چیزهایی که در توچال از دست دادیم (3)

           

سلام دوستان. هی میخوام آپ کنم دست و دلم میلرزه.انقدر که
آدم رو تهدید و ارعاب میکنید ! از اون طرف ” دوست نزدیک” زنگ زده میگه این
چرت و پرتا چیه نوشتی و من مجبور شدم کلی براش توضیح بدم که بابا این حرفها خیلی
هاش تراوشات ذهن بیمار منه و ممکنه واقعیت نداشته باشه و همه اونها که میخونن هم
اینو میدونن و من از یه ماجرای دو خطی یه داستان 3 جلدی تو ذهنم میسازم.حالا اگه
لازمه باز توضیح بدم به همه.اونم قرار شد توصیحاتش رو برام بنویسه و من در همون
صفحه چاپش کنم ! ز اون طرف جاناتان انتظار داره فیلمنامه  ”آیز واید شات” رو بدم بیرون و به
جدایی نادر از سیمین هم راضی نیست !  ! از
اون طرف علیرضای سرزمین پاکی شاکیه ! از اون ور آقای محفوظ شیرازی گیر داده که تعطیلش کنم. یکی
نیست به این برادرمون بگه مگه تو اعلام کردی من بنویسم که حالا راه و بیراه میگی
تعطیل کنم. البته من که از دست این علیرضای محفوظ شیرازی ناراحت نمیشم(با اون
علیرضای سرزمین پاکی اشتباه نشه !) اما ضد حال حتی اگه به شوخی باشه ضد حاله دیگه
! این موضوع هم خودش جای گفتگوی بسیار داره.مثلا این کامنتهایی که برای بعضی از
دوستامون میاد و خیلی ناراحتشون میکنه و حتی باعث شده بعضی هاشون قلم از دستشون
بیفته خیلی هاشون توسط آشناهای نزدیک نوشته میشه و هدفی جز دیدن عکس العمل طرف یا
حالگیری موقت از طرف مقابل نیست اما اثراتش به مراتب بدتره.به همه دوستان آشنا یا
غریبه ای که هدفشون ضد حال زدن به همه میخوام بگم که دوستان ، بیاین دست از این
کارهایی که کپی رایتش دست ما ایرانیهاست بردارین تا هر چی کار ضد ارزش دور و برمون
اتفاق میفته به ایرانی بازی معروف نشه . 

و اما ادامه ماجرا :

داستان تا اونجا پیش رفت که” دختر غریبه صدا قشنگ”
و” جوون اخمو و خوش اندام” با هم قرار مداراشون رو گذاشتن ولی از اونجا
که این موضوع هیچ ربطی به داستان ما نداره باید بگم ما از مدرسه اسکی توچال بیرون
اومدیم و به سمت تله کابین راه افتادیم.در تله کابین هر چی صبر کردیم خبری نشد و
صف فروش بلیط – که همونطور که قبلا گفتم سه تا مارپیچ بزرگ دور خودش چرخیده بود –
حتی یه سانتی متر هم حرکت نمی کرد.ما خسته از این الکی منتظر ایستادن ها رفتیم جلو
که ببینیم چه خبره ؟ یه آقای بد اخلاقی که به نظرم مسوول یه چیزی بود  اون جلو واستاده بود و تا چشمش به چشم ما میفتاد
میگفت آقا برو عقب تو صف وایستا. هر دفعه هم تا اینو میگفتم بر میگشت سمت یکی دیگه
و بهش میگفت آقا برو تو صف وایستا. بعد از چند بار تکرار این ماجرا شروع کرد به
داد و بیداد که آقا مگه نمیگم برو تو صف.

- من :  آقا من اصلا
بلیط نمیخوام.

- آقای بد اخلاق مسوول یه چیزی : واسه چی واسادی اینجا پس ؟

- من : وایستادم رفتار هموطنامو به خاطر گرفتن  یه بلیط تماشا کنم.

- آقای بد اخلاق مسوول یه چیزی(با داد و شاکی بازی !) : آقا
بهت میگم برو ته صف این چرت و پرتا چیه میگی تو.

