نواختن در تاریکی

پیش نوشت : دوستان بلاگ نویس ! اول  اینکه من نمیدونم چرا سایت آپلود عکس که ازش
استفاده میکردم برخی از عکسها رو حذف کرده.اما به هر حال بهشون حق میدم چون سرور
اونها هم محدودیتی داره اما ای کاش روشی بود برای حفظ کردن تمام عکسها.اگه راه و
روشی سراغ دارین حتی اگه هزینه ای هم شامل میشه مثل خرید سرور عکس یا از این چیزها
ممنون میشم به من اطلاع بدین.

اما اصل ماجرا :

در کامنتهای پست قبل صحبت از واکنش به اجتماع و تحلیل مسایل
اجتماعی پیش اومد.جالبه که میخواستم در این پست جدید راجع به همین موضوع صحبت کنم
و این هم مقدمه خوبی شد. اما چی شده و در مورد چی میخوام حرف بزنم ؟

راستش من از کودکی علاقه زیادی به سرک کشیدن به زندگی
آدمهای غریبه داشتم و همین امر عاملی بود که باعث شد در بزرگسالی خیلی سریع با
آدمها گرم و صمیمی بشم و به قول خارجکی ها سریع یخ رابطه رو بشکنم.در مواردی این
خصلت واقعا” هم به ضررم تموم شده و جدا از مواردی که به بعضی افراد با
فرهنگهای متفاوت این رفتار من توهین آمیز تلقی شده در موارد زیادی از صمیمی شدن با
بعضی آدمها انقدر سرخورده شدم که باعث شده یه احساس یاس و سرخوردگی بهم دست بده و
فکر کنم انسان مقوله بسیار پیچیده ایست که با چند برخورد یا حتی سالها رفاقت
نمیشود به شناختنش اطمینان حاصل کرد !

همیشه وقتی محصل بودم با زل زدن به آدمها و زیر نظر گرفتن
آنها(البته طوری که خودشان متوجه نشوند) در محیط اجتماع از راه مدرسه تا خانه سعی
میکردم احساس آنها را در آن لحظه حدس بزنم و گذشته و آینده آنها را در ذهن خودم
بازسازی کنم و مثلا اتفاقاتی که در مورد این آدم افتاده رو مثل یه فیلم در ذهنم
مرور میکردم.فیلمی که من بیننده اون بودم و آدم مورد نظر هنر پیشه نقش اول آن !
گاهی هم که طرف دختری هم سن و سال من بود با دیدن این فیلم تخیلی-رومانتیک از مسیر منزل
تا مدرسه بدجوری درگیری احساسی با شخصیت نقش اول فیلم پیدا میکردم (!) و دوست داشتم
میتونستم بهش کمک کنم ! بعضی وقتها این داستانها واقعا چندین روز ادامه پیدا میکرد
و یه دفعه به خودم میومدم و به خودم  میگفتم
دیگه دارم پاک دیوونه میشم و آخه این چه بساطیه که درست کردم و بی خیال بقیه فیلم
میشدم و یه فیلم جدید رو شروع میکردم. جالبه که این عادت فیلمسازی تخیلی من وقتی
بزرگتر هم شدم ادامه پیدا کرد و اونوقت بود که فهمیدم اغلب فیلمهایی که تا به حال
هم میساختم تا حد زیادی منطبق با واقعیت بوده ! خلاصه اینجوری بود که احساس کردم
به آدمهای اطرافم و اتفاقاتی که به من هم خیلی ارتباط پیدا نمیکرد خیلی حساس شده
ام. بعد از شروع دوره کاری و مسافرتهای خارجی و اقامتهای طولانی در محیطهای مصنوعی مثل کارگاه و محیطهای ایزوله از اجتماع و پیش آمدن اتفاقات جدید و عجیب برای
من در خارج از کشور کم کم این حس داشت فراموشم میشد و این قابلیت ذاتی برای حدس
زدن درونیات آدمهای رهگذر مدتها داشت خاک میخورد که اخیرا” بعد از اقامت
نسبتا طولانی ام در میهن عزیز بعد از مدتها فرصت این سرک کشیدن در زندگی رهگذران
دوباره فراهم شد.حالا چی شد که باعث شده راجع به این موضوع بنویسم ؟

