سنگهایی که در چاه افتاد

              

خواستم اول با این ضرب المثل شروع کنم که یک دیوانه سنگی در
چاه می اندازد که صد عاقل نمیتوانند درش بیاورند که دیدم دور و بر خودم را از رجال
و نساء هر چه بگردم به اندازه انگشتان یک دست هم عاقل پیدا نمیشود که سنگ های
آقایان را بیرون بیاورد.از طرفی نخواستم زود وارد ماجرا شوم و مطلبی بنویسم تا
بگردم و به واکنشهای این ماجرا گوش دهم.اول ترسیدم که ماجرا کهنه شود و نکند بعد
از یک هفته کسی حال و حوصله خواندن راجع به حمله عده ای دانشجو (!) به یک سفارت بی
خاصیت را نداشته باشند.اما خوشبختانه یا بدبختانه ماجرا بیشتر از این ها بیخ پیدا
کرده و تبعات آنرا حالا حالا ها باید بچشیم. پس گفتم فقط به سنگهایش اشاره کنم و
مثل همیشه این انداختن ها را مشاهده کنم تا ببینم در آخر چه می شود.

قبل از خواندن این متن باید اذعان کنم هر چند حمله کنندگان
به سفارت دانشجویانی مارک دار به همراه عده ای شناخته شده از عوامل انقلابی (!)
بودند اما نمیتوانیم از این واقعیت فرار کنیم که هنوز محبوب ترین و مقبولترین
تحلیل سیاسی در بین قشر متوسط جامعه ما جمله دایی جان ناپلئون است.بله باز هم
 ”کار کار انگلیساست” و بهتر است باور کنیم اکثریت  ملت ما ،
حتی مخالفان این اقدام  متاسفانه فعلا فقط ترسیده اند نه اینکه عمیقا از این
اقدام متاسف باشند.این داستان واقعیست.شخصیتها خیالی هستند
.

ماجرای ما بچه ها و عمو سین :

عمو سین قیافه اش یک مرد خوب و دوست داشتنی بود. یعنی
شبهایی که به خانه ما میامد و چند روزی بی دلیل می ماند ما خوشحال بودیم. قیافه
مردانه ای داشت و همیشه لبخندی بر لبش بود.همیشه پایه مسافرت بود و کافی بود نصفه
شب یکی بگوید هوس شمال کرده. سریع بار و بساط را جمع میکرد و به غرغر های بابا هم
توجه نمیکرد و خودش میپرید پشت فرمان و میگفت بریم.همیشه وقتی با ما بود یک احساس
امنیت به آدم دست میداد.انگار تمام راههای دنیا را میشناخت و از پس هر مشکلی بر می
آمد.از یک تکه طناب یک بازی درست میکرد که 4 ساعت ما بچه ها مشغولش بودیم و از چند
تکه چوب خیس در جنگل آتشی به پا میکرد که بیا و ببین.یک جیپ سبز داشت و همیشه یک
تفنگ شکاری در گونی های برنج در فضای بین شیروانی و سقف کاذب خانه یک اتاقه اش در
شمال داشت.زن و بچه هایش اغلب به حال خودشان رها بودند و هر وقت که بر میگشت
شهرستان پیش زن و بچه اش از یک طرف باید غرغر زن و عرعر بچه ها را تحمل میکرد و از
طرف دیگر باید یک پولی جور میکرد که صدای خانواده 5 نفره اش بخوابد. همیشه دلم
برایش میسوخت.بابای ما ناسلامتی برای خودش آدمی بود. کارمند بلند پایه بود. خانه
ای داشتیم در تهران. مدرسه های خوب میرفتیم. لباسهای نو میپوشیدیم.همیشه دلم برای
زن و بچه عمو سین میسوخت که در آن دو اتاق نمناک در شهرستان زندگی میکردند و فکر
میکردم خیلی بدبختند ! از طرفی دلم برای خود عمو سین هم میسوخت که زنش دائم در حال
غر زدن بود و فکر میکردم اصلا” کاش زن نگرفته بود !

