گمشده

سلام دوستان.اول میخواستم یه مطلبی راجع به آنجلینا جولی و حضورش در ایران (شایعه حضورش البته) بنویسم. یعنی راستش رو بخواین هنوز هم میخوام.یعنی از صبح داشتم فکر میکردم که با توجه به حرفهای آقای سلحشور (دزد فیلمنامه فعلی و کارگردان ارزشی سابق) چه موضوعی باید نوشت که چالش بر انگیز هم باشه اما امروز صبح که داشتم میرفتم آمپول واسه این کمر درد لعنتی بزنم یه اتفاقی افتاد که یاد یه چیزی افتادم که همیشه دوست داشتم با صدای بلند به همه بگم ولی هیچوقت فرصتش پیش نیومد. قبلش بگم که پریروز نتیجه ام آر آی ام رو که گرفتم و دیروز برای نشون دادنش به دکتر رفتم متوجه شدم که دیسک کمرم زده بیرون و در عنفوان جوانی از انجام بسیاری از کارهایی که باید انجام بدم محروم شدم ! مهمترین کاری که همیشه دوس داشتم انجام بدم و از این به بعد از انجامش محرومم مثل گربه تو بغل گرفتن کسیه که دوستش دارم و چرخوندنش رو هواست ! (حالا زیاد احساساتی شدم !).

اتفاقی که امروز افتاد این بود که وقتی از در درمونگاه اومدم بیرون یه پسربچه دوس داشتنی رو دیدم که داره گریه میکنه و یه چیزایی میگه.رفتم جلو و بهش گفتم چی شده عمو ؟ گفت بابام رو گم کردم و من بهش گفتم نگران نباشه و من باباشو براش پیدا میکنم و شروع کرد به توضیح دادن که بابام این پوله رو بهم داده که برم آب بخرم برای خودم و من الان نمیتونم پیداش کنم و من بهش گفتم همونجا وایسته تا من براش آب بخرم و برگردم و بعدش بریم باباش رو پیدا کنیم ! وقتی با آب برگشتم دیدم باباش کنارشه و آب رو بهش دادم و پرسیدم شما پدرشین و گفت بله و بچه هم داشت میخندید ! دستی به سرش کشیدم و رفتم دنبال کارم. بعد یهو انگار زمان برگشت عقب. مثل این فیلمها که یه دفعه همه چی سریع فلاش بک میشه. خودمو دیدم. 8 ساله. توی یه پارک بزرگ. توی همدان. گم شده بودم. با خواهر بزرگه(همون که یواشکی میاد اینجا رو میخونه !) و پدر و مادر رفته بودیم همدان.تابستون بود. هتل هم که اون موقع تو همدان کلا یه دونه وجود داشت.حالا شانس ما همزمان با ورود ما به همدان آقای کرررروبی (همون که الان اینجوری شده ولی قبلا اونجوری بود !) تشریفشون رو آورده بودن و ما موندیم و چمنهای پارک باباطاهر. باور نمیکنی ! شب همونجا خوابیدیم !(الان که فکر میکنم میبینم عجب خوشحال و سرخوشی بودن پدر مادر ما !!!) خلاصه اینکه بعد از سه روز گشت و گذار و چمن خوابی روز آخر که میخواستیم برگردیم مصادف شد با تولد مامان و خواهر بزرگه پیشنهاد کرد که بریم برای مامانه از پارک گل بچینیم و با هم راه افتادیم و از محل اطراقمون دور شدیم و گلها رو چیدیم و در راه بازگشت باغبون خشمالود جلومون ظاهر شد ! حالا من شروع کردم به فرار و خواهرم از جهت مخالف شروع کرد به دویدن و بعد از چند دقیقه فهمیدم نه تنها باغبونه منو گم کرده بلکه من هم خواهرم و هم محل اطراقمون رو گم کردم و به طور خلاصه گم شدم ! گم شدن تو یه شهر دیگه برام بزرگترین کابوس زندگی بود. اینکه هیچکس رو نمیشناسم و اصلا معلوم نیست باید کجا برم و چی کار کنم و هیچ آلترناتیوی هم تو ذهنم نبود. نه فامیلی و نه آشنایی در شهر ! نه پولی در جیب ! نه آدرسی ! با بغض و حیرت به آدمهای بی رحم اطراف نگاه میکردم تا یه دفعه زدم زیر گربه و از هر کس رد میشد می پرسیدم شما یه آقای این شکلی و یه خانم اون شکلی ندیدین ! و اون احمقها هم می گفتن نه و رد میشدن و می رفتن ! حتی یه نفر هم وانیساد تا بهم دلداری بده یا بگه بهم کمک میکنه ! شاید کل ماجرای گم شدن من تا پیدا کردن اتفاقی محل اطراقمون حداکثر یک ساعت طول کشید و بعدها فهمیدم در این یک ساعت خواهره بیچاره حسابی از مامانه بابت گم شدن من کتک خورده اما اون یک ساعت برام مثل یک قرن گذشت.تمام سناریوهای ممکن از جلوی چشام در عین ناباوری رد شد ! از رفتن به پرورشگاه تا گدایی کنار خیابون به همراه دار و دسته افراد تبهکار ! همه اینها در عرض یکساعت در ذهن یه بچه هشت ساله رد شد ! 

