به خواهرم فقط برای باور بودن در سالروز تولدش

سلام (به رسم قدیمها)

امروز که این جمله ها را برایت مینویسم پانزده سال از اولین
باری که برایت نامه ای نوشتم و در پاکتی گذاشتم و به آدرس دانشگاه ات فرستادم
میگذرد.حالا این پانزده سال در برابر عمر چهار میلیارد ساله کره زمین و تاریخ چند
میلیون ساله حیات بشر روی این کره خاکی مثل یک چشم به هم زدن می ماند. مثل لحظه ای
که قورباغه ای زبانش را پرتاب میکند و یک پشه سرگردان مرداب به زبانش میچسبد و
میرود توی دهانش و بعد از آن تنها تغییر این دنیا کم شدن یک پشه از پشه های کره
زمین و سیر شدن موقتی یک قورباغه مرداب است.

حتی  این زمان برای
من که محکوم به حبس ابد در باور و نگاهم به این دنیا هستم هم خیلی طولانی نیست. انقدر
که کلمه به کلمه از حرفهایی که برایت مینوشتم را به خاطر دارم. اعتماد ما به هم و
دوست داشتن و عشق و محبت و سایر مزخرفاتی که در مورد روابط خواهرها و برادرها به
کار میبرند در مورد ما یک اتفاق بود. در مورد همه اتفاقی است. اتفاقی که ناچار به
باورش هستی تا زنده ای. این حقیقت از لحظه ای که به دنیا می آیی مثل دسته گوشکوب
میخورد توی سرت که مجاز به انتخاب پدر و مادر و خواهر و برادر خود نیستی و جبر
سرنوشت ما هم از همین جا آغاز شد.

           


حس میکنم از شنیدن این حرفها در سالگرد تولدت با خودت
میگویی گور پدرت و همان بهتر که دو سال است رفته ام آن ور دنیا ندیدمت و ممکن است
10 سال دیگر هم نبینم ! اما نمیدانی که هر روز” آی پی” های این بلاگ را
چک میکنم که پرچم ایتالیا را ببینم با این امید که یک بازدید کننده ای از بلاگ از
گوشه موشه های ایتالیا  وجود داشته باشد.خواهر دو سال
ندیده ام ! اما هرگز خبری نیست.

  سی سال در کنار هم و گاهی دور از هم سر کردیم
دخترک.هنوز به اخلاق و زبان تند من عادت نکرده ای که از نداشتن قدرت انتخاب خودم
در مورد تو حرف زدم ! و باز مثل همیشه زود قضاوت کردی و با خودت گفتی برادر ! تو
هم چندان آش دهن سوزی نبودی. امروز برای سی و سومین سالگرد تولدت برای اولین بار
میخواهم بهت بگویم هیچوقت الگوی من نبودی اما همیشه به بودن تو و داشتن تو افتخار
کردم. همان موقع ها که از روی کاریکاتور ها کپی میزدی تا خودت را به اطرافیانت
ثابت کنی. همان موقع ها که داستانهای خاله زنکی ر.اعتمادی و فهیمه رحیمی را در
نوجوانی لای کتابهای درسی میگذاشتی و بکوب درس میخواندی ! همان موقع که طرحهای من
درآوردی و خلاقانه ات را روی کوزه های خام میکشیدی و با هزار و یک روش سعی میکردی
رنگهای گواش از روی کوزه تازه متولد شده ات ثابت شود.

آها یادم آمد وقتی دوازده سیزده ساله بودی ! با هم کلاسی
هایت جمع بودی – و من مثل همیشه در آن جمعهای دخترانه مثل خاجه حرمسرا پهن بودم – دوستانت
آمار پسرهای دور و بر را از من میگرفتند و تو با شرم و خنده های بلند که برای
دخترهای آن دوره عیب و عار بود همراهیشان میکردی.

