روزهای اول

برگشتم. چند هفته ای هست. مادرم را هم کشوندم و با خودم آوردم. اول ها همش میگفت من نمیام و میخوام اینجا بمیرم و این حرفها. از اونجا هم که ما خودمون دست پرورده همون دو تا آدم هستیم از اول میدونستم که این ادا اطواراش واسه جلب توجه و ناراحتیش از رو خود خواهی و ترس از شرایط آیندست. اینارو وقتی بیشتر باورم شد که وقتی بابا روزای آخر خونه بودنش بود ، مامانم حتی یه لحظه هم حاضر نبود سریالهای آبدوغ خیاری ترکی رو از دست بده که دو دیقه بیشتر با این آدمی که الان انقدر نبودنش بی تابش کرده بگذرونه.

زدن این حرفها ممکنه الان بیرحمانه یا غیر محترمانه به حساب بیاد. اما خوب واقعیت خیلی وقتها همینه دیگه. من که معتقدم ازدواج این دو تا آدم از اول اشتباه بوده و منجر به کم شدن لحظه های خوشحالی هر دوشون در طول عمرشون شده. من و خواهرم هم بیشتر ماحصل یه سوتفاهم بودیم تا عشق ! دیگه بیشتر از این واردش نمیشم فقط اینکه آوردنش اینجا بیشتر از روی احساس وظیفه بود تا عشق. نمیدونم چرا ولی هیچوقت جز اون روزای اوایل کودکی اون حس عشق و محبت رو نسبت به والدینم نداشتم. یعنی درست از روزی که مستقل شدم حس کردم از زندان آراد شدم. فک کنم یکی باید بیاد منو از نظر روانی بررسی کنه ! حتی ممکنه یهویی خودمو بزنم ناقص کنم ! والا !

صبح داشتم میرفتم سر کار. دوباره و مثل همیشه. اگه روزی باشه که میرم آفیس مسیرم ده دقیقه تا یه ربع بیشتر طول نمیکشه و همش یه جاده نسبتا کوهستانیه که تماما از وسط جنگل رد میشه ! فک کن هر روز از جاده چالوس رد شی بری سر کار. بوی بهار پیچیده بود توی ماشین. جاده نسبتا خلوت بود. آهنگ منصور رو تا ته بلند کردم. از همین آهنگهای تند بند تنبونی و خودمو تو جاده چالوس تصور کردم. ولی هر چی فکر کردم خیلی از جاده چالوس بهتر بود.

خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم. واسه رادیوی چرند و زرد اینجا هم با اون خبراش که کلا حول و حوش دیر شدن عادت ماهیانه کیم کارداشیان و احتمال بارداری مجددش دور میزنه دلم تنگ شده بود ! یه مه خفیفم تو جاده بود. اصن یه وضع عجیبی بود. انگار همه دست به دست هم داده بودن که من دلم واسه وطن تنگ نشه. روز اول کار هم همه چی رو روال بود.

یعنی یه هفته سعی کردم نرم سر کار و یه سری کارهای نا تمام رو تمام کنم. اما آخرش با اصرار مامانم که مدام دم گوش من میگفت من باعث شدم تو نری سر کار  آخرش مجبور شدم برگردم سر کار قبلیم. حالا بماند که از وقتی رفتم سر کار هر روز میگه منو تنها میزارین میرین سر کار !

روز اول تا رسیدم “لاکی” که تازه ارتقا پیدا کرده و یه جورای ناگفته ای رییس ما شده گفت میخوای یه کاری بهت بدم ؟ من گفتم آره بده و یه پرونده زد زیر بغلم و گفت برو. و همون شد که شروع شد ! “سایمون” هم که یه ماه رفته مسافرت و همه کارهاش افتاده رو دوش من. خلاصه که من اگه بر نمیگشتم نمیدونستم اینا میخواستن چه غلطی بکنن.