منم مایوس و ناراحت برگشتم ته صف و مردم رو میدیم که به جون
هم میفتادن که زودتر بلیط بگیرن و همه در حال فحش و فحش کاری بودن. ما حصل این
مشاهده اجتماعی این بود که از زبون خانمهایی که اون جلو در این کش و قوس با آقایون
درگیر بودن حرفها و فحشهایی شنیدم که هیچوقت نمیتونستم تصور کنم یه خانم چنین
فحشهایی از دهنش خارج بشه. فحشهایی که حتی به اندامهای مردانه ای اشاره داشت که
قاعدتا” خانمها نباید از اونها استفاده میکردند ! (شرمنده بیشتر از این
نمیتونم توضیح بدم !) به هر حال بعد از کش و قوس بسیار و بعد از یک سری قهر کردن
مسوول فروش بلیط و چند درگیری و یقه کشی و … موفق به دریافت بلیط بیست و پنج
هزار تومنی ارفت و برگشت ایستگاه هفت شدیم. در راه رفتن به بالا و صف های دراز و
طویل و برخوردهای جور و واجور تنشهای من و “دوست نزدیک” که از پایین شروع
شده بود را هم اضافه کنید تا بیشتر به جو دلپذیر صعود 2 ساعته ما به نزدیکیهای قله
توچال واقف شوید.یکی از موضوعاتی که باعث چالش من و “دوست نزدیک” شد این
بود که من در حالی که دو ست چوب اسکی و باتوم دستم بود از اون خواستم که برگرده و
در پایین رفتن از پله ها کمکم کنه و البته این درخواست کمکم خیلی هم محترمانه
نبودو کمی چاشنی داد و بیداد داشت (البته من اصولا آدم محترمی نیستم و صدام هم از
حد عادی یه کم بلندتره و البته علت اون سالها کار در کنار عمله و بنا از سرتاسر دنیا
بوده که باید این یه مورد رو از من بپذیرن دوستان !).به هر حال “دوست
نزدیک” با این استدلال که تو اسکی کسی به کسی نمیتونه کمک کنه(در حالی که خودش هم دستش پر بود)  منو با این سوال
تنها گذاشت و رفت که آیا واقعا” اگر در شرایطی نمیتونستیم به کسی کمک کنیم ،
چه به یه دوست مونده روی پله های ایستگاه پنج توچال و چه به یه کودک گرسته
سومالیایی این دلیل که ما نمیتونیم کمک کنیم یا اگر کمک کنیم ، موقعیت یا جون یا
آینده خودمون به خطر میفته ، دلیل موجهی هست یا نه ؟ من در تمام مدت اسکی به جای
توجه به طبیعت و لذت از هوای کوهستان در ذهنم به این موضوع فکر میکردم. نه اینکه
حرف “دوست نزدیک” باعث ناراحتی من شده باشد و نه اینکه عکس العمل اون
غلط بوده باشه اما ، با اینکه در اون لحظه حق هم با اون بود ، این سوال توی ذهن من
شروع کرد به قل قل کردن که چرا ما به این همه افرادی که اطرافمون به کمکمون احتیاج
دارن کمک نمیکنیم ؟ آیا دلیلش این نیست که اگر مثلا به گدایی پول بدیم فرهنگ گدا
پروری رو در جامعه گسترش دادیم و این کار خوب نیست ؟ آیا اگر به کسی که به پول
احتیاج داره قرض نمیدیم از ترس این نیست که ممکنه به ما پس نده و ما خودمون در
آینده به اون پول نیاز داریم ؟ آیا اگه برای هل دادن ماشین کسی که نیاز به کمک
داره وا نمیستیم به خاطر ترس از دیر رسیدن به کارمون نیست ؟ به هر حال ما همیشه
کارهایی برای انجام دادن داریم که با کمک کردن به دیگران فرصت انجام آنها رو از
دست میدیم. پس مرز صحیح  این کمک کردن و
نکردن کجاست ؟ مرز این دیگر خواهی و خود خواهی کجاست ؟ حالا دوستان در پستهای قبل
کامنتهای خوبی گذاشتن و نظراتشون رو گفتن فقط خواستم بگم هدفم از اون حرفهای پست
اول این بود که به اینجا برسم.

وقتی رسیدیم بالا از هم جدا شدیم و عیال با اسنو بردش رفت
سی خودش و من و “دوست شیرازی” رفتیم دنبال یه معلم اسکی که چند تا چیز
جدید یاد ما بده و “دوست نزدیک” و عیالش هم رفتن سی خودشون و من برای
اولین بار احساس کردم چه قدر چیزهای کوچیکی باعث میشن آدمها از هم دور بشن. بله ما
از هم دور شدیم و بعد از چند ساعت تقلا و زمین خوردنهای بسیار و چند اتفاق کوچک
دیگر که باعث جدایی بیشترمان شد با تنی خسته و کوفته با طی تمام مراحل زجر آوری که
برای بالا آمدن ذکر شد به پایین برگشتیم. وقتی پایین رسیدیم ، عصر شده بود. همه
خسته بودند و من که قرار بود شب به مهمونی دیگه ای برم کلافه تر از بقیه ! اما احساس
کردم احساس کردم این تفریح یکروزه که قرار بود موجب آسایش موقتی من رو فراهم کنه
بیشتر از پیش منو به فکر فرو برده. انگار یه چیزی رو اون بالا جا گذاشته بودم.
وقتی توی کابین نشسته بودم و تله کابین از روی برفهایی که به ندرت ردپاهایی روش
مونده بود پایین میومد به جز سکوت سنگین غروب کوهستان یه فریادی توش گوشم بود. یه
فریادی که میگفت منو با خودت ببر. منو اینجا این بالا جا نذار.

نمیدونم چی اون بالا جا موند. میدونم ربطی به “دوست
نزدیک” نداره که میخواد حالا باید برام یه جوابیه بلند بالا بفرسته.به مردم اون دور و
بر هم ربط نداره.مردمی که همه مثل “دوست نزدیک” و احتمالا” من فکر میکردند و احتمالا” معتقد بودن تو اسکی نمیشه به کسی کمک کرد و همینکه خودت رو سفت بچسبی تا زمین
نخوری هنر کردی ! مردم همون مردم بودن.چیزی ازشون کم نشده بود. همون مردمی که
ادعای انسان دوستی و مهمون نوازیشون گوش فلک رو کر کرده.همونایی که برای یه بلیط
رگ گردن هم رو پاره میکردن و برای یه ست وسایل اسکی رگ شرف و عصمت خودشون رو.