ما ثمره یک جامعه مریض و تربیت غلط بودیم خواهرک ! اما با
یک فرق بزرگ و عمده.آن هم اینکه تو اهل انکار بودی و من اهل ابراز. پس کودکی
تاریکمان را انکار نکن عزیز بانو. کجای این دنیا زیبایی دارد که همیشه سپاسگزار
پدر و مادرمان بودی که به این دنیا راهت دادند. کجای آن صبح بیدار شدن های زورکی و
معملهای بی رگ و بی خاصیت و هزار یک متلک و آزار دیدن در راه 5 دقیقه ای مدرسه تا
خانه لذت داشت که انقدر غرق در زیبایی های این زندگی بودی !

خوب حالا که این حرفها را زدم یک کم خیالم راحت شد.راحت از
بابت اینکه مثل همه خواهر ها و برادر ها فقط قربون و صدقه هم نرفتیم اما – هر چند
میدانم انقدر قوی هستی که همیشه از پس خودت بر بیایی – اما باور کن  در هر جای زندگی و در هر کجای این کره خاکی که
هستی تا وقتی که من هستم و نفس میکشم حداقل یک نفر هست که حاضر است جانش را بدهد
تا اشکی از چشمانت از سر استیصال بر گونه ات نلغزد.

 فقط نمیدانم این
اشکی که الان دارد میاید و هی سعی میکنم پنهانش کنم از دلتنگی و دوریست یا شوق
بالیدنت در سی و سومین زادروزت عزیز دل …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

24 دیدگاه برای “به خواهرم فقط برای باور بودن در سالروز تولدش”

  1. علی گفت:

    خیلی زیبا بود احسان جان. یه طورایی یاد نامه های چارلی به دخترش افتادم وهمونجوری عمیق بود. دردهای پنهان زیادی رو تو نامه منعکس کردی که شاید مخاطبش همه بودند. به خواهرت تبریک می گم برای داشتن همچین برادری.


    ممنونم علی جان. نظر لطفته. امیدوارم فقط بخوندش.چون با اینکه بهش گفتم هنوز که نیومده ببینه چی نوشتم براش !

  2. الهام گفت:

    با اینکه مخاطب این پست خواهرتونه نه ما, تولدشون مبارک باشه


    مرسی از لطفت !

  3. محفوظ گفت:

    اگر من جای خواهرت بودم یه چک میذاشتم در گوشت که حالیت بشه بزرگتر کوچیکتری و احترام …
    بقیش بماند که خیلی عصبم


    چرا عصبی ؟ اون خواهری که من براش نوشتم هیچوقت چک در گوش من نمیزد. بزرگی به سن و سال نیست. به رفتاره.

  4. دامون گفت:

    سلام احسان جان
    حس توی نوشتت رو گرفتم . نمیدونم این تلخی از حال و روز این روزهای قبل از شروع دوبارت میاد که منم تلخ بودم و خسته ، یا اینکه حس همیشه همراهته ؟ کاشکی میشد کمتر تو خلوتمون تلخ باشیم کاشکی میشد به جای “شناسایی راز گل سرخ” در “افسون گل سرخ شناور باشیم” ( هر وقت شعر سهراب یه جا مینویسم احساس جواتی بهم دست میده ) اما از صمیم قلب آرزو میکنم که خواهرت توی خلوتش هم همونطوری که تو نوشتی باشه و از زندگیش لذت ببره و خاطرات کودکی رو دوست داشته باشه .
    برو تلفنو بردار مهندس ، شماره ای که میخوای بگیری با 0039 شروع میشه .