تو نیمکره پایینی دار یم میریم سمت تابستون. بهترین قسمت این رفتن اینه که هوا زودتر روشن میشه و دیرتر تاریک میشه ! مثلا من تو زمستون هوا تاریک بود میزدم بیرون و هوا تاریک بود بر میگشتم. اما الان برعکسه و من اینو خیلی دوس دارم. آدم اصلا کمتر خسته میشه ! میگن به خاطر ساعت بیولوژیکی و این حرفاس . مثلا من قزاقستان بودم تابستونا ساعت 11 شب هوا تاریک میشد. نه که نزدیکتر بودیم به قطب و اینا. بعد آدم کلا تا 12 اصلا خوابش نمیومد. به این برکت !

از جاده چالوس که رد میشدم رادیو داشت راجع به یه موضوعی حرف میزد. راجع به زوجهای سوینگر. حالا میترسم راجع به این بنویسم یکی سرچ مسایل خاک تو سری بکنه برسه به وبلاگ ما. قبلا پیش اومده بودا.

بعدش یه همکار مرد داشتن این مجریای رادیو که همجنسگرا بود و با پارتنرش با یه زوج غیر همجنسگرا دوست بودن. طرف ادعا میکرد که این زوج به من و پارتنرم نظر دارن ! خلاصه که قرار شد رو ایر زنگ بزنن به خانومه و بپرسن که به این یارو همکاره و پارتنرش نظر دارن عایا ؟  خلاصه زنگ زدن و طرف هم گفت ما دوستتون داریم ولی نه اونجوری که فکر کردی و بعدشم فهمید که رو آنتن زندست و کلی هم بگو بخند و شوخی و قرار آخر هفته ناهار رو هم همونطور رو آنتن رادیو گذاشتن و خلاص !

من همینجوری که داشتم فکر میکردم به حرفهای رادیو باد بهاری که از لای درختها میومد از پنجره میزد تو صورتم و با خودم میگفتم چه جوریه که این همه حرفهایی که به خاطر یکیش تو مملکت آریایی ما سر همدیگه رو میبرن اینجا انقدر راحت به هم میزنن و آب هم از آب تکون نمیخوره !

فکر کنم هنوز در سفرم.

بقچه ام را کجا زمین خواهم گذاشت نمیدانم.

آدمهای پشت سرم را که نگاه میکنم حسرت میخورم. از اینکه نمیتوانم همه چیز را همیشه داشته باشم. از این دادن ها و گرفتن های زندگی خسته شدم.

کاش میشد همه چیز را یکجا داد تا دست از سرت بردارند. این سایه های شوم نابرابر ، این تپشهای لیز جلوی راه

این خوشی های پیکرهای خسته و نیمه جان ،

حیف که غروب است ،

و غروب یکشنبه است

حیف که از فردا باید چاقو به دست بروم تا یک هفته دیگر را بکشم ،

وگرنه انقدر همینجا مینشستم و حرف نمیزدم که هم خودم راحت شوم هم خودت ،

فقط قبل از آن روز آخر یک کار مهم دارم ، آن هم قولی که دادم. اینکه جاودانه ات کنم.

فقط میخواهم باور کنی که هر لحظه به قولم فکر میکنم و اینکه چطور و کجا ؟

فقط خواستم بدانی ، سر قولم هستم. همین …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

50 دیدگاه برای “روزهای اول”

  1. بهار گفت:

    سلام. خیلی خوبه که کم کم زندگیتون داره روال عادی پیدا میکنه. در ضمن حتما عشقی در کار بوده که مادر رو با خودتون بردین، فکر نکنم احساس وظیفه انقدرها قدرت داشته باشه.

    • Ehsan گفت:

      خوب شايد تعريف ما از عشق فرق ميكنه. ممنون از انرژي مثبتت.

