چیزهایی که در توچال از دست دادیم (1)

عنوان برگرفته از نام فیلم “چیزهایی که در آتش از دست دادیم” اثر سوزان بیر با بازی هیل بری و بنچیو دل تورو که هر دو از عزیزان من هستن(اینجا را کلیک کنید)


بچه که بودم هیچوقت بازی های دوران کودکی ام را تمام
نمیکردم. همیشه وسط بازی بهانه ای پیدا میشد که بی خیال شوم و از ادامه بازی
منصرف. مثلا در فوتبال که هیچوقت در آن استعداد نداشتم (و شاید به همین علت) اغلب
با پرخاش و دری وری شنیدن با ناراحتی از ادامه بازی انصراف میدادم و ترجیح میدادم
گوشه زمین بایستم و تو سر و کله زدنهای بی دلیل هم سن و سالهایم رو به خاطر یک پاس
اشتباه یا توپی که میشد گل بشه ولی نشد را تماشا کنم. بزرگتر که شدیم در هر فعالیت
دسته جمعی همین داستان برپا بود و کار در درگیریهای  ورق بازیهای خوابگاه به جایی رسید که من بازی
ورق رو بدون اینکه به کسی بگم بر خودم حرام اعلام کردم و تا مدتها دست بهش نزدم.
این که این روحیه خویش جدی پنداری صرفا مخصوص ما ایرانیهاست رو مطمئن نیستم اما در
هر جمعی که تصمیم به یک فعالیت جمعی میگیرند همیشه شخص یا اشخاصی وجود دارند که
ماجرا رو جدی تر از آنچه هست میپندارند و فکر میکنند کل کائنات و انس و جن در این
لحظه مشغول تماشای آنها هستند و از تمام وجود برای مثلا بردن در منچ از پسرخاله
نوه عمه شان که در یک مهمانی بعد از یک چایی برقرار شده مایه میگذارند و برایشان
مهم نیست در این رقابت بین المللی (!) چند نفر از دستشان برنجند یا بر روی چه
چیزهایی پا بگذارند. چیزهایی که وقتی از دستشان دادیم یا خرابشان کردیم  به واسطه یک حرکت کوچک و کوتاه تاس ، به دست
آوردن و ساختنشان یک عمر همت میخواهد.

کار وقتی بیخ پیدا میکند که این وسط نفع مادی هم در میان
باشد. مثلا اگر در این بازی پای یک پولی هم در میان باشد.حتی هزار تومن. حتی یک نفع
غیر مادی ! هر چیزی که شما را به پا گذاشتن روی باورهایتان و ارزشهایتان و
دوستیهایتان و هر چه که یک عمر برای به دست آوردنشان تلاش کرده اید مضاعفا”
تشویق کند ! حالا این مشوقها صرفا مالی هم نیست و این بازی ها صرفا” بازی
هایی مثل منچ و شطرنج و ورق نیست. گاهی صحبت از خود گذشتگی در میان است. از خود
گذشتگی در رفتارهای روزمره خودمان در برخورد با دوستانمان و خانواده مان و تک تک
مردم جامعه اطرافمان. زمانی این از خود گذشتگی به واسطه پولیست که به کسی میدهید
یا زمانی که برای شنیدن حرفی میگذارید و گاهی زمانی که برای فکر کردن به موضوعی
صرف میکنید. موضوعی که شاید تحولی در زندگی شما یا دیگری ایجاد کند. فکر کردنی که
شاید مسیر زندگی خیلی ها را عوض کند.

قصد تعریف از خودم رو ندارم هر چند ممکنه در حال حاضر
اینطور به نظر برسه که دقیقا” مشغول این کارم ! اما باید بگم من همیشه این
خصیصه ام رو عیب تلقی میکردم تا مزیت ! اینکه همیشه آماده جانفشانی برای همنوع
بودم و همیشه اغلب در این راه شدیدا از خودم و خانواده ام مایه گذاشته ام و
میگذارم. حالا چند ساله که سعی میکنم این خصیصه رو در خودم کمرنگ کنم ولی باز هم
این مساله بارها باعث شکایت و گله نزدیک ترین عزیزانم شده و همیشه با این انتقاد
رو به رو بوده ام که چرا خانواده ات رو قربانی دیگرانی میکنی که شاید خیلی هاشون
غریبه باشند و حتی در دلشان به این جانفشانی تو قهقه ای سر دهند و در دل به سادگی
ات بخندند. نمونه های این اقدامات من زیاد است و از پول قرض دادن در زمانی که خودم
شدیدا” محتاج اون پول هستم شروع میشه تا به انجام دادن پروژه برای یه آدم که
با سه تا واسطه بهت معرفی شده در حالی که پروژه خودت فردا وقت تحویلشه و هیچ کاری
نکردی یا تدریس یه درسی در زمان دانشجویی به یه سری دانشجوی خنگ که توسط یه دوست
قدیمی بهت معرفی شدن در حالی که خودت دو روز دیگه امتحان داری ادامه پیدا میکنه. اغلب هم این
اتفاقات با پس ندادن پول بعد از چند سال ، رد شدن پروژه ات توسط استاد راهنما و
افتادن در درسی که امتحان داشتی ختم به خیر شده !

