غده سرطانی قرن ، کنکور یا اسراییل ؟

شاید یه کم عجیب باشه که در این گیر و دار ترور برهان الدین
ربانی و اجلاس سران ملل متحد در نیویورک و به قول فیروز کریمی بکش بکش های اسراییل
و فلسطین و از اون طرف آمریکا و بقیه بر سر مرزهای 1967 و عضویت دایم و عادی
فلسطین در سازمان ملل من بیام اینجا و از کنکور حرف بزنم ! شاید هم یه کمی دیر !
اما اونچه که باعث شد بنویسم تصمیم یکی از دوستان مجازی ام با اسم مستعار لیتیوم بود
که بعد از تلاش و عدم موفقیت بر اثر پاره ای اشتباهات تاکتیکی موفق به شکست شاخ
غول کنکور نشد و دلزده و غمگین از بلاگ نویسی دست کشید و برای سال سوم – احتمالا -
 تصمیم گرفت برای کنکور بخونه.

                                          

خوب برای بهتر روشن شدن فضای ماجرا یک جوان 18 ساله اروپایی
یا آمریکایی (یا استرالیایی !) رو تصور کنید.فعالیتها و علایقش رو مقایسه کنید با
یه جوون ایرانی یا چینی(در چین مثل ایران برنامه کنکور و اینا به راهه !). از خودم
شروع میکنم.یه خواهر داشتم (یعنی دارم !) که چهار سالی ازم بزرگتره(همون که قبلا
راجع بهش گفتم) وقتی رسید سال اول دبیرستان دورنماش کنکور بود.یعنی همه هی میگفتن
دیگه وارد دبیرستان شدی عزیزم ! دیگه باید جدی درس بخونی که بتونی تو کنکور موفق
شی ! بابا ! چهار سال مونده نامسلمونا ! حالا من بدبخت که در اون دوران دارم در
سال پنجم دبستان سیر میکنم فکر میکنم که باید یه مدرسه راهنمایی خوب برم که بتونم
بعدش یه دبیرستان خوب برم که بعدش تو کنکور موفق بشم ! (7 سال مونده !) امتحانات
ورودی مدارس نمونه و تیزهوشان و هزار تا کوفت و زهر مار از همون پنجم دبستان واسه
من شروع شد ! یعنی یه بچه که در بدترین شرایط باید به بازی گوشی و فوتبال تو کوچه
و قر و اطوار دختر بچه همسایه توجه کنه داره خودشو با آزمون و درس و کنکور و مدرسه
خوب خفه میکنه. حالا شاید پیش خودتون فکر کنید من اصولا خیلی بچه خرخون و مثبتی
بودم ! البته حدستون تا حدی درسته.یعنی دوس داشتم باشم ولی نبودم دیگه ! چی کار
کنم.هر کس تو یه زمینه ای استعداد داره.در عین حال که ما از کودکی مهارتهای شخصیتی
رو کسب نکرده بودیم و یه مشکلاتی (از جمله عدم اعتماد به نفس مورد نیاز) داشتیم که
هنوز دارم روش کار میکنم و درست نشده ! به هر حال شما تصور کنید روند یه بچه 10
ساله رو تا 18 سالگی.همش استرس و فشار روحی و درسی که چی !؟ که کنکور یه جای خوب
قبول شی ! یعنی این همه بار فکری 8 ساله(برای من حداقل) که به دوساعت یا بیشتر ختم
میشه.تازه وقتی بچه تر هم بودیم(مثلا سوم دبستان) با این تصور خودمون رو گرم
میکردیم که تا به ما برسه کنکور رو برداشتن بابا ! حالا وارد دوره دبیرستان نمیشم
دیگه واقعا که چه کارها میشد کرد و چه تجربه ها که باید کسب میشد و چه انتظاراتی
که از یه بچه دبیرستانی می رفت و در واقعیت چه شد و چه دوران تربیتی فاجعه آمیزی
از سرمون گذشت.تازه من در دبیرستان البرز یکی از بهترین دبیرستانهای ایران (که از
معدود افتخارات زندگی ام است) درس خوندم. اون بچه ای که در یک شهر کوچک در بویر
احمد یا قوچان درس میخونه چی بگه !