    از اون که گفتی از نوشتن شعر سهراب احساس جواتی بهت دست میده خیلی خندیدم. واقعیت هم همینه.فقط بیچاره سهراب که انقدر اشعارش دستمالی شده که آدم از نوشتنش همچه احساسی بهش دست میده ! اینم از خصایص این آب و خاکه !
    ممنونم از اینکه حسمو گرفتی.راستش میخواستم حرفای خوب بنویسم.میخواستم … اما نمیتونم. ته دلم خونه رفیق. جالبه بدونی که اون کامنتی هم که میخواست بزنه تو گوش من از ایتالیا فرستاده شده. تلفن زدم. حرف هم زدم. ولی قبل از اینکه این پستم رو بخونه. فکر کنم دوباره باید زنگ بزنم و یه توضیحاتی بهش بدم. حیف که من اهل توضیح دادن نوشته هام نیستم. فقط خوشحال میشم با آدمایی مثل تو دوستم که بدون توصیح حس نوشته هامو میفهمن. خویشاوندی تنها برآیند روابط خونی نیست. رشته هایی از احساس و افکار هم در آن دخالت دارند.(این جمله آخر از خودم نبود)

  5. دامون گفت:

    یه چیز دیگه :
    من اگه اینو نوشته بودم این کامنتها رو شاخم بود :
    نمکی تو دل برو : چیه میخوای بگی خواهرت ایتالیاس خیلی با کلاسی؟
    فسقلی : حرفهای خصوصی تو و خواهرت به ما چه مربوطه ؟ چهار تا نکته خوب در مورد مدیکیر بنویس ما یاد بگیریم.
    مرد ایرانی : بی غیرت ، چرا گذاشتی خواهرت بلند بلند بخنده ؟

    تازه یکی دوتا کامنت خصوصی هم از طرف خواهرم میگرفتم که سرزنشم میکرد که این چه پستی بود نوشتم و از بقیه یاد بگیرم که چطور بنویسم در حالیکه هنوز آی پی ایتالیا به لیست بلاگم اضافه نشده بود .


    :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
    تازه سه تا کامنت هم از خودت به خودت میرسید که ازت کلی تشکر میکرد و طرز نوشتنت رو تحسین میکرد !!! شایدم چند تا کامنت از دانشگاه اسمشو نبر در مورد نبودن رشته های احساسی بین خویشاوندان در استرالیا !

  6. جاناتان گفت:

    میدونی چیه؟ کاش من هم میتونستم همچین نامه ای واسه خواهرم بنویسم! اما حس میکنم اونقدر قوی نیست که دلش نشکنه. گاه هایی که دعوای شدید توی خونه میشد بهشون میگفتم که هیچ کدومشون آدم هایی نیستن که اگر من میخواستم انتخاب کنم اونها رو انتخاب میکردم. میدونستم که اون وقت ها اونها باور نمیکردن و میگفتن که از سر عصبانیت بوده اون حرفا! اما من میگم که حرف واقعی دلم در تمام لحظه های غیر عصبانیت هم همونه! واقع بین باید بود. اونها هم مطمپنم که اگر قدرت انتخاب داشتن یه بچه دیگه رو انتخاب میکردن. شاید! به هر حال…. به هر حال همین قدر که میتونی بهش این حرفا رو بزنی خوش شانی خداییش!


    خدایی خب آدم ناراحت میشه بشنوه اگه میتونستم انتخاب کنم شما رو انتخاب نمیکردم. تو هم مثل من ناهنجار بودیا دکی ! ولی در کل در زندگیی که با یخ جبر عظیم به اسم زیستن آغاز میشه صحبت از اختیار واسه رفع کوتی(در حکم) خوبه. منم فکر میکنم اگه بابا مامانم میخواستم یه بچه انتخاب کنن من نفر 1234567456435677 ام بودم و هی میشینم با این توهم غصه میخورم که چرا قدر منو نمیدونن و اگه میدونستن من چه جواهریم !!! بعله !