تقریبا یک ماهی هست که بعد از عقب افتادن سفرمون تصمیم
گرفتم هم برای کمی بیرون رفتن از خونه و هم برای تلف نکردن وقت بعد از تقریبا 13
سال در یک موسسه آموزش زبان ثبت نام کنم و هفته ای سه روز آموخته های زبانم را
مرور کنم و اگر شد چیزی به آن اضافه کنم.تقریبا 10 روز هم هست که به دلیل همان
مساله دیسک کمر و اینها که گفتم عصرها قبل از کلاس زبان پیش فیزیوتراپ میروم و بین
این کلاس و وقت فیزیوتراپی 45 دقیقه ای گپ هست. یه زمان طلایی که منو وادار کرده
باز به دوران نوجوانی ام برگردم و با پیاده قدم زدن و گاهی زیر نظر گرفتن رهگذران
اقدام به متر کردن شخصیتشون کنم. کاری که خیلی زیاد ارضام میکنه و از انجام دادنش
اصلا احساس خستگی نمیکنم. بعد دوس دارم همونجا زمان متوقف شه و بشینم در مورد هر آدم ده صفحه از نتیجه مشاهداتم
رو بنویسم اما هیچوقت تا حالا نتونستم به این موفقیت نایل بشم ! توی این ده روز
چیزای زیادی دیدم. خیلی چیزها از اون زمان تغییر کرده. آدمها یه جور دیگه شدند.
دیگه زیاد خودشون رو بروز نمیدند و در عین حال پیچیده تر از دوره قبل شدن.حتی حدس
زدن در موردشون دشوار شده. معما های زیادی در موردشون هست که نمیتونم حلش کنم !
یکی از این معماهای بزرگ وقتی برای من ایجاد شد که جوانی حدودا” بیست ساله
دیدم که کنار خیابان نشسته بود و با گیتاری قشنگ و تمیز آهنگهای کلاسیک بسیار
گوشنواز مینواخت و کیس گیتار را به علامت درخواست کمک مالی کنار پیاده رو باز
گذاشته بود. نکته خیلی عجیب ماجرا این بود که این پسر با معیارهای ایرانی بسیار خوش
تیپ و زیبارو بود. با چشمهایی به رنگ آبی آسمانی و موهای بلوند که تا کمرش میرسید
و به مدل پونی تیل آنرا بسته بود و لباس شیک و اسپرتی پوشیده بود و هیچ بنی بشری
فکر نمیکرد که اون در حال یه نوع گدایی مدرن باشه ! به نظر من که میتونست جای محمد
رضا گلزار رو در اسرع وقت پر کنه. یه کم با خودم کلنجار رفتم و از کنارش رد شدم و
رفتم اون ور خیابون وایستادم و تماشاش کردم. اول فکر کردم از اون دست آدمهاییه که هدفشون
سر کار گذاشتن مردمه و میخوان واکنش ملت رو ببینن ! (ازین دیوونه بازی ها که
خودمون هم گاهی در آوردیم مثلا وقتی تو دانشکده خودمون رو به کوری میزدیم و از بقیه
کمک کیخواستیم یا کورمال کورمال مسافت بین کلاسها رو بین دانشکده ها میرفتیم تا
ببینیم هم دانشگاهی های نا بینامون چه حسی دارند !) اما ظاهرا” این بابا مال
این حرفها نبود و واقعا در حال جمع آوری این کمکها بود. به هر حال راهم را کشیدم و
رفتم تا چند روز پیش دوباره اول خیابان میرداماد دوباره صحنه مشابهی دیدم ! البته
این دو جوان گیتاریست و ساز دهنی نواز به خوشتیپی مورد قبلی نبودند ولی هرچه بود با
ظاهری شاد و خوشحال در حال جمع آوری کمک بودند ! هنوز از دیدن این صحنه ها در شوکم
و نمیتونم معمای سناریوی زندگی این آدمها رو در ذهنم حل کنم ! اینکه آیا اگه اونا
آدمهای محتاجی هستند و انقدر هنرمند چرا نمیرن تدریس کنن یا برنامه اجرا کنن تو یه
مثلا رستوران یا هتل ! یا اگه مردم رو سر کار گذاشتن چرا هر روز این کار رو میکنن
و آیا مثلا تفکرات هیپی واری دارند و این کار رو از رو علاقه انجام میدن یا از روی
اجبار  ! نمیدونم هر چی هست چیزیه که چند روزیه
بدجوری منو آچمز کرده و باعث شده ازتون بخوام اگه تجربه مشابهی دارین بگین یا اگه
واقعا هدف این آدمها رو میدونین خانواده ای رو از نگرانی برهانین !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

12 دیدگاه برای “نواختن در تاریکی”

  1. سعید گفت:

    احسان جان من اول پست ات را خواندم راجع به عکس نوشتی گفتم تا یادم نرفته اینرو معرفی کنم .
    http://www.picofile.com/
    سایت اپلود عکس


    ممنونم از لطفت برادر.