فقط میدونم یه چیزایی از دست دادم. یه چیزایی که تو پرواز
هفته آیندم بهم کمک میکنه.بهم کمک میکنه که کمتر دلم برای این خاک تنگ بشه و برای
مردمش.

—————————————————————————————————–

جوابیه دوست نزدیک :

سلام به رفیق همیشگی خودم که واسه این رفاقت ،یازده ساله که داریم به هر طریقی که از دستمون بر امده واسه هم و رفاقتمون از خودگذشتگی می کنیم. از اشکهای خوابگاه، اتوبوس های ارژانتین، بیمارستان رفتنهامون، عروسیامون، همسایگیمون، تنهاییامون، مهمونیهامون ….و گرفته تا اسکی رفتنمون. ای کاش دوست نزدیک هم مثل خواهر عزیز سیبل نمی کردی واسه مطرح کردن عقایدت راجع به از خود گذشتگی. اما حالا که شده برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی ذکر چند نکته حیاتیه:
1- دوست نزدیک کلا تا حالا فقط دو بار رفته بود اسکی و این دفعه سومش بود و دوست عزیزم هم دفعه دومش بود.
2- دوست نزدیک اون موقع که شما در حال گوش دادن به اون صدا قشنگه بودید مشغول کفش پا کردن پای اون دوست شیرازی و همسرش بود.
3- دوست نزدیک از ترس اینکه بقیه دوستان اونجا سرد شون نشه یک کوله پشتی پر از کلاه و شال و … با خودش اورده بود، علاوه بر دوربین و خوراکیهای که با اون کفشها کلی راه رفته بود تا بخره شما و همسر گرامی که دیشب شام نخورده بودید ضعف نکنید.(البته اون موقع شما دستشویی بودید) بعلاوه سه تا بطری ابی که گرفته بودی تو برفا تشنه ات نشه.
4-با توجه به تبحر دوست نزدیک در اسکی و راه رفتن با کفشهای اسکی!!!!!!! بعلاوه یک کوله تجهیزات دوستان، 4تا باتوم، یک جفت چوب اسکی و یک صف با عرض یک نفر، اینجانب رسما اعلام می دارم توان کمک کردن تو اون لحظه رو نداشتم. نه اینکه تو اسکی نشه کمک کرد، بلکه من تو اون موقع نمی تونستم. 
5- دوست نزدیک از ترس اینکه دوستان گشنه نمونند،2 ساعت داشت تو همه جای پیست دنبال شما می گشت. 
6-…
7- از خود گذشتگی فقط دست هم و گرفتن نیست .گاهی وقتها ادمها می تونند عصبانیتاشون (که غالبا از دست خودشون و همسرشون) می توانند جلوی جمع نشون ندند تا اعصاب همه را خرد نکنند و بزارند به همه خوش بگذره.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

20 دیدگاه برای “چیزهایی که در توچال از دست دادیم (3)”

  1. شبنم می‌گه:

    شیوه ی نگاه کردن شما به این سفر کوتاه انقدر دقیق بود که واقعا لذت بردم…
    درسته آدمها از هم دیگه جدا می شند دور می شند شاید دلیلش تغییر موقعیته من تاحالا اسکی نرفتم اما می تونم تصور کنم وقتی روی کوه باشی با اون وضعیت اول از همه کلاه خودت رو می چسبی ولی موضوع اینجاست که ما روی همین زمین صاف ! مثلا چقدر هوای همدیگه رو داریم چقدر به هم کمک می کنیم وناراحتی هامون برای همدیگه مهمه؟ چقدر سنگدل شدیم وچقدر بی شرف!! (رجوع شود به سطر دختر صدا قشنگ واون جوون الدنگ !)
    در کل مرتب به وبلاگت سر میزدم که ببینم آخرش رو چکار می کنی و واقعا خوب بود زاویه ی دید دقیقی داری تبریک می گم


    ممنونم از لطفت. من فقط سعی میکنم خوب نگاه کنم و متاسفم که اونجور که میخوام باشم و به نظرم باید باشم نیستم. باعث افتخار ماست که به من سر میزنی. موفق باشی.

  2. محفوظ می‌گه:

    والا از اونجایی که میبینم کامنت ها بجای خوشحال کردن به ضد حال زدن تعبیر شده نه از سر ناراحتی که برای جلوگیری از مکدر شدن خاطر دوست عزیز اعلام میکنیم که این آخرین کامنت من در این وبلاگ خواهد بود و از اونجایی که من ذاتا نمیتونم مطلبی رو بخونم و کامنتی ندم لاجرم دیگه به صفحه شما برای خواندن هم شرفیاب نخواهم شد.
    این از مقدمه و اما موخره اینکه چون این مطلب رو خوندم آخرین نظرمو میدم و دیگر ما را بخیر و شما را بسلامت.
    موضوعی که در قسمت 2 داستان بعنوان حاشیه آمده بود منظورم ماجرای “دختر غریبه صدا قشنگ” و باز زدن گوشه ای به آن در قسمت 3 بصورت “…برای یه ست وسایل اسکی رگ شرف و عصمت خودشون رو” منو یاد یک داستان انداخت:

    گویند یک مرد و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.
    وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.
    آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام مرد كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود
    گفت:« دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»
    راهب با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني

    اگر قرار است به جایی برویم که دلمان کمتر تنگ جای دیگری بشود شاید بد نباشد گهگاهی هم از خودمان هجرت کنیم تا شاید ببینیم که انگار دیگر دلمان برای خودمان هم به تشابه اصلا تنگ نمیشود.
    والسلام


    جوابت رو جدا دادم. در ضمن اون حکایت یک آخوند و یک راهب با هم بودند.

