بیداری در ارتفاع به علاوه 1800

امشب تا صبح بیدارم. جزو معدود شبهایی هست که تا صبح بیدار
میمانم.اصولا من آدم ضعیفی در برابر خواب هستم.یعنی وقتی خوابم بیاید آسمان و زمین
هم که به هم بیاید باید بخوابم.حالا از سر شب قهوه بسته ام به این خیک لعنتی که
دلش به حال من بسوزد و به مغز طرف فرمان بدهد که پلک ها روی هم نیفتد. در اتاق
بیمارستانم. یک بیمارستان نسبتا شیک و نوساز و البته بسیار گرانقیمت.هزینه اقامت
در اینجا برای اتاق خصوصی برای هر شب برای بیمار معادل اقامت 3 شب در هتل استقلال است. یعنی در این
مملکت گل و بلبل اسلامی عزیزمان پول که نداری بیمار هم باشی باید سرت را بگذاری
زمین و آرزوی مردن کنی.

نه اینکه خودم مرگیم شده باشد. همان ماجراییست که قبلا گفتم
و ذهن و فکرم را زمین گیر کرده.امشب مواظبت و مراقبت با من است.اولش کسی به من
اعتماد نداشت.همه میگفتند احسان تا صبح بیدار نمی ماند.این بنده خدا هم که نای
بیدار کردن من را ندارد.راستش من که خوابم ببرد آدم معمولی سالم که صدایم بزند که
هیچ ، توپ هم بزنند و نصف ساختمان فرو بریزد من نهایتا از این پهلو به آن پهلو
میشوم و دوباره میخوابم. از بچگی همین بودم. ولی این سالها عادت کرده ام آن ساعتی
که باید بیدار شوم بیدار شوم. کسی هم باورش نمیشود. چه آن شبها که در قزاقستان
یکشنبه شبها 4 صبح مست و ملنگ از دیسکو بر میگشتیم و باید 6 صبح سر کار میرفتیم و
چه آن روزها که مهمانی های تا نیمه شب در هند با دوستان و همکاران ایرانی داشتیم
هیچکدام باعث نمیشد که مثل بقیه دوستان به بهانه سردرد و دل درد و کمر درد و
دردهای دیگر تا بعد از ظهر خودم را از سر کار رفتن معاف کنم. البته این چیزها به
چشم کسی نمی آمد.یعنی در عوض اینکه هیچوقت ساعت 6 صبح من 6.5 نشد باعث نشد که هر وقت از
برخوردهای کارفرماهای ایرانی دلزده و نا امید میشدم بیشتر از حد معمول نازم را
بکشند و مانع از رفتنم بشوند. این شد که یک جا بند نشدم و از این شهر به آن شهر و
از این کشور به آن کشور خانه به دوش شدم.

از بحث دور افتادیم. امشب که اینجا قرار است تا صبح بیدار
بمانم گفتم چند کلمه ای هم با شما درد دل کنم. اینکه این همه گرفتاری و ناراحتی و
مشکلات اخیرا برایم پیش آمده  یکطرف و این
بلاتکلیفی و عدم امکان برنامه ریزی برای آینده ای که این همه آرزویش را میکشیدم هم
یکطرف. حالا که این ویزای لعنتی خورده در پاسپورت بی غیرت ما انگار تازه مشکلات ما
شروع شده. اما همه این مسایل و مشکلات اخیر باعث نمیشود وقتی از پنجره اتاق
بیمارستان چشمم به دیوار اوین میخورد بغض گلویم را نگیرد و آسمان دلم تیره نشود.
به یاد همه آن بچه هایی میفتم که بی گناه امشب تا به صبح پشت این دیوارها در این
گرمای تموزی به فکر یک فردای روشنترند. بعضی هاشان دندانهایشان را به هم فشرده اند
و به فردای آزادی فکر میکنند و بعضی هاشان اشکی بر گونه به فکر پشیمانی از گذشته
اند. اما هر چه که باشند به روی چشم ما هستند. یاد ضیا می افتم با آن قلم جادویی
اش و صداقت بی نظیرش در حرف زدن. یاد کوهیار و آن کله کم مو اما پر از شورش و زبان سرخش که
هرگز از حرکت نمی ایستاد و یاد مسعود و بهاره و عاطفه و شبنم و فرزاد و حسین و  خیلی های
دیگر … یاد خیلی های دیگر که به جای دانشگاه و دفتر روزنامه و اتاقهای تصمیم
گیری برای سرنوشت کشور در گوشه سلول تاریک کز کرده اند و به  فرصت های سوخته و گناههای ناکرده فکر میکنند.