  7. صدف گفت:

    سلام . تولدت خواهرتون مبارک
    نامه قشنگ و پر احساسیه . اما فراموش نکنید ::: چون شما خواهر و برادر هستید قلبتون برای هم میزنه و یک سر سوزن دلتون نمی خواد یکی از شما مشکلی برایش پیش بیاد و در هر جایی که باشید برای هم آرزوی سلامتی و بهترینها رو دارید .
    برادر من تهرانه ! ولی با فوت مادر و بزرگ شدن او زیر دست زن بابا ….او عوض شد
    چند وقت پیش عروسی کرد من رو دعوت نکرد . !
    دلم رو خیلی شکست .
    البته من باید یواشکی و تنهایی می رفتم .ولی می رفتم


    ممنونم از لطفت. واقعا” متاسفم از این تغییری که در برادرت صورت گرفته. شاید من هم تغییر کردم و خودم خبر ندارم. به هر حال ناراحت نباش که نرفتی. رفتنت هم مشکلی رو حل نمیکرد. من هم امیدوارم تغییرات زیادی در جهت مثبت برای شما در آینده رخ بده. مطمئن باش که رخ میده.

  8. آباجی گفت:

    :)) آره راست میگی دیر آمدم سر بلاگ. ولی عوضش گذاشتم یه وقتی بیام که تندو با عجله و … نباشه. تو عزیز دل منی. خیلی عادت ندارم جلوی چشم همه حرف بزنم ولی خوب انگاری چاره ای نیست. بازم غنیمته. نمی دونی چند بار از اینکه میری بدون اینکه ببینمت عین نیاگارا اشک ریختم ولی خوب زندگیه دیگه. هنوز تک تک خاطرات کودکیت تو ذهنمه. هنوز قیافت وقتی یه قاشق پر سس رو به جای ماست خوردی وقتی خیلی خواب آلو بودی کاملا” یادمه اینقدر معصوم بود که 10 تا ماچ درجا کردمت. هنوز وحشت شبهایی که هی بلند میشدم و چک میکردم ببینم دماغت خون می آد یانه تو قلبمه چون شنیده بودم یکی دماغش تو خواب خون آمده و خفه شده. تو هم که اون وقتها هی خون دماغ میشدی. هی من یخ میذاشتم نصفه شبی رو بینیت. حتی یک بار هم به خاطر اون هزار بار کتکی که به خاطر تو خوردم از دستت عصبانی نشدم. تو همیشه یه تیکه وجودم بودی. هنوز هم هستی. کنار بقیه عزیزانم تو قلبم یه جای گنده داری. ولی خوب من هنوز از مامان بابا به خاطر به دنیا آوردنم کمال تشکر و امتنان رو دارم 🙂 و هنوز به شدت معتقدم دنیا خیلی خیلی بی نظیره و زندگی باارزش ترین هدیه ای است که به ما داده شده. فقط باید زاویه دیدت رو تغییر بدی. و اتفاقا” چون به کوتاهی فرآیند خوردن پشه توسط قورباغه است نباید بگذاریم که به حسهای بد هدر بشه ( خدا وکیلی این مثالهای صد من یه غاز رو از کجات در میآری؟؟:)) خلاصه داداش کوچولوی من تو همیشه برام همون داداش کوچولوی معصوم بااحساس یه مقادیری تنبل 🙂 هستی و از اینکه تو رو دارم به خودم میبالم. ولی خدا وکیلی من فهیمه رحیمی اینها نمی خوندم یه بار یه دونه کتاب ازش خوندم که خیلی بدم آمد دیگه نخوندم. سر امتحان مثلثات مثلا” غرور و تعصب خوندم. که یه جند تا امتحان طول کشید خوندنش. البته احساسات دختر دبیرستانی داشتم هااا الان هم وقتی خاطراتم رو مرور میکنم حال میکنم باحال بود که اون روزها بابا… هر دوره ای ارزش خودش رو داره. در ضمن بابا آبرو مارو بردی که تو این دنیای مجازی :))
    بازم ببخشید دیر آمدم سر بلاگت. دووووووووووووووووستت دارم عزیز دل من.
    از این به بعد زود زود می آم.
    میبووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستم :))


    اومدی دیگه.چی بگم من خودت همه چی رو گفتی. ولی اصراری به تغییر دید من به دنیا نداشته باش !