به نظر شما یک آدم معمولی و سالم در یک محیط کاری برای
حمایت از یه همکار که اتفاقا چند بار پشت آدم رو خالی کرده ، خرابکاری اون رو به گردن میگیره ؟ یا یک آدم معمولی و عاقل که مدیر
یه قسمتیه امکان داره به خاطر افزایش حقوق یکی از پرسنلش – که بهش قول افزایش حقوق
داده –  وقتی با مقاومت مدیر بالاتر مواجه میشه ، به مدیر پروژه بگه که از حقوق من
کم کن و به حقوق اون کارمند اضافه کن !؟  یک
آدم معمولی و سالم در چنین شرایطی میگه گور پدر بقیه جامعه جهانی و همین که من
مشکلات خودم را حل کنم و نان زن و بچه ام را در بیاورم هنر کرده ام. حالا این وسط
اگر با عملم پا روی گردن کسی گذاشتم یا با فریادم باعث شدم صدای نحیف کس دیگر
شنیده نشود بهتر از این است که خودم لای چرخ دنده های این جبر روزگار له شوم.

همه این مقدمه ها را گفتم که بگویم هفته گذشته که ما خسته و
درمانده از عذاداریهای پی در پی ماه محرم بودیم گفتیم برای حسن ختام هم که شده یک
تفریحی بکنیم و چند ساعتی را برای خودمان خوش باشیم ! این شد که به پیشنهاد یکی از
دوستان قدیمی و صمیمی که یکی از بهترین دوست دوران های من بوده و هست تصمیم گرفتیم
به پیست اسکی توچال برویم و کمی تفریح کنیم از نوع اسکی ! اما با توجه به اینکه
این روزهای آخر ایران بودنمان پر از این طرف و آن طرف رفتن شده و هر شب باید به
دیدن یک نفر برویم و اغلب این شب نشینی ها با اطعمه و مخصوصا”  اشربه ای همراه است که صبح زود بیدار شدن رو کمی
مشکل میکنه عطای این تفریح رو بر لقایش بخشیدیم و بی خیال توچال رفتن شدیم. اما
این وسط دوستی قدیمی و دوست داشتنی از دوران دانشجویی گیر سه پیچ داد که من از
شیراز میخواهم بلند شوم بیایم تهران که برای آخرین بار شما را ببینم ! و ما هم از
طرفی خوشحال و با اشکهای حلقه زده در چشمان سپاسگزار این دوست و دوستی بودیم و از
طرفی نگران تداخل این برنامه های آخر هفته و سفر این دوست عزیز و مهمتر از آن خوش
گذشتن در این چند روزه به اون که این همه راه دور و دراز رو برای دیدن دوستانش طی
میکنه. به هر حال به پیشنهاد دوست اول که قبلتر گفتم و دوست مشترک دوران دانشجویی
همه ماست دوباره به تصمیم قبلی یعنی ترتیب یک برنامه اسکی در آخر هفته برگشتیم.
اما در این یک روز چه اتفاقاتی افتاد و چه دیدیم و چه چیزهایی از دست دادیم …

ادامه این پست رو در روزهای آینده در پست بعدی دنبال
کنید.در پست بعدی یه عکس از خودمونم میذارم در پیست !

پسنوشت : علی آقا جان شهنازی.استاد سالهای دور من.کامنت پر محبتت رو خوندم.ما مخلص شما هم هستیم.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

19 دیدگاه برای “چیزهایی که در توچال از دست دادیم (1)”

  1. الهام می‌گه:

    بسیاری از مشکلات امروزه ما همین نبودن آدم های معمولی هستند که همیشه آماده جانفشانی برای همنوعشون بودن. من همیشه و در هر شرایطی این افراد رو تحسین می کنم و از کسانی هم که به صورت کاملا آگاهانه چشمشون رو روی مشکلات بقیه می بندم متنفرم. گاها ما هم به خاطر برخی از سرویس هایی که به دیگران میدیم از طرف اطرافیان سرزنش می شیم و گاها مورد تمسخر قرار می گیریم.ولی در برابر اون حسی که خودمون از این کار پیدا می کنیم هیچ ارزشی ندارن.

    ادامه بده این رویه رو که تو این دوران بی معرفتیها خودمون باید به داد دلمون برسیم.


    ببین این حرفها در تئوری خوبه.قشنگه. ولی شما خودت به عنوان یه مادر یا یه همسر اگه شوهرت یه روز که خونه یکی از دوستهای قدیمیت قرار گذاشتی ، کسی که خیلی هم باهاش رودرواسی داری ، به جای ساعت 6 عصر ساعت 11 شب با سر و روی کثیف بیاد خونه و وقتی دلیلش رو بپرسی بگه یه خانمی ماشینش خراب شده بود کنار خیابون و من وایستادم بهش کمک کنم و طول کشید تا ببریم ماشینشو تعمیرگاه و موبایلم هم باتریش تموم شده بود اون وسط ! شما بهش نمیگی مگه تو وکیل وصی مردمی ! خدا وکیلی میگی ! نمیگی ؟

  2. الهام می‌گه:

    دقیقا این جور اتفاقات در خونه ما بسیار بسیار زیاد اتفاق می افته. ولی حالا خوشبختاته یا بدبختانه از اونجایی که من خودم هم دچار این مرض هستم, میگم : آخی, خیلی خوشحال شد؟! حالا کسی تو تعمیرگاه همراهش بود؟!