اگه بگم بدترین و ناراحت کنده ترین و تاثیر گذار ترین اتفاق عمرم اون بوده اصلا اغراق نکردم و اینجوریه که یه تاثیر عمیق توی ذهن و روانم گذاشته و هر وقت یه بچه رو میبینم که زده زیر گریه و فکر میکنه گم شده دست و دلم شل میشه و دلم هری میریزه پایین و به خودم میگم که باید کمکش کنم.

با گفتن این حرفها میخواستم ازتون بخوام شما هم اگه بچه درمونده و تنهایی دیدین که بغض کرده و تنهاست نترسین و برین جلو و ازش بپرسین چی شده ! ممکنه اولش خجالت بکشه که بگه گم شده اما حرف مهربونانه شما براش مثل آب روی آتیشه و بدونین که دارین مهمترین کابوس زندگیش رو براش آسون میکنین !

امتحانش ضرر نداره.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

12 دیدگاه برای “گمشده”

  1. الهام گفت:

    چه جالب. من هم دیسک کمرم کمی تا قسمتی بیرون زده و هم در بچگی گم شدم.


    دیسکو شوخی نگیر.البته باز شما یه بچه به این دنیا تقدیم کردی من چی بگم که هیچ حرکت مفید انسان سازی که به کمر دردش بیارزه انجام ندادم !

  2. آرجان گفت:

    نكته اخلاقي خوبي بود.جدا آدم ها بعضي وقت ها نياز دارن كه تلنگريده شوند!(مورد تلنگر قرار بگيرن).من خودم شايد هيچ وقت به اين مسئله توجه نكرده بودم.اما الان حساس شدم روي اين موضوع.اينقدر هم من احساساتيم كه الان لنگه اينم كه يه بچه اي كه گم شده رو ببينم و كمكش كنم براش چيز ميز بخرم و … خلاصخ روحيه كمك به هم نوع رو در خودم ارضاء كنم.اينا رو جدي گفتم.
    منم يه بار برادرم كه دو سال از من كوچيكتره در 5 6 سالگي گم شد.توي عروسي.مامانم عروسي رو ريخته بود بهم.يه دو ساعتي هم گم بود! بعدش پيدا شد بالاخره عروس دوماد توسنتن برن خونه ي بخت! والا .آخه اون بدبخت ها چه گناهي كرده بودن!
    من كه مطمئنم داداشم عوض شده توي اون گمشدنه.وگرنه تا الان رفته بود تو ناسا!


    ببین پس الان میری شروع میکنی به گشتن تو کوچه خیابونا ها ! دنبال یه آدم گمشده ! گم شدن تجربه بی نظیریه ! باور کن ! احساساتیه من !
    تازه من هم تو اون ماجرا عوض شدم وگرنه من الان توی پنتاگون مسئول بخش ریسرچ بودم. آخه از تمام دخترخاله ها و پسرخاله ها و … تنبل تر بودم. محض نمونه عرض میکنم : دو تا دخترخاله پزشکی دانشگاه تهران ، پسرخاله اولی فوق آی تی پلی تکنیک اون یکی فوق مکانیک خواجه نصیر.
    پسر دایی دانشجوی برق پلی تکنیک اون یکی دخترخاله فوق برق شریف ! دیگه باور کردی من هم در کودکی عوض شدم ! الان خدا میدونه اون یکی من واقعی چه بلایی سرش اومده !