  9. man گفت:

    شاید برای بعضیا این تبریک گفتن عجیب باشه یا شاید بعضیا تو رو خیلی‌ شجاع بدونن و بگن خوشبحالت که میتونی این چیزا رو انقدر راحت بگی‌! برای من اصلا عجیب نیست چون با این ادبیات و این نوع شخصیت به نوع آشنایی‌ دارم. شاید بعضیا فکر کنن چقدر نگاهت متفاوت که شاید دور از واقعیت هم نباشه! ولی‌ از یه چیز مطمئنم و یون این که هیچ کس از شنیدن این حرفا توی روز تولدش خوشحال نمی‌شه. به نظر من البته اگه برات مهم باشه، هر واقعیتی نباید گفت و شاید بهتره بگم نباید هر جایی گفت. هیچ فکر کردی چقد دلش شکوندی؟ آدما هزار تا فکر جور و نجور از ذهنشون میگذار،فک کن بخوای همه رو بگی‌ چون نمی‌خوای سانسورچی باشی‌؟ چرا سعی‌ میکنی‌ که گذشتهٔ رو که دوستش نداری ععهی بزنی‌ توی سر عزیت؟ امیدوارم این نفرتت از گذشته باعث نشه عزیزانت از گذشتهٔ مشترکشون با توی متنفر شن!


    مرسی از نصیحت هات دوست من.اما من که سی سال حرفهامو خوردم و سانسور کردم اگه اینجا هم نتونم حرفمو بزنم پس کی بزنم ؟ میتونستم بهش آدرس اینجا رو ندم که بیاد بخونه. اما نمیتونستم جلوی حرف زدنم رو بگیرم. راس میگی شاید شنیدن این حرفها خوشحالی به دنبال نداشته باشه اما بعضی حسها از خوشحالی دلچسب تره !

  10. یک رفیق گفت:

    قلم و نوشته هاتم مثل زبون و دلت هم صاف و هم تند وتیز . هم عاشقانه طرف و دوست داری هم می خوای تو اون جایگاه مد نظرت قرار بگیره. واسه من که این قلم و زبون با همه تند وتتزیش دوست داشتنیه قطعا واسه خواهرت شیرین تر هم هست.


    مرسی رفیق از دیدگاهت و امیدوارم که برای بقیه هم دوست داشتنی باشه.نه این که چون تعریف کردی بگم اگه فحش هم میدادی همینو میگفتم ولی اگه نظر شما دوستان خوب نباشه این قلم تند و تیز نایی واسه نوشتن نداره ! ولی مثکه واسه خواهره واسش زیاد هم شیرین نبود !

  11. آرجان گفت:

    سلام داداش،
    دلم تنگ شد واسه کامنت گذاشتن.چی می شود کرد.فعلا گیر دادن بهمون می خوان دهنمون رو سرویس کنن یه عده.منم کمتر حضور به هم می رسونم!هرچند کسی چیزی رو از دست نمیده!
    آقا کاشکی هی ملت سعی نمی کردن مستقیم و غیر مستقیم نصیحت کنن.خوب که فکر کنی می بینی ته همه باد میده! فقط یه عده شجاعت پذیرشش رو ندارن.همه بحث هایی که کردی توی این وبلاگ قلقلکم داده. مانیفیست جالبی داری.ولی من در سکوت حمایتت می کنم.بذار سنم که بیشتر شه شاید شجاعت تو رو پیدا کنم.احسان یه کاری می کنی.یه پست بزن از 5 کتابی که خیلی دوست داشتی.رمان ،سیاسی، اجتماعی خلاصه هرچی.البت اگر صلاج میدونی.دادا


    چی شدس ؟ کی میخواد دهن کیو سروییس کند ؟ درست حرف بزن ببینم چی شده ؟ من خودم چند روزه یه حسای بدی دارم ؟ چیزی شدس ؟
    من از نصیحت ناراحت نمیشم. همین که دیگران احساس میکنن باید یه حرفی بزنن خودش خیلی خوبه.یعنی خوندن و تاثیر پذیرفتن و حالا میخوان یه واکنشی نشون بدن.همین یه دنیا ارزش داره برام.شما همین الانم شجاعتت از من بیشتره برادر. بپر وسط میدون جوون !
    در مورد کتاب راستش من آدم خیلی تنبلی هستم در کتاب خوندن و مثل خیلی ها خوره کتاب نیستم این روزا یه کتاب 300 صفحه ای گرفتم دستم از میچ آلبوم دوماهه هنوز تموم نشده ولی باشه چشم یه پستی در این مورد در آینده نزدیک خواهم زد.ممنون که ایده دادی برای نوشتن.