 زمان شاه  یکروز عمو سین را با 4 قبضه سلاح جنگی گرفته
بودند.داشت از شمال تفنگ میاورد تهران.بین درب و رو دری رانده و شاگرد جاسازی کرده
بود. عمو سین چریک بود.چریک فدایی خلق. افتاد زندان. حکمش اعدام بود. بعد انقلاب
شد و آزاد شد. رفت دنبال همان کارهای قبل و دوباره به زندان افتاد.آن زمان دیگر نه
چریکی بود نه خلقی که آزادش کنند. همه پولهایش را داد به چند نفر تا درش آوردند.
هیچ جا بند نمیشد. یا بهش کار نمیدادند یا اگر میدادند بر سر حقوق قشر زحمتکش با
کارفرما درگیر میشد و سوتش میکردند بیرون و سالها به همین منوال گذشت.

چند وقتی بود اوضاع و احوال عمو سین از این رو به آن رو شده
بود.میگفتند زده در راه دلالی و خرید و فروش.دیگر برایش مهم نبود که قشر زحمتکش چه
مرگی شان میشود. حق هم داشت. یک عمر که زجر کشیده بود و حرف شنیده بود قشر زحمتکش
کدام گوری بودند یه فقط به حرفهایش گوش کنند .یک خانه خرید تهران و زن و بچه اش را
آورد تهران.بعد کم کم خانه دوم. خانه سوم.ماشین های مدل بالا. سر و وضع امروزی.
دیگر نه از آن اورکت سبز همیشگی خبری بود و نه از آن سفرهای ناگهانی. البته عمو
سین این خاصیت ناگهانی بودن خودش را همچنان حفظ کرده بود. مثلا به یک باغ میرسیدیم
که همه میگفتند خیلی قشنگ است میگفت من همین الان این باغ را میخرم و میرفت سراغ
صاحب باغ را میگرفت. اینجوری شد که همه آن علایق کودکی ما به یاس تبدیل شد و عمو
سین تبدیل شد به یک خاطره رنگ و رو رفته کودکی. امروز اما بچه های عمو سین بزرگ
شده اند.ماشا الله همه هم دکتر و مهندس و سری در سرهای اجتماع. اما یک جای کار
میلنگد. پسر عمو سین بسیجی شده و در همه تجمعات مقابل سفارت انگلیس میشود ردش را
گرفت. از همان دانشجوهای معترض به سیاست های انگلیس است. می گوید شاید حمله به
سفارت بد باشد اما سیاست های انگلیس هم صد سال است که ما را به زنجیر کشیده. می
گوید من به نظر شما احترام میگذارم اما حق ندارید به آقا توهین کنید  و حق ندارید حرفی بر خلاف نظر ما بزنید.

هفته پیش هم رفته بود. از دیوار بالا رفته بود و به حیاط
باغ قلهک هم سرک کشیده بود. میگفت “وقتی میدیدم چقدر این انگلیسیهای پدر
سوخته تحقیر شدند انگار در استخر شیر و عسل بهشت شیرجه میزدم. همه زجرهای قشر
زحمتکش ملت ایران جلوی چشمم بود. خون جلوی چشمامو گرفته بود. حقشون بود. شایدم کار
ما اشتباه بود.ولی اول اونا شروع کردن. بیخود کردن ما رو تحریم کردن. حالا ببین کی
به گدایی از ما میفتن. همشون بر میگردن. سفیرا رو میگم. مگه قبلا نرفته بودن ؟ ما
گوشمون از این حرفها و تهدیدا پره ! ” عمو سین اما ساکت بود. حس کردم داره
فکر میکنه به سالهای اول انقلاب . زمانی که خودش هم از دیوار سفارت بالا رفته بود. شاید داشت
فکر میکرد که کجای کارش اشتباه بوده ؟ یا اینکه آیا نمایش اون سال که افسارش افتاد
دست دانشجوهای خط امام درست بوده یا نه ؟ بعد که دید من دارم با تعجب و نفرت به حرفهای
پسرش گوش میدم. با آرنج زد به پهلوم و گفت “درست میشه بابا ! ولش کن. پول
میخوای حواله کنی استرالیا ؟ واسه همین غصه میخوری ؟ چن هزار تا میخوای  بفرستی به من بگو بگم بچه ها فردا برات
بریزن.”

