تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام

قسمت اول – ترمز در ميانه راه
زندگي دايره غريبي ست. آنها كه درراهند در انتظار رسيدنند و آنها كه رسيده اند در حسرت راه رفته و بيشتر در افسوس راههاي نرفته. فرقي هم نميكند مرد باشي يا زن. كودك باشي يا كهنسال. انگار تنها نقطه اي كه دست عليل كردگار سخاوت بي مثالي در مساوات داشته همين تقسيم يكسان حماقت و افسوس بي فايده بين آدميان بوده.
كودك امروز در حسرت بزرگ شدن است و بزرگسال در حسرت روزهاي كودكي.
دخترك در فكر هر روز بزرگ شدن است و هر روز اندامهاي زنانه اش را در آينه سايز ميزند و در چهل سالگي در حسرت اينكه كاش روزهاي كودكي بر ميگشت.
اما واقعا چه جادويي در گذر اين روزها قايم شده كه من هر روز از دركش عاجز ترم ؟!
زمانش كه برسد فكر كنم همه ما ميفهميم. اينكه يك چيزي يك جاي زندگي مان گم شده است. و شايد خوش به حال آنهايي كه انقدر يواش ميروند كه هرگز به اين نقطه از سفر نميرسند. اما براي من كه تمام راه را تخته گاز آمده ام ، برگشتن و نگاه به راه رفته كمي رنج آوراست ! تمام منظره هايي را كه نديده ام ، تمام چشم اندازهايي كه ترمزي براي نگاه كردنشان نكرده ام ، تمام مسافران منتظري كه بر تركم ننشاندم و تمام دودي كه در تمام مسير نتيجه تلاشهاي من براي بقيه افراد سياره ام بود باعث مي شود كه امروز به هر قيمتي شده ترمز دستي را با شدت تمام بكشم و شده چند دقيقه اي را شده در وسط جاده بدون ترس از دير رسيدن ، بدون ترس از اينكه هر آن ممكن است تريلي اي سوت كشان من و مركبم را نقش آسفالت كند ، بايستم و پنجره ها را پايين بدهم. و فكر كنم. آيا اصلن ميدانم كجا مي روم ؟ آيا اصلا جايي كه ميروم همان جاييست كه فكر ميكردم بايد بروم ؟ آيا اصلا آن جايي كه فكر ميكنم بايد بروم همان جايست كه واقعا بايد بروم ؟
ميگويند شك اولين روزنه نفوذ شيطان است. اما شك اولين قدم ايمان هم هست. اينكه مرز خير و شر انقدر باريك است ، باعث ميشود ، در حالي كه پنجره ها همچمنان پايين است و نسيم دلپذيري پس از مدتها به گونه هايم ميخورد ، با خود فكر كنم ، آيا بهتر نيست دور بزنم و كمي در صحنه هايي كه به سرعت از كنارشان عبور كردم ، دقيق شوم ؟
چطور است از همين الان شروع كنم ؟ بايد تمركز كنم ، صحنه ها را ببينم ، سعي ميكنم در حالي كه چشمانم را بسته ام ريه هايم را از هواي تازه پر و خالي كنم. به بوها توجه كن. بوي علف تازه ، بوي آشناي داخل ماشين كه مخلوطي ست از سيگار و عطر تنت و بوي لباسهايت كه هميشه بوي پودر رختشويي ميداد ! آه كه چقدر دلم هواي بوي پودر رختشويي كرده.
به صداها توجه ميكنم ، صداي زنگوله اي در دوردست ، صداي پرنده اي بي تاب. بي تاب جفت يا بي تاب يافتن غذايي براي جوجه هايش. اصلا چه فرقي ميكند ؟ صداي باد كه ميپيچد لاي علفها و …
صداي جيغ لاستيكهاي تريلي كه بي اجازه از در عقب وارد شده ، صداي پخش شدن قطعات من و ماشين در فضا
 آخرين صدايي كه شنيدم ..
ادامه دارد …
شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام”