نهایتا با همه این استرس ها (و البته فقط استرس و نه درس
خوندن مضاعف به سبب اون استرس) به سال آخر دبیرستان (یا همون پیش دانشگاهی) رسیدیم
و کلا دیگه فکر و ذکر و لحظه لحظه مون شد درس و کنکور یا حداقل تصور اونا. حالا
شما خودتون مقایسه کنید با یه جوون 17 ساله غربی. ایامی که باید بهترین و شیرین
ترین روزهای زندگی ما باشه و مملو از تجربه های زندگی و لذتهای مادی و معنوی به
مدد این غده سرطانی قرن یا همان کنکور به سیاه ترین و تلخ ترین دوران زندگیمون
تبدیل میشه. و همه این استرس ها و تلاشها را باید در 2 ساعت توسط یک مداد جمع بندی
کنیم. مسخره تر از این میشه ؟ اما ماجرا وقتی جالبتر میشه که هیچ راه درست دیگه ای
هم قابلیت جایگزین شدن با کنکور رو نداره که البته علت اون نه درست بودن شیوه
کنکور یا کار آمد بودن اون بلکه شیر تو شیر بودن مملکت و نبود نظارت و عمکرد درست
در هر مقطع و هر زمانی ست.یعنی اولیای امور ترجیح میدن این در ورودی رو سفت بچسبن
و یه کار غلط رو درست انجام بدن تا بخوان در طول زمان (مثلا با گذاشتن شرط معدل یا
عملکرد دانش آموزان در طول دوره تحصیل) یه کار درست رو غلط انجام بدن. خوب ابنه که
به جرات نود درصد جوونای ما از مشکلات روحی و آسیبهای روانی رنج میبرند.

البته باید گفت که دید من به کنکور یه کمی متفاوت با بقیه
دوستام بود.من برای هضم کردن کنکور به اون به چشم یه راه و روش نگاه کردم و نه یک امتحان
و یه لحظه. هنوز لحظه های درس خونذن برای کنکور با وجود تلخ بودنشون برای من که
سعی میکردم اون رو با توجیهات و استدلالات فلسفی برای خودم آسونش کنم لحظه های بی
برگشت و شیرینی هستند. یا شاید نمیدانم و این خاصیت آن سن و سال است که همه چیز رو
شیرین و آرمانی میبینه. به هر حال لحظه های سخت و طاقت فرسای ما گذشت و در لحظه
شروع امتحان کنکور من احساس میکردم یک بار هشت نه ساله بر روی دوشم است و واقعا
احساس خفگی میکردم و بهترین لحظه عمرم به واقع لحظه ای بود که وقت تموم شد و گفتند
برگه ها رو بالا بگیرید. اصلا نتیجه برام مهم نبود و فکر میکردم همین که این بار
از روی دوشم برداشته شده موفقیت بزرگیه.

البته رفتن به اصفهان و قبول شدن در یه شهر نسبتا خوب هم از
شانسهای زندگی من بود اما همیشه فکر کردم اگه تهران می بودم شاید خیلی چیزهای دیگه
ای بدست می آوردم که با دور بودنم از خونه از اونا محروم شدم. به هر حال طبیعه که
وقتی از زیر این بار سنگین خلاص بشی هر چقدر دانشگاه محیط ایده آلی باشه باز هم
برآورد کننده توقعات آدمی با چنین پیشینه ای نیست مگر اینکه خودت را بزنی به دنده
بی خیالی و درس خوندن در دانشگاه بشه آخرین هدفت و اینجوری بود که سه ترم مشروطی و
22 واحد افتاده و معدل 13 نتیجه تلاشهای من در دانشگاه بود.کسی که که با معدل 19.3
دیپلم گرفته بود ، دو بار در آستانه اخراج از دانشگاه قرار گرفت و اگه امداد های
غیبی امام عصر نبود الان من از داخل باقالی ها در خدمتتون بودم.