.

.

.

و من فکر میکنم امروز چند میلیون نفر در ایران تاوان
ماجراجویی چند نفر را سی سال تمام دادند و اینکه چند میلیون 
نفر دیگر باید تاوان حماقتهای چند نفر را بدهند.

 

اعضای کمیته مرکزی دانشجویان خط امام در زمان اشغال
سفارت  :

 

ابراهیم اصغرزاده( رییس اسبق شورای شهر تهران)

محسن میردامادی( دبیر کل سابق حزب مشارکت – محل زندگی فعلی : زندان اوین)

حبیب‌الله بیطرف(وزیر نیرو در دولت خاتمی)

رضا سیف‌اللهی(فرمانده اسبق نیروی انتظامی)

سعید حجاریان(رییس اسبق شورای شهر تهران – معلول و خانه نشین در تهران)

معصومه ابتکار(از اعضای شورای شهر تهران و رییس اسبق سازمان محیط زیست)

عباس عبدی(روزنامه نگار سابق – مشاور مهدی کروبی در فتنه 88)

فروز رجایی فر(استاد دانشگاه و کارگردان)


اسمها را آوردم که بگویم باشد که در نزد پروردگار خود ماندگار شوند.پیش ملت که روسیاهند. حتی سعید حجاریان و محسن میردامادی.

 

 

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

13 دیدگاه برای “سنگهایی که در چاه افتاد”

  1. اورایاد می‌گه:

    راستش منم برای نوشتن در مورد این موضوع همین دودلی های شما رو داشتم من روز اول که این رو شنیدم شوکه شدم اولش ذهنم معطوقفشد بها ظهار نظر هاس سیاستمدارهای ایرانی که این موصوع رو خودجوش دونستند کلی خندیدیم که این موضوع کاملا برنامه ریزی شده خودجوش بوده
    ولی در مورد اصل قضیه که چه بوده هنوز نمی تونم اظهار نظر خاصی بکنم چرا که یه طرف سیستم سیاسیی کشور خودمونه که مواردی مثله قضیه کیک و انجیل مک فارلن رو اونم تو اوج جنگ و دوران مرگ بر امریکا تو کارنامه خودش داره و اصلا من نسبت به موضع گیریشون دررابطه با غرب مشکوکم و هیچ اعتمادی به حرفشون ندارم
    از طرفی برخورد غرب با ایرانه که اگر یادت باشه تو موارد متعدد فقط هارت و ژورت الکی کردن ببین همین اقای صالحی تا قبل از وزیر شدن تحریم بود ولی به محض اینکه وزیر شد اقایون اروپایی تحریم رو برداشتند بریم چند سال عقب تر میبنیم که سر دادگاه میکینوس و خروج سفرای اروپایی از ایران اخرش همین اروپایی ها مثله … سرشون انداختن پایین و برگشتن ایران بازم بخوام مثال از سیاست مسخره اونوری ها و این وری ها بزنم حرف زاید هست و ظرفیت کامنت کم
    کلا چیزی که در موردش مطمئنم اینه که قیمت دلار داره وحشتناک بالا میره و من باید تا اسفند ماه 4000 دلار اماده کنم که واقعا نگران این مسخره بازیهای برادران خودجوش هستم و دیگه فکر نکنم دلار رنگ 1260 تومنو ببینه
    از طرفی نگران وضعیت سفاذت خونه استرالیا هستم که امیدوارم به سرنوشت سفارت کانادا تو دمشق دچار نشه
    شما که دارید میپرید پس خوش باش داش احسان


    بله من هم واقعا نگران وضعیت سفارت هستم.سه شنبه هفته پیش رفتم بازار ارز بگیرم گفتم ولش کن میذارم آخر هفته یهو صد تومن گرون شد دلار ! حالا دلار رو میشه یه کاریش کرد.تو چهار هزار تا میخوای بگیری من چهل هزار تا ! یعنی از این نظر اوضام خیلی بی ریخته ! ولی سفارت رو منم نگرانم هر چند اوضاع برای شما خیلی عوض نمیشه و الان هم عملا به جز زذن مهر آخر در پاس سفارت کار خاص دیگه ای نمیکنه. حالا گیرم چیزی هم شد میری ترکیه یه عشق و حالی هم میکنی.نارجی رو هم میزنی تو پاس ایشالا.