  2. الهام گفت:

    شاید کار این جوونها برای ما عجیبه. شاید اگه ما این جوونها رو توی یه کشور دیگه ببینیم خیلی دنبال پیدا کردن هدفشون نباشیم.
    ولی یه چیزی که من تازگیها زیاد دارم میبینم, تعداد زیاد آدمهایی هست که میخوان با دیگران متفاوت باشند. حالا اینکه واقعا متفاوت هستند یا دارند ادای اون رو در میارند رو نمیدونم.


    حرفت درسته اما واقعا این راه جالبی برای متفاوت بودن در ایران نیست.من مشکلم در همینجاست که واقعا هدف اونا مادیه یا یه ایده دیگه.اگه مساله دوم باشه باید آدمهای خیلی جالبی باشن ! خیلی جالب ! اگه مطمئن بشم حالت دومه میرم و باهاشون حرف میزنم ! فقط یکی به من اطمینان بده !

  3. عمو سجاد گفت:

    احسان جان از این جوونها موسیقی نواز اینجا ده برابر مبینی. تقریبا تو هر محل تجمعی یکی داره گیتاری میزنه و آوازی میخونه. چقدرم به روحیه ادم کمک میکنن.


    آره دیدن اینجور آدمها اونجور جاها قابل قبولتره چون آدمها به حرف مردم و نرمهای رایج جامعه زیاد توجهی ندارن اما اینجا برای من بعد از این همه سال دیدن اونا یه کم شوک آور بود ! شما تجربه مشابه تو ایران نداشتی ؟

  4. … کاش آدمها دانه های دلشان پیدا بود …


    علی جان اتفاقا این یکی از موضوعات و دغدغه های من بوده همیشه که اگه آدمها دانه های دلشان پیدا بود دنیا جای بهتری میشد یا بدتر ولی تقریبا مطمئنم بدتر میشد ! چون ما اغلب سعی میکنیم بهتر از اون چیزی که هستیم خودمونو نشون بدیم به خاطر قاعده هایی که اجتماع برامون ایجاد کرده.همون پای بندی های انسانی.قبول داری ؟

  5. دامون گفت:

    احسان جان ، شک دارم تخیلاتت دوره قبلت هم در مورد انسانها ، به حقیقت نزدیک بوده باشه . انسانها موجوداتی خیلی پیچیده تر از اونی که فکر میکنی هستند . واما در مورد این جوونها ، چند سالی ایران نبودم ولی داداش کوچیکم رو که باهاش حرف میزنم ، میبینم که ایده آلهای این نسل با ماها خیلی فرق داره . اونا خیلی بیشتر از ماها به جوونای غربی نزدیکن که طبیعیه به خاطر پیشرفت تکنولوژی اطلاعات . اون آدم خیلی راحت میتونسته نوع زندگی هیپی وار باسکرهای اینور و اونور دنیا رو دیده باشه و ایده گرفته باشه که ای بابا راه خوشگلتری هم واسه زندگی کردن هست ( از نگاه اون البته ) ، میتونم کاری که دوست دارم رو بکنم و هنرم رو به بقیه نشون بدم ، خوشتیپ باشم تا هم مردم بیشتر بهم پول بدند و هم اگه داف مناسبی ازم خوشش اومد ، آماده dating باشم . تعجب نکن ، کفم برید وقتی چند وقت پیش از داداش کوچیکه شنیدم که گفت با یه داف مرتب dateدارم . ماها چه میدونستیم این حرفا یعنی چی ؟