اون سالها گذشت و ما با هزار تلاش نا حق و خم کردن گردن پیش
افراد نامرد و میون برهای دودره و طی راههای نرفته به این نقطه ای رسیدیم که الان
هستیم و هیچوقت ، هیچوقت اون روزها و شبهایی که میتونست بهترین ایام زندگمیون باشه
و به خاطر جبر جغرافیایی و زندگی در یک طول و عرض جغرافیایی نفرین شده تبدیل به
بدترین دوران عمرم شد رو فراموش نخواهم کرد و همیشه همراه کسایی هستم که پشت این
سد موندن و مطمئنم یه روزی مثل من خواهند نشست و به اون روزها با اشکی گوشه چشم
خواهند خندید.

به هر حال همه این حرفها رو زدم که بگم حالا بینی بین الله
، کدوم یکی بیشتر عمر و جوونی مردم این سرزمین رو به باد دادن ؟! کدوم یکی بیشتر
غده سرطانی قرن هستن ؟ کنکور یا اسراییل ؟ 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “غده سرطانی قرن ، کنکور یا اسراییل ؟”

  1. علیرضا می‌گه:

    درود احسان جان
    یاد ایام جوونی انداختی … من هم خیلی عذاب کشیدم البته نه قبل از کنکور، بعد از ورود به دانشگاه. خودم فکر میکنم دلیلش تفاوت انتظاراتم (در حد هاروارد … :) ) بچگی دیگه) و محیط تقلب و دختر پسربازی و ماشین بازی و شماره و تلفن و متلک به استاد و خیلی چیزای دیگه که من تو دبیرستان تجربشون کرده بودم و توقع اونو تو دانشگاه نداشتم.
    اگر کلی تر به داستان نگاه کنیم، یک جامعه تولیدکننده و صادرکننده تکنولوژی به متخصص نیاز داره، متخصصش هم توی دانشگاه با بالاترین کیفیت تولید میشه.
    یک جامعه مصرف کننده، نفت خور! و کمی هم تنبل (اگر به کسی بر نخوره، در کل جامعه آماری عرض میکنم) متخصص به چه دردش میخوره؟ کنکور میذاره که همه برن دنبال دوا درمون زندگیشون و اگر هم کسی از این سد گذشت میشه همونی که تو دانشکده فنی مهندسی تهران شمال خدمتت تعریف کردم.
    شاد باشی.


    علیرضا جان. صحبتت کاملا درسته.اما در دانشگاه دولتی(حداقل دو دانشگاهی که من بودم) اون جوی که گفتی وجود نداشت.البته شاید الان باشه نمیدونم.هر چند بحثی که گفتی یعنی عدم نیاز چنین جامعه ای به متخصص کاملا درسته.نتیجش هم اینه که افرادی که دوره دانشجویی مشغول اون کارهایی که گفتی بودن میفتن تو خط همون نفت خوری و دلال بازی و اونایی که تو خط درس و یا مسایل سیاسی بودن یا میفتن گوشه اوین یا سرخورده تو یه شرکت دولتی یا خصوصی تبدیل به فسیل میشن.
    و بیا اگه مثل ما خوش شانس یا مصر به جنگ با سرنوشت باشن مهاجرت مینن.ولی کنکور خودش یه معضله تو یه جامعه جهان سومی مثل ایران.

  2. سعید می‌گه:

    عجب وبلاگی داری .انقدر خندیدم روحم شاد شد .موفق باشی


    مرسی.
    عجیبه ! ما نفهمیدیم این که گفتی تعریف بود یا تحقیر بود !!!

  3. raha mishavam می‌گه:

    وای احسان دقیقا دقیقا درست گفته بودی! منم خیلی وقتها میشینم فک میکنم میبینم ما نرمال نیبودیم و نیستیم هیچ کدوم!بیشتر هم ما درس خونها که خیر سرمون درس خوندیم و دانشگاه دولتی و این حرفا بعد همه هم مهر تایید زدن که افرین چه درس خون!بعد همین میشه میریم دانشگاه گندش در میاد بس که هممون نا به هنجار بودیم و رفتار بلد نبودیم و جوونی کرده بودیم!بله!اینه!


    من هنوزم به کنکور فکر میکنم دست و دلم میلرزه ! حالا اینو نمیگم که استرس این دوستها بیشتر بشه ولی در مورد من اینجوری بوده واقعا یعنی فضا فضای بدی بود در زمان ما ! یعنی نسبت شرکت کننده به قبولی هم در بدترین حالتش بود.کمتر از ده درصد پذیرش میشدند نهایتا ! همینه که ما آنرمالیم همه دیگه ! بلانسبت شما البته !

