زخم

چند وقتیه صبحها با سردرد از خواب پا   میشم. طبق معمول خبرها رو مرور میکنم. بعد میرم سراغ رسانه های اجتماعی. تلگرام ، اینستا ، فیس بوک و توییتر . در همین موقعی که دارم این صفحه های آبی رو بالا پایین میکنم چای داره دم میکشه و نونها تست میشه. همینطور که دارم  یه پست از یه دوست میخونم و نونها رو با چاقوی استیک بری برش میزنم ،  ناغافل ، لبه تیز چاقو درست شیار بین بند بالا و وسطی انگشت سبابه رو شکاف میده و خون میزنه بیرون. همه چیو تمیز میکنم و با دستمال محکم زخمم رو میگیرم. خونش که بند اومد یه چسب میزنم بهش و ولش میکنم به حال خودش. به خودم میگم خوب یه چند روز بگذره خودش جوش میخوره و خوب میشه.

یاد روزی افتادم که با آرش و آیدن و شقایق دور هال میدوییدیم و تو یه اتاق ده متری بالا بلندی بازی میکردیم.

همینجور که جیغ میزدیم ،  یه دفعه برقا رفت. دوره موشک باران بود و تنها دل خوشی ما بچه ها از این جنگ  شده بود دور هم جمع شدن های گاه و بیگاه به هوای اینکه اگه اتفاقی هم بیفته همه خانواده ها با هم هستن و از دستشون کار بیشتری بر میاد. بگذریم که امروز من استرالیا ، آرش مالزی ، آیدن اتریش و شقایق ایتالیاست ! همه رفتیم و پدر مادرهایمان را جا گذاشتیم و هیچ کاری هم از دستشان بر نیامد !  سال تحویلها برای هم عیدی های احمقانه بچگانه میخریدیم و دور سفره هفت سین مینشستیم و دلمون شور تمام شدن سیزده روز با هم بودنمان را میزد. حالا بگذریم که این سالهای دوری دریغ از یک تماس تلفنی برای عید و یک تبریک خشک و خالی !

اون شب همینطور که دور اون اتاق لعنتی ده متری میدویدیم پای من یهو گرفت به لبه تیز آکواریوم خشک و خالی از ماهی و با همینطور که جیغ من به هوا بلند شده بود برقها رفت و چراغها خاموش شد. چند لحظه تاریکی مطلق بود و عربده من به هوا بلند. تا اینکه مامانها چراغ گازی رو با هزار زحمت روشن کردند و من تازه فهمیدم رطوبتی که روی پام حس میکردم خون بوده و جورابهام خیس خونه. همون شب با ترس و لرز بردنم بیمارستان. دکتر گفت میشه پاشو بخیه زد و میشه هم فقط پانسمان کرد که خودش خوب بشه. خلاصه قرار شد بخیه کنیم و هفت تا بخیه چند هفته رو پای من بود تا رفتیم و کشیدیمش.

اون روزا گذشت. دارم همه این بیست و پنج سال رو بین این دو تا زخم مرور میکنم .نه اینکه این وسط زخم کم خورده باشم. اما هیچکدومش مثل اون زخم کودکی نبوده. همشون خوب شده اما اون زخم بچگی جاش هنوز روی مچم هر روز موقع پوشیدن جوراب بهم دهن کجی میکنه.

امروز صبحانه که رو یه دستی خوردم فکر کردم خوب چیزی نیست تا شب که برگردم زخمه خوب شده. راستش موقع درست کردن ساندویچ ناهارم هم وقتی خیارشور رو بر میداشتم که بذارم لای نون حواسم نبود و آب خیارشوره ریخت روی زخمه و یه درد ناجوری پیچید تو جونم. تو راه که رانندگی میکردم و اون انگشت سبابه رو در حالی که دستم رو فرمون بود گرفته بودم رو هوا ، با خودم فکر میکردم خوب مثلا میشد یه جور دیگه بشه. میشد حواسم جمع باشه و دستم رو صبح نبرم. اون وقت همه روز رو مجبور نبودم مواظب باشم خیس نشه یا کثیف نشه. مگه چیزی بیشتر از یه لایه پوست مزخرفه ! چجوریه که بود و نبودش انقدر مهمه و حس و حال آدم رو انقدر عوض میکنه. اصلا چقدر ما موجودات ضعیفی هستیم !؟ آخه با یه زخم کوچیک ! با یه برش سطحی کارد آشپزخونه آدم انقدر تو فکر باید بره  ؟!