    به به آقا دامون.مشرف فرمودین قربان. به قول گفتنی در منزل ما رونق اگر نیست صفا هست ! والا این که تخیلاتم درست بوده در کودکی یا نه رو به تجربه بهت گفتم.یه جایی از رضا کیانیان خوندم که در جوونی تفریخش با دوستش این بوده که مثلا شغل یه عابر تو خیابون رو حدس میزدن و با دوستش شرط بندی میکردن و میرفتن از طرف میپرسیدن و اغلب اون درست حدس میزده.این یه مهارت بازیگریه که شما از رو حالات بیرونی شخص احوالات درونشو حدس بزنی.البته که آأمها بسیار پیچیده تر از این حرفهان. من هم شاید در به کار بردن واژه اغلب اشتباه کردم.باید میگفتم در برخی موارد. در مورد جوونا باهات موافقم اما چرا داداش کوچیکه رو ضایع میکنی ! خوب با یه داف مرتب قرار داره بچه ! ما مشکلات داشتیم (یعنی خودمو میگم) نسل جدید عادیه رفتاراشون !

  6. هومن گفت:

    On top of what Damon said …

    برای یه موزیسین آماتور یکی از روشهای تست ساخته هاش (یا حتی تمرینهاش) اینه که توی خیابون برای مردم بزنه و ببینه چقدر با اقبال مواجه میشه. اگه کسی خوشش بیاد یه پولی میده و دیگه اسمش رو نمیذاریم گدایی، چون ایشون واقعا کاری انجام داده و ممکنه یه دقیقه به توی رهگذر احساس شادی یا آرامش بده.


    خوب این یه نظر جالبیه ! اما اگه طرف هر روز بیاد و همون آهنگها رو بزنه برای یه مدت طولانی چی ؟ بعد نگاهی که مردم عادی و رهگذر به اون دارن همون نگاه به گداست ! (در ایران البته) یعنی کسی به ندرت وا میسته و گوش میکنه.کسی هم که پول میده واسه قدردانی نیست و واسه دلسوزیه ! البته یه موردی یادمه که استثنا بود. یادمه اصفهان که درس میخوندیم زیر سی و سه پل یه نی لبک نوازی بود که همیشه آهنگهای سوزناک میزد و خیلی از ما دانشجوهای اون دوره که درگیر آخه چرا ؟ های عاطفی و اجتماعی بودیم حداقل یه بار کنارش نشستیم و اشک ریختیم و یه پولی به نشانه احترام و تشکر بهش دادیم ولی این موردها کم هستند واقعا !

  7. علیرضا گفت:

    جوابش هر چی باشه من فکر میکنم درصدی از هر دو احتمال توش هست:
    کسانی که از سر ناچاری مادی، رو به این حرفه؟ پیشه؟ هنر؟ می آورند
    و کسانی که ذاتاً هنر توی وجودشون هست.
    نمیدونم تا حالا دوستی داشتی که سرش برای هنرش درد کنه یا نه … اینجور آدما خیلی عجیب غریب زندگی میکنند … مثل اینکه عموم مردم با لنز عادی مناظر رو میبینند ولی عده ای دوست دارند با لنزهای رنگی ببینند، وایت ببینند، … این آدمها همه زندگیشون رو فدای اون حسی که درشون لبریز شده میکنند و برای همین معمولاً زندگی خانوادگی درست و درمونی ندارند … یک جور رهایی و پشت پا زدن به “عرف زندگی” توشون دیده میشه …
    من خیلی حسی نمیتونم باهشون برقرار کنم …
    اولش یاد یک قسمت از سریال “شرلوک هلمز” افتادم که زمان بچگیم دیده بودم، توش یک آدم پولدار، هر روز صبح با گریم خودشو شکل گدایان میکرد و شب دوباره با تعویض لباس به خونش برمیگشت.


    آره اینطور آدمهای تیریپ هنری رو من زیاد دور و برم دیدم ولی اونا هم اکثرا یه جور غرور و باد خاصی دارن که اغلب از تصور اینکه اونا تو خیابون بنوازند هم به خنده ام میندازه.بیشتر فکر کنم نسل جدید یه خورده با اون آدمهای شناخته شده ما فرق دارن.
    فکر میکنم این جوونا هنر در ذاتشون هست اما … فکر میکنم یه جورایی من پیر شدم که نمیتونم درک کنم جریان از چه قراره !

