بی دلیل – اول

وایستادم سر چهارراهی که در یک گوشه اش خاکبرداری عمیقی کرده اند. قرار است به زودی در اینجا یک مجتمع پنجاه واحدی بسازند. همینطور که دنبال علائم و نشانه های حد و مرز زمین می گردم که محدوده زمین و جای ستونها و دیوارها را  برای سازندگان این مجتمع مشخص کنم چشمم می خورد به یک مشت خرت و پرت که کنار یک خانه به ظاهر متروک قدیمی تلنبار شده است.

جلوتر میروم. نمیدانم یک نیروی عجیبی می کشاندم. توی بساط یک لوح شکسته مثل جواز کسب یا چیزی شبیه اینها خودنمایی میکند. این جور چیزها را معمولا این جا دور نمی اندازند. حداقل برای یادگاری هم که شده ته انباری نگه می دارند. گرفتن این جور مجوزها اینجا هزار دنگ و فنگ دارد و کسی دلش نمی آید به این راحتی کنار خیابان رهایش کند. جلوتر چند قاب عکس و شیشه های خرد شده قابها خودشان را نشان می دهند. عکسهای یادگاری که احتمالا زمانی روی میزی یا گوشه اتاقی یادآور خاطراتی برای صاحب این خنزر پنزر ها بوده است.

فکر می کنم چرا این مشت آشغال باید من را به سمت خودش بکشد. روی مدرک یا همان جواز کسب را می خوانم. انجمن ملی هیپنوتراپیست های استرالیا. دکتر زلاتان کلمن ! توی عکس چند نفر با لباسهای رسمی و سبیلهای پرپشت نشسته اند پشت میز چوبی کوچکی و به دوربین نگاه می کنند . یعنی دکتر زلاتان کدام یکی ست !؟ نمیدانم چرا برایم مهم شده صاحب این خرابه کیست و الان کجاست ؟ انگار یک فریادی از اعماق تاریخ صدایم میکند !  صدای دیوید بلند می شود. انگار علامتی که دنبالش بودم را پیدا کرده و با دست اشاره می کند که بروم ببینم همانی ست که می خواستم یا نه !

- همینه ؟

خاکها رو کنار میزنم و یک نگاه به نقشه توی دستم می کنم و با دست چند بار سر تیز بلوک سیمانی که شاید پنجاه سال پیش به نشانه مرز این زمین دفن شده لمس میکنم.

- خودشه ! چقد تو زرنگی پسر. من نیم ساعت دنبالش می گشتم. چجوری به عقلت رسید زیر این بوته ها رو بکنی ؟ اصلا از روی نقشه  به نظر نمی آد اینجا باشه.

- دنبال چی می گشتی تو اون آشغالا ؟

- هیچی ، همینجوری ناخودآگاه کشیده شدم به سمت شون. انگار خونه رو میخوان خراب کنن. وسایلش رو جمع کردن و بقیه آشغالا رو کپه کردن دم در که شهرداری بیاد و ببره.

شب تمام اینترنت را زیر و رو می کنم برای یافتن دکتر. عکسی نیست. چند اسم که به هیچ کدامشان نمی خورد صاحب خرابه باشند.

…………………………………………………………………….

دوازده ماه گذشته. ساختمان تقریبا تمام شده. تمام سال گذشته یک روز در میان می آمدم اینجا. ساختمان دکتر زلاتان را هم خراب کرده اند.

جایش دارند برج می سازند. از همانها که قرار است چند ماهی روی دستشان باد کند تا یک خریدار چینی با جیب پر پول پیدا شود برای خریدنش.

کنار چراغ راهنما ایستاده ام تا سبز شود. از دور به ساختمان تکمیل شده نگاه می کنم. یک تکه کاغذ نیم سوخته جلوی پاهایم است. بلندش می کنم. برش می گردانم.       دکتر زلاتان روی صندلی چرخدارش بهم لبخند می زند.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

15 دیدگاه برای “بی دلیل – اول”

  1. روباه می‌گه:

    دنبال چیزی اگر باشی حتی تو فکرت بهش میرسی بالاخره ، گاهی خیلیم رسیدن یا نرسیدن برات مهم نیست اما برخورد میکنی مواجه میشی اما اینکه نگهش داری در موردش یا براش بنویسی یا اینکه ازش بگذری انتخاب توه و هیچوقت نمی تو نی انکارش کنی. این کاغذ نیم سوخته ناخوداگاهت برات اورده.
    ناخوداگاهت تو این موارد چند قدم ازت جلو تره ما اونم جزیی از ذهن توه .

    • Ehsan می‌گه:

      بله صد در صد. بعضی موقها البته ناخودآگاهم خنگ میشه. یکی باید بهش تلنگر بزنه که از خواب بیدار شه.
      پیروز باشید.

      • روباه می‌گه:

        خنگ شدن تعبیر خوبی نیست نیاز ادما بر اساس شرایط و زمان تغییر میکنه گاهی به سمت کامل شدن میره و پیشرفت میکنه گاهی پسرفت . از دید من هر تجربه ای چه خوب چه بد چه از روی خنگی یه پیشرفته یه قدم به سمت کامل شدنه .

  2. روباه می‌گه:

    به شمام ثبات بده در راستای انتخاب و تحلیل های منطقی تر

  3. مدیرجوان می‌گه:

    نمیدونم دکتر زلاتان کیه…ولی یه حسی بهم میگه یه روزی هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرده که قراره خونشو خراب کنن و جاش یه برج بسازن …..
    میدونی احسان… تا اینجایی که از خدا عمر گرفتم به این نتیجه رسیدم تنها چیزی که تو این دنیا پایداره تغییره…این روزا اینقدر سورپرایز شدم که واقعا منتظرم ببینم روزهای اینده این روزگار و دنیا برام چه خوابی دیده ….

  4. ولیعصر می‌گه:

    احسان عطایی سعد
    داستان های تخیلی شما بسیار جالب است و روزی حضوراً از شما پذیرایی خواهیم کرد و آن روز بسیار نزدیک تر از این حرف هاست.

  5. کامران می‌گه:

    سلام….خوبیییییییییییییییییییییییییییییییی
    حال شما….میومدم ها…اما نظر نمی ذاشتم….عارضم که مخلصیم احسان خان….عسلویه جات خالی اینقد بارون اومد سرسبز شده…….میدونی 31.5 ساله شدم…..سال نو پیشا پیش رو تبریک بگم….و اینکه….همین دیگه…

  6. ولیعصر می‌گه:

    معنی ترس رو زمانی میفهمی که صدای ضجه کشیدن هات گوش عالم رو کر کنه جناب عطایی سعد.
    و اون روز مطمئنا دور نیست.
    فقط باید کمی صبر کنی.

  7. شهریار می‌گه:

    سلام با تشکر از وب سایت خوبتون .میخواستم ببینم غرب سیدنی western sydneyچه جور جایی است و ایا به مترو تزدیکه واگه من کارم در سایر نقاط سیدنی باشه با مترو میتونم از غرب سیدنی مثلا به مال یا به جنوب سیدنی برسم؟
    ممنون میشم اگه راهنمایی بفرمایید

    • Ehsan می‌گه:

      ببینین غرب سیدنی خودش به اندازه سه تا تهران تنوع و پراکندگی داره ، بعضی جاهاش خوبه بعضی جاهاش بده ، بعضی جاهاش قطار داره بعضی جاهاش نداره.

برای روباه دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!