کار پیدا کنی. منتظر پست های قشنگ وفلسفی وعمیقت هم هستیم.


    ممنونم برادر اوزی نشین قدیمی. ما هم منتظر تجربیات گراننقدر شما از سرزمین شهید پرور و ولایت مدار کوئینزلند هستیم.

  5. بهار می‌گه:

    واقعا درست نوشتی همکار! اینکه به یاد بقیه هم هستی باعث می شه بقیه هم همش به یاد تو باشن و بیان این وبلاگو چک کنن ببینن بالاخره شماخونه گرفتین یا نه!
    امیدوارم به همین زودی جا بیفتین و از همه مهمتر یه کار خوب بی خطر (البته نه مثل کارهای بی خطر ایران) پیدا کنی.
    در ضمن دلارم سلام می رسونه می گه حیف که زورم به شما نرسید عوضش سر بقیه دوستاتون تلافی میکنم…


    نه خدایی دلار که مثکه اومده بود پایین چند روزه اخیر. خوب بخرید بعد نگین نگفتی ها. من هم 1410 تومن خریدم فک نکن زور به ما نرسید همکار.
    ما همیشه به یاد شما هستیم !

  6. آرجان می‌گه:

    ای جان که آرامشم آرزوست….


    ایشالا هر جا که دوست داری زودتر آرامش پیدا کنی.

  7. علیرضا می‌گه:

    درود بر برادر بسیجی عضو دفتر بسیج مستقر در “شیدنی”، ای درود بر تو که زندگی شیرین در اینجا رو رها کردی و برای امر به “معروف” و نهی از “منکر” به بلاد کفار شتافتی، بدان و آگاه باش همانا اگر مویی از سرت (به خدا قصدی نداشتم، …) کم شود (در اینجا باید گفت اضافه شود)، پاداش هزاران بار … برایت “نوشته” خواهد شد.
    مسیر دوره، این ماهواره “امید” هم رفته پی عشق و حال نامرد، خط نمیده، “صدا به صدا” نمیرسه، هان؟ بلند بگو برادر، صدات نمیاد …
    آنچه برایت توانم آورد نازنین، آرزوی بهترین آرزوهاست …


    ببین باز گیر دادی به موی ماها ! خوبه من به دماغت یا سیبیلت گیر بدم ! نه خوبه ؟
    من فقط برای ادامه راه سید الشهدا اومدم به این دیار کفر وگرنه دربار یزیدیان برای ما لقمه چربتری بود و حالا هم اگر عضوی از بدنم رو در راه این امر به معروف از دست بدم هیچ ابایی ندارم. باشد که رستگار شوید و در این نهی از منکر دلایل بسیاری برای خردمندان است (که تو خواننده های من کلا از این دست پیدا نمیشه !)

  8. امیرحسین می‌گه:

    برادر، میبینم روحیه داره همچی یواش یواش عوض میشه ها . نه ، معلومه آب و هواش بهت سازگاره . فقط تورو خدا به ایستگاه صلواتی رسیدی یادی از بروبچ پشت خط هم بکن .


    آقا اتفاقا از قضا در این مملکت که گربه دنبال موش مفتی نمی دوه پریرورزا رفته بودیم دانشگاه برای عیال ثبت نام کنیم و این حرفها ، دیدم یه جا صفه پرسیدیم کوپن چی اعلام شده گفتن روز “اینفو دی” دانشگاهه و باربکیو سوسیس مفتکی و نوشیدنی رایگان میدن که ما هم به یاد جبهه های نبرد حق علیه باطل و با استفاده از تجربیات گرانقدر صف در وطن موفق به دریافت یک ساندویچ و نوشیدنی مفت از این اوزی ها شدیم که فکر کنم هنوز هیچ ایرانی به این موفقیت نایل نیومده !

  9. سعید می‌گه:

    ممنون که مینویسی ایشاالله خونه و کار زود زود برسه


    مزسی دوستم.ایشالا شما هم که همه چیت آماده پریدنه هر وقت دوس داری بپری.

  10. بهی می‌گه:

    وای احسان جان واقعاً این پستت احساس بسیار خوشایندی به من القا کرد، می دونم که قصد تو این نبوده و فقط حرف دلت رو زدی ولی واقعاً خوشحالم از خوشحالی شما. منم دیگه اون حس بدی که تو نظرم تو پست قبلیتو داشتم ندارم و مطمئناً که به زودی میایم پیش شما حالا کمی دور کمی نزدیک.


    ممنونم از لطفت.مگه پست قبلیه نا امید کننده بود ؟ به هر حال خوشحالم که احساس مثبت پیدا کردی ولی خدا وکیلی علت اینکه آدم ها کمتر از خوبی های اطرافشون مینویسن اینه که آدم تا یه چی داره قدرشو نمیدونه ! آدم اصلا کلا موجود قدر ناشناسیه ! حالا من بیام اینجا بنویسم که وای اینجا گرونه و فلانه و بیساره ، خوب هست.از اول هم میدونستیم هست.اگه اتوبوس چهار پنج دلار نبود و بود مثلا 10 سنت که این همه ناوگانش نوسازی نمیشد و این همه وسایل حمل و نقل به روز و تمیز همه جا نبود. به هر حال آدم یه چیزایی میده یه چیزایی به دست میاره.

