چیزهای گمشده

بعد از کلی گشت و گذار دفتر اشیا گمشده قطارهای شهری سیدنی را پیدا کردم. اشتباه کردم و پشت تلفن به دوستم گفتم الان ایستگاه سنترالم. اون هم نه گذاشت ونه برداشت و گفت ” میشه بری ببینی کلاه من که تو قطار هفته پیش جا گذاشتم رو نیاوردن دفتر اشیا گمشده ؟”

آقای مسوول باجه اشیا گمشده که موهای فرفری و چهره در هم و صورت داغون و اخلاق گهی دارد با فریاد می گوید “شمارت ؟” گفتم “شماره ندارم آقا. میشه نگاه کنی ببینی تو لیست اشیا نیست ؟”

 با دمپایی گشاد و کهنه اش  لخ لخ کنان چند بار آمد و رفت یعنی که از دستت عصبانی ام ! چرا شماره نداری !

بعد آمد تو چشمام زل زد که “باید بهت یه شماره بدیم وقتی پیدا میشه ! سیستم ما اینجوری کار میکنه.” گفتم میشه حالا یه نگا کنی ببینی یه کلاه با این مشخصات پیدا شده یا نه ؟” و عکس خندان رفیقم رو که با اون کلاه فرستاده بود نشونش دادم و کارت کارمندی دولتم رو مثلا بی منظور گذاشتم رو میز ! طرف رفت و برگشت و مهربون شد. گفت” تو ترنسپورت کار میکنی ؟”

گفتم “آره. ” گفت “کجاش ؟ گفتم  “ساختمونمون چتسووده” گفت ” ااا ، جیل رو میشناسی ؟ همون دختر یونانیه ! ” سرمو تکون دادم. دیگه شروع شده بود. “برایان کوپر ؟ ریچارد ری وود ؟ اصغر ؟ اکبر ؟ مملی ؟ ” همه رو ردیف کرد. منم که در این مواقع نه نمیارم. همه رو مثلا میشناختم. هی میترسیدم یهو برای امتحان من یک اسم جنفنگ بگه . لیستش که تموم شد گفتم “خودتم یونانی ای ؟” گفت”نه ! ایتالیایی !” گفتم ” خوب نزدیکه” گفت “تو ارمنی ای ؟” گفتم :نه ! ایرانی”. خندید گفت “نزدیکه” یاد اپیزود آخر رادیو مرز افتادم راجع به نزدیکی ایرانی ها و ارمنی ها ! یه ربع گشت. گفت” پیداش نمیکنم رفیق. ببخش که نتونستم پیداش کنم. هفته دیگه هم سر بزن شاید یکی بیارتش !”

تشکر کردم و داشتم از در میرفتم بیرون که گفت ” راستی نگران ترامپم نباش ! اتفاقی نمیفته !”

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

8 دیدگاه برای “چیزهای گمشده”

  1. سميه گفت:

    اتفاقى نميفته،
    فقط تحريم ها ما رو و مريض هامون رو از پا در مياره.

    • Ehsan گفت:

      آره میدونم. یه سال دنبال داروهای شیمی درمانی بابام از این سر شهر به اون سر شهر رفتم. تازه اون موقع اینجوری تحریم نبودیم. الان واقعا نمیدونم باید چه کرد ؟ اونی که میگه دارو تحریم نیست هم درست میگه البته. کلا زندگی تحریمه مقصرشم مشخصه کیه. ولی خب چه میشه کرد. باید زندگی کرد و به وقت و نا وقت هم مرد.

  2. رویا گفت:

    یعنی بزرگترین خدمتی که شماها به نسلهای بعد از خودتون کردید همین رفتنتون بود باور کنید یه روزی میشه که آیندگانتون میگن یه جدی داشتیم به اسم احسان که یه روزی از خاورمیانه زد بیرون (نمیگن ایران) چه خوب شد که اومد وگرنه ما الان بدبخت و بیچاره بودیم و داشتیم تو خاورمیانه با این وضع و اوضاع زندگی میکردیم

    • Ehsan گفت:

      حالا شاید خوب شد اوضاع تا اون موقع 🙂 من از اون روزی میترسم که بچم بگه اصن واس چی منو اینجا دنیا آوردین من میخام برگردم ایران ! 🙂