    • علی مختاری گفت:

      سلام آقا نمیدونم این دیگه چطور وردپرسی هست!!!!!!خودم توش موندم!!!!!!!
      حالا بگذریم!!!!!!
      یه در خواست داشتم البته اگه زحمتی برات ایجاد نشه!!!!!
      میشه ایمیل تون رو برام بفرستین؟!یا دوستانی که مدیر سایت رو میشناسن البته اونم با اجازه طرف ایمیل مدیر رو برام بفرستین ممنون (جهت سوال میخواستم)!
      alimokhtari640@gmail.com
      ماشالله که مدیر ایمیل نذاشته!!!
      ممنون

  2. Nil گفت:

    دوشنبه صبح سر کار اونم اینجا اومدم بلاگتو بخونم و فکرکنم الان باید بدو بدو برم یه جائی‌ قایم شم…

  3. مهسا.م گفت:

    به نظرم نظری که راجع به مادرت داری اصلا غیر محترمانه نیست…نظر هست دیگه..زحماتش رو انکار که نکردی…نظر دادی:))
    به به…چه اب و هوایی…اقا سر ما دانشجوها به اندازه ی کافی باد داره…اونم باد اون طرف …شما دیگه فوت نکن :)))
    همون قدر که جامعه اونها توی اینجور مسایل دریده تر هست٬صدا سیماشونم بی پرواتر هست….حالا اصلا همین موضوع که بحث کردن یعنی چی؟مثلا برای شمای مخاطب چه ماحصلی داشته؟ هیچی…یه مکالمه ی صرفا جنسی ـمتفاوت…
    تو نیم کره پایینی دارید به سمت تابستون حرکت میکنید و م هم وطن شما در اینجا٬ خاک ایران تاااااازه ه ه ه داریم میرسیم وسطای پاییز…تااااز ه ه ه سرما…باد پاییزی …نم نم بارون…به قول بعضیها:فصل عشق بازی با سیگار :)))
    هر دفعه شما یه جورایی به بی هدفی این هفته ها اشاره میکنیو من کلی واژه و میاد توی ذهنم که نمیشه که جمله بشه و بعد تایپ ؛)

    • Ehsan گفت:

      چرا جمله نميشه ؟ چي ميشه مگه ؟
      من پاييزم دوست دارم. حتي زمستونو. يه دوستي دارم ولي كه متتفره از پاييز. من نميدونم فصل به اين قشنكي چشه ؟!

  4. عمو سجاد گفت:

    این چند خط آخرشو دوست داشتم ، قشنگ بود

    ولی داری جت میزنیا بیا پیش خودم ردیفت کنم

    ستاره بچینی بوس بوس

  5. رویا گفت:

    آقای احسان عزیز سلام این دفعه نتونستم چیزی ننویسم من مخاطبی هستم که مدتهاس بهتون سر میزنم آرشیوتون را کامل خوندم و بهترین احساسها بهم دست داد.به خاطر همه تجربیات خوبی که داشتید نمیدونم چی بگم فقط ای کاش مجموعه نوشته هاتون یه جوری و تو یه فرصت مناسبی دسته بندی میشد و تبدیل به کتاب میشد به خصوص خاطرات کاری که داشتید. یه جورهایی به خاطر کارم با نقشه بردارها ارتباط دارم (نقشه بردارهای سطحی که تو کوچه خیابون کار می کنند نه اون حرفه ایهایی مثل شما که پروژ ه ای فعالیت می کنند) همیشه دلم میخواست که ای کاش نقشه بردار عمران می شدم و با توجه به روحیاتم میزدم بیرون و تو جاده و دشت و بیابون کار میکردم حتی وقتی نقشه بردارهای جوون و تحصیلکرده را میدیدم بهشون میگفتم از شهر بزنید بیرون و برید تو دل کارهای وسیع.تا اینکه به وبلاگ شما رسیدم و دیدیم نه تنها از شهر بلکه از کشور زدید بیرون وای کیف کردمااا.پس باید متوجه شده باشید که چرا از مطالبتون در حد خوندن چند تا کتاب خوب لذت بردم.من یکی از بهترین تفریحات زندگیم کتابه اما متاسفانه فرصتم واسه خوندن کم شده و این عذابم میداد اما با خوندن شما اون حس و تفریح عاشقانه بهم برگشت همیشه بهتون سر میزنم و واااااقعا از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم خیییلی خوب می نویسید. به کتاب نوشتن باز هم فکر کنید.شاد باشید و سالم .ممنون که مینوسید.

