تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام-3

قسمت آخر – مسخ :

چشمانم باز و بسته میشد. خاک و خونی که پلکهایم را سنگین کرده بود وادارم می کرد چشمام را ببندم. یه دفعه انگار همه دردهام داشتن ازم دور میشدن. با خودم گفتم حالا که درد هم ندارم. اصلا دلم میخواد چشمام رو ببندم و همه چیز همین جا تموم بشه. همه چیز تو یه لحظه. اون وقت نه نیازی هست که برگردم و همه اشتباهات و غفلتهامو تو زندگی بررسی کنم و نه لازمه غصه بخورم یا حسرت بابت همه نکرده ها و کرده ها.

تو این فکرها بودم که دیدم راننده ماشین داره به طرفم میاد. اولش فکر کردم میخواد کمک کنه. دو طرف جاده را نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی اطراف نیست احساس خطر کردم. ناخودآگاه دستم رو بردم سمت جیب پشتی و کیفم رو سفت چسبیدم.

بعضی چیزا تو زندگی ما اتفاق میفته که با اینکه با چشای خودمون دیدیم اما بعدا که بهش فکر میکنیم باورش نمیکنیم ! یعنی به خودمون میگیم مگه میشه ؟! اون روزایی که میگفتن تو زلزله بم ملت وسط عمل جراحی تو بیمارستان صحرایی موتور برق اتاق عمل رو دزدین و بردن یا از سر و دست اجساد زیر آوار طلا و زیورآلاتشون رو میدزدین باورم نمیشد. این چیزا یه چیزایی از جنس همونهاست که روح صادق هدایت رو در انزوا میخورد و میتراشید. اتفاقا این چیزها رو هم نمیشه برای آدمهای دور و ور این روزهام بازگو کنم. برای اینکه بازهم “چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند”

یاد اون روزی افتادم که ماشین جلوییمون تو جاده پر پیچ و خم فشم با یک صدای مهیب به رودخانه پرت شد. من اولین آدمی بودم که بالای سر ماشین رسیدم و تا برسم وسط آب و ببینم کسی زنده مونده ، خیل عطیم ملت همیشه در صحنه بود که به جستجوی داشبورد ماشین و کیف های داخل ماشین مشغول بود. همه اینا باعث شده بود ناخود آگاه کیفم که هیچی جز گواهینامه و چند کارت بانکی توش نبود رو سفت بچسبم.

اما مگر اینجا سرزمین موعود من نبود ؟ مگر قرار نبود این اتفاقهای ناخوش آیند اینجا اتفاق نیفتد ؟ این اتفاقات باور نکردنی ! مثل لگد زدن به جسد بی جانی که حتی نمیشناسیش.

یک لحظه به خودم آمدم. غریبه ها ! مثل همین زامبی که بالای سرم ایستاده و توی آشغالهای ولو شده کف آسفالت دنبال سهم خودش از عدالت پروردگار میگرده. مگه نه اینکه همه عمر به خاطر همین ها زندگی کردیم ؟ مگه نه اینکه همه تلاشی که در زندگی کردیم برای بالاتر بردن سرمان در بین این سرها بوده ؟  مگه نه اینکه همه این راهی که تا اینجا آمدم برای سبقت گرفتن از این موجودات بوده ؟

یک حشره آمده بالای سرم. یک چیز عجیب و غریب. نه اینکه فکر کنی میخواهم این داستان را اینجا تمام کنم به بهانه حشره. واقعا یک حشره آمده.

چند وقتی بالای سرم وز وز میکرد. عادت کرده بودم بهش. قیافه اش ترسناک بود. اما زندگی کردن در جزیره به من آموخته بود هیچ موجودی خطرناک تر از انسان نیست.

وقتی افتاده بودم کف جاده و حس میکردم دیگر بلند نخواهم شد نمیدانم از کجا سر و کله حشره دوباره پیدا شد. مردک که گورش را گم کرده بود و حشره بی هوا نشست روی دست راستم. زیر ساعد راستم یک درد تیز و عمیق را حس کردم ، نگاه که کردم حشره رفته بود. اصلا اثری ازش نبود. چند دقیقه درد بدی داشتم و تمام شد. بلند شدم.

احساس یک نیروی عجیب میکردم. نگاهی به وسایل پخش و پلا وسط جاده انداختم.  پورشه مشکی روی سقفش بود و بوی بنزین و دود لاستیک هنوز توی هوا بود. پیاده راه افتادم. از اینجای جاده سر پایینی بود.

از آن روز و از آن حشره به بعد یک اتفاق عجیب در من افتاده. حالا تو میخواهی باور کن میخواهی بزار به حساب قصه هایم.

اتفاق عجیب این است که سر هر دوراهی زندگی هر چقدر کوجک هم قرار بگیرم ، دو نیمه میشوم و یک نیمه ام میرود به یک راه و دیگری میرود به راه دوم. مثلا وقتی میرسم سر چهار راه و ترمز میکنم و یک ماشین با سرعت از جلوم رد میشود با خودم فکر میکنم اگز ترمز نکرده بودم و رفته بودم چه اتفاقی میفتاد و یک نیمه ام میرود در دل آن داستان و اتفاقات بعدش و یک نیمه ام پشت چهار راه منتظر میماند تا ماشین رد شود و برود روال عادی زندگی را ادامه دهد. هم زمان هر دو راه را زندگی میکنم. زندگی ام شده  مثل یک فیلم فیکشن. نمیدانم این اثر نیش حشره است یا اثر همه دو راهی هایی که رد کردم و نفهمیدم راه دوم به کجا میرفت ! اما هر چه هست حس خوب و عجیبیست. انگار هزاران هزار من موازی هم همه جا حضور دارند.

