نوشته وارده : وقتی باز زن شدم

تا امروز دوبار زن شدم. یک بار چند سال بعد از اینکه به استرالیا امدم. و یک بار در سی و یک سالگی  ام- همین سال پیش را میگویم.

در ایران در ان سالها که من زیستم؛
با زنانگی بیگانه بودم. زن بودن مساوی ضعیفه بودن بود. متعلقه بودن. از تمام این کلمات بدم می امد. انقدر خوش شانس بودم که در خانواده ای بزرگ شدم که هیچ وقت بویی از «زن ضعیفه» نبردم. نه من این حس را داشتم و نه هیچ وقت حس کردم که پدرم در برابر مادرم یا خواهرهایم چنین نظری را دارد. پدرم اتفاقا خیلی طرفدار خانم ها بود. همیشه میگفت که خجالت اور است که یک خانمی برای گذرنامه اش باید اجازه شوهر بگیرد. یعنی چی اجازه شوهر. از همان سالها که بچه بودم پدرم زیادی آدم مدرن و ازاد اندیشی بود. یادم می آید اگر مادرم با من بحث میکرد که مثلا مهمانی تولد کی میروی یا در مسافرت مدرسه چه کسایی هستند پدر میگفت: «خانم ایشون که بچه نیست خودش می تواند تصمیم بگیرد که کجا برود و کجا نرود». به عنوان یک مرد در شرایط روزگاری که مردها خودشان را عقل کل میدانند و جنس زن را ضعیفه و متعلقه همیشه تحسین کردم پدرم را. افتخار میکرد که سه تا دختر دارد و من هیچ وقت حس نکردم که پدر یا مادرم ارزو داشتند پسری داشته باشند.
 هرچند که البته به عنوان یک روانشناس کودک شیوه فرزندپروری اش را نمی پسندم! این ازادی های زیادی که به ما داد تنها در این موارد نبود. گاهی مثل این بود که من را رها کرده برای خودم بزرگ شوم. یاد نگرفتم که از کسی حرف شنوی داشته باشم. یاد نگرفتم که به کسی چشم بگویم. کم یاد گرفتم مصالحه کنم. یاد نگرفتم چطور به دیگران نیازم را بگویم بدون اینکه مثل دستور دادن باشد. یاد نگرفتم که کمی هم لطیف باشم….
و البته یاد نگرفتم که در جهانی زندگی میکنم که دیگران زن را ضعیفه می بینند و لحظه ای اگر حواست پرت بشود به تو تجاوز میشود.
اینها وقتی بزرگ می شوی برایت دردسر می شوند. وقتی بزرگ می شود میبینی که دنیای واقعی دیگر اینقدر با صلح و صفا و حرف شنو نیست. اینقدر به تو ازادی نمیدهد. در جهان واقعی باید بدانی چطور نیازت را مطرح کنی اما باج ندهی.