  12. شیوا گفت:

    چه خوبه که با خواهرت حرف میزنی.همینشم خوبه حتی اگه تلخ و تند و تیز باشه


    ممنونم از نظرت.راستش من بیشتر باهاش حرف میزنم تا اون با من.کلا من با همه موجودات دور و برم حرف میزنم ولی زیاد از کسی صدا در نمیاد. همه رفتن تو لاک خودشون.زیر بار باورهاشون دارن له میشن.نای حرف زدن ندارن !

  13. آرجان گفت:

    چیزی نشدس دادا. چند وقته محل کارم رو عوض کردم. اما کارفرمای قبلی که صاحبونش در اصفهان یک خانواده شناخته شدن و تقریبا همه می دونن چه خر مایه های سگ مذهبی هستن دو تا پتروشیمی و سه تا کارخونه و 5 تا گل خونه 7 تا پرورش شتر مرغ و 10 تا امام زاده(در حال ساخت!!!) دارن اومدس لابی کرده با شرکت جدید که من رو اخراج کنن! می گن توی اصفهان فقط باس واسه ما کار کنی.من که تو همین مایه ها فهمیدم چشونس!
    کارگریم داداش.باور نداری یه نگاه به دفترچه بیمت بنداز.اونا هم سرمایه دار! اصلا واسه همینه که من از حامیان جنبش اشغال وال استریتم.حیف که اینجا باید اسمش رو گذاشت جنبش قطع دستان پشت پرده!


    درس میشد ایشالا. آقا من هم با اشغال وال استریت موافقم به شرطی که تدارکاتش خوب باشد !

  14. علیرضا گفت:

    قشنگ نوشتی … حس کردم تو تئاتر نشستم و داستانی برام تعریف میکنی …
    تو ارتباطت اجازه بده اظهارنظری نکنم … اون ارتباط تو هست و هیچ کسی در قالبت زندگی نکرده که با یک درصدی بتونه درک صحیحی داشته باشه …
    اما نظر “خودم” در مورد زندگی “خودم” اینه که حس میکنم همه نزدیکانم فقط و فقط یک فرصت هستند، فرصتهایی که دائمی هم نیستند، و وقتی از دستش بدی … اونوقت میبینی که جایگزینی براش نیست …
    فاصله ایمنی رو حفظ کنیم … رابطتمون بهتر میشه رفیق. (این نصیحت نبود، تجربه ام بود)
    مبارک باشه …


    علیرضا جان راست گفتی. خوب گفتی. فقط من انقدر بی رگ شدم که قدر این فرصتها را نمیدونم.حالا دردم بیشتر اینه که چرا من اینجوری شدم. حالا من که انقدر با احساس بودم چرا انقدر سنگ شدم. این بیشتر عذابم میده تا خود ماجرا .

  15. rahamishavam گفت:

    چقدر قشنگ بود…………………….:(خیلی…


    چشاتون قشنگ میبینه ! آخرش خنده بود یا گریه !؟

  16. بهار گفت:

    از کامنت خواهرت خیلی خوشم اومد. آفرین!
    هیچکسی نباید اصرار به تغییر زاویه دید بقیه داشته باشه ولی اینکه با عشق به لحظات زندگیمون نگاه کنیم زندگی رو برای خودمون لذت بخش تر می کنه و نا خودآگاه باعث می شه وقتی به زندگی گذشته و حالمون نگاه کنیم لبخند بزنیم نه اینکه احساس غم و نارضایتی…


    همکار جان همه خانومها مثکه خوش و خرمند ها ! من به هر لحظه از گذشته نگاه میکنم همش اشتباه و درد و شکست و نگرانیه ! چی چیش خوبه مثلا ! 2 تا نمونه برای من نام ببر غیر از این اتفاق های کلیشه ای مثل ازدواج و این حرفها !