  3. علیرضای عزیزم.امیدوارم حداقل برای خواندن جوابت اینجا برگردی.به هر حال شاید حق با توست.من از خودم کمتر سفر میکنم.یعنی ول کن ماجرا نیستم.حالا شاید هم این عیب من باشد.اما در کامنتهای تو چیزی که از سر صدق باشد ولو ناراحت کننده ندیدم و همه اش یا تمسخر بود یا تحکم.حالا من دخترک را در همان پیست ول نکردم حق با توست اما این دلیل نمیشه که همه مشکلات بین من و تو که فکر میکردم وجود نداره گردن من باشه ! عزیزم بیا و بی خیال شو. حالا به ما هم سر نزدی نزن. اما گاه گاهی به خودت یه سری بزن.
    به نظر من تو آدمی هستی که انقدر ارزش داشته باشی که آدم برای نگه داشتنت اصرار کند.

  4. محفوظ می‌گه:

    آره برگشتم و جوابتو خوندم.
    تفاوت هایی هست بین کنایه و تحکم و البته طنز و تمسخر کما اینکه در نوشته های خودت هم همینگونه بسیار است.
    هر کسی آزاد است هرگونه دلش خواست تعبیر کند.
    مشکل یا مشکلاتی نبود که گردن کسی بخواد باشه
    اگه بوده یا هست و من نمیدونستم آقا همش گردن من اگه توفیری میکنه.
    به اینجا دیگه سر نمیزنم چون نمیتونم بر خلاف عقیدم تعریف و تمجید خوش آیند مذاق دیگران کنم. هر چند طبیعی هست که همه مثل من مثل تو از کف و هورا بیشتر خوششون بیاد که حرجی نیست.
    به خودم همیشه سر میزنم بیش از اندازه شاید از معدود کارایی هست که همیشه بطور دایم انجام دادم.
    اصرار واسه نگهداشتن لازم نیست چون من دوستت و در کنارتم فقط وبلاگتو طلاق دایم دادم رفت.
    همین.


    حق مسلم شماست که بلاگ ما رو طلاق بدی یا ندی. اما دوست داشتم بمونی. به هر حال اصراری نیست. ولی بودنت دلگرمیه.

  5. مهشید طلا می‌گه:

    احسان با همه چیزایی که گفتی و نارضایتی از یه سری مسائل و معزلاتی که تو جامعه ما زیادی پررنگه،همچین که هواپیما از زمین جاکن بشه برای همه چیزایی که تو ایران جا گذاشتی عمیقا گریه خواهی کرد…احساس یه آدمی رو پیدا میکنی که از سیل و طوفان نجات پیدا کرده و تو یه هلیکوپتر دازه به یه جای امن برده میشه اما خوشحال نیست چون یه خروار آدم سیل زده رو با کلی خاطره تنها گذاشته…برای تمام جوونای ایرانی گریه خواهی کرد حتی تا یه مدت که از سکونتت تو کشور جدید میگذره…پس زیاد غر نرن


    راس میگی مهشید طلا. قبلا حسش کردم.یه روزایی دلم واسه ایران و تهران و دود و کثافتش و حتی رفتار مردمش دلم تنگ میشد. چیزایی که هیچوقت باور نمیکردم دلم واسشون تنگ بشه ولی یک روز بعد از رسیدن پام به میهن باز از همه چی بدم اومده. نمیدونم این چه مرضیه که من دچارشم آخه !

  6. الهام می‌گه:

    فعلا منتظر توضیحات دوست نزدیک می مونم, بعد نظر می دم. بالاخره باید حرف طرفین رو شنید بعد قضاوت کرد دیگه..


    حالا احساس خود قاضی پنداری بهت دست داده ها خواهر !
    من همه کارها رو به گردن میگیرم ! بابا انقدر رابطه منو با این دوست نزدیک شکراب نکنید !
    یه دوستی داشتیم همیشه میرسید به یکی میگفت آقا من فکر میکردم شما آدم محترمی هستی ! به قول فلانی (نفر سوم که مثلا غایب بود) شما خیلی آدم نامردی هستی ! حالا فلانی این وسط از همه جا بی خبر یه دشمن پیدا میکرد !

  7. آرجان می‌گه:

    به جایی نمی رسی داداش.زیاد بش فکر نکن!
    فقط سعی کن با یه جمله خودت رو راضی کنی.
    شاید یه دلیلی وجود داشته که من نمی دونم! حتی در مورد اون مردمی که توی اون صف داشتن خر خره ی همو می جویدن.


    منم سعی میکنم همین کارو بکنم. من کلا راضی نمیشم آخه !

  8. اورایاد می‌گه:

    خیلی تلخ تموم شد


    خوب زندگی همینه آخه. آخرش تلخه.

