آن پدر با ساطور آمد …

دیشب خبری پیچید که در عین ناراحت کنندگی کمی تامل برانگیز
بود.احمد رضایی پسر حاج محسن
(سبزوار) رضایی بر اثر مرگی مشکوک از دنیا رفت یا به
دیار باقی شتافت یا بدرود حیات گفت یا هر زهر مار دیگری که اسمش را می گذارید اما
معنا و مفهوم آن برای پدر باید آن باشد که دیگر کودکش بابا نمیگوید.


     

پدر های قدیم غیرت داشتند و برای فرزندهاشون میمردند.یادمه
وقتی تهران موشک باران بود بابام منو محکم بغل میکرد و گوشامو میگرفت و من فکر
میکردم در آغوش بابام هیچ موشکی بهم سازگار نیست ! پدر احمد اما  اون روزا یه گردان بسیجی رو با آرپی جی هایی بر
دوش سوار بر موتور به دل دشمن فرستاد تا به جنگ تانکهای چیفتن برن و در همون روز
حدود 30000 نفر بر اثر این حماقتها کشته شدن. البته اون موقع ها جنگ بود. کسی چرا
نمیگفت. کسی نمیگفت چرا قیمت ها انقدر هر روز گرون میشه ؟ چرا همه چی کوپنیه ؟ چرا
آب و برق و گار مجانی نشده و چرا اونی نشده که میگفتن ! همه کشور متحد بود برای
دفاع از یه اتفاق که میدانستیم برایمان گران تمام خواهد شد اما نمیدانستیم چقدر ؟
می دانستیم باید از مرز و وطن و ناموس مان دفاع کنیم اما بفهمی نفهمی  خیلی هم معنی این چیزها رو نمیدانستیم. جنگ برای
ما بچه های دهه شصت یک سری خاطره در هم و بر هم داشت و یک کتاب آموزش دفاعی و یک
خرمشهر خراب و یک صدام که هر روز سر صف صبحگاه مدرسه مرگ را حواله خودش و جد و آبادش میکردیم !

آن
روزها کسی جرات نداشت بپرسد بر سر پدرهایی که یک روز برای ادای پاره ای توضیحات
رفته اند و هرگز برنگشته اند چه آمده ؟ خوب جنگ بود ! مملکت داشت به تاراج میرفت.
آن هم توسط این عربها ! آدم بابا نداشته باشد بهتر است یا مملکتش توسط این عربهای
سوسمار خور به تارج برود ! البته آن موقع کسی نبود که بپرسد نقش راسیسم در جنگ چه
بود ؟ چونکه همه در مورد اینکه ایرانی ها حتی اگر بد باشند باز بهتر از عربها هستند متفق القول
بودند اما توجه نمیکردند که بیشتر کشته های این جنگ هم همان عربهای ایرانی تبار یا
ایرانی های عرب تبار بودند. 

احمد رضایی اما آن روزها مغرور بود که پدرش فرماندهی نیم
بند بزرگترین و طولانی ترین جنگ جهان را پس از جنگ جهانی دوم بر عهده دارد. البته
زندگی نسبتا” خوب (در مقایسه با مردم عادی) و توجه دیگران هم در این غرور
کاذب بی تاثیر نبود. البته آن موقع ها نه مجمع تشخیص مصلحتی بود و نه قصرهای امروز
تهران. پس داشتن یک خانه دولتی و برای گرفتن مایحتاج روزمره در صف نایستادن خودش
خوشبختی و مایه غرور محسوب میشد. آن موقع ها که هنوز در بدن برخی ها رگی بود که از
سیر خوابیدن در حالی که همسایه گرسنه ای داشته باشند باد میکرد. امروز اما همه
آقایان ذوب شده در برخی مسایل با میلیونها گرسنه در همسایگی و درتهران در بستر
حریر میخوابند و ککشان هم نمیگزد.