  3. نرگس گفت:

    یک هفته یا بیشتره که شروع کردم به خوندن وبلاگتون
    انگیزه اولیه اش اقدام برای مهاجرت به استرالیا و خوندن تجربه ی مهاجرا بود اما قلم و دغدغه های شما حتی اه صرفا راجع به استرالیا نبود، خاک دامنگیری داشت. این اواخر که فاصله ماه هایی که پستی داشت بیشتر می شد با خودم میگفتم چه حیف… داره تموم میشه و انگار از یه سفر جذاب ۷-۸ ساله برمیگشتم که با همه شیرینی ها و تلخی هاش پر از درس بود.
    بابت دستاوردهاتون بهتون تبریک میگم و بابت فقدان ها واقعا غمگین شدم. برای شما که مدت زیادی از اون غمها و شادیها گذشته شاید این تبریک و تسلیت ها بی معنی بیاد ولی برای من که تازه خوندمشون اون شعف موفقیت شغلی یا بغض از دست دادن عزیزتون هنوز تازه اس.
    یه نکته بامزه هم حضور آقای دامون توی کامنتای قدیمی تره و اینکه شما یه جایی گفته ایشون دارن وکیل مهاجرتی میشن و جالبه که ما چند ماه قبل، برای کارای مهاجرتیمون با موسسه آقای دامون آرین که احتمال قوی میدم خود ایشون باشن، مراجعه کردیم و قراره کارا رو بسپریم بهشون
    و در آخر اینکه ما هم نسبت به سرانجام این تصمیم خیلی دل نگرانیم و خیلی امیدوار

    • Ehsan گفت:

      چقدر خوشحال می شم که میبینم هنوز دوستان جدیدی پیدا میکنم از این وبلاگ و چقدر داستان ها دارم براتون بگم از این دوستان ! آره یادش بخیر دامون هم یک زمانی وبلاگ می نوشت و اصلا ما اینجوری آشنا شدیم. البته اون دامونی که من میشناختم با این دامونی که شما خواهید دید خیلی متفاوته 🙂 ولی بازم اگه کارتونو راه ننداخت یا جایی به مشکل برخوردین بهش به من بگین من هنوز یه نیمچه اعتباری دارم پیشش 🙂 و بابت اون تبلیغی که یه روزی براش کردم احساس مسوولیت می کنم هر چند که می دونم کارشو بلده و کار چند نفر از دوستان من رو که معرفی کرده بودم هم راه انداخته. خلاصه امیدوارم تهش فحششو به من ندین :))))

      • نرگس گفت:

        ما هنوز خود ایشون رو ندیدیم ولی از لایوها و مصاحبه ها و… حس کردم چقد فرق دارن با گذارنده ی اون کامنتها 😉
        یکی از مهمترین خاصیتهای فضاهای مجازی و اینچنینی همینه! مثل کپسول زمان عمل میکنه و رد گذشته و تغییر و رشد یا افولمون رو میکوبه تو صورت مخاطب. مخاطبی که هفت پشت غریبه اس و حتی هیچ پیش زمینه و پیش فرضی از ما نداره.
        البته این رو به طور کلی گفتم نه خاصه در مورد ایشون اما مطابقت نظر شما و حس خودم برام جالب بود.
        نگران هم نباشید، ما قبل این وبلاگ با موسسه ایشون آشنا شدیم و خدای نکرده مشکلی پیش بیاد به معرف اولیه فحشش رو میدیم نه شما :)))
        و ای کاش تبلیغات فضای مجازی محدود میشد به وبلاگهایی که کلی محتوای باارزش تولید میکنن و کنارش سفارش دوستشون رو هم میکنن نه امثال پیجهای رنگی رنگی اینستاگرام که … نگفتنش بهتره 🙂

        • Ehsan گفت:

          خوب ایشالا خودشم میبینید قلبش مهربونه فقط ظاهرشو خشن کرده واسه بقیه واس ما هنوز همونه که ساعت ده پا می شد به زور می رفت سر کار و شب با هم مجردی میشستیم تکیلا می زدیم و فیلم میدیدیم و پنج دقیقه اولش من خوابم می برد 🙂

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!