  9. امیرحسین می‌گه:

    سلام . بازهم تلخ . تلختر از همیشه . بابا هنوز یاد نگرفتی که چشمتو رو یه چیزایی ببندی ؟ باز داری جای همه قضاوت میکنی . اعصابتو از سر راه آوردی؟ داداش این روزهای آخر سعی کن به چیزای خوب فکر کنی . من نگرانم شما بری اونجا باز این وبلاگت همینجور انتقادی باشه . بیا این یه هفته رو بیخیال اخلاق اجتماعی شو یه کم حرفای خنده دار بزن دل خودت و ما باز شه.
    مخلصیم دربست . توراهی هم سوار نمیکنیم


    امیر جان حرفهای خنده دار از کجا بیارم آخه. تازه تو ببینی من برای همه که کامنت میذارم همش لوده بازیه.فقط اینجا زیاد میتونم خنده دار بنویسم.راستشو بخوای تازه خیلی از چیزهای درونم رو سانسور میکنم.اگه بخوام یه چیزی از درونم بنویسم که انقدر تلخ میشه که هیچکس دلش نمیخواد بخونه.این روزگار ما هم عوض میشه.همیشه اینجور نبوده. همیشه هم اینجور نمیمونه. نگران نباش ! ما هم مخلصیم در بست. خوش باشی.

  10. بهار می‌گه:

    نوشته چالش برانگیزی بود… يه جمله كه چه عرض كنم يه پاراگرافه كه مي گه:
    قدرتمندترين كاري كه براي عوض كردن دنيا مي توانيد بكنيد عوض كردن اعتقادات خودتان در باره ماهيت زندگي و مردم و واقعيت و تبديل اين باورها به اعتقاداتي مثبت تر و آغاز عمل بر طبق اعتقادات مثبت تر است.
    من هنوز نتونستم اینطوری فکر کنم ولی حداقل سعی کردم انتظاراتمو از مردم تغییر بدم.البته شما كه به اين چيزا اعتقاد نداري همكار شايد مارو مسخره هم بكني… هی گفتم بنويسم، ننويسم آخر تصميم گرفتم بنويسيم شمام ببخش دنياي همكاريه ديگه!


    نه ! چرا اعتقاد ندارم ! اتفاقا من به مثبت اندیشی و اینا خیلی پایبندم.چی گفتم که فکر کردی پایبند نیستم ؟ منم سعی میکنم دیدم رو به اجتماع جوری تنظیم کنم که خودم احساس بهتری داشته باشم.وگرنه منم رگ غیرتم باد میکنه بگن مثلا ایران فلانه یا ایرانی ها بیسارن اما سعی میکنم خودمو بزنم به بی اعتقادی به واژه وطن و سی و هشت دلیل منطقی براش تو ذهنم میسازم تا شب راحتتر بخوابم.وگرنه میترکم از این بلاهایی که داره به سر مردم سرزمینم در اقصی نقاط دنیا میاد. میگم دلم واسه این مردم و این خاک تنگ نمیشه که باورم بشه تنگ نمیشه ! ولی خدا میدونه ! آدم دلش واسه هر چی تنگ نشه ،مگه میشه آدم دلش واسه خاطرات کودکیش تنگ نشه ! واسه عشقای دو روزه به دختر همسایه تو پنج سالگی و واسه ظهرای تابستون که همه خوابن و تو داری دنبال یه نگاه لای پنجره های روبرو میگردی ! مگه میشه حافظه آدم رو به این راحتی پاک کرد …

  11. نازنین می‌گه:

    راستش هرچی که می گذره و هر اتفاقی که میافته بیشتر و بیشتر دلم می خواهد که از این مجموعه ای که بدون وجود ارزشهای مشخص به سمت پوچی و چسبیدن کلاه خود دودستی و بی توجهی به حال و روز اطراف و …. میره جدا بشم اما مطمئنم که دلم برای تمام اینها تنگ خواهد شد اما دیگه نگران نخواهم بود که روزی پسرم را در بین اینهمه بی ارزشی ببینم.
    مدتی است که سعی می کنم خودم و پسرم را مطابق قانونمندی که اونور وجود داره تربیت کنم اما متاسفانه دارم کم کم نگران می شم چون اینجا کلاهمون پس معرکه است !!!!!


    اتفاقا خیلی خوبه اگه بشه چهارچوبهای درست خارج از ایران رو به بچه ها یاد داد.اما میترسم بچه ها دچار دوگانگی بشن.وقتی یاد میگیرن که دروغ نگن اما ببین با دروغ گفتن کار آدم را میفته و همه اطرافیان دارن این کارو میکنن.اونوقت به تربیت خودش و تربیت کنندگان خودش هم شک میکنه و این اتفاقیه که دقیقا در مورد من افتاده.یعنی انقدر بین اون ارزشهایی که خانواده بهم تزریق کردن و واقعیت جامعه فاصله بوده که الان اینجوری مجنون شدم ! حالا بحث در این باره زیاده.یه پست جدا میطلبه.خوشحالم که بعد از این همه مدت سرزدی.