    می خندی؟! گفتم که همه مسخرمون می کنن, شما جدی نگرفتی!!


    پس خوبه شما دو تاتون دچار این مشکل هستین.در غیر این صورت کار به جاهای باریک میکشید. والا من نمیخندم. باور کن ولی بقیه همه تو دلشون به حال ما گریه میکنن به جا خندیدن. حالا من دارم سعی میکنم اینجوری نباشم. حالا هم از خودم بدم میاد هم از همه آدمای جامعه که باعث میشن من اینجوری تغییر کنم. خدا آخرش رو به خیر کنه !

  3. اورایاد می‌گه:

    بابازودتر بگو چی شد تو پیست به جون خودم گشت ارشاد گرفتتون یا شاید گشت منکرات و امر به معروف یا شایدم گشت جندالله یا شایدم ضابطین امر به معروف و یا شایدم حراست پیست و یا شایدم برادران گمنام و یا شایدم..
    بابا میگم تو این مملکت چقدر گیر بازار هستشو ملت بیچاره واسه یه پیست رفتن چه هزینه ای میدن


    نه بابا من هشت ساله زن دارم گشت جند الله با اون لباسای اسکی که کسی اگه بخواد هم نمیتونه چیزی از توش ببینه چی کار به ما داره ! اتفاقا یه نکته جالب این بود که دیدم پلیس کوهستان چند تا مامور اسکی باز هم داشت که با لباس و وسایل اسکی مشغول گشت زدن روی پیست بودن که یه موقع در هنگام انجام اعمال نمایشی با اسنوبورد یا انجام حرکات مارپیچ بزرگ اسلام به خطر نیفته. اینم از نکات جالب بود ! پلیس با لباس فرم سوار بر اسکی ! آدم یاد فیلمهای جمیز باند و مامورهای شوروی سابق که در تعقیبش تو کوهستان بودند در سیبری میفتاد !

  4. بهار می‌گه:

    همکار اینی که گفتی نمی دونم منظورت تا چه حدی بوده. ولی من به شخصه مخالف این قضیه ام که آدم زیادی جانفشانی کنه. نه اینکه فقط برای خودم بگما. اگه ببینم کسی داره زیادی برای من مایه می ذاره هم عصبانی می شم هم مهذب… بعدم سعی می کنم هر جور شده جبران کنم. البته تازگی ها سعی می کنم یخورده اجازه بدم کسی در حقم لطف کنه و سریع جبران نکنم تا احساس بدی نداشته باشه.من قبلا خیلی از این اعتقادا داشتم ولی بعد دیدم که فقط توقع برام باقی می مونه. اینی که گفتم حد و حدود داره نه اینکه اصلا کاری برای کسی نکنم ولی تا اونجا که روزی نیاد که احساس کنم من آدمی هستم که خیلی برای بقیه کار انجام دادم…
    همکااااااااااااااار! کی می رین؟ خیلی خوشحال شدم اوضاعتون مرتبه؟


    همکار جان.وضعیت شما با ما فرق میکنه.ببین تو ایران اگه یه آقا واسه یه خانمی داره زیادی مرام میذاره متاسفانه باید بهش شک کرد(رجوع کن به پست سندرم راننده و عابر) اما اصولا من هدفم از گفتن این مرام گذاشتن ها این بود که اصولا من خودم از اینکه انقدر درگیر مرام میشم ناراحت میشم.یعنی بعدش صد تا به خودم فحش میدم ولی چاره چیه. باز در شرایط مشابه همون آشه و همون کاسه.این که گفتم یه واکنش ناخود آگاهه نه یه اعتقاد که تو بخوای باهاش مخالف باشی.
    حساب باز کردم.دلارها رو حواله کردم.دلار مسافرتی گرفتم.بلیط رو پولشو دادم واسه بیست روز دیگه فیکسش کردم.بارهای فریت رو حاضر کردم و گذاشتم تو کارتن ولی هنوز یه پام رو هوائه.یعنی آدم از فرداش که خبر نداره همکار.مخصوصا من.