  2. اورایاد می‌گه:

    درمورد این سفارت اشغال کردن اینو گم که داریم فرهنگ ناب ایرانی اسلامیمونو به رخ جهانیان میکشیم دیگه اگر تو هیچی معروف نباشیم تو دو چیز خلیلی معروف شدیم یکی تو بحث اشغال کردن سفارت خونه هاست و دیگری شادی کردن بعد از زدن گل تو بازی فوتبال)

    (راستی تو جریان کشته شدن دیپلماتهای ایران تو هرات ایران هیچ غلطی نکرد یادته که اینم یه مثال دیگه از عوامفریبی این اقایون)


    راستشو بخوای من از کشته شدن صارمی خبرنگار خیلی بیشتر از دیپلماتها ناراحت شدم.ببین اینا عاقلاشون از اون دسته ان که وقتی یکی یه سیلی میزنه تو گوششون یه جوری وانمود میکنن که پشه رد شده. واقعیت تجهیزات جنگی ایران ایران تراژدیه.یعنی با ترینیاد و توپاگو اگه الان جنگ بشه خدا نکرده ظرف سه روز نیروی هوایی اینا سوت شده.یه گزارش میخوندم یه بار در یه سایت روسی راجه به ناوگان هوایی ایران که یه آنالیز دقیقی کرده بود.اوضاع افتضاحه برادر.اینا با همون طالبانش هم وارد جنگ نشن جای تشکر داره.دیگه ببین این آقایون که غرب رو تحریک میکنن از کجا تعطیلن.

  3. اورایاد می‌گه:

    احسان جان هرچی این نوشته هاتو میخونم هی حسه کامنت گذاشتنم میاد در مورد گروگانگیرها واقعا حرف دل منو زدی و به قول خوزستانی ها خیلی دمت گرم


    ممنون.دل به دل راه داره برادر.

  4. man می‌گه:

    ببین من فکر می‌کنم وقتی‌ آدما پیرو یه ایدئولوژی میشن و زندگیشون و واسه رسیدن به یه هدف صرف می‌کنن،و می‌بینن همش یه سراب بود، در درونشون سر خورده میشن و میخوان از آن ایدئولوژی انتقام بگیرن ، شروع می‌کنن به ضدیت با یون تفکر، هر کاری که تا دیروز میکردن و نمیکنن و هر کاری کا تا دیروز نمیکردن می‌کنن،غافل از اینکه اینم اشتباه. این راهش نیست. البته شایدم عمو سین خیلی‌ جو گیر بود و یون موقعها جّو رادیکالی و اینا بود اینم گفته بریم فدایی بشیم، الان جّو دودوزه بازی و دللیهِ ، گفته بریم دلال بشیم!


    ببین جو گیر بودن قسمتی از ویژگیهای جوونیه.از مقایسه دو نسل هم میشه اینو فهمید. اتفاقا این جوگیری رو میشه جلوش رو گرفت اما این فرهنگ مردم ما رو نمیشه کاریش کرد. یعنی میگم از ماست که بر ماست.

  5. الهام می‌گه:

    به نظر من توی این ماجرا فقط عمو سین ها سود میبرن. اون جانورایی هم که از دیوار سفارت بالا رفتن همگی تربیت شده همین عمو های خودمونن. اصلا تربیت شدن برای این کارها..


    ای بابا ! عموی ما رو که با خاک یکسان کردی ! البته عمو سین هم بیشتر نگرن تحریم بانک مرکزی بود.چون به یوآن چین که نمیشه جنس وارد ایران کرد ! خلاصه الان همه دارن ضرر میبینن. سود خاصی کسی نمیبره جز شبه سیاستمداران ماجراجو که به دنبال ایجاد بحران برای بقای خویشند.