  12. علیرضا می‌گه:

    زیبا نوشتی … (حسم رو نوشتم نه اینکه تعریف یا نقد باشه)
    میدونی، من خودم از شعارزدگی اشباعم. خسته ام از بوق و بوق بازی … از دسته و دسته بازی … از تظاهر به انباشته بودن از انسانیت …
    خسته ام از اینکه بدون لباس راه میرویم و همه در مدح پارچه و دوخت و نگین های لباس خیالیمان شعرها می سرایند و کتابها مینویسند … کودکی کو تا به سادگی بگوید چرا لباس بر تنمان نیست؟ (نور به قبرت هانس کریستین اندرسن)
    با خانم بهار موافقم … ما هم چندیست مشغول تعمیر کهنه عادت غلط خود هستیم و آن اینکه سعی در اصلاح دیگران نداشته باشیم.
    در شهر عقابها کمتر به کمک احتیاج میشود تا شهر کلاغها. در شهر عقابها اگر تقاضای کمکی شود همه حاضرند اما شهر کلاغها مملو از صدای درخواست کمک هست. صدا به صدا نمیرسه … (صرفاً جهت مثال بود به جناب کلاغ برنخوره، همه حیوانات رو دوست دارم)


    زیبایی در نگاه توست نه آنچه به آن مینگری.
    سنگین مینویسی آدم میخواد جواب بده کم میاره !
    تعبیر کلاغت قشنگ بود اما امیدوارم جامعه ما جامعه کلاغها نباشه. در ادعا که همه عقابیم. منم سعیم رو در تعمیر این کهنه عادتم انجام میدم اما باور کن سعی در اصلاح دیگران ندارم.اتفاقا تز من همیشه در زندگی این بوده که باید هر کس خودش رو اصلاح کنه تا جامعه اصلاح بشه.

  13. مارتین می‌گه:

    سلام
    من ویلاگهای شمارو خوندم ولی تا الان کامنتی ندادم
    این اتفاق توچال رو بزار به حساب امدادهای غیبی برای تحکیم استواری بیشتر در حرکتی که شروع کردی
    به فال نیک بگیر


    ممنونم از اینکه خوندی. سعی میکنم به فال نیک بگیرم. یعنی حتما” نتیجه اش خوب خواهد بود. ممنونم.

  14. نازنین می‌گه:

    من تمام پستهات را می خوانم اما خیلی اهل نظر گذاشتن نیستم !!!!
    راستش منهم همین مشکل را دارم الان نمی دونم چطوری این گپ بین تربیت نیما و واقعیت های جامعه را براش پر کنم!!!! مثلا ما اصلا اه مقایسه داشته هامون با داشته های دیگران نیستیم و اصلا در مورد اینکه ما بهتریم !!!! یا فلانی توخونمون صحبت نمی شه برای همین وقتی یکی به نیما می گه مثلا اسباب بازی من بهترینه و مال تو بد ترین نیما باور می کنه!!!! یا می گه باهات دوست نیستم یا اصلا به وسایل من دست نزن اون باور می کنه!!!


    همین دیگه.این خودش خیلی تناقض تو ذهن بچه ایجاد میکنه.فقط امیدوارم زودتر یه جای بهتر از اینجا برین که یه قسمتی از ارزشهای بچه تو محیط درست و حسابی شکل بگیره.البته نتیجه خیلی هم فاجعه بار نخواهد بود با همه این تناقضات.یعنی نمیخوام نگرانت کنم. مگه ما آدم نشدیم ! ولی اگه نشدیم به نظر تو ، یه فکر عاجلی واسه رفتن از این مرز و بوم بکن.

  15. آباجی می‌گه:

    میبینم که بدجوری سر خودت رو شلوغ کردی این روزهای آخری.
    ببین گلم این جمله ای که چند بار هم تاحالا تکرارش کردی ” ایرانی بازی” خیلی جمله بدیه. و بدتر اینکه از یه اعتقاد سرچشمه بگیره. اینکه آدمها خرخره هم رو می جوند خاصیت فقط مردم سرزمین ما نیست. همه مردم یا لااقل همه مردمی که من تا اینجا دیدم هم همینکار رو میکنند. اصلا” انگاری این خاصیت این موجود دو پاست که فقط به خودش فکر کنه. از چیزهای خیلی کوچیک شروع میشه. مثلا” همین خود تو وقتی که عصبانی یا ناراحتی به راحتی سر بقیه ممکنه داد بزنی یا دلشون رو بشکنی. بعد هم ربطش بدی به شرایطی که توش بودی. به چیزهای بزرگتر میرسه مثل نوبت و اینها. که من نمونه اش رو همین جا هم خیلی زیاد دیدم. بعد هم میتونه بسط پیدا کنه. مثلا” یه ابرقدرتی برای اینکه وضع و حال اقتصادی کشورش بهتر بشه یه جنگی هم ممکنه راه بنداز تو یه مناطق دیگه ای و یه سری آدم بدبخت هم کشته شدند حالا فدای سر مردم کشور خودش…خلاصه ربطی به ایران ما نداره. فقط مردم سرزمین ما کمی اعصاب ندارند که با توجه به شرایطی که این سالها داشته اند واقعا” هم جای تعجب نداره.
    امیدوارم جایی که میری بهت خوش بگذره و خیلی هم فکر نکنم دلت برای خیلی چیزها تنگ شه. چون هموطنان زیادی اونجا هستند و کلی چیزای مربوط به ایران میبینی.
    سفر خوش عزیز دلم. خوب و موفق باشی. البته حالا با هم حرف میزنیم.