  5. مهشید طلا می‌گه:

    احسان جان زندگی پیچ پیچی داریا…این بابا سیبیلوی ما هم همینجوریه..در راه مرام و معرفت خیلی وقتا از حق و حقوق خانواده اش گذشته تا رفقا و فامیل خوشحال باشن…نکن این کارا رو…گمونم اخراج از زمین فوتبال و بعدش کتک خوردن تو بازی مار و پله اعتماد به نفست رو کم کرده و اینجوری با کسب رضایت دیگران خودت رو آروم میکنی اما نکن این کارا رو…وگرنه تبدیل میشی به یه بابا سیبیلوی پشیمان که بچه هاش از عملکردش ناراضین و هی به جونش غر میزنن…در آخر دوباره یاداوری میکنم که نکن این کارا رو


    اتفاقا نه مهشید جان.اینجوریا نیست.یعنی شما هم در عین اینکه این حرفها رو میزنی به شخص شخیص جناب آقای سیبیلو ، پدر محترمه افتخار میکنی.وقتی یاد مرام و معرفتش میفتی یه اشکی گوشه چشات جمع میشه و فکر میکنی زندگی درستی رو هدایت کرده.اتفاقا آدم از همینجا دردش میاد.اینکه همه هم فکر میکنن فلان چیز یا فلان کار درسته اما مجبورن انکارش کنن. چون جامعه مریضه و این رفتارو از یه آدم معمولی نمیطلبه و بهت برچسب نا معمول بودن میزنه.حالا باید بشینیم و به حال این جامعه گریه کنیم که رفتارهای انسانی رو نامعمول تلقی میکنه.منظورم تو نیستی ها. خودم هم همینطورم.یعنی مثل تو فکر میکنم.ولی باید قبول کنیم یه جای کار این جامعه میلنگه.

  6. علیرضا می‌گه:

    البته من موضوع اصلی رو نمیدونم هنوز ولی کمی اختلاف نظر دارم با شما (و خانم الهام)
    معتقدم کسی که میخواد کمک کنه (به هر کسی و هر طریقی) اول باید زیر پای خودش سفت باشه، در غیر اینصورت منجر به سقوط خودش و طرفش با هم میشه. بدبختی جایی خودش رو نشون میده که بتوان احتمال داد طرف با دست قویتری امکان نجات داشت.
    معتقدم از نظر مالی باید قویتر از موضوع کمکم باشم … از نظر روحی هم همینطور … اگر خودم امتحان داشته باشم، تدریس رو قبول نمیکنم، اگر دستم خالی باشه، به کسی قرض نمیدم و اگر مشغول پروژه ای باشم از دوستم عذرخواهی میکنم که نمیتونم پروژه اش رو دست بگیرم.
    در مورد مثالت نه خودم چنین کاری میکنم و نه از نزدیکانم توقع چنین چیزی رو دارم.
    صادقانه نوشتم، عذر میخوام اگر خودخواهانه بود …


    اتفاقا من هم خودم باهات موافقم. تو چرا با ما مخالفی پس ؟! در جواب بهار هم گفتم این یه واکنش ناخواسته از جانب من بوده که دارم سعی میکنم کمترش کنم.اما نمیتونم کلاهمو به احترام آدمهایی که چنین رویکردی رو به مشکلات اطرافیانشان آگاهانه دارند ، بر ندارم.بازخورد جامعه به رفتارهای ما مثل یه فانکشن میمونه که اگه درست کار کنه خروجی درست میده ولی از اونجا که همه ما میدونیم این جامعه در کل دنیا و مخصوصا ایران درست کار نمیکنه ورودی درست خروجی غلط خواهد داد و برای حصول نتیجه درست باید ورودی هامون که در واقع رفتارهامون هست رو یه کم در راستای بدی تغییر دهیم.من هم به این دستکاری در ورودی معتقدم اما نمیتونم باور کنم این فانکشن داره درست کار میکنه.(مثال کامپیوتری زدم برات در راستای پست یکی قبلیت !)

  7. علیرضا می‌گه:

    احسنت به اون پدر که عملگر “فانکشن” رو برای پسر نهادینه کرد …
    موافقم. (با فانکشن) اما لزوماً کمک کردن چشم و گوش بسته رو “خوب” نمیدونم که عمل نکردنش بشه “راستای بد”.
    ببین بیا تصور کنیم که مردم کی احتیاج به کمک پیدا میکنند؟ آیا هر روز و هر لحظه به کمک احتیاج دارند یا موارد استثنا پیش میاد؟ اگر کسی (خانم یا آقا) ماشینش خراب بشه، خوب خدمات سیار رو برای همین گذاشتن. (وجود ساز و کار جامعه) اگر کسی احتیاج به تدریس دارد، کتاب و جزوه و سی دی مولتی مدیا و منابع اینترنت رو برای همین گذاشتن. و …
    میدونی چی میخوام بگم؟ به نظر من معمولاً فرهنگ “ایثار و فداکاری و جانفشانی و ازخودگذشتگی” در جوامعی پررنگ و با بها هست که روح تلاش و خودسازی و فرهنگ تولید درش کمرنگ هست.
    یعنی جامعه حرفه ای جامعه ایست که انسانها درش یاد میگیرند که اگر تبلی کنند و تلاش نکنند، نابود خواهند شد. نتیجه: 90% انسانهای مستقل
    و جامعه آماتور جامعه ایست که انسانها درش یاد میگیرند که هرچقدر حس و حالش بود تلاش کنند و بعدش “وظیفه انسانی، اعتقادی، ایمانی” دیگران اینه که بیان کمک کنند. نتیجه: 90% انسانهای وابسته (اعداد فرضی هستند)
    امیدوارم از حرفم برداشت نکنی که با کمک کردن مخالفم. جامعه آرمانی برام جایی هست که در موارد “خاص” آدمها احتیاج به کمک همنوعانشون دارند و دیگر انسانها هم برای کمک همه حاضرند.
    چه بحث خوبی رو شروع کردی … خیلی دلم میخواد از این بحث یه گریزی هم روی نحوه تربیت فرزندان و ابزارهای “مستقل” یا “وابسته” ساختنشون بزنیم.