اما از آنجا که “در” همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و بچه ها راه
پدر را نمیروند زمانی رسید که خورشید پشت ابر برای احمد آقا طلیعه زد و بر اثر یک
اقدام مشکوک و ضد انقلابی فرزند این انقلابی قهار سر از ممالک کفر در آورد و البته
این فرزند بودن آقا محسن  اینجا هم به نفع
ایشان بود و اقامت دایم آقا زاده در حالی صادر شد که خیلی پناهنده های ایرانی در
ترکیه 10 سال پشت در بسته سازمان ملل میکوبیدند و خیلی متقاضیان مسافرت توریستی و
یا درمانی با توهین و تحقیر در سفارتهای شیطان بزرگ در دبی و آنکارا و نیکوزیا
مواجه میشدند !

تا اینجا همه چیز خوب برای ما جوانان و همه چیز بد برای
دلسوزان انقلاب پیش میرفت تا احمد آقا به ایران برگشت.آن هم در آخرین روزهای ریاست
آ سد ممد آقا خاتمی بر صندلی لغزان جمهوری اسلامی ایران و البته ایشان در آن هنگام
ایشان به گفته خودش  در حال ایفای نقش
تدارکاتچی بود. البته آن زمان رسانه های استکبار مثل چی چی سی فارسی و صدای اون
یارو ، یعنی بازوهای نرم فتنه اخیر نبودند
که همه چی را تو بوق کنند که بیا و ببین که آقا پسر دسته گل محسن خان برگشته ! خوب
توضیحات بیشتر را کسی نخواست و کسی هم نداد تا چندی پیش که در جواب سوالی در مورد
آقا پسر آقا محسن گفت : اگر توضیحات بیشتری لازم باشد برادران اطلاعات اعلام
خواهند کرد و این به دانش ناقص و عقل نصفه من یعنی همه چیز تحت کنترل برادران است
!

امروز اما همه چیز از دست برادران خارج شده چون متاسفانه و
علیرغم پیگیریهای مکرر نایب بر حق پروردگار ،  برادران فعلا از کنترل آن دنیا ناتوانند و احمد
آقا قفس این دنیاییه پدر ساخته اش را شکسته و رفته.

بعضی ها میگویند خودش را کشته و بعضی میگویند خودش را
کشانده اند و بعضی میگویند بر اثر برق گرفتگی یا بی احتیاطی در هنگام تعویض لامپ
دستشویی به دیار باقی شتافته. این روزها هم که حوادث خانگی رو به افزایش است.خلاصه
اگر یک روز بر اثر حوادث خانگی به دیار باقی شتافتید اون دنیا نیاین یقه ما رو
بگیرین بگین نگفتی ها !

اما چیزی که ذهن من را اشغال کرده نه مرگ مشکوک او و نه بی
خیالی پدر در نقش مستقیمش در مرگ پسر است. چیزی که دغدغه این روزهای من شده اینست
که آیا دوره پدر کشی ها تمام شده و دوره پسر کشی ها شروع شده ؟ اگر اینطور است پس
نشانه خوبیست. چون نشان میدهد دیگر باورها نسل به نسل و از پدران انتقال پیدا
نمیکند.

به یاد همه پسرانی که سایه سیاه پدر را بر نتابیدند.چه احمد از آنها باشد و چه نباشد.


 دیگر ابوسفیانی
نیست

 که به بت پرستی
پدرانش افتخار کند

وبه بهانه کردار پدرانش

حق را انکار کند.

فقط دلم برای لات و حبل و عزی میسوزد

 که عمرشان به سر
آمده.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

9 دیدگاه برای “آن پدر با ساطور آمد …”

  1. اورایاد گفت:

    افرین حرف حساب جواب و کامنت نداره


    چاکرتیم داداش.ما دوست داریم صدای شما رو بشنویم وگرنه کامنت و نظر بهانه ست !

  2. الهام گفت:

    چه کردی برادر!!! من رو بردی به اون دوران ترس و وحشت…. امیدوارم هیچ کودکی اون صداها و دلهره ها رو تجربه نکنه..


    متاسفانه داره آواز اون صداها دوباره از دور شنیده میشه و این بار واسه بچه های ما. هوا پسه خواهر.