نمیدونم این روزها زیادی فیلسوف شدم یا این از اثرات پا به سن گذاشتنه ! دیگه سی و چهار سالم شده و وقتشه که راجع به یه سری چیزها عمیقتر فکر کنم.

حس میکنم این زخمها یه جورایی مثل اتفاقهای زندگی مون میمونن. مثل دردهایی که سرنوشت رو دل همه ما میزاره. بعضی هاشون زود خوب میشن. مثل یه زخم سطحی. بعضی هاشونم مثل اون زخم کودکی من جاشون تا آخر عمر میمونه روی سینه یا صورتمون. تو بعضی هاشون خودمون مقصریم. گاهی وقتها خودمون بی احتیاطی کردیم و سر تیز چاقو رو بی محابا به پوست نرم و نازکمون فرود آوردیم و تو بعضی هاشونم ما واقعا نقشی نداشتیم و هر کاری میکردیم بالاخره ممکن بود پیش بیاد.

بعضی زخمها مثل زخم امروز صبح من اولش به نظر سطحی و بی اهمیت هستن اما وقتی بی هوا داری لیمو رو میچکونی رو سالاد فقط کافیه یه کم آب لیمو بره لای شیار زخمت تا بفهمی چه دردی میدوئه تو مغز استخونت ! بعض هاشون بد جایی هستن. مثلا رو زانو یا مثل امروز صبحی بین بند انگشتا. جایی که هی باز و بسته میشه و خیلی طول میکشه تا خوب بشه. بعضی هاشونم اصلا جایی هستن که نمیبینی شون و همین که روشون خشک میشه اصلا متوجه حضوشون نمیشی. جالبه که همین زخمها رو که اغلب بی آزار هم هستن و یه خشکی بزرگ روشون هست آدم دلش میخواد باهاش ور بره و بکنه. یه درد خوبی دارن وقتی داری میکنیشون. اما وقتی کندی تموم شد باز خون میاد و تازه یادت میاد ای بابا یه زخمی اینجا بوده که کاری به کارت نداشته !

بازم عید شد. میخواستم واسه عید یه پست عید طوری بزارم اما نشد دیگه. این زخم اول سال کار رو خراب کرد. سال پیش هر چند برای من سال خوبی نبود اما سال عجیبی بود. سال از دست دادنها و به دست آوردن ها. سال تجربه های عجیب و جدید. سال باور مرگ. سالی که توش از همیشه بیشتر بزرگ شدم.

مهم نیست که این توپ زمین چند بار چرخیده. مهم اینه که خوب بچرخه. مهم اینه که اونطوری بچرخه که ما میخوایم. تا حالاش که هر جور خودش خواسته چرخیده. از امسال میخوام افسارشو بگیرم دست خودم. پس بچرخه تا بچرخم !

بیاین مدل احسان علیخانی تو این روزها و لحظه ها یه آرزویی بکنیم ، یه تصمیمی بگیریم. بیاین امسال به کسی زخم نزنیم و اول از همه به خودمون. باور کنین بعضی زخمها خیلی طول میکشه که خوب بشه …

عیدتون مبارک.