    • Ehsan گفت:

      ممنون لطف دارین. در مورد کتاب قبلا هم بعضی از دوستان لطف داشتن و پیشنهاد دادن اما جدای از شکسته نفسی و این لوس بازیها من خودم رو در این حد تمیدونم. اینها هم همش روزمره نگاری و حرفهای دلیه که ممکنه فرداش خودم نقضش کنم. به هر حال خوشحالم که خوشتون اومده و امیدوارم که بیشتر هم خوشتون بیاد. با نقشه بردارا چی کار داری ؟! :)))

  6. عزراییل گفت:

    …..

    تو تا زمانی که بچه نداری نمیتونی در مورد رابطه.. خودت .. پدر و مادرت تحلیل درستی ارائه بدی.

    پس الکی تز نده ……

    • Ehsan گفت:

      ببین من حس خودمو که میتونم بگم ؟ یا اونم نمیتونم ؟ بچت سی سال دیگه همین حرف منو نزنه راجع بهت صلوات بفرست !

  7. صفا گفت:

    سلام. خیلی خوب می نویسید، اما حیف که کم می نویسید! البته من مدتهاست که مطالب شما رو می خونم و از نوشته هاتون لذت می برم. یک سوال:آیا در فیس بوک هم فعال هستید؟ اگر جواب مثبته با چه آدرسی؟

    • Ehsan گفت:

      ممنونم لطف دارین.من در فیس بوک هستم ولی فعالیتی ندارم. هر چه هست همینجاست. وقت باشه حتما بیشتر مینویسم. ممنون که دنبال میکنین.

  8. yalda گفت:

    Yeki dota paragraphe aval kheili khob bod. Kolli mano be fekr endakht. Raje be Khodam, valedeynam va … Hala dige fekr nemikonam in ehsas va tajrobiyat fagad male mano khanevadam bode va to bagiye khanevadeha injori nist
    Moteasefam ke commente biadabane didam raje be harfe shoma darmorede madareton. Ma salha va shayad gharnha az kheili chiza fasele darim. In fagad mahdod be harf zadan damorede masaele jensi nist. Bebinid vagti shoma darmorede madareton
    nazari midin yeseri nemikhan beshnavan. In hagho be shoma nemidan, dige che entezari hast to baghiye masael…yani ham sathe tahamole jamee kame va ham hanooz chizaye jozee va dar eine hal mohem mesle nazare man darmorede madaram tabo be hesab miyad. Yani vagheiyatam bashe bayad dahanamo bebandam va sabr konam ta khodam sahebe ye bache 40,50 sale besham ke ejaze harf zadan peida konam!!!!!!!!!!!! Vaghean ke….

    • Ehsan گفت:

      حالا شما خودتو ناراحت نکن ! :))
      در مورد اینکه افراد دیگه ای هم تجربه مشابه داشتن ، شنیدنش باعث میشه بار عذاب وجدانم از زدن این حرفا کمتر بشه.

  9. زری گفت:

    فوق العاده بود متنتون. یک نفس خواندم. موفق باشید.

  10. سارا گفت:

    سلام…
    همین….

  11. سلیم گفت:

    سلام
    دیر خوندم اما خیلی خوشحال شدم که نوشتی. منتظرت بودم
    حس سردرگمی به نظرم حالا حالاها برامون ادامه داره. برای من که هنوز اینطوریه اما چند وقتیه که درگیر یه سری خاطرات بی معنی شدم، یعنی خودم هم نمیدونم چطور میان تو ذهنم مثل عنکبوت کل مغزم رو تار میبندن؛
    احساس میکنم همه ذهنم ……به هم…. با یه چیز چسبنده چسبیده.
    جالبه که در درونم هیچ چیزی حس نمیکنم » عشق؟ نفرت؟ درد؟ خوشی؟ …. هیچی نیست واقعا! عین یه تیکه جسم صلب شده
    اما بازم میدونم یه روز یه جا یه چیزی منو دوباره برمیگردونه به زندگی
    شایدم… کم کم … با گذر زمان

    رفتارهای مضخرفی که سالها برای درست کردنشون زحمت کشیده بودم دوباره برگشته ، اونم ظرف چند روز … چرااااا؟ احساس غریزی بودن دارم و انگار همه کارام بر اساس غریزه شده … حیوان شدم….

