Resilience

برای احمد آبادیان

احمد آبادیان از آن چهره های به یاد ماندنی برای من بود. از آنها که نه خودم باور می کردم و نه حتی خودش که اصلا به یاد کسی بماند. جوان لاغر و تکیده ای که ریش پر پشتی داشت و پشت به پشت سیگار می کشید و گاهی بسط در بین سیگارها. شعارش این بود که آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ، سیگار بعد از چایی ، چایی بعد از سیگار. . خوشبختانه برای استعمال سایر مخدرات حاضر در بساط های روزمره اش اصراری به کسی نداشت. شاید هم نمی خواست جنس حرام شود. تریاک متاع گرانی بود. فکر کنم هنوز هم هست. هر چند در این گوشه ای ترین سرزمین این کره خاکی بعید است چیزی شبیهش گیر بیاید جز برادران نا تنی مصنوعی اش.

خلاصه که احمد از روز اول با من سر لج بود. همان موقع که در بیست و دو سالگی تک و تنها راه افتادم و با اتوبوس و مینی بوس خودم را به شاهرود رساندم. با اینکه مسوول گروه نبود روی بقیه تاثیر فوق العاده ای داشت. باهوش و خوش مشرب بود. یک بلیزر بزرگ و اوراق داشت که اجاره اش را از شرکت می گرفت. مثلا در خدمت ما بود ولی در خدمت خودش هم نبود. همان شب که با اوراق خط خطی و پر از غلطم وارد خانه شدم تلفن را برداشت و به اتاق کناری رفت و در را بست. اولین روز کاری ام بود. بعد از همه سالهایی که در دانشگاه چیزی یاد نگرفته بودم. حالا قرار بود کسی که دیپلم هم نداشت به من کار یاد بدهد. که نداد. تلفن را برداشت و گزارش گند زدن هایم را به دفتر مرکزی گزارش کرد.

فردا صبح مهندس فهیمی از دفتر تهران زنگ زد و توپید که چرا به این الدنگ رو دادی و من که شستمش و گذاشتمش کنار وقتی زنگ زد ولی تقصیر خودت است که رو می دی. مهندس راست می گفت. جذب خوش مشربی و کارهای احمد شده بودم. راستش فکر می کردم دوست خوبی می شود. همیشه این ضعف را داشتم. نفرت و جذابیت طرف مقابل برایم همیشه خیلی به هم چسبیده بود. اغلب کسایی که ازشان متنفر بودم را دوست داشتم.

روز واقعه در مینودشت اتفاق افتاد. روی سد در حال احداث نرماب کار می کردیم. خانه دو اتاقه ای داشتیم که سه نفر در یک اتاقش می خوابیدند و مسوول اکیپ که مهندس پیر و عصبی بازنشسته ارتش بود در اتاق دوم.  صبح موقع رفتن سر کار من که از همه زودتر می رفتم در همان حال حاضر می شدم و صبحانه خورده و نخورده میزدم بیرون و چون کارم مستقل از بقیه بود کاری به کسی نداشتم. از آنجا که معمولا آدم شلخته ای بودم صبح عادت داشتم دنبال لباسهای دیشبم بگردم. هر چقدر دنبال جورابم گشتم نبود. امید پسرک محلی که عضوی از تیم ما شده بود اشاره کرد که کار آبادیانه ! در نهایت جوراب ها را در سطل آشغال پیدا کردم. کفری شده بودم. آبادیان با خنده می گفت تو اتاق گذاشته بودی و چون مال ما نبود انداختیمش داخل سطل ! جانم به لبم رسیده بود. نداشتن اتاق و سختی کار ، تبعیضهای گاه و بیگاه ، حقوق هایی که چند ماه بود عقب بود ، عروسی ای که دو سال بود به تاخیر انداخته بودیم و آینده ای مبهم و کم نور … هیچ چیز به جر انتقام گرفتن از احمد آبادیان نمیدیدم ! لبم را می جویدم ! مشغول صبحانه بودند. جورابها را پوشیدم و آروم گفتم شب که برگشتم وسایل هیچکس تو هال نباشه ! چون هال اتاق من محسوب میشه ! می دانستم آبادیان یک دستگاه پخش سی دی و دو تا باند توی هال داره ! کسی حرفم را جدی نگرفت و بقیه پوزخندی تحویلم دادند.

شب خسته رسیدم خانه. دیرتر از بقیه. همه در اتاقشان بودند. چیزی در هال دست نخورده بود !  جایم را پهن کردم. خونسرد باندها و وسایل آبادیان را برداشتم و بردم داخل حیاط. از روی دیوار پرتاب کردم توی کوچه و سریع خزیدم زیر پتو. ولوله ای به پا شد همه از اتاق شان ریختند داخل حیاط ، همسایه ها آمدند بیرون و دور لاشه وسط کوچه جمع شدند.

توی دلم رخت می شستند اما رها شده بودم. انگار یک بار سنگین از دوشم برداشته شد ! مهندس پیر و اخمو رگهای گردنش بیرون زده بود. داد می زد کار کیه ! می دونست ! سیگارش رو روشن کرد و رفت توی اتاق ! داشت خوابم می برد. کسی کاری به من نداشت ! همه منتظر واکنش مهندس بودند. آمد بیرون و یک لگد زد به صندلی با خشم گفت جمع کن بورو ! همین الان !

منم بلند شدم پتویم را لوله کردم و کوله ام را ورداشتم و در رو پشت سرم کوبیدم و ساعت ده و نیم شب پیاده راهی ترمینال شدم. ترمینال مینودشت زیاد دور نبود. نیم ساعت بعدش یک اتوبوس شبانه به تهران بود. تمام راه حس لذت داشتم. حس رهایی ! شبیه حس میرزا رضای کرمانی بعد از ترور ناصرالدین شاه !  انگار انقلابی پیروز شده بود. با غرور قدم بر می داشتم ! انگار غرور لگد مال شده ام احیا شده بود.

یازده روز بعد با اصرار مهندس فهیمی  برگشتم. آبادیان و مهندس پیر رفته بودند. بقیه بچه ها عادی بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. دیگر کسی در هال نمی خوابید. مسوول گروه من بودم. 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

4 دیدگاه برای “Resilience”

  1. نرگس گفت:

    کاش همه مون این شهامتو داشتیم که حال احمد آبادیان های زندگیمون رو بگیریم

    • Ehsan گفت:

      حالا یه روزی یه پست می ذارم درباره اینکه چی شد که اون اتفاق دیگه نیفتاد و زندگی سوار شد پشتمون 🙁 خودم هنوز یاد اون روز میفتم به خودم افتخار می کنم با این همه سال که گذشته و این همه اتفاق تو زندگی هنوز اثر اون کار پررنگه گو اینکه از اولشم اشتباه بوده ولی خیلی اشتباها تو زندگی لازمه.

  2. Salim گفت:

    شما که خودت استادی و صلاح کار خودت رو بهتر میدونی اما تجربه به من نشون داده اینجور کارا معمولا پایان خوشی مثل تجربه ی شما ندارن 🙂

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!