  8. روشنک گفت:

    با سلام

    با خوندن مطلب شما اولين چيزي كه به ذهن من رسيد پروژه يكي از درسهاي دانشگاهي بود. پژوهشگري اجتماعي با روش ميداني و ايفاي نقش ميتونه يكي از دلايل اينكار باشه. اينجوري كه مثلا ميخوان سير تحولات اجتماعي رو تو يه زمينه خاصي بررسي كنن. از چند روش استفاده ميكنن يكي گداي معمولي ميشه يكي نوازنده گدا ولي كثيف و ژوليده، يكي نوازنده گدا ولي آراسته و مدرن و… بعد در مكانهاي مختلف از نظر سطح فرهنگي اجتماعي اقتصادي، اين پژوهشو تكرار ميكنن و نتايجشو با هم مقايسه مي كنن(تحليل آماري) و بر مبناي اون نظريه ميدن.
    از ديگر انگيزه هاي اينكار ميتونه هنجار شكني ودهن كجي سياسي اجتماعي و…باشه ، شايدم ماموراي وزارت اطلاعات!!! جدي بگيريد
    حالا از پژوهش و نگاه آكادميك كه بگذريم چه اشكالي داره كسي تو خيابون نوازندگي كنه؟ چرا بايد اونو به چشم گدا ببينيم؟ مگه يه دستفروش كه تو خيابون بساط پهن ميكنه به نظر شما گداست؟ يا يه فروشنده چرخ دستي سمبوسه و لبو و … ؟
    فكر ميكنم ذهنمون كمي قالب بندي شده و اگه قالبشو باز كنيم اين آقايون نوازنده همون هنرمنداني هستند كه كنسرت خياباني اجرا ميكنن و اجازه ميدن عموم مردم حتي كسايي كه پول ندارن و يا پول نميدن! هم از هنرشون بهره مند بشن. در صورتي ميشه به اين افراد برچسب گدايي زد كه نوازندگي رو بلد نباشن و فقط مي خوان سازشون صدايي براي جلب توجه باشه.
    ضمنا اين بار به احترام پيشنهاد شما خودمو با اسم واقعي معرفي كردم نه خواننده…


    اوه ممنونم از معرفی.البته هر اسمی که میخوای میتونی برای خودت انتخاب کنی منظور من یه اسم صمیمی تر از خواننده … بود.به هر حال ممنون.
    در مورد پژوهش این چیزی بود که به ذهن منم رسید حتی بعضی ژورنالیست ها هم برای نوشتن گزارش اجتماعی این کارو میکنن(حتی یادمه منصور ضابطیان هم یه بار این کارو کرد).امیدوارم همین حالاتی که شما گفتین باشه(به جز مامور …).من به اونا به چشم گدا نگاه نمیکنم. اما عموم مردم این نگاه رو میکنن.و فکر میکنم اگر در جامعه ای هنرمندانش انقدر محتاج باشن باید به حالش تاسف خورد.اونم جامعه ای شرقی مثل ما با اون همه ادعای ارزشهای اخلاقی.امیدوارم این همون به قول دامون تاثیر پذیری از جوونای غرب باشه.اما در این حالت هم طلب پول کردن از مردم یه کم غریبه !

  9. بهار گفت:

    ببین همکار عزیز ما یه واحدی داشتیم قدیما تو دانشگاه اونوقتا که کوچولو بودیم البته! اسم این واحد معماری و شهرسازی بود. یه استاد خیلی عالی داشت خیلی جالب درس می داد.
    یه تیکه از حرفاش می گفت تو یه مقطع زمانی شهرسازا اومدن شهرها رو ستاره ای درست کردن یعنی مجتمعهای مسکونی که با اتوبان به مرکز شهر وصلند و کلا یه شکل فضایی دارن. بعد به مشکل خوردن. دیدن این شهرها روح نداره. استادمون می گفت شهری که دیوانه نداشته باشه که شهر نیست!
    حالا اینا رو نوشتم یه خورده نظرم بلند شه تا تلافی این پستای طول و دراز شما در بیاد!
    و اما اصل مطلب : به نظر من این آدما خیلی کار خوب و جالبی انجام می دن.. دید اونا با ما فرق داره… موسیقی هنره و هنر همیشه جاش بین مردمه. قدیم هم بوده. منتها ما عادت کردیم هرکیو تو خیابون ببینیم که از مردم پول میگیره میگیم گداست! این آدما به شهر و به ما روح می دن. خیلیهاشون جاهای دیگه هم کار می کنن. من که از وقتی همچین صحنه هایی می بینم تازه دارم به تهران امیدوار میشم. تازه بهشون پولم می دم . خب کارشونه دیگه! ماهم مشتری!


