من ، آقای نویسنده و بانو*

1 – درست چهارده پونزده ساله بودم که به سرم زد برم کلاس کونگ فو. راستش تا اون سن جز دو سه بار که ناخواسته درگیر دعواهای بین بچه ها توی مدرسه شده بودم و هر بار هم کتک مفصلی خورده بودم هیچوقت دعوا نکرده بودم. نمیدونم چه کرمی ناگهان در درون من شعله ور شده بود که باید همه مردم تو خیابون رو بزنم و چون ملزومات این کار که زور و بازو یا حداقل پررویی و روحیه تهاجمی بود رو نداشتم تصمیم گرفته بودم بروم ورزش رزمی و آن هم کونگ فو توآ به سبک مرحوم ابراهیم میرزایی یاد بگیرم. اون موقع بچه تر از اون بودم که بفهمم اگه این ورزشها و زور و بازو به کار میومد بنده خدا رو اول انقلاب با اون همه یال و کوپال و لشکر خدم و حشم ناکار نمیکردن !

خلاصه اینکه چند ماهی مشغول کتک خوردن و ساعتها نرمش و تمرینات سخت بودم تا فهمیدم من واسه این کار ساخته نشدم. اما یک اتفاق عجیب در من افتاد. یکی از حرفهایی که در این دوره هر روز تو مغز ما فرو میکردند این بود که شما هرگز نباید از این فنون در دعوا یا مسایل شخصی استفاده کنید و اصلا هیچوقت نباید دعواهای خیابانی رو شروع کنید و حتی اگه دعوا شد نباید از این فنون برای دفاع از خودتون استفاده کنید. اصلا فلسفه صلح جویی و دعوت به آرامش پشت ورزشهای رزمی شرقی چیز جالب و عجیب و غریبیست. نهایتا نتیجه این شد که بعد ار اون همه مشقا و سختی من تبدیل شده بودم به آدمی که توی خیابان دعوا میدید با سرعت جت از محل متواری میشد و اصلا از آن روز به بعد فکر دعوا کردن توی خیابان رو هم فراموش کردم.

2 – یکی از مزایای خارج نشین بودن این است که آدمهای مهم که به کشور شما می آن به نوعی مهمان شما محسوب میشن و شما میزبان. یعنی مثلا با یک خواننده ای که تمام دوره نوجوانی ات را با آهنگهاش خاطره داری دور یک میز با تو می نشیند و شام میخورد یا یک شخصیت سیاسی مشهور و مهم که اتفاقا مهمان شهر توست ،  تو را با اسم کوجک صدا میکند و باهات قهوه می نوشد. یا نویسنده ای که بارها کتابهایش را دوره کرده ای با تو می نشیند و شراب می خورد و تخته نرد بازی می کند. نه اینکه تو خیلی خوب باشی. اما اولا تو توی شهر کورها با یک چشم می شوی پادشاه دوما از قدیم گفته اند مهمان خر صاحبخانه است ! (بلانسبت همه بزرگانی که تا امروز مهمان سیدنی شده اند !)

3 – شهریار مندنی پور از آن دست نویسنده هاییست که من با اینکه قبل از آمدنش به اینجا چند باری دیده بودمش اما مشتری کتابهایش نبودم. حالا این از بخت بد من بود یا سنگین بودن و وقار متن داستانهایش و سبکی ذهن بازیگوش من نمیدانم.

آمد و یک ماهی مهمان سیدنی بود و رفت. در این مدت کلاسها و کارگاههای داستان نویسی و نقد داستانی پر باری برگزار کرد و من بعد از مدتها با رفتن و نشستن پای حرفهایش احساس مفید بودن کردم. احساس کردم جز کشتن روزها برای رسیدن آخر هفته و روز را شب کردن و شب را روز کردن بی دلیل ، یک انگیزه مهمتر برای زندگی کردن دارم.

جمله اولی که گفت این بود که اگر شما کسی هستید که چند هفته بگذرد و چیزی ننویسید مشکلی برایتان ایجاد نمی شود و احساس بدی ندارید بروید و زندگی تان را بکنید و دنبال این کار نروید. چون این کار ، کار سختی ست و خیر دنیا و اخرت توش نیست. من چون بارها حس کرده بودم این احساس خارش نوشتن را فکر کردم رفتن و نشستن پای حرفهایش کار درستی ست.

و صد البته حالا که چند هفته است چیزی ننوشته ام و به شدت تنم در میکند و اعصابم به هم ریخته فکر میکنم متاسفانه به بیماری لاعلاجی که میگفت دچارم.

شهریار مندنی پور در کنار همه حرفهایی که زد و درسهایی که داد برای من یک ترس به یادگار گذاشت. هر چند من خودم را هیچوقت نویسنده به حساب نیاوردم و بیشتر روزمره نگار هستم یا اگر خوش شانس باشم با کمی ارفاق روزنامه نگار ، از لحظه لحظه حرفهای آقای نویسنده یاد گرفتم و لذت بردم.