شاید هم دیوانه شدم یا سم حشره روی نورونهای مغزی ام اثرات منفی داشته یا شاید اثرات ضربه تصادف است. نمیدانم شاید هم همه اش با هم. هر چه هست احساس خوشایندی بهم میدهد. مثل روزهایی که یادم میرود قرصهایم را بخورم و  روز بعدش که دو تا قرص با هم میخورم تا چند ساعت روی ابرها قدم میزنم.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام-3”

  1. مدیرجوان می‌گه:

    سلام.جمله های منتخب از نظر من:
    ۱یک لحظه به خودم آمدم. غریبه ها ! مثل همین زامبی که بالای سرم ایستاده و توی آشغالهای ولو شده کف آسفالت دنبال سهم خودش از عدالت پروردگار میگرده.
    ۲زندگی کردن در جزیره به من آموخته بود هیچ موجودی خطرناک تر از انسان نیست.

    اگر یه روزی از این احسان های موازی خسته شدی بگو من یه راه حل دارم؛)))

    • Ehsan می‌گه:

      خیلی وقته خسته شدم. خوب بگو راه حلات رو دیگه. البته نصیحت کردن من یه کم سخته چون ادعام خیلی زیاده ! اونم نصیحت شنیدن از تو که جای بچه منی ! :) )) ولی این فرصتو بهت میدم !

  2. سلیم می‌گه:

    سخته چیزهایی رو باور کنی که قبلا بارها باورشان سخت بوده
    سخته در زندگی باشی و فکر کنی رویاست
    سخته با وجود تمام کارهای مهمی که انجام دادی بفهمی مهم چیزی بوده که تو دنبالش نرفتی، هیچ وقت نرفتی
    سخته تو یه لحظه فکر کنی چقدر مزخرف تموم شدی
    سخته
    سخت میشه وقتی نمیتونی اونایی که تو زندگیت مهمن رو راضی کنی که اشتباه میکنن؛
    سخت میشه وقتی توی کوله رو میگردی چیزی غیر از خاکستر های دیشب رو نمیبینی حتی اون چیزایی که همیشه برای روز مبادا گذاشتی کنار دیگه نیستن؛ کجان؟ دقیقا تو یه لحظه همشون ناپدید شدن؛ کی؟ همون وقتی که فکر کردی راهتو داری اشتباه میری و همشو ریختی دور، همین دیشب
    چرا همه چیز شبیه خیال به نظر میرسه؟ چرا نمیفهمم این دقیقا زندگی واقعیه؟ چرا نمیشه قبولش کرد که بقول فلانی “زندگی شاید همین باشد”
    همین الان یه نفر ایستاده جلوم داره میگه انگار اصلا منو نمیبینه؛ باور کن منظورم این نیست که بخوام الان رو بگم منظورم اصلا تو این زندگی نیست. تو زندگییه که تو بقلی جریان داره ، خونه بقلی؟ سیاره بقلی؟ آسمون بقلی؟ زندگی بقلی ای که تو هر روز سر دوراهی هات تجربه میکنی؟
    به همین سادگی همه چیز میتونه از دست بره. با یه چشم به هم زدن از دیشب ، مواظب باشید شبیه دیشب نباشید یا اگر شبیه دیشب بودید از قبل فکرش رو کرده باشید
    چون واقعا سخته

    • Ehsan می‌گه:

      سلیم جان واقعا سخته. این سختیش وقتی زیادتر میشه که در مورد یه چیز تو دنیا به یقین میرسی و اون عدم قطعیت همه چیزه. حالا اینو جدا میفرستادی یه پستش میکردیم رفیق ! ;)

  3. مدیرجوان می‌گه:

    :) )) پیشنهادم اینه که یه جفت دوقلو داشته باشید تو زندگیتون اینقدر وقتت رو پر میکنن که خودت رو هم فراموش میکنی چه برسه به وجود احسان های موازی:))) جواب میده باور کن…در اطرافیان مشاهده شده:)))
    راستی من سی سالگی وارد دانشگاه شدمااااااا …حالا دیگه خودت میدونی:))))))

    • Ehsan می‌گه:

      حالا دارم روش فك ميكنم ! چيكار كنيم حالا دوقلو بشه ؟ كاربن بزاريم عايا ؟!
      چون حال و هواي نوشته هات منو ميبرد به دوران دانشكده فكر كردم همسن اون دوراني ! حالا برنخوره بهت اين در حقيقت كامپليمنت محسوب ميشه واسه خانوما ! :) )

  4. مدیرجوان می‌گه:

    برنخورد که…راحت راحت باش :) ))
    آره درست حدس زدی، من هم سن همون دورانم، وسطای کارشناسی ؛)
    اون سی سال رو شوخی کردم:))
    حالا بلند میشی میای یه اظهار نظری هم مبنی بر اون چرک نویسها بکن، بیا از استادات بگو.

  5. محمود می‌گه:

    سلام خسته نباشید
    دوست عزیز من یه مطلب در ضمینه لوله کشی خوندم در وب سایت شما . من تازه اول راه هستم
    خیلی مشتاق هستم از شما کمک و راهنمایی بگیرم
    خیلی خوشحال میشم ایمیل خود را برای من ارسال کنید
    باتشکر

  6. آباجی می‌گه:

    میگم، خوبی جون خواهر؟؟ نگرانت شدم!! :)

  7. عزراییل می‌گه:

    تا کی از سیم وزرت کیسه تهی خواهی بود ..
    بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان ..

    بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
    شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

    گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم
    از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

    فقط بگو کی میایی ایران ؟

  8. عزراییل می‌گه:

    من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
    که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

    چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
    وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

    در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
    حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

    نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
    گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

    گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
    رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

    حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
    صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

برای عزراییل دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!