  4. امیر حسین می‌گه:

    سلام . ممنون از سرزدنتون به وبلاگم. قشنگ و با حوصله مینویسی و آدم رو همچی میبری تو فکر . ولی امیدوارم یه روزی اونقدر دل و حواست به چیزای خوب باشه که همه این حرفا واست بشه خاطرات سرزمین مادری !!!!


    ممنونم دوست عزیز.نظر لطفته.امیدوارم همینجوری باشه و همونطور که تا حالا بوده چیزهای بد از یادمون بره و یادهای دوست داشتنی بمونه.

  5. بهار می‌گه:

    كنكور چه قبول مي شدي چه نمي شدي تخريب شخصيتي بود. اگه قبول نمي شدي يه درد بود وقتي هم كه قبول مي شدي هزار درد… اولش يادمه كه كلي ذوق مرگ مهندس شدنم بودم كلي دانشگاه خوب قبول شده بودم خلاصه فكر مي كردم نخبه ام! رفتم مغازه مغنعه بخرم گفتم آقا تخفيف بده ما دانشجوي مملكتيم… گفت: خانم چيزي كه زياده تو اين مملكت دانشجو!!!!
    از همون روز بود كه فهميدم چه بلايي سرمان آمده و حلوايي كه فكر مي كرديم خيرات مي كنن خيلي وقته كه تموم شده! واسه همينه كه اصلا تلاش نمي كنم دوباره وارد دانشگاه بشم..


    حالا میگن این حرفها تف سر بالاست ! ما اون موقع مغازه دارا بهمون میگفتن قدیما سرباز میومد تو مغازه ما مواظب بودیم چیزی بلند نکنه حالا دیگه دانشجوها میان تو باید مواظب باشیم. ولی این حرفها همه یه طرف هنوز راه بدبخت نشدن واسه 90 درصد جوونای ایرانی ورود به دانشگاهه ! علتش هم اینه که ما ایرانی ها یکی دیگه از صفاتمون اینه که صدی نود و نه به فکر تغییر سرنوشت نیستیم و همون مسیری که واسمون طرح شده رو باید دنبال کنیم و خب مسیری که واسه حداقلهای یه جوون طرح شده ، از دانشگاه میگذره و اینجوریه که اونجوریه ! راستی تو کدوم دانشگاه میرفتی همکار ؟
    در ضمن اون مقنعه است نه مغنعه !

  6. الهام می‌گه:

    این مسئله کنکور و استرسی که داره به جوونها میاره واقعا نگران کننده است. در سیستم آموزشی که بچه ها رو از اول دبستان مجبور به استفاده از کتابهای آموزشی گاج می کنند, بیشتر از این هم نمیشه توقع داشت.


    بله واقعا این یه خطره که من نمیدونم چرا هیچکی نمیبینه. زودتر کارای رفتن رو رو ردیف کنید که کار آقا پسرت به گاج و اینا نکشه ! جالبه که این مساله تو تمام کشورهای جهان سوم هم رایجه ها ! یعنی در هند هم من عین این سیستم تجارت علم و دانش رو میدیدم ! حتی یکی از زمینه هایی که مافیا هم توش وارد شده بودند مسایل آموزشی بود !

  7. بهار می‌گه:

    همکار چی می شد اون مغنعه رو خودت درست می کردی و آبروی ما رو تو درو همسایه وبلاگی نمی بردی!
    از دانشگاه نگو که داستانیه.. من اولش امیرکبیر قبول شدم بعد دیدم واحد تفرشه رفتیم تفرش بعد جدا شد دوباره اومدیم تهران بعد امیرکبیر درسامونو نداشت شوتمون کردن دانشکده فنی دانشگاه تهران بعد یه ترم دوباره درسامون تو خود دانشگاه ارائه شد ما برگشتیم پلی تکنیک. خلاصه بین المللی هستیم…
    شما راستی تو این گردهمایی های میگرنت هلپ شرکت نمی کنین به ما هم خبر بدین؟ من هی میرم می بینم نوشتن به به از این گرهمایی که تموم شد!