  17. علیرضا گفت:

    نمونه اول:
    اولیش، شروع فعالیت این وبلاگ هست … پیدا کردن دوستان جدید … ارتباط با دنیایی از دیدها و سلیقه های مختلف


    ای داد بی داد ! یه چیزی میگی آدم هیچی نتونه بگه ها !

  18. محفوظ گفت:

    ببین برداشتی یه چیزی نوشتی همه رو ریختی بهم!
    نمیدونم باید باهات چه کنم…


    فدای تو. مشکوک من.

  19. آرجان گفت:

    ببین خیلی چیزای زیادی هست که ما در زندگی بمون خوش گذشته و خوب بوده.
    چند نمونه شو نام می برم:
    1. چیز ….آهان همین که تو الان ویزا داری!!!!!!!
    2. همین که عمرانی هستی و برنامه نویس نیستی!!!
    3. مو..همین که خداوند بهت مو داده!
    4. چی دیگه…هوا…نفس می کشی مفت مفت بدون اذن آقا
    5. همین که میتونی بری رستوران!
    6. همین که وبلاگ داری…با کلی خواننده با فهم و کمالات(هان!؟ چیه؟ با این بند که مشکلی نداری؟)
    یه سری چیز هم هست که هست اما من یادم نمی آد.


    مرده این دلایل زنده بودنتم !
    با بند سوم شدیدا مشکل دارم ! حالا تو میدونی من کچلم. هی به رخ ما بکش.هی این یه عیبو یزنین تو سر ما !

  20. بهار گفت:

    من با برادرم خیلی مثل هم نیستیم.ولی یه چیزی نگذاشت که من حرف دلم رو بعد از این همه سال بهش بگم.همه تفاوت هامون رو همه غصه هامون رو همه دلتنگی هامون رو.نه که نخوام بگم ها نشد که بگم.فقط نشد.اما مهم نیست من حرف دلم رو تو دلم نگه میدارم.از اینکه اون رو نگفتم ناراحت نیستم.مدل دوست داشتن من اینجوریه.مهدی هم همیشه با من دعوا میکنه.اما من دنیای خودم رو دارم.دنیای من قشنگه حتی اگه تو دنیای من هیچ خواهر وبرادری حرف دلشون رو به هم نگن.حتما حرف دلم رو میدونه.من دنیای خودم رو دوست دارم.(خیلی جدی نگیرید فقط درد دل بود:))))))).


    آدمها اگه مثل هم بودن دنیا تکراری میشد.حالا اشکالی نداره.ولی حرف دلتو بزن. همه حرفها حتی اگه باعث ناراحتی دیگران بشن بهتره زده بشن تا تو دل آدم بمونن.منو جدی بگیر !

  21. جاناتان گفت:

    خداییش حسودیم شد. بابا خواهرت آدم حسابیه مرد. دست بردار. من نمیدونم اگر به خواهرم این حرفا رو میزدم چی میشد. احتمالا یه دل سیر گریه میکرد بعدش هم میگفت من نمیدونم چرا این بچه اینقدر نا اهل افتاده!


    اوا ! دکی ! زنده ای ؟
    نگرانت شدم به مولا.راستش ما کلا خانوادگی آدم حسابی هستیم. واسه هم همینجور یه بند نوشابه واز میکنیم.ولی یه مشکلاتی هم داریم بره خودمون دیگه ! ولی به قول خارجی های ما که میشن داخلی های شما ملافه کثیف رو جلو مردم نمیشوریم !