  6. الهام می‌گه:

    آقا منظور من از عمو سین یک گروه سودجو این وسطه نه خدای نکرده شخص عموی شما.
    به نظر من هر کس از این ماجرا به نفع خودش برداشت می کنه چه از داخل (شبه سیاستمداران ماجراجو) و چه کسایی که از بیرون منتظر همچین فرصتهایی هستند.

    من و شما هستیم که کلا سر کاریم و هنوز داریم فکر می کنیم که ریالمون رو به دلار آمریکا بگیریم یا استرالیا یا اصلا بریم سکه بخریم یا ……


    شوخی کردم باهات. دلار گفتی و کردی کبابم ! 100 تومن رفته روش از سه شنبه.هی فحش میدم به خودم میگم کاش گرفته بودما ! پول هم داشتم اون موقع.

  7. علیرضا می‌گه:

    یاد بحث قبلیت افتادم که میگفتی اگه موفق شدی “باید بدونین قسمت عظیمی از این موفقیت مدیون له شدن یه سری آدم ضعیف دیگه بوده” …
    حالا من میخوام بگم ای کاش وقتی فهمیدیم که روزگاری “جو گیر” بودیم و بدون تحقیق و صرفاً با شور حسینی یک کاری کردیم، امروز که متوجه شدیم، باعث گرفتاری و عذاب و از همه بدتر “مرگ” بندگان خدا نشده باشیم.
    حرف تو این مورد زیاده اما من اعتقاد دارم که همه چیز از “جهل” به عبارت امروزی “بی اطلاعی” شروع میشه و در اوج خودش به “جهل مرکب” و به عبارت خودمونی “کشیدن کرکره تفکر به پائین و مهر موم کردن آن و دیوار کشیدن جلوی آن و نصب پارچه نوشته ی لعنت بر پدر و مادر هر کسی که لحظه ای جلوی این کرکره توقف کند”، میرسه.


    یه استادی داشتیم در درس انقلاب و ریشه ها تو دانشگاه اصفهان که آدم بی نظیری بود. همیشه میگفت بزرگترین نعمت خداوند به بندگانش عقله و هیچ کفران نعمتی بالاتر از آکبند گذاشتن مغز نیست. واقعیت همونیه که گفتی.ما هر چه داریم از همین محرم و صفر داریم.طرف راست میگفت.به نظر من اگه یه حرف راست تو زندگیش زده باشه همینه.یعنی چیز خاصی هم نداریم البته. ولی منطق کلامش مو لا درزش نمیره !

  8. علیرضا می‌گه:

    راستی میخواستم برای آماده شدن پرواز بهت تبریک بگم. حتماً کارا ردیف شده اونهایی هم که مونده امیدوارم هر چه زودتر راست و ریست بشه.
    بذار یکمی هم احساساتی بشم: وقتی رفتی این رو بدون که نماینده سرزمینی هستی که همه مردمانش به بدی تصاویری که در همه تلویزیونهای دنیا هر روز پخش میشه نیستند!
    خیر پیش …


    تمام تلاشم در همه سالهایی که خارج از ایران زندگی کردم همین بوده.که ثابت کنم ایرانی ها اونی نیستند که شما فکر میکنید.میدونی همیشه جمله ای که باهاش مواجه شدم چی بوده ؟ خنده داره. یعنی گریه داره. همشون میگفتن تو با همه ایرانی ها فرق داری !
    مدیا دست اوناست.اون روزی که بحث قلابی بودن مدرک مرحوم کردان رو شده بود تمام مجله های زرد قزاقستان که جز خشونت و پور..ن چیزی توشون چاپ نمیشد در یک اقدام هماهنگ و خود جوش این خبر رو پوشش داده بودند.ویترین ما دولتمردان ما هستن متاسفانه.واسه اصلاح چهره ایران یه عزم خیلی بزرگ و همگانی لازمه. تو هم همراه شو عزیز.از لطفت ممنونم.