    آها فهمیدم.شما از همون اعتصابیون تفرش بودین ! حالا آخرش که خوب شد که ! به نفعتون شد.رفتین خودتونو قاطی بچه های دانشکده فنی کردین !
    کی هست گردهمایی حالا ؟ من که از مایگرنت هلپ کلا بریدم !
    حالا ببینیم کیا میان شاید اومدم !

  8. اورایاد می‌گه:

    سلام احسان خان متاسفانه منم خیلی پشیمون اون همه انرژی هستم که واسه کنکور گذاشتم منم معدل 19.05 بودم تمام دردهایی که تو تجربه کردی منم تجربه کردم حالا من فقط 3 ترم مشروط نشدم اما واقعا تنها دلخوشیم انه که قبول شدنم دانشگاه دولتی یه کمکی بود به خاوندام تا هزینه دانشگاه ازاد ندن همین
    واقعا جوونی امثال من خیلی مسخره گداشت


    ممنونم ازنظرت.منم یکی از چیزایی که برام مهم بود همین بود که هزینه ای رو دوش خانواده تحمیل نشه و علیرغم نظر اونا که میخواستن من برم آزاد تهران رفتم دولتی اصفهان ! فکر کنم این دردها رو همه نسل ما تجربه کردن.

  9. lithium می‌گه:

    به این میگن یه تجزیه و تحلیل خوب از یه نکبت همگانی به اسم کنکور!
    کلا مرضشون اینه که استعداد بسوزونن کثافتا!


    قربون قدمت ! تبریک مجدد به خاطر قبولی مجدد. حالا شما خون خودتو کثیف نکن خواهر !

  10. zoha می‌گه:

    ajab harfi zadi pesar…. haghighate mahz bod…
    yadame on salaye konkor hamash migoftam khush b hale in 20sale ha… bebin ch eshghi mikunan…. vali vaghean konkor harchish bad bashe, yk chizesh khube… in k behet yad mide zendegito becharkhuni…. man kheyli chiza ro az hamin konkore gor b gor shude yad gereftam…. darsi na, rohi… bache ha hame esteres dashtan, vali man kheyli bikhiyal budam… dardamo mikhundam, vali bi esteres… in kheyli komakam kard…. ishala k har ki poshtesh gir karde, zod tar khalas beshe
    miduni, b nazare man chun inghad jave darso Ina vase y javun hast, javun khaste mishe o az onjayi k tanavoe talabe delesh karaye ajib mikhad…. ba in jangle narmi ham k b ra oftade, javun kheyli rahat o gheyre mostaghim gomrah mishe….
    vali bazam barmigarde b orze sarane mamlekat k hich boyi az darko shoor nabordan….


    آره منم اتفاقا اعتقاد داشتم و دارم که از تجربه گذر از گذرگاه کنکور میشه همیشه تو زندگی استفاده کرد ! یه جور طی طریق یا گذر از هفت شهر عشق بود کنکور واسه من. برام جالبه که تو هم نظر مشابهی داشتی. ممنونم از اینکه سر زدی. حالا شما چرا قاطی کردی تو این پست آخریت ؟؟؟!

  11. lithium می‌گه:

    مرسی جیگر!
    نیشمو!


    خواهش میکنم جیگر ! نیشتو !

  12. عارف می‌گه:

    حاجی جون اکیدا توصیه میکنم به تفاوتهای یک جوان خارجه ای، مخصوصا استرالیایی، با یک جوان ایرانی فکر نکنی چون دچار افسردگی درجه یک میشی و احتمال اینکه خودت رو حلق آویز کنی زیاده.


    اتفاقا میخوام مقایسه کنم و خودمو دار بزنم راحت شم از این زندگی نکبتی !
    حالا اینا جووناشون مثل ما بی تربیتن یا با ادبن از نظر شما که با این جوون موونای اوزی نشست و برخواست داری ؟

  13. عارف می‌گه:

    همه مدلی دارن حاجی جون. از مدل کره خرش که صبح تا شب تو کار الواتی و مواد و اینها هستن بگیر تا تحصیلکرده و خانواده دار. مثل هر جای دیگه دنیا. اتفاقا من با پیرهای اوزی بیشتر نشست و برخاست دارم. دوستام میگن تو پیرزنها رو جذب میکنی


    اتفاقا با نظر دوستا موافقم. تو از اون گونه های پیرزن پسندی ! با اون لباسهای تامی !
    نه ولی جدا شما به قول اوزی ها The whole gamut رو شامل میشی داداش ! از دل جوانان تحصیل کرده اوزستان تا پیرزنهای ناز نازی محله جا داری !