  3. عمو سجاد گفت:

    چقدر مطلب قشنگ و پخته ای بود. حال کردم.


    چاکرتیم عمو. شما حال کردی ما حال مضاعف بردیم ! کار جدید هم مبارک. حالا ببینم به حساب ما کی می رسی !

  4. (یکی از بچه ها) گفت:

    در مورد اين مطلب جديدي هم كه نوشتي خيلي خوشم اومد و عالي بود. ولي نمي دونم چرا نتونستم كامنت بزارم. شايد زيادي ترسوام.


    ترسو ؟! برای چی ؟ یعنی مگه من حرف خلاف قواعدی زدم یا به کسی توهین کردم. من خودم مخالف این جور برخوردم و امیدوارم کسی فکر نکنه حرف خطرناکی میزنم. اگه واقعا اینجوریه یکی بگه ! اینجوری ما میخواستیم اونجوری بشیم که هنوز سوریه ای ها با سینه سپر کردن جلو گلوله نشده ؟! تازه اونا داداش کوچیکه ان اینا داداش بزرگه !

  5. صدف گفت:

    سلام .
    منم دیشب این خبر رو شنیدم .پیش خودم گفتم : اقای رضایی فرزندش رو خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد الان حتما دیوانه میشه !!
    اما انگاری محبت پدری وجود نداره و عین خیالش هم نیست .
    یه فرضیه دیگر این میتونه باشه بچه برای بعضی پدرها عزیز نیست و بعضی پدرها در اغوش زن اول و بعد معشوقه ها و رنهای بعدی لذت بیشتری می برند تا مسئولیت در قبال فرزند و غصه بچه خوردن !!!
    در اطرافم پدرهای بی مسئولیت و خیانتکار زیاد می بینم . بچه بزرگ میشه پدر هم خارج از منزل مشغول زن بازی و جوانی کردن است .
    در پدرهای قدیم تک و توک اینگونه رفتارها دیده میشد اما در پدران جدید بهینه شده است .
    اینم نظر من . بیچاره مادر او . داغ فرزند خیلی سخته .
    ××× یه جا شنیدم جاسوسی کرده و وطن فروش شده و به همین خاطر کشتن !


    راستش خانم صدف من نمیتونم راجع به اون پدر قضاوت کنم که آیا از اون خاک تو سری ها که شما گفتین انجام داده یا نه اما خیلی ها هم از این کارا میکنند اما پای بچه هاشون که میاد وسط پدر نمونه میشن.من از این جور مردا زیاد دیدم. اما کسی که روحشو به شیطان بفروشه دیگه شب و روزش یکی میشه.داغ فرزند تازه یه روی سکه شه ! خدا بهش توان تحمل مراحل بعدی رو بده.در مورد بند آخرکه گفتی هم به نظرم زیاد رو این شنیده ها حساب نکن. قدیما یه جکی بود میگفت “به امام فحش میدی … ” حالا جریان همونه.در مورد هر کی میکشنش.البته هنوز خبر قتلش تایید نشده.

  6. rahamishavam گفت:

    taze alan majeraye raftanesham yadam oftad!!!!!!!aaaaaaaaa!chegahd seda karde bud!


    آره خیلی سر و صدا کرد ولی بعدش در سکوت خبری فرو رفت.چونکه برادران همه چیو کنترل میکردن.

  7. آرجان گفت:

    حال می کنم با نوشته هات.بیا بزن تو کار نویسندگی شاید بشی داستایوسکی زمان.والا.
    این احمد آقا خدا بیامرز هم هرکی که بوده من ندیدم یه قدم به نفع جامعه ایران برداشته باشه حتی وقتی فلنگ رو بست.هم اون موقعی که رفت جهت نیل به اهداف شخصیش بوده و هم اون موقعی که برگشت.نتیجتا دیگ هایی که برا احمد آقا جوشیده میخوام سر سگ توش باشه.
    خدایی این آقا وقتی که رفت برای عشق و حال شخصی بوده و یا به دلیل اعتراض به پدر و سیستم سیاسی حاکم و پرده برداشتن از یه سری اسرار؟من نمیدونم اگه می دونی بگو فیض ببریم.
    ارادت