    بابا جان من خودم برنامه نویس حرفه ای بودم روزگاری !!! علی آقا شهنازی به عنوان استاد راهنمای ما میتونه شهادت بده !
    ببین دید تو به جامعه درسته اما در کل دنیایی که بر محور پول و سرمایه دور میزنه پیدا کردن منابع درست ممکنه اما سخته.اتفاقا چیزی که باعث فروپاشی شوروی هم شد همین بود که انقدر در این مفاهیم مجازی و غیر عملی ارزشهای انسانی فرو رفت که تعادل سطح انتظار و واقعیت رو به هم زد و من این تفاوت فکری و تربیتی رو تو دو سال زندگی اونجا با تمام وجود حس کردم. اما در جامعه کاپیتالیستی هم اصالت با پول و کسب سرمایه است.یه نمونه اش اینکه زمانی که من میخواستم …

  8. زبان روسی یاد بگیرم دنبال منابع بودم و اتفاقا نمیخواستم به کسی زحمت بدم که مثلا وقت بذاره و به من زبان یاد بده.یه سی دی صوتی پیدا کردم تو انقلاب که مثلا میگفت اینو در هنگام خواب گوش کن و ظرف سه سوت زبانت از این رو به اون رو میشه ! بعد من که میدونستم همه اینا خالی بندیه اما گفتم حالا که این بابا این همه زحمت کشیده ما جهت حمایت از تولید کننده هم که شده این سی دی رو (که گرون هم بود) تهیه کنیم.(اکثر خریدهای فرهنگی من به همین منظور انجام میشه !) بعدها که سی دی “روزتا استون” به دستم رسید و از روی اون شروع کردم به مطالعه تازه فهمیدم که اون آقای تولید کننده محصول فرهنگی عینا” مکالمات روزتا استون رو کپی کرده و یه ترجمه فارسی گذاشته کنارش و داده تو بازار ! یعنی آدم تو یه جامعه ناسالم به منابعش هم باید شک کنه.به انگیزه همه آدمهایی که میخوان کمک کنن هم باید شک کنه ! خلاصه اعصاب نداریم ما !

  9. دامون می‌گه:

    آقای رابین هود ، مهم حس رضایت خودته اگه حس بعد از تریپ مرام گذاشتنت ، حس قشنگیه و بعدش هم قشنگ میمونه حتی اگه احساس پیچش هم در ادامش بوده باشه ، به حرف بقیه گوش نده و خودت رو عوض نکن . امممما حس رضایت یه معادله چند فاکتورس اخوی ، رضایت شخصی ، اگه در تضاد با رضایت کسایی که دوستشون داری باشه یه مقدار بازی رو پیچیده میکنه برای اینکه حس رو پایدار کنه …
    خودمم دقیق نفهمیدم چی نوشتم ، خودت رو درگیر جواب دادن بهش نکن .
    “زندگی رو خیلی جدی نگیر ، هیچکس ازش زنده خارج نشده
    بینویس ببینیم این توچال چه خبر بوده مهندس


    جمله آخر خیلی باحال بود ! هیچکی زنده خارج نشده ازش !
    دقیقا” چون فاکتورهای این ماجرا در کنار فاکتورهای رضایت از خویشتن خیلی پیچ در پیچه من دچار بحران روحی شدم.

  10. الهام می‌گه:

    در جواب به علیرضا: قطعا نظر من “کمک کردن چشم و گوش بسته” نیست که گمان می کنم نظر نویسنده فهیم این مطلب نیز همینه. این قضیه هم به راحتی قابل تشخیصه که درخواست کمک به چه منظوری بوده. خدا رو شکر انقدر تو این جامعه موارد مختلف دیدیم و تجربه کردیم که فرقشون رو بفهمیم و بر اساس اون تصمیم بگیریم.
    لزوما دستگیری از دیگران هم با درخواست مستقیم یه فرد انجام نمیشه. گاهی پیش میاد که خودمون این تشخیص رو می دیم و به سراغش می ریم. این دیگه فرق می کنه با این قضیه تنبل پروری.
    اون چیزی که به نظر من مهمه کمک به دیگران به صورت کاملا “داوطلبانه” است که این روزها خیلی کمیاب شده. قطعا این کمک ها به خاطر جبران اعتماد به نفس نداشته و یا خودشیرینی هم نیست.این فکر هم از اونجا ناشی میشه که ما همیشه عادت کردیم که از انجام هر کاری فقط دنبال منفعت های اون برای خودمون باشیم و نفع بردن دیگران در درجه دوم یا گاها هیچم وجود داره…