    خواهرم چی بگم.تو بگو فکر میکنی از چه اعتقادی میاد ؟ یعنی تو این ترکیب رو قبول نداری ؟ یعنی ایرانی بازی تا حالا ندیدی ؟ خرخره جویدن اتفاقا از بارزه های ایرانی بازی نیست. مثلا ایرانی بازی اینه که الکی تعارف کنی بعد که یارو قبول کرد خودتو بزنی به اون راه.اون جمیع صفات بدی که تو ذهن توئه ایرانی بازی نیست.ایرانی بازی مجموعه ای از صفات خوب و بده که اکثرا تو اکسترممه.

  16. دوست نزدیک می‌گه:

    سلام به رفیق همیشگی خودم که واسه این رفاقت ،یازده ساله که داریم به هر طریقی که از دستمون بر امده واسه هم و رفاقتمون از خودگذشتگی می کنیم. از اشکهای خوابگاه، اتوبوس های ارژانتین، بیمارستان رفتنهامون، عروسیامون، همسایگیمون، تنهاییامون، مهمونیهامون ….و گرفته تا اسکی رفتنمون. ای کاش دوست نزدیک هم مثل خواهر عزیز سیبل نمی کردی واسه مطرح کردن عقایدت راجع به از خود گذشتگی. اما حالا که شده برای جلوگیری از تشویش اذهان عمومی ذکر چند نکته حیاتیه:
    1- دوست نزدیک کلا تا حالا فقط دو بار رفته بود اسکی و این دفعه سومش بود و دوست عزیزم هم دفعه دومش بود.
    2- دوست نزدیک اون موقع که شما در حال گوش دادن به اون صدا قشنگه بودید مشغول کفش پا کردن پای اون دوست شیرازی و همسرش بود.
    3- دوست نزدیک از ترس اینکه بقیه دوستان اونجا سرد شون نشه یک کوله پشتی پر از کلاه و شال و … با خودش اورده بود، علاوه بر دوربین و خوراکیهای که با اون کفشها کلی راه رفته بود تا بخره شما و همسر گرامی که دیشب شام نخورده بودید ضعف نکنید.(البته اون موقع شما دستشویی بودید) بعلاوه سه تا بطری ابی که گرفته بودی تو برفا تشنه ات نشه.
    4-با توجه به تبحر دوست نزدیک در اسکی و راه رفتن با کفشهای اسکی!!!!!!! بعلاوه یک کوله تجهیزات دوستان، 4تا باتوم، یک جفت چوب اسکی و یک صف با عرض یک نفر، اینجانب رسما اعلام می دارم توان کمک کردن تو اون لحظه رو نداشتم. نه اینکه تو اسکی نشه کمک کرد، بلکه من تو اون موقع نمی تونستم.
    5- دوست نزدیک از ترس اینکه دوستان گشنه نمونند،2 ساعت داشت تو همه جای پیست دنبال شما می گشت.
    6-…
    7- از خود گذشتگی فقط دست هم و گرفتن نیست .گاهی وقتها ادمها می تونند عصبانیتاشون (که غالبا از دست خودشون و همسرشون) می توانند جلوی جمع نشون ندند تا اعصاب همه را خرد نکنند و بزارند به همه خوش بگذره.


    اینم جوابیه. حرف حساب جواب نداره.

  17. دوست نزدیک می‌گه:

    9-اون موقع که زانوی همسر محترم پیچ خورده بود …


    خودت گفتی منتشر نکن.گفتم یعنی خوندم این کامنتهای رگباریتو !

  18. جاناتان می‌گه:

    1- خیلی عالی نوشته بودی احسان. دوست داشتم مطلبت رو.
    2- حیف که در این زمان هیچ وقت ندارم کامنت ها رو بخونم. امیدوارم که بعدا وقت کن مو بخونم.
    3- من به شدت با دوست نزدیک موافقم. هیچ وقت نمیتونی به همه کمک کنی. یه چیزی که میبینم آدم های اینجا دارن و در نظر ماها (در نظر من و شما) تعریفش خودخواهی هست همینه که مرزشون بین خودشون و دیگرانه جداست. اگر کمک کردن به دیگران هیج زحمت زیادی نداشته باشه کمک میکنه اگر زحمت داشته باشه کمک نمیکنه. اگر بخوایم واقعی فکر کنیم ما هیچ وقت نمیتونیم به همه ادم هایی که به کمک ما احتیاج دارن کمک کنیم (با این فرض که ما آدم های معمولی هستیم نه آدم های خیلی وارسته). به نظر من مرز کمک کردن به دیگران این هست که اگر کمکی میکنی به هیچ وقت به ذهنت نیاد که چه کار بزرگی انجام دادی و از خودگذشتگی کردی و فلان و بسان. اگر تونستی اون کارهایی رو بکنی که وقتی انجام دادی اصلا یادت بره اون وقت کمک کن. اما اگر کاری رو کردی و بعد که سر دعوا شد فوری بساط رو باز کردی که اقا من دست شما رو گرفتم و برای شما پتو آوردم و الان کردم و بلان کردم یه جای کار میلنگه. من معتقدم ادم ها به اندازه ظرفیتشون باید کمک کنن. اگر ظرفیتت کمه سعی کن اول ظرفیت رو زیاد کنی بعد کمک کنی. در عین حال باید بی توقع هم بود. وقتی که تلاش زیادی ای واسه بقیه نکردی انتظاری هم از اونها نداری. اینجا میبینم که آدم ها انتظار ندارن بهشون کمک کنی و اگر کمکی بکنی واقعا ممنون دارت هستن. من این شیوه رو برای آدم های عادی تایید میکنم.
    اگر بخوای حساب کنی ماها توی کمک کردن هامون در واقع داریم به خودمون کمک میکنیم. از خودگذشتگی میکنیم برای اینکه به خودمون ثابت کنیم که خیلی انسان از خودگذشته ای هستیم. یا برای اینکه تحت فشار اجتماعی هستیم. یا حتی تحت فشار عذاب وجدان.