چقدر مشکلات کوچک برای ما بزرگ است و چقدر مشکلات بزرگ برای
ما کوچک. وقتی همه چیز به هم بریزد بهتر از این هم نمیشود. همه چیز این مملکت به
هم ریخته.مثل حال گهی من امشب.


توضیحات لازم : میخواستم زودتر بنویسم اما واقعا وقت نبود.در مورد اصطلاح به علاوه 1800 اگر اطلاع ندارید باید بگم به علاوه 1800 مناطقی از تهران هستند که ارتفاع آنها بالای 1800 متر از سطح دریاست(ارتفاع متوسط تهران حدود 1350 است) و طبق قوانین شهرداری ساخت و ساز در ارتفاع به علاوه 1800 ممنونع است و هر سازه ای که در ارتفاع بالای 1800 ساخته شود طبق ماده 100 شهرداری باید تخریب شود.زندان اوین یکی از این بناهاست که البته هرگز تخریب نشده و احتمالا نخواهد شد.اما امید دارم در آینده ای نه چندان دور مثل دیوار برلین شاهد فروپاشی دیوارهایش باشیم . به امید ایران و دنیایی بدون دیوار.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

13 دیدگاه برای “بیداری در ارتفاع به علاوه 1800”

  1. آرجان می‌گه:

    ديروز من هم اتفاقا از كنار درب اوين رد شدم.دلم گرفت به اين فكر مي كردم كه اگر منزلمان جايي مثل دركه بود من دق مي كردم.و از بي غيرتي خودم عرق! ياد آنهايي افتادم كه به دنبال فرزندانشان پشت آن در بزرگ نحس مي نشستند تا شايد فرجي شود.ياد آن همه كمانگرهايي افتادم كه گناهشان جز حرف زدن عمل است!
    دستشان را مي بوسم به خدا قسم.دست پدر و مادرشان را هم.شعار نيست.كار بزرگي هم نيست.دانشگاه و دفتر روزنامه حتما جاي بهتري بوده.حتما انها هم اگر اراده مي كردند مي توانستند جاي ديگري باشند.اما انتخاب كردند همان چهارديواري سلولشان را تا ثابت كنند شرف ارزشش را دارد.
    اميدوارم شرايط تو هم دوست من طوري بشه كه بشه گفت از حال بد به حال خوب تغيير كرده.


    بله آرجان خیلی سخته. امیدوارم کسی فراموش نکنه اونا رو.ما هممون دین داریم بهشون. میگم تهران اومدی میگفتی دارچیناتو بدم !

  2. بهار می‌گه:

    ایشالا خوب می شه نگران نباشین. اینطور وقتاس که آدم باید قوی باشه و عصبانیت و ناراحتیشو کنترل کنه وگرنه بقیه وقتا که کاری نداره! تازه اونم شمایی که این همه سختی رو پشت سر گذاشتی باید خیلی هوای همسرت رو داشته باشی
    خلاصه این که می دونم شرایط خیلی سختی دارین. هم شما هم همسرت. ولی همه چی خوب می شه خیلی زودم ایشالا به خوبی و خوشی میرین استرالیا و روسیاهیش میمونه به ما که اینجاییم


    ایشالا همیشه روسفید باشی همکار. امیدوارم با هم بریم.ما هم سعی میکنیم هوای همه رو داشته باشیم ولی کسی نیس هوای ما رو داشته باشه همکار !

  3. raha mishavam می‌گه:

    زمان هایی هست که انگار همه چی باهم بهم میریزه….میدونم سخته..نمی دونم ولی چرا اینجوری میشه…


    رها جون مرسی از همراهیت.این زمانها این روزا واسه من داره زیاد میشه منم نمیدونم چرا.

  4. بی نام می‌گه:

    سلام… من مدتهاست خواننده چراغ خاموش وبلاگتم مهندس…
    ایشالله که حال مریضت زودتر خوب بشه و پست بعدی رو از نیم کره جنوبی بزنی داداش…


    فدای هر چی خواننده چراغ خاموشه. نور بالا بده منور شیم عزیز دل.مرسی از لطفت.

