آخرین سنگر

ديروز همكارم گفت اخبار ميگفت تو ايران بمب اتم پيدا كردن ! به همين صراحت. شايد اگر روز ديگري بود دو ساعت برايش توضيح مي دادم كه اصلا موضوع اين نيست و اگر قرار است چيزي پيدا كنند پيدا مي كنند ولي مطمئن باش بمبي كه در يك قاليشويي در تورقوز آباد توليد / انبار شده باشد جز براي توجيه حمله نظامي به كار ديگري نمي آيد. اما نگفتم. شانه ام را بالا انداختم. گفتم اخبار ايران را دنبال نميكنم. دروغ گفتم. دلم با دخترك سوخته بود. دلم مي خواست به همكار بگويم بمب اتم را ولش كن شنيده اي يك دخترك براي وارد شدن به استاديوم فوتبال/حكم زندان/بي عدالتي خودش را به آتش كشيده ؟! اما نگفتم ! خيلي حرفها براي اين خارجي ها معنايي ندارد. مثل سوالاتي كه گاهي مي پرسند . مثلا اينكه چطور شد فلان رشته را در دانشگاه خواندي ؟ چطور انگليسي ياد گرفتي ؟ چطور مهاجرت كردي ؟ جواب همه اين سوالات براي ما آخرش به درد ختم مي شود و تف سربالاست. اصلا چطور براي مردك توضيح بدهم زنان در كشور ما نمي روند استاديوم. اين شد كه مثل همه حرفهاي ديگر خوردمش. حوصله سوالهاي بعدش را نداشتم. خواستم بگويم همه مان داريم مي سوزيم. سالهاست. فقط كسي نميبيند. به قول مادرم عزاي دسته جمعي عروسيست ! ككتان نگرد !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!