    حرفت رو کاملا قبول دارم.دعوای من با پدر مادرم هم میشه سر این بوده که شما منو بزرگ کردین که الان ازم توقع داشته باشین پس اسن فداکاریهاتون واسه خودتون بوده نه من.

  19. پس این تئوری من هست: اگر جایی تونستی کمک کنی که ابدا این کمک به نظرت کمک بزرگی نیاد انجام بده.
    اما یه چیز کوچیک دیگه هم هست. برخورد ما هم وقتی که کسی از ما کمک میخواد مهمه. مثلا وقتی تو به دوست نزدیک میگی میشه به من کمک کنی و اون میگه :”توی اسکی کسی نمیتونه به کسی کمک کنه” این یه جور تضعیف روحیه هست. ما آدم ها دوست داریم که “حس کنیم” تنها نیستیم. به نظر من بهترین کاری که دوست نزدیک توی یه موقعیت که نمیتونه کمکی بکنه میتونیه بکنه اینه که بگه :”اره من الان می ایستم ببینم میتونم بهت کمک کنم” گاهی فقط تظاهر به اینکه ما مایل هستیم کمک کنیم به فرد کمک میکنه. معمولا افراد خودشون از پس همه کارهای خودشون بر میان اما گاهی فقط نیاز دارن که حس کنن کسی هست که کمکی بکنه.
    4- یکی دیگه از چیزهایی که من شخصا دوست دارم اینه که هرکس بره رد کار خودش. گاهی این خیلی هم بهتره که دست و پای هم رو نبندیم. خیلی وقت ها دیدم که این “با هم بودن” موجب خیلی دردسرها میشه. با هم میریم تفریح خیلی هم خوبه. میتونه نصف زمان رو با هم باشیم و نصفش هم هرکس سی کار خودش. گاهی اینطوری خیلی بهتره و پذیرفتن این هست که مهم. یعنی نرنجیم اگر کسی رفت پی کار خودش برای یه مدت.


    مورد دلگرمی کاملا صحیحه.شایدمن هم توقعم صرفا همین دلگرمی بوده.وگرنه من با 98 کیلو وزن رو کی میتونه دستمو بگیره آخه ! در مورد رفتن رد کار خودمون من باهات هم عقیده نیستم.البته بعضی وقتا آدم دوس داره بعضی جاها تنها باشه ولی وقتی با هم میریم بیرون حس با هم بودن دارم.

  20. جاناتان- اخر می‌گه:

    در اخر این رو بگم که یکی از مهم ترین تفاوت های ایران (بهتره بگم کشوری که جمعیتش زیاده از حد هست) و یه کشوری مثل استرالیا همینه که توی ایران اینقدر حاشیه وجود داره که حتی برای تفریح هم که میری بهت اونقدرها خوش نمیگذره و اخرش کوفته میشی. به نظرم این قضیه چند تا دلیل داره:
    1- نحوه تربیت بسیار دخالت کننده و کنترل کننده ما. در درون همه ما یک دیکتاتور کوچک بزرگ میشه.
    2- کم بودن فضای تفریح
    3- تشنج در فضای عمومی جامعه که مردم رو مستعد عصبانی بودن میکنه
    4- کم بودن فضاهای تفریحی که با توجه به جمعیت زیاد دور از انتظار هم نیست.
    یادم میاد همیشه وقتی برای تفریح میرفتیم یه چیزی میشد که کوفتمون میشد. یا بقیه انگولکمون میکردن. یا خواهرم با شوهرش سر اینکه کجا بشینیم و اینجا شلوغه و اونجا خلوته و الی آخر دعواش میشد. یا اینکه اصلا جای به دردخور پیدا نمیشد. اینجا حاشیه کم هست. و مردم میتونن از تفریح هاشون کوچیک یا بزرگ لذت ببرن.

    میگم خداییش باید این نظرهای من رو بزنی سر هم بکنی توی یه پست ارائه بدی اینقدر که از خودم نظر فنی در کردم. لول یا اینکه میگم بیا یه وبلاگ مشترک بزنیم تو نصفش رو بنویس من نصف دیگه اش رو گرافیکش هم با تو! حالا اگر وبلاگم تعطیل شد به خاطر اون مطلب بوسه بهت خبر میدم!


    انتقاداتت به فضاهای تفریحی ایران وارده.من هم همیشه همین مشکلات رو داشتم.
    خداییش میخواستم نظرهاتو یه پستش کنم ولی دیدم این بحث رو کشش ندم بهتره. ، با توجه به فیدبکهای خارجی که برام داشته فکر کنم باید محتاط تر بنویسم که کسی ازم نرنجه. حالا بعده صد سال یه نظر درس و حسابی گذاشتی ها.ببین چقدر منت میزاره سر آدم ! والا !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!