 اما اتفاقی که برای من افتاد این بود که حالا مثل همان نوجوان پانزده ساله که بعد از کلاس کونگ فو برای همیشه دور دعوا کردن را خط کشید ، می ترسم بنویسم. انقدر که غلط گفتم و غلط نوشتم و شما تشویق کردید ! حالا هر هزار بار نشستم و تصمیم به نوشتن گرفتم اما تا چند کلمه آمد دیدم این که طبق گفته شهریار نباید باشد ، آن هم که اصلا زائد است ، این هم که خیلی دراماتیک نیست ، این یکی را باید ول کنم سه ماه بهش فکر کنم تا یک ترکیب داستانی تر برایش پیدا کنم ! اصلا ولش کن !

خلاصه که امروز تصمیم گرفتم همه ترسها را کنار بگذارم و نروم سراغ آموزه های شهریار و همان خود درهم و برهم باشم و کمی درددل کنم و بگویم دلیل ننوشتن ام همه این مدت این بوده.

حالا سعی میکنم کنار این درددل های روزمره در هم برهم اگر داستانی نوشتم همینجا منتشر کنم با این شرط که کسی نخواهد فرق تخیل و واقعیتش را بگویم. چون همه تخیلات ریشه ای در واقعیت دارند.

حالا بیشتر مینویسم. اگر این آقای نویسنده درون بگذارد !

 * عنوان نام کتابی از پوپک راد درباره داستان نویسان مهم جهان

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

21 دیدگاه برای “من ، آقای نویسنده و بانو*”

  1. روباه می‌گه:

    بنویس که نوشتن بین کسی که هستی و کسی که میخواستی باشی و کسی که انتظار دارند باشی ارتباطی برقرار میکند که نتیجه اش تعادل و ارامشیست برای روحت. تو خدای جهانت میشوی و از زندگی در نوشته ها لذت بیشتری میبری.
    بگذار مردم روزی بدانند تو که بودی فارغ از همه چیزهایی که خواستند تو باشی

    به نقل از یه روانکاو

  2. زری می‌گه:

    واقعا نمیشه فکر کرد شما هم سبک خودتون را دارید و حتما نباید مطابق آموزه های آقای نویسنده باشد؟ خوب مینویسیدها!

    • Ehsan می‌گه:

      والا نظر لطفتونه. يكي ميگه اوني كه منو تاييد ميكنه به من يك لطف ميكنه و اوني كه منو رد ميكنه هزار تا لطف. چون باعث ميشه تلاشمو بيشتر كنم و بهتر باشم. ولي چشم من هم اينطوري كه شما دوس داري مينويسم هم اونطوري كه آقاي نويسنده ياد داده ببينيم كدومش بهتر ميشه

  3. بهار می‌گه:

    هیچ آدابی و ترتیبی مجو
    هرچه می خواهد دل تنگت بگو آقا احسان

  4. so می‌گه:

    مهم اینه از لابلای همین نوشته های گاهی چیزای بسیار خوبی در میاد واسه خواننده.
    مثه حس همزادپنداری..
    که اگه الان من بودم عکس العمل چی بود، همین باعث یادگیری بیشتر میشه.
    نوشتن خوبه و صد البته خواندن بهتر.

  5. مدیرجوان می‌گه:

    هرچقدر بیشتر بدونی بیشتر سخت گیری میکنی واسه اینکه انتخاب کنی چی بنویسی…و چطور بنویسی.
    خوبه که دست به کیبور شدی :)

  6. SASA می‌گه:

    سلام. من مدتیه که در کلاس های داستان نویسی شرکت می کنم. استاد خوبم، کیهان خانجانی عزیز میگن اصول داستان نویسی رو یاد بگیرین اما موقع نوشتن همه رو فراموش کنین. داستان وحی نمیشه، تدریجا ساخته میشه. نویسنده های بزرگ بارها و بارها داستان هاشونو بازنویسی می کنن. نوشتنو راحت بگیرین و بانویسی رو سخت :)
    ترس از کاغذ سفید به دلیل کمال گرایی و سخت گیری برای اون هایی که عاشق نوشتنن خیلی دردناکه. خودتونو رها کنین موقع نوشتن…

    • Ehsan می‌گه:

      ممنون. بله حتما همینطوره. البته صحبت من بیشتر حالت سمبولیک داشت تا صرفا در زمینه داستان نویسی. منظورم اینه که وقتی درست و غلط کارها رو میفهمی انجام دادن کارهای ساده دیروز سخت میشه !

  7. عزراییل می‌گه:

    احسان تو عنوان “من ،آقای نویسنده و بانو ”

    منظورت از بانو کیه؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!