  3. عمو سجاد گفت:

    دمت گرم باحال مینویسی.
    از قضای روزگار این نوشتت مصادف شده با یه اتفاق بد تو چین که فیلمش تو اینترنت پخش شده. یه کامیون یه بچه دو ساله رو زیر میکنه بعد یه ماشین دیگه هم از روش رد میشه و بعد 18 تا عابر از بغل بچه رد میشن و هیچ کس کمک نمیکنه.
    حالا بحران اخلاقی شده براشون این موضوع.
    هر چند که چند وقت پیشا یه کیس شبیه اینم تو ایران شد فقط سوژش بچه نشد.
    در مجموع مرسی بابت این نوشته.


    واقعا ؟؟؟ چقدر وحشتناک ! تازه میگن شرقیا عاطفه شون بیشتره. ای تف به قبر مائو تسه تونگ با این مملکتی که درست کرده ! واقعا که !
    من هند که بودم هیچ خبری از دستم در نمیرفت ولیاز وقتی که اومدم دیگه این جور فوتیجها رو نمیتونم ببینم. باید خاک تو سرشون کنن.بحران عاطفی !
    خواهش میکنم.ممنونم که میخونی. یه سر به ملکه میزدی حالا که ما هر چه داریم از دولتی سر قبله عالم ملکه است ! من اگه زمان طاغوت بودم چه پیشرفتی میکردم ها ! خدا میدونه !

  4. عمو سجاد گفت:

    آره فیلمش خیلی دردناکه. تو یوتیوب هست. بزن:
    Chinese toddler hit and run

    والا اگه می اومد سیدنی یه سلامی میکردیم بهش ولی نمیاد که


    آخه ما اینجا با 5 گیگ ترافیک ماهانه و سرعت 128 الکی یوتیووب رو نمیتونیم واز کنیم به فرض استفاده از اسمشو نیار شکن !

  5. اورایاد گفت:

    سلام احسان امیدوارم سرحال بشی اقا من مادرم الان 20 ساله که دیسک کمر داره ولی با ورزش تا الان کنترلش کرده ولی چون شما زیر 35 سال دیسک گرفتی یکم باید رعایت کنی با ورزشو کم کردن وزن کلا خوب میشه ولی ازبین نمیره در ضمن مهدی مهدوی کیا هم وقتی تو هامبورگ بازی میکرد دیسک داشت با عمل جاسازی پروتز تا الان داره فوتبال بازی میکنه !
    مواظب خودت باش راستی این مریضی ها فقط یه چیز میگه ما داریم کم کم وارد دروان میانسالی میشیمو خودمون خبر نداریم
    در مورد گم شدنت تو کودکی واقعا از همون بچگی ذهن خلاقی داشتی فکر کنم خودتو جا الیور توئیست گذاشته بودی ها !!!!


    ممنونم از نظرات کارشناسیت و حتما مفید خواهد بود. میانسالی رو قبول دارم.من که فکر میکنم کم کم باید به فکر اون دنیا باشم راستشو بخوای.امروزم داشتم این فیلم افترهیر(آخرت) با بازی مت دیمون رو نگاه میکردم و حسابی به فکر اون دنیا بودم !
    الیور تویستو خوب اومدی ! واقعا همین بودها ! الان که گفتی یادم افتاد که دقیقا خودمو جای اون گذاشتم و فاگین و این حرفها !

  6. اورایاد گفت:


    این فیلم افتر هیر رو باید ببینم


    آره ببین خیلی خوبه.البته نه اینکه خیلی عالی باشه ولی ارزش وقت گذاشتن رو داره.کارگردانش کلینت ایستووده !