    والا آرجان عزیزم.تو لطف داری. خوب ما هر چی سر میزنیم تو آپ نکردی واسه رو کم کنی هم شده مجبوریم آپ کنیم داداش. من خودم یکی از آرزوی های زندگیم که احتمالا به گور خواهم برد اینه که ژورنالیست بشم. حالا شایدم یه روز شدیم. خدا رو چه دیدی ! میگن برناردشاو اولین کتابش رو 60 سالگی نوشت ! حالا راست و دروغش پا اونا که میگن !!!
    اما در مورد احمد آقا.ایشون وقتی از ایران رفت مصادف بود با اون جریانات قتلهای زنجیری و این حرفها.چند تا مصاحبه کرد و یه سری حرفهایی زد که خونش از نظر آقایون حلال شد و از اون روز دیگه کسی فکر نمیکرد برگرده.(تو یوتیوب هست حرفهاش). بعد از 6 سال برگشت و کسی نفهمید چرا و چگونه ! درست مثل برگشتن حسین درخشان ولی بعدش رفت دبی و اونجا ساکن شد و نمیدونم چرا. اما اصولا این آقازاده ها سرنوشت تلخی دارن.مثل پسر دکتر روحانی دبیر سابق شورایعالی امنیت ملی که خود کشی کرد و خیلی های دیگه هم هستند. آقا زاده بودن هم سخته به خدا !

  8. جاناتان گفت:

    مطلبت خیلی جالب بود. موضوع قابل تاملی هست شاید. اما در جهان ایدئولوژیک تعجبی نداره. من البته نمیدونم که این ماجرا اینطور هست یا نه. اما اگر اینطور باشه پدری که به ایدئولوژی اعتقاد داره .پدری که خودش رو وامدار منافع نظام میدونه. منافع نظام رو برتر و بالاتر از هر ارزشی میدونه و اون وقت براش مثلا پسرش اهمیتش کمتر از ارزش ها هستن. این یه نحوه نگاه کردن به قضیه هست. در نظام ایدئولوژیک هیچ چیزی مهم تر از ایدئولوژی نیست.
    یه نوع نگاه به قضیه هم اینه که بگیم خب وقتی پسر بدون توجه به موقعیت پدرش و اینکه چقدر به خطر خواهد افتاد پدر رو ول میکنه و روانه خارج میشه شاید پدر هم بی خیال اون پدر میشه.
    به هر حال جورهای مختلف میشه به قضیه نگاه کرد. یه چیزی الان حواسم رو پرت کرد رشته کلام از دستم رفت….


    حواست قبلنا جمع تر بود که !
    ولی درسته حرفت.اصولا ایدئولوژی باید فراتر از تعلقات شخصی باشه اگه میخواد باشه.خیلی ها هم در این راه قربانی شدن بیخ گوش خودمون.مثل پسر همین احمد جنتی که این همه سوژش میکنیم که اعدام شد یا پسر محمدی گیلانی که پدر حکم اعدام پسرش رو امضا کرد.اما اون پسر ها هم پایبند ایدئولوژی بودند بر عکس این احمد رضایی بیچاره. ولی مساله ای که هست اینه که این روزا دیگه کسی برای ایدئولوژی تره هم خورد نمیکنه و اینه که آدم رو بیشتر میسوزونه.یعنی صرفا” ایدئولوژی تبدیل شده به دستاویزی برای کسب مطامع مالی بیشتر. اینجاست که آدم فکر میکنه اون بیچاره قربانی اندوختن اسکناس بیشتر باباهه شده نه ایدئولوژیش !

  9. علیرضا گفت:

    “حفظ نظام، از اوجب واجبات است”
    یک کمی بیشتر فکر کن اخوی …


    آخه نظامی که با یه همچه بچه ای بخواد به خطر بیفته همون حفظ نشه سنگینتره !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!