    • Ehsan گفت:

      گذر زمان چیز عجیبیه. حتی منم تغییر داده. همه چیز فراموش میشه. میشه که فراموش بشه. اگه نمیشد دنیای جای وحشتناکی میشد. حتی همین حرفهای تو ! حتی همین حرفهای من ! گاهی مجبوریم به خودمان و همدیگر دروغ بگوییم تا انکار کنیم و حس بهتری داشته باشین. شاد باشی !

  12. سارا گفت:

    فکر کردم حضورم در صحنه با ارزشه…
    وگرنه همینم نمی گفتم….
    حرف های زیادی برای نگفتن دارم من….

    • Ehsan گفت:

      همه چرا حساس شدن اين روزا ! يا ما انقدر بلا ديديم پوستمون كلفت شده ؟
      باش. ما به همون سلامم قانعيم. حرفهاي نگفتي واسه نگفتنه. پس نگو. همين نگفتنه خودش عين گفتنه !

  13. سارا گفت:

    من غلط کردم اصن…

  14. ام جی گفت:

    بهتر از همیشه بود… داری اوج میگیری….. مثل قدیما…
    این جاودانه رو هستم…

  15. رها گفت:

    کلا همه اختلاف نظر ها همه تفاوتها در تصمیم گیری و هر چیزی که ما با فکر کردن بهش می رسیم از تعاریف شروع میشن…
    تعریف ما از عشق، احساس وظیفه، و خوشبختی چیه؟
    اگه یه تعریف مشترک و مورد قبول بین آدم ها بود، مسایل خیلی آسونتر حل می شد …
    حالا بماند که مساله چیه و حل ش چه معنایی داره …

    • Ehsan گفت:

      اگه يه تعريف مشترك وجود داشت فك كنم دنيا خيلي يكنواخت ميشد. حالا من نگرفتم الان به كدوم قسمت حرف من اينو گفتي ، الان تو تيم مني يا اونا ؟ اونا كين ؟ ما آدم بداييم يا نه ؟ و پاره اي از اين سوالها !

  16. انیگما گفت:

    اگه همه چیز رو یک جا از دست میدادیم برای یک صدم ثانیه هم.وجودمون تاب نمی آورد
    انگار قرار براین بوده ذره ذره آب بشیم
    انگار قرار براین بوده تکه تکه تجربه ها رو زندگی کنیم
    تا بلخره بفهمیم و لمس کنیم قانون پذیرش رو
    اینهمه چون و چرام اگه هست بازیای عقله وگرنه ما همیشه ترنج وصل و وقتی چیدیم که از نردبون خیال بالا رفتیم
    عالم واقع که دست خالیمون گذاشت …

    • Ehsan گفت:

      دكتر يه كم ساده تر بوگو مام بفهميم !
      بازيهاي عقلم يه قسمتي از اين زندگيه كثافته ديگه. خوب بود اگه ميشد واسه هيچكي نباشه. ولي اگه واسه يه سريا نباشه ميگن اونا ديوونن.

  17. مریم از رامسر گفت:

    سلا احسان جان.من مدتهاست وبلاگ شمارو میخونم.کل آرشیوتونم پارسال خوندم، دوست دارم اینجارو.واما در مورد نوشتتون،جالبه چققققد آذما با هم فرق میکنن،همسر من تو یه خونواده ضعیف از نظر مالی بزرگ شده ولی بسسسیار خودساخته ست،تو بهترین دانشگاه درس خونده و از این حرفا،حالا بماند که اصلا به چیزی که لایقش بود نرسید،حالا اینارو گفتم که برسم به اینجا،شما تصور کن یه بچه از وقتی خودش شناخته کار کرده،نداری تحمل کرده،پدر مادر همش با هم جنگ و دعوا با 6 تا بچه و… ولی دلم میخاد ببینین که ین آدم چه میکنه واسه خونوادش،پدرشون پارسال فوت شده همسرم اغلب کارارو خودش انجام میداد الآنم ش هر کره فقط اسم ایشون بلده،یجوری که دیگه حالم داره بهم میخوره،4تا خاهراشم که همش با تحسین کاراروالآنخاهراشمچنان داداش داش میکنن که…. حالا جالبه که از همه کوچیکتره،میگم پس چرا شوهر من مثل شما فکر نمیکنه،وای چقد زیاد شد ببخشید دلم خییییلی پر بود.