    ببین منم دقیقا متوجه اون قسمت چشم و گوش بسته نشدم. ببین اینکه ما از کمک کردن دنبال منفعتهای خودمون هستیم رو من قبول دارم و اون هم در فاز بزرگسالی معنی پیدا میکنه.اگه یادت باشه هر چی به بچگی بر میگردیم این خصیصه کم رنگ تر میشه. اونم به دلیل همون قانون جنگله که در پست قبلی گفتم.و آدمهایی که مثل تو فکر کنند خیلی کم هستن.شاید منظور علی رضا از کمک چشم و گوش بسته اونجا بوده که من گفتم این از چانب من آگاهانه نیست.

  11. علیرضا می‌گه:

    به شعارشون کاری ندارم ولی در عمل که شوروی، کره شمالی و کشورهای هم عقایدشان دقیقاً برعکس عمل کردند یعنی “دولتی کردن” یعنی “سوبسید” یعنی “کمک” یعنی هرچی حال داری انجام بده بقیه اش رو “جامعه” میرسونه. یعنی “جیره” بندی.
    اما در مقابل جامعه غرب رحم نداشته، نتیجه اش هم توی جهش تکنولوژی، امروز کاملاً ملموسه، ولی من اصلاً کاری به شرق و غرب ندارم، اطلاعاتم هم کم هست (با دوستی با تو مطمئنم فول میشه) منظورم از “جامعه”، جامعه خانواده و اون چیزی هست که خودم انتظار دارم. الان تو کشور من واژه های ملت مستضعف، جشن عاطفه ها، ایٍثارگران، جانفشانی ها، بورس بازار رسانه هست برای خورد این ملت. چرا کسی غیرت نمیکنه فریاد بکشه که تا امروز هر کسی هرچی بوده، بوده، پدرش هرچی بوده، بوده … از امروز دست و نگاه کسی به کس دیگه نباشه. همه باید مثل همه جای دنیا “کار” کنند. همه باید مطالعه کنند، همه باید … (قاط زدم)


    ببین از نظر تکنولوژی اگه بخوای مقایسه کنی که شوروی همیشه یه قدم از آمریکا حتی پیش بوده.همین الانم تنها کشوری که خیلی از مسایل های تک رو به صورت بومی داره روسیه هستش.حالا این موضوع جای بحث زیاد داره.علت قروپاشی شوروی ایدئولوژیک بودن حکومتشون بود.نه اینکه مردم رو تنبل بار بیارن.اتفاقا در جامعه سرمایه داری 10 درصد مردم خیلی پولدار و 70 درصد خیلی فقیر هستن.ماها که جزو 20 درصد وسط هستیم هم همواره بین این دو طبقه در رفت و آمدیم.البته این درصدها با توجه به نوع حکومتها عوض میشه.اما جای اقلیت و اکثریت عوض نمیشه.من با دیدگاه سرمایه داریه مطلق تو مشکل دارم.اصولا بی رحمیه جامعه باعث پیشرفت نمیشه. رشد فرهنگ در حین توسعه تجاری و تکنولوژیکی باعث پیشرفته یه جامعه ست.کسی موافق جشن عاطفه ها نیست اما حکومتها هم وظایفی بر عهده دارن.مثل سوشیال سکیوریتی یا آموزش رایگان در مقاطع متوسطه یا بیمه درمانی. که استرالیا اتفاقا بسیاری از این زیر ساختها رو داره. قاط نزن بابا ! راه گفتگو بازه !

  12. محفوظ می‌گه:

    اولا که رفیق شیرازیت که گفته داره میاد تهران پیشت واسه خداحافظی رو بچسب!
    ثانیا منم از اینکارا کردم زیاد تا دلت بخواد..
    مثلا آخریش یه دوست هفت هشت ساله رو به هزاز زور و ضرب آوردمش توو شرکت خودمون استخدامش کردم همون آدم بعد شش ماه شروع کرد به بدگویی و زیرآب زنی پشت سر من.
    ثالثا دلت میخواد همه التماست کنن که یالا قسمت بعدی داستانتو بگو؟ مگه سریال لاست هست که میخوای جماعتی رو بکشونی رو زمین؟
    همه کاراتو که کردی آماده پروازی خوب بیکاری بشین داستانتو تموم کن
    بعدشم تو فوتبال یا هر چیز دیگه ای باید خوب بازی کنی اگه بلد نیستی بشین کنار نگاه کن میای وسط بازی دیگرانو هم خراب میکنی توقع داری همه بگن به به الانگی جان تو قند و نباتی چه حالی میده با تو بازی کردن؟
    شما برو شنا ورزش یکنفره خودتو بزن غرق کن اگه کسی گفت چرا
    والا…گرفتاری شدیما


    محفوظ جان ما چسبیدیم این رفاقتو. بالاخره تو شیرازم آدم با معرفت پیدا میشه عامو.همه که مثل تو نیستن !
    بعدشم به جان خودم سرت خورده به سینک دستشویی.مواظب خودت باش ! یه جماعتی چشم انتظارتن.یکیش خود من ! اتفاقا” شنا هم بلدم و یه مقام دومی استان تهران هم دارم.جهت اینکه چشت در آد ! حالا با هم رفتیم سورفینگ داشتی غرق میشدی داد و هوار کردی که منو نجات بده ، من میگم برو یه کم فوتبال بازی کن !