  11. جاناتان می‌گه:

    هر وقت حسی که وقت رسیدن به اینجا داشتن رو مرور میکنم لبخند میزنم و لذتی وصف ناشدنی در قلبم میپیچه! حیف که آدمی به همه چیز عادت میکنه! حیف که همیشه لذت ها کمرنگ میشن و حتی مشکلات خیلی کوچیک شروع میکنن به نشون دادن. هرچند که در هر لحظه مدیون جهان هستم برای فرصتی که برام فراهم شد که شاید سالهای پیش حتی توی خواب هم نمیدیدم اما اون لذتی که اول اومدم دیگه الان برام نیست. مثل لذت اولین بوسه. مثل لذت اولین باری که حرارت تنت رو با کسی شریک میکنی. دوباره تکرار نمیشه. اولین بار تنها یک بار هست….. پس به نظر من وبلاگ نوشتن رو بی خیال شو و لذتت رو ببر! نتر اگر تو دو هفته وبلاگ ننویسی کسی نمیمیره! ها ها


    دکی جان.لذتهایت مستدام باد. من اگه ننویسم خودم میمیرم. به کسی کاری ندارم.بعدا یه جواب مفصل بهت میدم.

  12. روشنك می‌گه:

    با سلام و خير مقدم

    روزهايي پر از آرامش ، شادي و كاميابي را برايتان آرزو مي كنم. زندگي در سرزميني آزاد و كم دغدغه فرصت خوبي براي دستيابي به آرزوهاست اگر به روزمرگي عادت نكنيم.


    بسیار زیبا نوشتی.اگر به روز مرگی عادت نکنیم. آفت خلاقیت روزمرگیه.من هم برای خودم و همه دوستای خوبم همین آرزو رو دارم. همیشه یادمون باشه از کجا اومدیم. چه طور زندگی کردیم و الان چه طور زندگی میکنیم. هر روز که از خواب پا میشم به خودم نهیب میزنم.برمیگردم به بچگی ، نوجوانی ، جوانی … تا قدر چیزهایی که دارم رو بدونم. به روز مرگی عادت نکنیم. مرسی.

  13. ارس می‌گه:

    سلام

    مدتی است که وبلاگتون رو میخونم و از نوشته های چالش انگیزتون که معلومه با حوصله نوشته شدن لذت میبرم
    گفتم اولین کامنتم تبریک ورود به استرالیا و ارزوی موفقیت و شادکامی باشه


    ممنونم دوسا عزیز از پیغام پر لطف و محبتت. از این به بعد کامنت زیاد بذار خوشحالمون کن.

  14. زود به زود پست بذار. می خوام بدونم استرالیا از نگاهت چطوریه. از همه چیزهایی که می بینی برامون بگو که لااقل از وطن یه کمی حسشون کنیم.
    راستی اجازه می دی وبلاگتو اد کنم؟


    باشه حتما” قول میدم. دیروز یکی از دوستای قلم به دست در استرالیا میگفت انقدر قول نده به همه بعدا ننویسی همه میام فحشت میدن. ولی من قول میدم زود زود بنویسم.
    حتما” باعث افتخاره منو لینک کنی.

  15. بی نام می‌گه:

    تبریکات ما رو هم پذیرا باشید…
    این چند روزه خبرای خوبی دیدم و شنیدم… بهار عزیز آفیسردار شد، شما هم که به سلامتی سیدنی رو با قدوم خودتون مزین فرمودین بالاخره…
    آرزوی بهترین ها رو برای شما و همسرتون دارم احسان خان…


    ممنونم بی نام جان. منتظر پست جدیدم فردا باش تا یه خبر دیگه هم بدم !

  16. آباجی می‌گه:

    سلاااام. میخوای بگی خونه گرفتی احیانا”؟؟ :) )) خوشحالم که خوشحالی. ولی همچی میگی از کجا اومدیم چطور زندگی میکردیم برار جان کسی ندونه فکر میکنه حلبی آباد زندگی میکردی ببم جااااان آخه…..


    نه خواهر جان ، حلبی آباد نبود ، اینجا هم بهشت برین نیست.دنیا همش از ماده تشکیل شده. این ذهن و فکر آدمهاست که به ماده شکل میده و تبدیل به اپراهاوسشون میکنه یا مرقد امام ! حالا بهت میگم جریان چیه.خونه که گرفتیم.اما نقره داغ شدیم. ماجراش مفصله.

  17. الهام می‌گه:

    بي خبريم برادر


    خدا کنه امروز بتونم آپ کنم خواهر ! خودم اعصابم خورده که نمیرسم !

  18. اورایاد می‌گه:

    سلام اقا حرفهای دلت حرفهای دل منم بود
    راستی واقعا برخوردت با یارو مسته جالب بود کاش دیگه این چنین صحنه هایی تکرار نشه


    نه اگه نصفه شب ایستگاه بلک تاون نریم تکرار نمیشه. اینجا شبا فقط اگه یکی بهت سلام کرد و خوش و بش کرد نباید بترسی چون یارو حتما مسته چون مواقع عادی جز آدمهای پیر کسی خیلی آدم رو تحویل نمیگیره ! البته فقط سیدنی اینجوریه ولی شهرهای دیگه میگن صبح که از در میای بیرون همه با آدم سلام علیک میکنن !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!