یادم می اید ان روزها که ان مرد که مدتی همسر نامیدمش؛ وقتی که انهمه به مادرم توهین کرد در ان توهین هایش یک حرف حق زد. گفت زیادی به دخترتان ازادی داده اید. هرچند که البته این حرف را هم از سر احمقی اش زد و خودش هم نمیدانست منظورش چه بود ! ولی حرف حقی بود!
بگذریم. از زنانگی میگفتم. از اینکه وقتی در شرایطی بزرگ می شوی که زن بودن معادل است با جنس دوم بودن هیچ وقت نمیتوانی خودت را پیدا کنی. نمی توانی بفهمی که چطور می توانی هم زن باشی و هم مراقب باشی بهت تجاوز نشود.
 در جایی مثل ایران که هستی و یک زن هم هستی بزرگ می شوی و یاد میگیری که بدن تو وسیله بازی این و آن است. در نوجوانی تجاوز شدن را به شکل های مختلفش تجربه میکنی. وقتی در جمعی ایستاده ای و همش باید مواظب باشی که دست این و ان به تنت نخورد در مورد زنانگی ات یک حس بیشتر نداری: ضعیفه بودن. اینکه بدنی که تو را زن کرده است در عین حالش تو را vulnerable  کرده است. نمیدانم این کلمه فارسی اش چیست ولی خیلی کلمه مهمی است.
سالهای عسلویه اما برای من سالهای چشم باز شدنم بود. در سالهای عسلویه فهمیدم که اگر میخواهم به من تجاوز نشود باید زنانگی را کنار بگذارم. اگر ذره ای صدایت نازک بشود اقای دکتر اطاق رو به رویی که خیلی محترم است و مودبانه با تو حرف میزند لحظه بعدش توی اطاقت است و درب اطاقت را از داخل قفل میکند. و تو تا بخواهی بهش حالی کنی که اصلا نظری نداشتی و صدایت همین طور خدا دادی نازک است کار از کار گذشته است. سالهای عسلویه یاد گرفتم با صدای زمخت حرف بزنم که زیادی برای مردی جذاب نباشد. سالهای عسلویه سالهای سیاه زندگی من بود. چیزهایی یاد گرفتم که البته در ان سالها فکر میکردم که ضروریات زندگی یک زن است اما وقتی که به استرالیا امدم فهمیدم که انها ضروریات زندگی یک زن بوده در کشوری که زن در ان ضعیفه است و بازیچه. در سالهای عسلویه دو چیز در روانم ویران شد. یکی اعتمادم به مردها بود و یکی انزجارم از بدنم – از بدن زن. از بدنی که اینقدر من را vulnerable میکرد. بدنی که من را در معرض تعارض قرار میداد.
یادم می اید که تا به استرالیا نیامده بودم به بدنم نگاه نکرده بودم. اصلا نمیدانستم بدنم چه شکلی است. بدن زن یا باید طعمه این و ان باشد یا باید مکان حمله بچه باشد. خاصیت دیگری ندارد. تماشا هم ندارد! حالا من با وجودی هم که اصلا با چنین فکرهایی بزرگ نشده بودم اما این دید واقعیت متن جامعه من بود