اینم فال حافظ امسال به رسم هر سال  :

نصيب من چو خرابات كرده است الله             درين ميانه بگو زاهد ا مرا چه گناه

كسي كه در ازلش جام مي نصيب افتاد       چرا به حشر كنند اين گناه ازو د رخواه

بگو به صوفي سالوس خرقه پوش دورو          كه كرده دست درازي و آستين كوتاه

تو خرقه را زبراي ريا همي پوشي                 كه تا به زرق بري بندگان حق از راه

غلام همت رندان بي سر و پايم                  كه هر دو كون نيرزد به پيش شان يك كاه

مراد من زخرابات چونكه شد حاصل             دلم زمدرسه و خانقاه گشت سياه

برو گداي در هر گدا مشو حافظ   مراد خويش نيابي مگر بشئي الله

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

15 دیدگاه برای “زخم”

  1. ارمان می‌گه:

    ای بابا داشتم الان به خانه پدری فکر میکردم و دلتنگ بودم که پست شما را دیدم. گفتم تبریکی بگم بابت سال نو و با ارزوی بهترین برای همگی

  2. Mohammad می‌گه:

    چقدر قشنگ بود این پستت.

  3. روباه می‌گه:

    گل سرخ توی شیشه هم خار تیزی داره که عمقش زیادتره از دردایی که کشیدی.

  4. مدیرجوان می‌گه:

    نه اثرات پا به سن گذاشتن هست نه تفکر فیلسوفانه…امثال تو ادمهای عادی هستن…اونایی که از این فکرها ندارن بیشتر از تو از این دنیا بازی خوردن…
    یه جوری میگی پا به سن گذاشتی انگار ۶۰ ۷۰ سالته…۳۴ هم شد سن؟؟؟
    بهارت مبارک :-) )

  5. عزراییل می‌گه:

    احسان آدم یاده این پست های تلگرام میفته ..

    اولش عاشقانه شروع میکنه بعدش گند میزنه و میگه :

    “این قرار بود یه پست عاشقانه باشه ” یا “باید روی فن بیانم بیشتر کار کنم “

  6. ممول می‌گه:

    ياد اونسال تابستون افتادم. مدرسه ها تعطيل شده بود و منم كه طبق معمول تنها بودم و تا مامان از سر كار بياد بايد ميموندم پيش عزيز. طبق معمول هميشه دور از چشم مامان و عزيز عصرها وقتي همه خواب بودن ميرفتم تو باغ گردو بغل خونه. تو يه چشم بهم زدن از درخت رفتم بالا، ايندفعه اما درخت از هميشه بلند تر بود. يه ساعتي همون بالا نشسته بودم و تو خيالم با خودم بازي ميكردم كه يهو يه صدايي اومد تا اومدم خودمو جمع و جور كنم از درخت پرت شدم پايين با كمر . قشنگ يادمه چشمام سياهي ميرفت و نميدونم چقدر گذشت تا به خودم بيام. مدتها درد عميقي رو از ترس اينكه مامان نفهمه رفتم تو باغ اونم بالاي درخت تحمل كردمو نزاشتم كسي بفهمه كه چي بهم گذشت.
    بعضي از دردها اينطورن ، مثل درد افتادن از درخت گردو … مثل سياهي وفتن چشما بعد از افتادن ، يادت نميره ، فراموشت نميشه، هميشه هست …اما تو ميخواي كه پنهونش كني، كه كسي نفهمه ، كه وانمود كني كه خوبي

    راستي ، منم فكر ميكنم پارسال از هميشه بزرگ تر شدم ، بين بزرگ شدن و پوست كلفت تر شدن اما موندم هنوز، نميدونم كدومشه، هرچي كه هست اما ميدونم خيلي سخته ديگه اتفاقي بتونه منو از پا بندازه.

    بگذريم … راستي، زخمه خوب شد؟!

  7. SASA می‌گه:

    چقدر این ماجرای زخم جالب بود! :) )) مخصوصا اینجاش : “…همین زخمها رو که اغلب بی آزار هم هستن و یه خشکی بزرگ روشون هست آدم دلش میخواد باهاش ور بره و بکنه. یه درد خوبی دارن وقتی داری میکنیشون. اما وقتی کندی تموم شد باز خون میاد و تازه یادت میاد ای بابا یه زخمی اینجا بوده که کاری به کارت نداشته !”
    خیلی خندیدم

برای روباه دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!