تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام – ٢

قسمت دوم – اگر زندگي ترمز نداشت
در حالي كه دور و برم پر از ماشين و آدمهاي مختلف است ، احساس تنهايي ميكنم. دو سه ماشين اول كه رد ميشدند سرعتشان را كم كردند تا از روي لاشه ماشين و خرت و پرتهاي ولو شده در جاده رد نشوند. شايد هم صحنه را مو به مو ديده بودند و هنوز در شوك بودند ! تا به اين فكر بيايند كه ميشود كاري كرد به اندازه كافي دور شده بودند كه نتوانند ديگر كاري كنند ! ياد روزي افتادم كه با پدر و مادرم از مسافرت برميگشتيم. پرت شدم به سي سال قبل !  يك نيسان پاترول چهار
در سبز و نقره پشت سر ماشين ما مدام چراغ ميزد . سي سال پيش نيسان پاترول مثلا ماشين اعياني بود. يعني در برابر پيكان ريزنقش و سفيد ما تفاوتش مثل تفاوت ونك تا شوش بود. يك ولي عصر بينشان بيشتر نبود اما درازي اش خيلي بود و آن روزها هر روز هم كش مي آمد !
پدر تازه از كار بيكار شده بود. كارخانه را كه به مفت فروختند بخش خصوصي. آخرين روز كاري اش به عنوان مدير داخلي كارخانه به مديرعاملي كه به قصد فشل كردن توليد آورده بودند تا راحتتر و ارزانتر كارخانه را واگذار كنند گفته بود كه خائن وطن است و عامل بدبختي همه كارگرهاييست كه هر روز دسته دسته به بهانه كاهش توليد  بيرونشان ميكنند. مديرعامل كذايي كه خودش قرار بود سهامدار جديد كارخانه باشد ، به پدر گفت اين فضولي ها به تو نيامده ، پدر ليوان چايي رنگ پريده اش را كه آبدار چي سه بار براي دوباره گرم شدنش آبجوش سرش ريخته بود پرت ميكند توي صورت آقاي مدير عامل و در را ميكوبد به هم !  بعد از چند ماه بيكاري و به هر دري زدن ، مامان گفت با باقيمانده پس انداز برويم يك مسافرت چند روزه به زادگاه پدري شايد كه بابا حال و هوايش عوض شود.
پدر وقتي زياده طلبي و چراغهاي پشت هم كه حالا به بوقهاي ممتد هم آراسته شده بود را ديد در يك آن تصميم عجيبي گرفت با تمام توان پايش را گذاشت روي ترمز و بعد از چند ثانيه فرمان را پيچاند به چپ كه شايد مثلا با عصبانيت به راننده پاترول بفهماند كه “بيا برو مرتيكه عوضي ! همتون مثل هميد ! تو هم مثل اون مدير عامل پدرسگ كارخانه فكر ميكني چون پول و زور داري و ماشينت از ما بزرگتره بايد سر ما داد بزني و زور بگي !؟”
صداي سوت لاستيكها به همراه دود عجيبي بلند شد. جز ما ونيسان پاترول نقره اي و سبز كه تا آن لحظه  عجيب  پشت سر ما سپر به سپر ميامد هيچ ماشيني در اتوبان نبود. پيكان سفيد پيزوري يك دور و نيم دور خودش چرخيد و متوقف شد. نيسان پاترول را از پنجره عقب ميديدم كه سعي كرد به ما نخورد و پيچيد به سمت چپ و لاستيكش گرفت به گارد ريل و تركيد و روي هوا بلند شد و پرت شد در دره عميق و صداي انفجار و دود …
پدر چند ثانيه سكوت كرد ، آب دهانش را قورت داد و به مسير ادامه داد.  از آن لحظه تا امروز كه خودم را بين زمين و هوا معلق ميديدم به دنبال جواب اين سوال ميگشتم كه چقدر پدر من قاتل بود ؟ وقتي غفلت كوچكش باعث بروز يك فاجعه شده بود آيا بايد ميماند و صددرصد حادثه اي كه شايد ده درصد در پيش آمدنش مقصر بود را گردن ميگرفت يا بايد همان كاري را ميكرد كه آن روز كرد.
امروز كه بيجان كنار جاده افتاده بودم و رد شدن همراه با افسوس اندك ماشينهاي عبوري را ميديدم بيشتر از هر روز ياد آن صحنه ها افتادم راستش را بخواهي حس كردم بالاخره بعد از سالها پدرم را در دادگاه وجدانم تبرئه كردم. دردسري كه من درآن بودم انقدر بزرگ و عجيب بود كه همان ده درصدش هم براي نابود كردن زندگي سرنشينان هر كدام از ماشينهاي عبوري كافي بود.
نفهميدم چند دقيقه طول كشيد اما بالاخره يك ماشين ايستاد …
شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

19 دیدگاه برای “تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام – ٢”

  1. آوا گفت:

    اي بابا، آقا احسان خداي نكرده تصادف كردين؟!

