در آستانه

برای من روزهای سختی می گذره. سختی نه از بابت تلخی یا بد بودن روزگار. از بابت اینکه باید تصمیمات سختی بگیرم. برای من کار همیشه بخش مهمی از زندگی ام بوده. شاید بخش مهمتری از بقیه بخشها. چیزی که دوست داشتم برعکسش باشد و مثل این مثالهای حکیمانه ای باشم که مثلا برای زندگی کار کن نه برای کار زندگی و این حرفها. اما واقعیت این است که بیشتر از نصف عمر ما در بیداری در محیط کار و در حال کار می گذره. درباره من که اغلب اوضاع بدتر هم بوده. یعنی چه سالهایی که خارج از شهر کار می کردم و تمام مدت ماموریت را با دوستان و همکاران بودم و چه زمانی که در این سرزمین تمام شنونات زندگی ام را بر مبنای کار کردنم تنظیم کردم. اوضاع همیشه برای من به همین منوال بود و فکر می کردم که وظیفه من تولید پول به شیوه مرسوم کاپیتالیستی برای رییس ام است تا او هم بخشی از آن پول تولید شده را به عنوان حقوق به من بدهد.

تا اینکه بعد از سالها کار در بخش خصوصی در چهارگوشه دنیا به استخدام دولت فخیمه ولز جدید جنوبی درآمدم. از قضای روزگار موقعیت شغلی خوب و مناسبی بود. شاید تصور نشستن بر این صندلی چند سال قبل ترش برایم غیر ممکن بود. حالا شما بگذارید به پای خود کم بینی خاورمیانه ای یا کمبود اعتماد به نفس شخص من ! البته با ادعاهای جدید هموطنانم در این سوی دنیا حالت دوم محتمل تر است.

خلاصه اینکه در این دو سال اخیر فهمیدم برای گرفتن حقوق سر ماه لزومی ندارد که حتما پولی تولید کرده باشم. یعنی گاهی تولید سیاست ، راهکار مهندسی ، تصمیم سازی و به طور کلی از دید یک خاور میانه ای چون من ، وقت تلف کردن در محیط کار می تواند همان نتیجه را داشته باشد. در ابتدای کارم در این محیط “دولتی” (با همان کیفیت دولتی در ایران) بسیار امیدوار بودم. که مثلا از تجربیاتم استفاده کنم یا مثلا تصمیمات بهتری از پیشینیان ام بگیرم ! اما افسوس که این” دریم جاب” مثل همه دریم های زندگی یک لبه تیز دیگر هم دارد ! آن هم نه فقط همه محدودیت های کار کردن در یک سیستم دولتی بلکه خلق و خویی که کار کردن با همه این محدودیت ها برای انسان به بار می آورد است ! مثل آن اسبی (خر ؟) که چند سال به یک درخت می بستندش و بعد که بازش کردند هم نمی توانست یا نمی خواست از محدوده آن درخت فاصله بگیرد !

خلاصه که برای تبدیل نشدن به آن اسب یا خر در یک عمل انتحاری تصمیم گرفتم که عطای این شغل پردرآمد و پر پرستیژ و بی دردسر را به لقایش ببخشم و بروم دنبال همان دردسرهای خودم. چند ماهی ست که روی فنس نشسته ام ! (ترجمه کردم !) که بهترین تصمیم چیست ! الان به پایان مهلت چند ماهه ام نزدیک می شوم و هنوز مطمئن نیستم !

شما دوست داشتید جای اسبی باشید که به درخت بسته شده و آب و علفش به موقع می رسد  یا جای آهویی که می پرد و می چرد اما زمستان سرد و تابستان داغ هم دارد و غذایی که برایش باید گاهی به درسر بیفتد ! 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

4 دیدگاه برای “در آستانه”

  1. سميه گفت:

    قطعا آهو سرحال تر از خره، از نظر ظاهر هم خيلى فرق ندارن، ته چهره جفتشون شبيه همه، ولى آهو چون چابك تر و مي پرد و مي چرد، سالم تر به نظر ميرسه
    مهم رضايت شغلى نه پولى كه مياد تو حساب
    بعضى ها ميلغ زياد راضى شون ميكنه، بعضى ها هم عملكرد خودشون
    شاد باشى و موفق تر از هميشه

  2. رویا گفت:

    آخی آخ آخ احسان احسان جانا سخن از زبان ما میگویی نمیدونم آهو که هیچی همین فاخته های خل و چل که هر لحظه ممکنه برن زیر ماشین یا طعمه گربه بشن راحت و آزاد با سرخوشی و بی احتیاطی واسه خودشون میرن و میان انگار نه انگار حالا ما تمام زندگیمون شده کار هی هم با خودت میگی وای من وابسته به کارم اگه یه روزی نرم سر کار میمیرم و ال میشه و بل میشه بمونم تو خونه چیکار اصلا من مال بیرونم خلاصه که ما را در جریان وضعت بذار

    • Ehsan گفت:

      فاخته البته کبوتره ها تو منظورت گنجیشک بود فک کنم 🙂
      ببین اینکه ما هممون به کار وابسته ایم البته یکم مفصله بحثش. من خودم خیلی کار کردن رو دوست دارم ! ینی اصن یکی از دلیلایی که نمیخوام بمونم اینجا اینه که اینجا اصن کار نداریم که ! ولی میشه آدم واس خودش باشه واس دلش زندگی کنه. میشه ! البته ما کردیم قبلنا نشد ولی شما بکنید میشه !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!