  7. علیرضا گفت:

    درود بر احسان عزیز،
    میدونی الان یک کشف بزرگ کردم، در تحقیقات بعمل اومده و مطابق با آخرین آزمایشات، شما هرچی سعی کنی که این فیتیله سیاست رو بکشی پائین موفق نخواهی شد … بگو چرا؟ … در نمونه برداری انجام شده ما متوجه شدیم که این فیتیله از نوع “فیتیله سر خود” هست و کلاً رو به بالاست … :دی
    برادر مواظب خودت باش، یکی میگفت این تن “حمال” روح هست. باید سالم باشه تا بارشو به سلامت برسونه. (نگی به کجا و این حرفها … دوباره شروع نکن)
    یاد Lost افتادم … بعضی ها میگن هر چی دهاتی این لاست رو دیده و تعریف میکنه … حالا حتماً ماهم خیلی “غیرشهری” هستیم ولی من خیلی دوست دارم هم هدف و بنای این سریال رو و هم نقش و نگاری که بهش داده باعث میشه من همیشه به “مغناطیس” بیشتر فکر کنم.
    راجب به مهر و محبت هم، در جامعه بین تمامی انسانها بایستی وجود داشته باشه و برای کودکان چندین برابر. وقتی وجود نداره، وجود نداره دیگه عزیزم. بچه و بزرگم نداره. تازه شانس بیارن که فقط محبت وجود نداشته باشه وگرنه که اگه اون مواردی که میدونید وجود داشته باشه … فاتحه مع الصلوات


    شاعر میگه گفتی لاست و کردی کبابم ! اتفاقا من که تو دستگاه ام آر آی قرار داشتم همه جا در و دیوار نوشته بود میدان مغناطیسی قوی و این حرفها.ام آر آی هم که میدونی چه جوری کار میکنه.خلاصه اینکه شما توی اون تونل تحت یه میدان مغناطیسی قوی قرار میگیری بعد من اون تو که بودم هی داشتم فکر میکردم نکنه منم مثل دزموند الان شروع کنم به تایم تراول و هی خون از دماغم بیاد و این حرفها !
    ببین من در یک جامعه سیاست زده در یک خانواده سیاسی به دنیا اومدم.پدر بزرگم وقتی مادرم دنیا اومد تو سال 32 بعد از کودتا توی زندان بود.تو انتظار داری من بتونم فیتیله رو بکشم پایین ! تازه دارم از خود سانسوری میمیرم کلا با همین وضع موجود !

  8. سعید گفت:

    هی این داستانت من را یاد بچگی های خودم انداخت .یکبار 5 سالم بود رفته بودم شمال ( بابل) خانه مادر بزرگم اونجا یه همسایه داشتیم دو تا دختر داشت به نام افسانه ( قد بلند بلند تر از من )و الهام ( مو وز وزی نق نقو )یکروز بهشون گفتم بریم خرید بازی( به جای دکتر بازی ) .شما دو تا بیاید بریم با من ( تو نقش مرد خانواده) بریم خرید رفتیم بازار هیچی ام نخریدیم ( چون پول نداشتیم) بعد توراه برگشت راه را گم کردیم ( چون من اصلا راه را بلد نبودم) اونها هم زدند زیر گریه که ما گم شدیم در حالی که من با اعتماد به نفس بالا میگفتم نه همین بغلهاست خونه ما -خلاصه از گریه این دو نفر یک پیرمرد اومد جلو و موضوع را فهمید خدا را شکر من یک آدرس در حد اسم محله بلد بودم( اون دوتا فقط داشتند گریه میکردند و نفسشون بالا نمی اومد ) پیرمرد ما را تا نیم کیلومتری خونه رسوند دستش درد نکنه تازه برای اینکه گندش در نیاد تا محله را آشنا دیدم گفتم بلدم دیگه از این به بعد را اونهم بی خیال شد نیامد ابرو ریزی. وقتی رسیدیم خانه دو تا خونه داشتند گریه میکردند و آشفته بودند فکر کنم یه 5 ساعتی رفته بودیم گردش با این دو تا خواهر الان که فکر میکنم خیلی خنده دار بود .
    احسان این پست شما هم باعث شد این خاطره تداعی بشه .
    در ضمن خدا کنه زودتر دیسک کمرت خوب بشه


    ممنونم آقا سعید.ماجراهایی داشتی شما هم ! ماشا الله از اون موقع اشتهات زیاد بوده و دوتا دوتا میرفتین خرید ! ولی کلا این تجربه گم شدن تجربه خوبیه واسه همه بچه خوب از این لحاظ که آدم یه دفعه سیلی روزگار میخوره تو صورتش ! از اون محیط نازپرورد خانواده میاد یه دفعه وسط اجتماع ! بی پناه و تنها (البته شما تنها نبودی !) ولی همه اینها چیزی از اعتماد به نفس ستودنیت کم نمیکنه ! دمت گرم.
    ممنونم از لطفت.