  14. سارا می‌گه:

    حالا خداییش اگه ما برای کنکور درس نمیخوندیم مثلا باید چه تفریح دیگه ای میکردیم؟
    من که کل دفترچه کنکور و دفترچه راهنماهای قلم چی و تراز و رتبه هارو حفظ بودم و برای بقیه هم انتخاب رشته میکردم. این بود تفریحم و واقعا لذت هم میبردم.
    اما حالا هرچند هنوز کنکور اجرا میشه ولی دیگه جو سابقو نداره. خواهرم امسال کنکوری بود. اونقدرهام هم درس نخوند . کلی هم تفریح داشت. نمونه اش فیس بوک. رشته مورد علاقه اش هم قبول شد. منهم با دیدن اون مدام افسوس میخوردم به گذشته خودم.
    خلاصه اینکه ما نسل سوخته ایم.


    فکر کنم خواهرت باهوش بوده ! ولی بله الان دیگه هم نسبت پذیرش به شرکت کننده زیاد شده و هم کلا پذیرش زیادتر شده.دانشگاه هم که از انواع و اقسام ریخته. البته فکر نکن که قبول شدن با رتبه های زیر 500 راحتتر شده ها.رقابت ون پایینا مثل سابقه ولی یه کم که بالاتر بری حق با توئه.
    در مورد تفریح هم منم اعتراضم بخشیش به همینه که چرا ما کار دیگه ای نداشتیم انجام بدیم. انگار راه ادامه زندگی فقط از دانشگاه میگذشت ! و البته واقعا همینطور هم بودا ولی من میگم چرا باید اینطور باشه !

  15. ماندگار می‌گه:

    آغا مارو به چالش میکشونی بد جوووور! هر بار یه مدل چالش!
    البته ازت ممنونم که یه چیزایی رو یادآوری میکنی که چالش برانگیزه و آدمو به فکر میندازه!در حال حاضر با خوندن این پستت دارم به این فکر میکنم که :
    ما که نه بچه خر خون بودیم عین دوستان،نه شیطون و سر به هوا عین خودت، نه حواسمون به جوونای محل بود،نه دنبال کارو کاسبی بودیم که بگم بیخیال کنکور شدیم،نه… خلاصش هرچقدر فکر میکنم میبینم ما هم یه مدل دیگه این دوران جوونی رو حروم کردیم! وقتی به پشت سر نگاه میکنیم می بینیم زندگی واسه ما هم آش دهن سوزی نبوده و کنکور و مابقی روند تکراری که تو این مملکت خراب شده پیش رو داشتیم تنها چیزاییه که در حال حاضر توی ذهنمون مرور میشه!یعنی اون موقع ها حتی اینقدر نگاهمون بسته بود(نیست الان خیلی بازه!خودمو میگما) که غیر از طی کردن همین مسیر زندگی و همین تکرارهای اشتباه و استرس زا حتی فکرشم نمیکردیم جور دیگه ای میشه زندگی گرد!یعنی تا این حد که اجازه ی مقایسه خودمون با جوونای اونور دنیا از مغزمونم عبور نمیکرد لامصب!

    • Ehsan می‌گه:

      اینجا یه سوالی که خیلی از من میپرسن همکارا اینه که چجوری شد این شغل رو انتخاب کردی ؟ منم بهشون باید توضیح بدم که ما تو ایران کنکور داریم و مثلا صد تا رشته انتخاب میکنیم و به اندازه یکیشون امتیازمون میرسه و اون کاره میشیم ! بعد اینا مغزشون ازش یه دودی بلند میشه فک میکنن من سر کار گذاشتمشون ! یعنی اینچنین تصادفی آینده آدم رقم بخوره تو کت هیچی نمیره به قرعان !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!