  22. عارف گفت:

    سلام حاجی
    خیلی خوبه که میتونی بدون اینکه از دیگران خجالت بکشی احساساتت رو بنویسی ها. آورین آورین 🙂
    دوما از اینکه محیطی رو فراهم کردی که بشه توش کامنت تریپ روشنفکری گذاشت از طرف روشنفکران قرن 21 تشکر میشود.
    سومندش هم آباجی محترمت نباید نگران باشه که تو میری و ایشون شما رو نمیبینه چون احتمال اینکه کسی از ایتالیا یک نفر رو در سیدنی ببینه از اینکه اون رو در ایران ببینه خیلی بیشتره!
    چهارمندش یادم افتاد یه چیزی از ایران بیاری! یادم بنداز یادت بندازم 🙂


    خواهش میکنم. هدف ما جلب رضایت شماست. قهوه و کافه لاته هم داریم و دود و دم هم برای مشتعل کردن بیشتر این محیط روشنفکری مهیاست ! شما کامنتتو بذار برادر چی کار به محیط داری آخه !
    آخه ما ایرانی ها ایران رفتن رو شاخمونه. بالاخره چند سال یه بار هم واسه دیزی سنگی و کله پاچه و بوی نای جوب خیابون نواب هم شده باید بریم تهران. حالا سیدنی هم نرفتیم نرفتیم بابا ! والا ! چی بیارم غیر از اون لیوانا که گفتی !؟ لیستت داره بیخ پیدا میکنه ها ! میرم تو رد کاناله گمرک فک کنم !

  23. مهرنوش گفت:

    احسان جان شرمنده ام از این کامنت ولی تو رو خدا خود تحویل گیری {…} رو داشتی؟ یه جایی هم که دلش بخواد از کسی تعریف کنه اینکارو نمیکنه و به جاش از خود توهم زده اش تعریف میکنه. ایشون تو وبلاگش راه و بیراه به ملت توهین میکرد بهش انتقاد هم که میکردی میترسید کامنت رو نمایش بده. تازه معنی کامنت روشنفکریشو هم فهمیدیم. احسان برام {…}


    دوست عزیز ضمن عرض معذرت از اینکه کامنتت رو سانسور کردم.به خودم هر چی فحش و بد و بیراه بدی هم از اولش عزم کردم که منتشر کنم اما چون این دیگری حضور نداره و ممکنه در موردش اشتباه قضاوت کرده باشی مجبور شدم.
    راستشو بخوای شناخت من از همه دوستانی که اینجا کامنت میذارن در حد یه دوستیه مجازیه که امیدوارم در سرزمین جدید به دوستی حقیقی تبدیل بشه اما مسلما” خیلی از تصوراتی که ما از طریق یه راه مجازی از آدمها به دست میاریم با واقعیت منطبق نیست.این در مورد همه ما صادقه و آدم دوستهاشو با سبک سنگین کردن تو زندگی واقعی میسنجه.به هر حال چون میخوام جوابم رو به این پست جدیدی که زدم هم ربط بدم باید بگم جمله ای که در آخر فیلم “چیزهایی که در آتش از دست دادیم” میبینی کارتیه که جری برای آدری گذاشته و روش نوشته :
    “Accept the good.”

  24. عارف گفت:

    برادر مهرنوش {…}
    وبلاگ من که معلومه هتوزم با اینکه دیگه توش نمینویسم داری از حسودیش جلز ولز میکنی وب سایت توسعه دموکراسی در جهان نبود. یه وب سایت بود که اختیارش دست خودم بود و هروقت دلم میخواست میتونستم کامنتی رو منتشر نکنم. با این حال فقط کامنت آدمهای {…} رو منتشر نمیکردم تا احترام خواننده ها حفظ بشه. کلا میخواستم {…} بیام سراغت ولی به احترام احسان میزارم به حال خودت بچری. اگه به خواننده های من توهین میشد هنوزم همون تعداد خواننده نمیومد وبلاگ انگلیسی منو بخونه.


    عارف جان. از شما انتظارم اینه که بیشتر بیر وید می کنی ! البته همه در داشتن عقاید متفاوت و مختلف آزادند.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!