  2. زری گفت:

    تجربه تصادف خودتون رو مینویسید؟

  3. {ببخشید من مدت زیادی هست در بیان مینویسم و از مهسا.م به مدیرجوان تغیر نام دادم:))) بعد یادم میره برای همه ی کامنتها این رو لحاظ کنم:))) }

    خووووووب … که داستان هست؟
    البته کاملا مشخصه یه سری دغدغه رو داره بیان میکنه…مخصوصا قسمت اولش….فقط اینکه تحت عنوان یکی از مخاطبهات ازت میخوام در نگارش این داستان اصلا عجله نکنی و بزار قشنگ این دغدغه ها توی جملات جاری بشن و به اصطلاح حق مطلب ادا بشه…
    میدونی ..خیلی چیزها هستن که به قول خودت ربطی به جوانی پیری زن بودن و یا مرد بودن نداره…دغدغه ی خیلی هاست…با قسمت اول خیلی هم زاد پنداری کردم…
    من فکر میکنم بعضی از حسها ربطی به داشتن یک خانواده خوب و حتی پرجمعیت و یا داشتن دوستان خوب و صمیمی و فابریک و یا حتی مزدوج بودن نداره! بعضی از حسها از بدو خلقت انگار در انسان نهادینه شده…مثل حس تنهایی…اینکه احساس کنی با وجود این همه خوب بازهم اینها اصل نیستن…چرا که در این دنیا من هستم و من…انگار مقصد جای
    دیگه ست.

    • Ehsan گفت:

      اصن بعضیا میگن یه سری اتفاقات و صفات که در شخصیت ما هستش از نسلهای قبل به ما رسیده. یعنی فک کن طرف هفت جد قبلش مار نیشش زده ژن فوبیای مار گزیدگی از نسل به نسل منتقل شده !
      حالا فعلا گذاشتم قشنگ این دغدغه ها جا بیفته بقیشو بنویسم. البته من همه داستانهایی که میگم ریشه در واقعیت داره. و همه واقعیتهایی که میگم ریشه در تخیل. اون داستان عابدین رو یادته ؟ امروز داشتم فکر میکردم که چرا واقعا مجید منو پیدا کرد و از دستم دلخور شد ؟! واقعا چرا ؟ اصلا قرار بود اون داستان باشه ! قرار نبود خاطره باشه ! اینم داستانه ! خاطره نیست. اما آدمها خیلی وقتها دوست دارن خاطراتشون داستان باشه و داستانشون واقعیت آینده ! کلا دنیای خر تو خریه مدیر جان. شما درستو بخون ! لینکت کردم.

  4. الهام گفت:

    ای بابا اینم مثله حرفاته آدم نمیفهمه کجاش جدیه. خوب سکته کردیم اولش بنویس واقعی نیست

  5. محمد گفت:

    اولش فکر کردم داستان واقعیه، ولی به نشانه ها که دقت کردم حس کردم یه جور داستان واقعی-تخیلیه. بعضی وقتا تو زندگی نشانه ها رو درست نتونستم ببینم و بشنوم و همین باعث شکست هایی شده واسم. خیلی خوب بود که آدم می تونست همه نشانه ها رو ببینه و تحلیل کنه.

    • Ehsan گفت:

      همه داستانهای تخیلی همشون تو زندگی یکی دیگه واقعی هستن. تازه این که خیلیش تو زندگی من هم واقعی بوده. دیگه کلا هر چی من مینویسم فک کنین تخیلیه ! انقدر که از دور و نزدیک حرف شنیدیم ! والا !

  6. به نظرم جواب دوتا کامنت منو جا به جا دادی:))))
    جواب اولی به دومی میخوره….دومی به اولی:)))))
    و اینکه منظورم از واژه عینیت و حقیقت زیر سوال بردن داستانی بودن متن و اینکه تاکیدی باشه بر اینکه صد در صد برای تو اتفاق افتاده نبود….منظورم حضور این مدل دغدغه ها تو زندگی خیلی ها بود.

    • Ehsan گفت:

      منظورتو فهمیدم. حالا شما جواب درست رو به سوال با کشیدن خط مرتبط کن مثل این پیک شادی ها که داشتیم !

  7. بهار گفت:

    بسیار نوشته ادبی بود همکار . احساس کردم یه لحظه دارم کتاب داستان میخونم. حالا زیاد حرف بقیه رو جدی نگیر. تو نوشتن عجله کن منتظرن مردم 🙂

  8. سلیم گفت:

    مرسی واقعا عالی بود. جهت فکری ای رو که توی قسمت اول از بچگی شروع کرده بودی و باسرعت پیش میرفتی رو توی قسمت دوم خیلی خوب ادامه دادی . حرف دل میزنی برادر
    خیلی قشنگ بود وقتی ترمز دستی کشیدی و واستادی که لذت ببری اما هجوم غریبه ها نذاشت. همیشه دیگرانی که خیلی عجله دارن نمیزارن آدم به اونجایی که دوست داره برسه یه جورایی مثل تردمیل میمونه که مجبوری بدوی. تو قسمت دوم لذت بردم یکی مثل خودت واستاد و عجله نکرد. جدی جدی کارت درسته احسان؛ منتظرم که اگه بقیه داشته باشه هر چه زودتر بنویسی

    • Ehsan گفت:

      یعنی من به حضور تو در کنار خودم احتیاج دارم که بهم بگی منظورم چی بوده سلیم جان. خدا شاهده اگه خودم فهمیده بودم چقدر با معنی نوشتم ! عاشقتم به قرعان. نه اینکه فک کنی چون تعریف کردی ازم. کلا عرض میکنم. 🙂

  9. kamran گفت:

    آقا نیستی نیستی وقتی هم هستی که ما رو نصف جون میکنی بعد میگین تصادف نکردین……سفارتخونه استرالیا رو اتیش میزنیما……………. اره….هههه

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!