که به زودی به ارث بردم. جامعه ای که ان را خودم اکتشاف کرده بودم. من از هر دوی اینها بیزار بودم. هم از اینکه بدنم طعمه این و ن باشد و از اینکه مکان حمل یک بچه باشد. با بدنم بیگانه بودم. به حال خودش رهایش کرده بودم.
بار اول که زن شدم ان سالی بود که بر حسب اتفاق های مختلف با بدنم اشنا شدم. که به بدنم در اینه نگاه کردم. که احساس کردم که زیباست. که زیبایی اش را شناختم. که لمسش کردم . که پستی و بلندی را دست زدم و از بیگانگی در امدیم. که حسش کردم. بدنم را که شناختم انگار برای اولین بار زن شدم. انگار زیبایی زن را شناختم. انگار درک کردم ان مردهایی که دلشان نمی اید از بدن زن بگذرند! هرچند که در متن یک جامعه بیمار به رفتارهای بیمارگونه دست می زنند. انگار برای اولین بار زن شدم….
از ان روز تا به امروز با این زنانگی زیسته ام. یک بار همراهی به من گفت که شبها زن هستی و روزها مرد!
این حرف که «برای خودت مردی هستی» را زیاد شنیده ام. همین دیشب اتفاقا شوهر شهناز خانم بهم گفت که مردی هستم برای خودم. قبلاها بدم نمی امد از این حرف. باز هم میگویم که در جامعه ای که زن جنس دوم است متنفر بودم از زن بودن. دیشب اما که این حرف را شنیدم عرق سردی بر پیشانی ام نشست و انگار چندشم شد. دلم نمیخواست که مرد باشم دیگر. دلم میخواهد که کمی هم زن باشم.
این سالی که گذشت همه سختی هایی که داشت را به کنار بگذارم یک هدیه ای برایم به ارمغان اورد. اینکه دوباره زن شدم! در این سال که گذشت مردی کنارم قرار گرفت که یک حس را در من زنده کرد. حس زنانگی! من همیشه کنارم دوست های مرد داشته ام. و این مردهای کنارم همه ادم هایی بوده اند بهتر از برگ درخت. از نازنینان این روزگار. مردانی که می ستایمشان. اما فکر میکنم که همه این مردها هر نقشی که در زندگی ام داشته اند – چه ان یکی دو نفر که به عنوان همراه زندگی کنارم بوده اند و چه انها که دوستان جانی ام بودند- انگار در من همان ویژگی هایی را دوست داشتند که استقلال است و بی پروا بودن. می شود گفت ویژگی هایی که بیشتر به جنس مذکر شبیه است. کنار هیچ ادمی من حس نکرده بودم که زن هستم. تا همین یکسال که ان مرد از این نزدیک ها امد و کنارم ایستاد. از همان وقت که دستش را پشتم زد حس کردم که دست او از پشت من محکم تر است. و ان زمان که دستش را بر کمرم حلقه کردم حس کردم که شکوفه ای از زنانگی در قلبم رویید. حس عجیب و بیگانه ای که هنوز نتوانسته ام باهاش کنار بیایم. هنوز گیجم بین زنی که حرف حرف خودش است و کمی هم قلدر است و این شکوفه ای که در قلبم دارد کم کم بزرگ می شود. نمیدانم از این گرگیجه بیرون بیایم یا نه! نمیدانم بالاخره یک روز یاد بگیرم که اجازه بدهم یک نفر من را دوست بدارد و از من مراقبت کنم بدون اینکه دیوانه اش کنم! چیزی که مادر و پدرم به من یاد ندادند. بیشتر به من یاد دادند که از خودم مراقبت کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری هم کمی از من مراقبت کنم. خودم به اطاقم بروم و حالم را خوب کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری ای حالم را بهتر کند.
شاید در ان روزگاری که زن ضعیفه تلقی می شد برایم خوب بود که یاد بگیرم که خودم باید از خودم مراقبت کنم و اجازه ندهم کسی ضعفی در من ببیند. اما در این روزگار دلم میخواهد که کمی هم باور کنم که میشود کنار ادمی بود که از خودم محکم تر است! ایا این حس زنانگی است؟ شاید هم نه…. به هر حال اما برای من حس زنانگی داشته است. این حس که دست او از پشت من محکم تر است….
حالا این مرد بماند یا نماند با من – و این حس بماند با من یا نماند ؛
این تجربه را یادم نمیرود. انگار که دوبار زن شدم.
شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “نوشته وارده : وقتی باز زن شدم”

  1. هومن گفت:

    متن خیلی خوبی بود، فقط دو تا نکته کوچیک:
    vulnerable: آسیب پذیر چیزیه که به عنوان معادل زیاد استفاده می‌شه
    گرگیجه: فکر کنم کلمه درست گوگیجه باشه، مثل گاو سرگردان و بلاتکلیف بودن
    https://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/6cccc0ca336a4d8e9138e58a92bae828

  2. مانی گفت:

    سلام
    معنی الانگی چیه؟

  3. پیمان گفت:

    متن خیلی خوبی بود. این بحث جنس دوم مسئلهٔ مهمیه که مچشاید سال‌ها طول بکشه تا جا بیوفته. حتی شاید خود من هم درست فهمیده باشمش. اما مطمئنا انسان‌ها پیش‌رفت خودشون رو خواهند داشت و این مشکلات به مرور حل می‌شه.

    معنی اون کلمه رو هم‌ که دوستمون هومن گفت

    • Ehsan گفت:

      حتی من خودم هم درست نفهمیدم. حتی روایت داریم مرحوم فروید هم در درک از جنس زن عاجز بوده و در اواخر عمر به این عجز اعتراف کرده !

برای هومن دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!