  1. روباه می‌گه:

    هیچ چیز قابل برگشتن نیست
    که زمان می گذرد
    و زمان واژۀ محدودیت است
    همچنان می گذرد….
    و نمی آید باز
    که بسازیم سلامی به لبی
    که بگیریم سحررا ز شبی
    واگر مرد کبوتر در باد
    و اگربغض نشست در فریاد
    واگر خاطره ای تنها ماند
    واگر حرف غمی بر جا ماند
    واگر سقف دلی در هم ریخت
    و سکوتی هیجان را آمیخت
    و اگرفکر حقیقت پرزد
    و گناه هوسی بر سر زد
    و اگر دست سخاوت کم شد
    و اگر روح لطافت غم شد
    یا که تشویش کلامی را برد
    یا ندامت به سوالی برخورد
    واگر عشق به ویرانه نشست
    شیشۀ عمر وفایی بشکست
    و اگر لحظۀ باران نرسید
    فکر آسودگی جان نرسید
    یا که خندیدی به اشکی که چکید
    هیچ چیز قابل برگشتن نیست
    که زمان میگذرد

  2. so می‌گه:

    شك اولين قدم ايمان هم هست.

  3. افسانه می‌گه:

    قصه ات یه جوری تموم شد که انگار این پستو از اون دنیا نوشتی!
    این فکرا گاهی سراغ منم میاد.جدی نباید گرفت زیاد آدم به این چیزا فک کنه ممکنه قاطی کنه.همه همین ان. من میدونم اگه دوباره به دنیا بیام هم همین کارا رو میکردم.

  4. بهار می‌گه:

    هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند، دلتان به چرخ پَرَد چو بدن گران نماند
    دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید، هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
    نه که هرچه در جهانست نه که عشق جان آنست، جز عشق هرچه بینی همه جاودان نماند…

  5. محمد می‌گه:

    برات توضیح دادم جریان 8 سالی که از دستم رفت. برای خیلی چیزا توضیحی نمی شه پیدا کرد.

  6. Morteza می‌گه:

    life goes on though you’ve never heard what they’ve never said

  7. مهسا.م می‌گه:

    فقط یک چیز میدونم …اونم ایکه تمام چیزهایی که نوشتی حقیقت محضه….مثل خرمالوی نرسیده که گس بودنش حقیقت داره ….این نوشته هم حقیقت داره….
    من معتقدم باید به این چیزها فکر کرد…اینها دغدغه های اصلی و مهم هستن…اینها خود زندگی هستن… باید به اینها بیش از این مقدارها فکر کرد….خیلیهامون گم شدیم…فکر کردن به این چیزها ادم رو از گم بودن در میاره….
    فکر کردن به این چیزها یعنی تو حداقل صورت مسئله رو فهمیدی…میدونی اصل چیه…جریان از چه قراره…
    تا حالا چند بار بین این همه روزمرگی این کار ور کردم..چشمام رو بستم و سعی کردم صداهایی رو که میشنوم از هم تفکیک کنم…وتعدادشون رو بشمارم…
    یکی از نتایج شک به شیوه ی زندگی کنونی که من دارم اینه که: بفهمم باید فیلد زندگیم رو عوض کنم…و این یعنی اول درد و خیلی چیزهای دیگه….

    • Ehsan می‌گه:

      تو هنوز جوونی ! نکن با خودت اینجوری ! :) )
      این حس بدیه در عین حال که حس خوبیه. به خدا من دیوونه نیستم ! این زنجیرا چیه بستین به دست و پام ! کمک !!!

  8. عمو سجاد می‌گه:

    چقدر جالب
    حس این روزهای من هم خیلی شبیه به این مطلب بود

  9. صندلی نیلپر می‌گه:

    راز یک زندگی زیبا این است:
    که امروز با خدا گام برداری و برای فردا به او اعتماد داشته باشی.
    ممنون بابت مطالب خوبتون!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!