  9. اورایاد می‌گه:

    سلام احسان عزیزم مشتلق بده دلار استرالیا شد 1410 بابا ایوول تو دیگه خیلی خوششانسی
    یه وقت نری بخریا صبر کن فرق 1410 و 1360 خیلی هستش ولی فرق 1410 با 1430 چیزی نیست
    نگران نباش به چسب به تعطیلات ایشالله خوش بگذره


    آقا خوش خبر باشی برادر ! دارم سکته میکنم.

  10. بی نام می‌گه:

    زودتر از اینا منتظر این پست بودیم احسان خان…


    چرا بی نام جان ! مگه چطور شده ؟

  11. آباجی می‌گه:

    پسر عمو سین از دیوار بالا رفته بود اون روز؟؟؟؟نه!!!!!! جان من؟؟؟؟خااااااک…… یه بار وقتی کوچیک بودیم و بازی میکردیم و اون هی همه چی رو به هم میریخت به دختر عمو سین گفتم اگه من جای تو بودم یه چک میزدم توو گوشش! اون هم زد. ولی یواش… کاش خودم میزدم ولی محکم :) )) ولی راستی عمو سین از نرده ها بالانرفته بود اون سال. دانشجوی خط امام نبود که…!! به هر حال فرقی هم نمیکنه.
    خاااااااک…..
    راستی کجا بودی این همه مدت بابا؟؟ هی سر زدم هی نبودی.
    مواظب خودت باش. بوووووس زیاد.


    1 – جریان اشغال سفارت رو دانشجوهای چپ شروع کردن ولی خط امامی ها ادامه دادند.تازه مگه تو مو سین رو میشناسیو این همه آی کیو زدم با اسم مستعار نوشتم !
    2 – این دفعه نمیدونم ولی دفعه پیش رفته بود.این دفعه هم حتما” رفته.
    3 – دلیلی نداره همه دیتیل داستانهایی که من مینویسم با واقعیت مطابقت داشته باشه.خودم هم اولش نوشتم شخصیتها خیالی هستند خواهر من.با الهام از واقعیت من یه داستانی نوشتم حالا شما آبروی نداشته ما رو ببر !
    4 – من در بدترین حالت ممکن هفته ای یه بار آپ میکنم. تو تا پست جدید بیاد برو پستای قدیمی منو بخون ! پست “پن پال” توصیه میشود !
    5 – نوشته های منو با واقعیت سعی نکن تطبیق بدی چون اون وقت مجبور به خود سانسوری میشم !

  12. آباجی می‌گه:

    1-معلومه که میشناسمش…. مگه ما چند تا عمو سین داریم؟؟ :) ))
    2-کلی حرص خوردم الکی پس؟؟…..کلی بود جریانت اشاره به شخص خاصی نداشت پس؟؟
    3- من یه جاهاییش رو خوب میدونم که مطابقت نداره. ولی فکر میکردم اون جاهایی که محوریت کل موضوع رو به عهده دارند از داستانت، باید واقعی باشند. آبروت چرا رفت حالا؟؟؟ کجا رفت؟
    4- من همه پست های شازده رو خوندم. پست پن بال رو هم :) )
    5- خوب باشه دیگه تطبیق نمیدم. سانسور نکن خودت رو.
    6- موفق باشی پسر. تو همه کارهای مربوط به رفتن. و بقیه کارها.


    ببین کامنت نمیذاری یه دردیه ! میزاری یه دردیه !
    ببین من همه داستانهام واقعیه.ولی تو سعی نکن با واقعیتی که تو ذهن خودت از بعضی آدمهاست مطابقت بدی.یعنی برداشتت این نباشه که من دارم اینا رو مینویسم.حالا چرا حرص خوردی ؟ در مورد سفارت رفتن که مطمئنم رفته !!!
    مرسی خواهرم. تو هم موفق باشی. چاو

  13. محفوظ می‌گه:

    آقا جان ملت به چه ساز شما برقصن؟
    کامنت بذارن یه جوره
    کامنت نذارن یه جوره دیگه
    بابا برو دلارتو بخر و برو دیگه خلاصمون کن
    شاید اونجا کمی حالت بهتر بشه
    شاید…


    آقا پاشو بیا ایران جانویه با هم بریم. والا !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!