  13. علیرضا می‌گه:

    “کسی موافق جشن عاطفه ها نیست”؟ … پس چرا هر سال “باشکوهتر” از پارسال برگزار میشه؟ موافقت یعنی چی؟ یعنی مصاحبه؟ یا روش؟
    تنبلی یعنی چی؟ یعنی نشستن و پرداختن به شرح عقاید یا بلند شدن و “کار تخصصی” کردن؟ فرق فرهنگ کشورهایی مثل “ژاپن” و “آلمان” با ما چیه؟
    اتفاقاً وظیفه حکومتها و دولتها رو همون چیزی میدونم که گفتی، یعنی امنیت، بهداشت و تحصیل رایگان برای همه کشور. و نه بیشتر. نسبت به “تکنولوژی” هم موافق نیستم که شرق جلوتر از غرب بوده، اون اطلاعاتی که دارم، که البته همش از رسانه هست، (یاد مک لوهان فقید بخیر) میگه که اکثراً سرویسهای جاسوسی شون بقدری خوب عمل میکردند که پروژه ها بخوبی کپی برداری شده اند. در صنعت هوایی که خودم خیلی دوست دارم و گشتم از فرستادن “شاتل” گرفته (و بازگرداندن آن در آمریکا توسط بوئینگ 747 در شوروی توسط آنتونف) تا فرستادم اولین فضا پیماها، شباهت اعجاب برانگیز اف 14 و سوخو 27، پروژه هواپیماهای عمود پرواز و خیلی موارد دیگر نشان از “پشت پرده”های بسیار دارد. در نهایت سوال اصلی من اینه که چرا در سالهای اخیر چه شرق و چه غرب بدون نفت و گاز، همواره از ایران بدون نفت و گاز پیشرفته تر بوده اند.
    اگه بشه به آمارها اطمینان کرد، تحصیل و فرهنگ، وجود و اجرای “بی رحمانه” قانون برای همه اقشار، “زمان مفید” کار کردن، پرهیز از قومی گرایی و تعصبات مذهبی و “روحیه مسئولیت پذیری” و از سمتی دیگر همونطور که نوشتی “رفاه عمومی اجتماعی” رابطه مستقیم با آبادانی کشورها داره.


    امان از این محدودیت بلاکفا !

  14. احسان(در جواب علیرضا) می‌گه:

    ببین دوست من ما در کلیات با هم توافق داریم.اما اگه بخوام حرفهات رو نقد کنم جا برای مجادله زیاد هست.اولا که جشن عاطفه ها هر سال توسط ارگانهای خاص برگزار میشه و اونچه که ما میبینیم مثل حضور میلیونی ملت در نماز جمعه ها و اینا خیلی با واقعیت سازگار نیس. دوم اینکه شوروی به اعتراف خود آمریکا در همون صنعت هوافضا همواره جلوتر از آمریکا بوده.تنها چند سال بعد از پروژه اسپوتنیک آمریکا موفق شد اولین فضا پسماش رو بفرسته آسمون که اونم با شکست مواجه شد و تمام رسانه های داخل آمریکا به مسخره بهش لقب اوپس نیک دادن(همین چند وقت پیش مستندش هم پخش میکرد این من و تو تی وی).درمورد نفت و گار هم که گفتی فقط اگه بخوام حرفت رو نقض کنم باید بگم آمریکا دارای غنی ترین و جوان ترین منابع نفت جهانه به طوری که از قسمتهایی از خاک تگزاس سالها نفت خام به سطح زمین ترشح میشده.ولی این منابع هرگز ازش بهره برداری نشده.روسیه هم بزرگترین صادر کننده گاز جهان و از صادر کنندگان بزرگ نفته و منابع معدنی به مراتب بیشتری از ایران داره.
    حالااینا رو همش واسه کل کل گفتم ! در کل منم با اجرای قانون حتی از نوع بی رحمانه موافقم ولی قانونی که انسانی و درست باشه و جنین قانونی رو در هیچ کشوری ندیدم.قاعدتا چون انسانها عقاید متفاوت و مختلف هم دارند به توافق رسیدن سر چنین قانونی حالا حالا ها نیاز به تجربه اشتباهات داره.