    • Ehsan گفت:

      الان خیلی کامنتت سیاسی بود ! آقاتون نخونه اینجا رو یه وقت دعوای خونوادگی درست شه ! :))) خوب هر کس مثل خودش فکر میکنه. اگه قرار بود همه مثل هم فکر کنن که کلا هیجکس فکر نمیکرد ! یکی فکر میکرد بقیه نگاه دست اون میکردن ! البته جامعه الان ما خیلی هم با اینی که گفتم فاصله نداره. به هر حال ممنونم که دنبال میکنی.

  18. مریم از رامسر گفت:

    وا چرا نوشته هام اینطوری شد،قسمت اولش منظورم مادرشه.قسمت دومشم منظورم قربون صدقه رفتن خاهراشه.

  19. انیگما گفت:

    دیوونه هام میگن اینا دیوونه ان
    بلخره قرار نیست ادم عقلشو جم کنه بزاره تعطیلات اما قرارم نیست فریبشو بخوریم خیلی هارو همین عقلشون گول میزنه طرف فکر میمنه چون فکر میکنه و تحلیل میکنه پس باریکلا چقد از خردم دارم بهره میحویم 🙂
    بلخره رضایت وقتی حس میکنیم که نه واقعیت « عقل سلیم» رو فدای خواسته قلبیمون کنیم و نه عشق به پدیده ها رو فدای خرد ابزاریمون …
    جانا شما خودت کارت درسته

  20. مهاجر گفت:

    سلام استاد
    مدتهاست بازدید کننده وبلاگت هستم .. قلم شیوایی دارین . شما از معدود وبلاگ هایی هستین که همچنان پرقدرت داره ادامه میده .. موفق باشی
    راستی منم چند وقتیه دنبال مهاجرت استرالیا هستم .. از روز اول شروع به کار هم یه جوورایی شروع کردم به نوشتن ..یه سایت هم دارم که یه چیزایی توش نوشتم ..
    دوست داشتین یه سر مهمون سایت ما باش!!

  21. Mary گفت:

    تمام ميكوشيم كه جاودانه كنيم ، جاودانه نميشوند و نميشويم !

  22. مري گفت:

    تمام عمر ميكوشيم كه جاودانه كنيم ، جاودانه نميشوند و نميشويم!

    • Ehsan گفت:

      چرا پس ؟ همه تلاش بشر از اهرام مصر تا فراعنه معاصر بر مبنای این خواسته و میل درونی بشر برای جاودانگی بوده !

  23. moayed گفت:

    Salam, agha shoma kheili khobin albate neveshtehatono migham, va man absolutely in love hastam, va fi va finally shomaro peida kardam, onghade ghashtam ta peidaton kardam, yes I am a stalker vali shoma be del naghir va bazam benvis please

  24. moayed گفت:

    Omran aghe mano beshnasid, man koli porsojo kardam ta peidaton kardam

  25. moayed گفت:

    Man kheili vaghte ke daram miam inja yani kheili vaghte, faghat delam mikhast bedonam shoma ki hastid albate ba ejazaton, midonid adam curious mishe dighe be man hagh bedin, va finally yeki peida shod ke shomaro mishnakht khoda vakili aghe brad pitto mididam onghadr khoshhal nemishodam, vali badesh pashimon shodam, in hesse khobi bood ke neveshtehaye yakio mikhondi vs midonesti ke hamin dorobarast vali nemitoni bebinish, ama ma sana fozolim dighe. Man kheili khondan ro dost daram va in fantasy mane ke ye rooz writer ro bebinam vs beshinam bash harf bezanam.

    • Ehsan گفت:

      حالا من واسه اينكه حس خوبت بمونه جايي نره يه مدت ميرم خودمو گم و گور ميكنم ! كي بوده حالا ما رو لو داده ؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!