    همکار این واحداتونو به رخ ما نکش.معماری شهر سازی اختیاری بود من ورنداشتم ! این از این. بعدش هم منم قبول دارم که به شهر روح میده.اصلا هم بد نیست.پول هم بهشون بدیم خوبه. اما میگم مردم ما کلا هیچکدومشون وا نمیستادن که یه ثانیه به اینا گوش بدن و اونایی هم که پول میدادن ، میداد و ومیرفتن و یه نگاه هم نمیکردن.یعنی میگم ما هنوز فرهنگ این جور برنامه های فرهنگی رو نداریم.وگرنه من خودم عاشق موزیک “زاز” خواننده فرانسوی هستم(یه پست هم اون اولا در موردش زدم) که همش تو خیابون برنامه داره. اما تو ایران یه کم با جو فرهنگی جور نیست.اینه که آدم به فکر فرو میره !

  10. داشتم کامنتهای بقیه دوستان رو می خوندم که حس کردم من یه چیز متفاوتی نسبت به بقیه از پستت گرفتم. برا خودم عجیب بود …
    در جواب سئوالت از من باید بگم نمی دونم بهتر می شد یا بدتر. بعضی وقتها فکر می کنم شاید بهتر می شد همون موقع از خودم می پرسم آیا تو هم دانه دلت رو شفاف می کردی ؟!
    در مورد مصداق عینی پستت هم باید بگم در ایران پیشِ جوونها بیشتر از هر چیز متفاوت بودن اهمیت داره اینو هرکسی که برادر یا خواهر جوون داره – مثل من – می تونه تایید کنه.


    علی جان تو از دانه دل پیدا ترین آدمهایی هستی که من تا حالا شناختم.در مورد متفاوت بودن هم حق با توست. و من نمیدونم این علاقه به تفاوت برای چیست.و حد و مرزش کجاست.اما میدانم شدتش از زمان جوانی من بیشتر است.شاید هم برای اینست که زاه دیگری برای ارتباط با هم نداریم.شاید برای فرار از بی تفاوت رد شدن آدمها از کنارمان.

  11. ماندگار گفت:

    راجع به دقیق شدنت نسبت به مردم کوچه و خیابون یه مصاحبه ای شبیه به چیزی که از کیانیان یادآوری کردی خونده بودم البته راجع به سروش صحت بود.داداش به گمانم شمام قرار بوده بازیگری، فیلمنامه نویسی، کارگردانی چیزی بشی ولی دنبالشو نگرفتی..
    تجربه ی قابل توجهی نسبت به نوازنده های خیابونی ندارم جز اینکه یه شب دوتا از همین جوونای نوازنده اومدن توی رستورانی که ما توش مشغول شام خوردن بودیم.اما تنها چیزی که من از واکنش سایر آدمای اونجا برداشت کردم این بود که :ایول ما شاممون رو میخوریم اونا هم وظیفشونه بنوازند.اینو به خاطر بی توجهی بعضیاشون که یه نگاه زیر چشمی انداختن و دوباره مشغول غذا خوردن شدن میگم،یا اونهایی هم که توجه خاصی نشون میدادن نگاهی عجیب و سنگین به سرتا پاشون انداختن.یه چیزی تو مایه های اینکه عجب علافایی! حالا که چی مثلا؟!
    و جالب این بود که من و یکی دونفر دیگه که به نوازند ها پول دادیم با لبخند و روی باز پذیرفتن انگار که واقعا منتظر دریافت این پول یا شایدم توجه هستن..اما بعد ازینکه چند دقیقه ای گذشت و با بی میلی و بیتوجهی بقیه مواجه شدن و دیدن هر کسی حمله ور شده به بشقاب غذاش کمی چهرشون تو هم رفت و از رستوران بیرون رفتن..

    • Ehsan گفت:

      دادش این حرکتی که در باره خوندن پستهای قدیمی شروع کردی به واقع حرکت بزرگی بود ! (تکبیر حضار) من واسه جواب دادن به کامنتت باید برم خودم یه بار پست رو بخونم ببینم چه زری زده بودم در گذشته ولی انصافا خوب مینوشتم ها ! الان چرا پس اینجوری شدم ! یه کم باید برم یه جا بشینم فکر کنم بنویسم !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!