  15. علیرضا می‌گه:

    راجه به:
    جشن عاطفه ها: خوب من نقدم به همون دولتی هست که رویکرد پخش چنین روحیه ای رو داره.
    تکنولوژی کی از کی بالاتره: اطلاعاتم محدود و از رسانه هست. کی راست میگه رو نمیدونم.
    نفت و گاز: کامنتم رو خوب بخون خوشگل پسر، گفتم: شرق و غرب “بدون” نفت و گاز از ایران “بدون” نفت و گاز پیشرفته تر هست. منظورم این هست که اگر از فاکتور نفت و گاز هر دو فاکتور بگیریم، ما همیشه عقب بودیم.
    کل کلتو عشقه … سریال “اوشین” که نیست، پس این قسمت دوم چی شد؟


    مینویسم بابا. امروز مینویسم ! آبروی ما رو بردین. ;)

  16. علیرضا می‌گه:

    (برای خانم الهام):
    ببین دوست من، (مثل احسان :دی)
    منظورم از “کمک چشم و گوش بسته” کمکی هست که فقط ناشی از یک میل درونی میشه و تفکری پشت سرش نیست. مثال احسان، مثال خوبی بود. اگر کسی در ساعت قبل از 6 بعد ازظهر نیاز به مکانیک خودرو داشته باشه، این دولت هست که باید مکانیک سیار یا جرالثقیل در سطح شهر برای این کار داشته باشه(1). بخش خصوصی پر هست از مکانیک و جرالثقیل که با دریافت هزینه ماشین رو سرویس و حمل میکنند(2). فراوانی راهزنان و خفت کنان مذکر و مونث در سطح شهر امروزه به قدری هست که نیاز به بررسی بیشتری باشه(3). اگر این فرض در روستای کوچکی که فاقد امکانات باشه، بیفته، سعی میکنم تا حدی که زنده بمانم! هر کمکی از دستم بر میاد انجام بدم اما در تهران با شرایط عادی، خانواده ام، قرار همسرم و سلامتی خودم، از اولویت برخوردار هست. (عجب آدم پلید خودخواهیم ها)


    منم با پلید و خودخواهی که گفتی موافقم !

  17. الهام می‌گه:

    در جواب علیرضا: همونجور هم که خودتون گفتین کمک به دیگران رو با توجه به اولویت های زندگیتون انجام میدید و من هیچ نشانی از پلید و خودخواه بودن شما درش نمی بینم
    بحث ما یه چیز سادست که به نظرم خیلی پیچیدش کردید شما دوستان.(البته بیشتر به نظر کل کل میومد) و اونم یه کمک و یا همدلی سادست که ممکنه ضرری هم نداشته باشه, اولویت های زندگیمون هم به خطر نیوفته, کسی رو هم تنبل و پر توقع بار نیاره, به جامعه هم هیچ ضرری نرسونه, سرعت رشد تکنولوژی رو هم کند نمی کنه و ……و متاسفانه چشمون رو روش می بندیم و رد میشیم. همین. حالا یکی وایمیسته و وقت و انرژی میذاره و در نهایت حالشم خودش میبره نه شخص دیگه. در واقع واسه دل خودش کرده و لذتشم برده. البته این کاملا یک نظر شخصی است و انتظار هر گونه موافقت از طرف بقیه رو هم ندارم.


    حالا با اینکه تو انتظار نداری ولی من موافقم !

  18. رها می‌گه:

    دوست خوبم من دقیقا این بلاها سرم اومده ولی روراست بگم یه جایی دلم خیلی سوخت. دختر بی هنری رو کار یاددادم و مدیران وقت را مجاب به نگهداشتنش در اداره و از پاداش خودم به او پاداش میدادم ( چون شرکتی بود و بهش پاداش تعلق نمی گرفت ) ازش حمایت کردم و بعدها اون کاری کرد که منجر به استعفای من شد به همین قشنگی. خدا همه ما رو شفا بده


    آره از این موارد زیاد پیش میاد. علتشم اینه که ما اغلب فراموش میکنیم چی بودیم و چی شدیم.یکی از چیزایی که من اغلب سعی میکنم یادم نره لحظه های سخت گذشته و مسیر راهیه که منو به جایگاه فعلیم رسونده.ولی خیلی ها اعتقاد دارن فکر کردن به این مسایل باعث میشه خودمونو دست کم بگیریم و پیشرفت نکنیم و این ماجرای لگد زدن به دوستای قدیمی هم شروعش همینجاست !

  19. علیرضا می‌گه:

    (برای خانم الهام)
    اون که البته، میفهمم منظورتون رو ولی باور بفرمائید من هر بار که سرچهارراه به (افراد درمانده+کارتل!های کودکان کار) برخورد میکنم، عذاب وجدان میگیرم که دارم گداپروری میکنم یا اینکه به همنوعم کمک نمیکنم. (کمک کنم/کمک نکنم)
    این هست که دوست داشتم دوستان این طرف داستان رو هم بحث کنند.


    ببین وارد مصداق بشی همیشه حق با توئه. من خودم هم همین درگیری رو داشتم همیشه.با اینکه با این بچه ها مدتی زندگی کردم و خیلی کارهاشون رو میفهمم و نسبت به موضوع کودکان خیابانی موثق تر از رهگذرهای دیگه قضاوت میکنم اما باز هم این درگیری رو دارم که کمک کنم یا نکنم.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!