  9. بهار گفت:

    انقدر این گمشدنه تو زندگیت تاثیر گذاشت که باعث شد یه نقشه بردار موفق بشی. نقشه همه جا رم داشته باشی اگه هم نداشت خودت دربیاری که هیچ وقت گم نشی. این سعادت نصیب هر کسی نمی شه ها!!! .
    دیسک کمر هم همچی بیماری مهمی نیست بابا! از اوناس که می تونی کلی باهاش از زیر کارا در بری! مثلا ظرف نشوری… جارو نزنی… به خانم کمک نکنی… اه! از دست این مرداااا!


    آره به خدا این از زیر کار در رفتن رو خودم خیلی بهش فکر کردم ! خیلی از این لحاظ خوبه ! ولی وقتی خانوم هم کلا 25 کیلو باشه یه نیگا به چمدون سی کیلوییه میکنی و یه نیگا به خانومت ! بعد خیلی نامردیه که بگی من دیسک کمر دارم تو چمدونا رو بلند کن ! اصلا من از این چمدون کشی ها دیسک کمر گرفتم به مولا !
    نه بابا من قبل از ماجرای گم شدن به رشته تحصیلیم فکر کردم ! یعی اینجور آدم آینده نگری هستیم ما !

  10. rahamishavam گفت:

    اخی الهی!این گم شدنه خیلی وحشتناکه!
    کمرتم بپا حسابی پیرمرد نشی!
    راستی اقلامتونو فروختید یه ابم خوردید روش؟:ِ:ِِدی


    آره تجربه بدیه. آدم یهو پرت میشه تو قسمت واقعیه دنیا.کمر که مال صبحانمونه.انقدر مسایل پیرمردی داریم که ! بالاخره ما 7 سال رفتیم تو کوه و کمر شما نشستید تو آفیس یه فرقی باید باشه دیگه !
    چیز میزا رو یه مقداریشو فروختم.یه مقدارش مونده.وقت کنم یه مرتبی بکنم این منزل پدری رو ببینم چیزای بدربخورمون که گذاشتیم تو انباری چقدره که بدیم تو برامون بازار یابی کنی !!!

  11. ماندگار گفت:

    سلام احسان جون
    باور کن نوشته هات اینقدر تاثیر گذاره که هر کی از راه میرسه و میخونه یهو یه خاطره واسش تداعی میشه!
    اگه فکر کردی دارم مقدمه چینی میکنم که منم بگم یاد فلان خاطرم افتادم باید بگم دقیقا همینطوره! البته با یه تفاوت کوچیک! منو یاد خاطرات گمشدن دوران کودکی ننداختی ، فیلم “شب تنهایی” ( اگه اسمشو اشتباه نگفته باشم) با بازی لیلا حاتمی یادم اومد. که دکترا بهش میگن مدت زیادی زنده نیست و یه دفعه از زندگی و همه چی میبره و همون احساس ترس، عدم امنیت، گمشدگی توی زندگی بهش دست میده و تصمیم میگیره یه سفر یه روزه به مشهد داشته باشه( ظاهرا فیلم مذهبی و کلیشه به نظر میاد اما نکته های ریز و ظریفی داره)و خلاصه اونجا دختر بچه ای رو پیدا میکنه که عربه و حتی زبونشو نمیفهمه تا بتونه به پیدا شدن مادرش کمکی بکنه و…ارتباطی که با با بچه هه میگیره خیلی قشنگه! با توجه به اینکه حتی زبون همدیگه رو هم نمیفهمن…

    حالا سوای تجربه ی تلخ بچگیت که من یادم نمیاد گمشده باشم تا بتونم بگم آره درک میکنم چقدر بده،یه ترس و دلهره هایی همیشه توی ضمیر ناخودآگاهم وول میخوره که بارها خواب گمشدن خواهر برادر کوچیک تر از خودم رو دیدم و همون تنهایی و وحشت و بی پناهی و سایر احساساتی که گفتی رو توی خواب تجربه کردم..حالا ببین توی خواب یه وقتایی نه میتونی بدوی نه میتونی جیغ بکشی یا حتی گریه کنی یا حرف بزنی..سرتو درد نیارم میخوام بگم ازون جهت نه ولی ازین جهت میفهممت چی کشیدی!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!