  5. بهار می‌گه:

    خدا هواتو داشته باشه همکار … نگران نباش انقدر زود همه چی خوب می شه که خودت تعجب می کنی


    مرسی بهار جان.کاش همینطوری باشه که میگی.

  6. سلام احسان عزیز
    ممنونم از مهربونیت و کامنتت
    دوست خوبم
    از نوشتنت و صادقانه گفتنت خوشم اومد
    برات آرزوی شادی و سربلندی دارم مهربون
    مریضتونم خدا شفا بده الهی


    ممنونم از لطفت و دعای خوبت. فکر میکردم اصلا تایید نکنی.اولش میخواستم خصوصی برات بنویسم. به هر حال ممنونم و منم دعا میکنم این مشکلاتی که داری زودتر حل بشه به هر نحوی که خیر و صلاحت توشه.اما بهت برادرانه توصیه میکنم که اختیار زندگیت رو با ایمان به خودت و کسایی که دوستشون داری خودت به دست بگیری و به قول معروف “چاره حتما جز اینه که ناله شبگیر کنیم”

  7. borna می‌گه:

    سلام
    باعث تاثره،یکی از دوستان من هم که دارنده طلای المپیاد کشوری و رتیه یک کنکور بود تو همین اوینه ،البته شایدم جای دیگه باشه و شایدم هیچ جای دیگه…
    بهر حال اونچه باعث تاثر،تاسف و حسرت بیشتر میشه نه وجود دوست و دوستانم در اوین که ندانستن این نکته هس که ما هنوز نمی دونیم از این اعتراضات چی میخوایم! یعنی مثل گذشته(و خیلی از این ممالک خاور میانه ای که دلخوش به انقلابهای نو و مردمیشان هستند) فقط می دونیم که چی نمی خوایم همین! اما اینکه چی میخوایم وقتی یه تحولی صورت گرفت رو هیچ کدوممون نمی دونیم! بهرحال جواب اینه گاها که” حالا اینا نباشن” تا بعد…یا”ما حکومت دینی نمیخوایم” و “دموکراسی”و… نمیدونم والا !!این مملکتی که بیش از نصف مردمش منتظر یه منجی و رهبر 1300 ساله مسلمونه که اونقد باید ظلم بشه تا بیادتش-همینه که ما ها اینقده با روی باز ظلم رو پذیرا شدیم- میشه گفت که حکومت دینی تعطیل؟!! ! وقتی تاریخ ایرونمون رو ورق میزنیم به نظر من فقط در 2 نقطه از تاریخ ما فهمیدیم که وقتی اعتراض به حکومت و یا شرایط کردیم چه جایگزینی واسش خواستیم یکی مشروطیت یکی هم ملی کردن نفتمون(اونم در حد تئوری و نه به صورت عملی)!! کاری به حواشی مشروطیت از جمله رهبری و… اون ندارم!همین که مثه قبل از زمان خودش تنها راه حل رو این نمی دید که راس مثلث رو عوض کنه-هی این شاه نرفته اون یکی رو جانشین کنه- و خواست که قاعده مثلث عوض شه!! در مورد ملی کرن نفتمون هم فرض رو بر این میذاریم که هدف مردمی و ایرانی کردن مصرف منافع نفت بود نه یه دهن کجی و لجبازی صرف با انگلیس !!! کما اینکه الانه هدف شده کوتاه کردن دست ایادی استکبار –مثلا البته-از چاههای نفتمون و از اونبر تمامی کشورهای دوست-همسایه-برادر شمال و جنوب و مشرق و مغرب ایرانمون دارن پمپاژ میکنن آنچنانی و حالا منافع ملت ایران کجاس…؟؟!!!بگذریم ببخشین از اطاله کلام ! دل پره…این همه زخم نهان و آشکار هست و مجال آه و فریاد و فغانی نیست که نیست!
    به امید اینکه این مجال خیلی زود دست بده!
    تا تو شوی آباد ای ایران
    تو بخندی شاد ای ایران
    چو نسیم سحرگه آزاد ای ایران!!


    برات کامنت جدا گذاشتم.

  8. برنای عزیز. دوست تو و خیلی های دیگر که دوستان ما هستند از جمله همان افرادی هستند که لای چرخ دنده های استبداد در حال له شدن هستند. ما ترسو بودیم یا خوش شانس که پر قبامون رو سریع کشیدیم بیرون از این چرخها ولی این باعث نمیشه فریاد مظلومیت اونها رو نشنویم. باعث نمیشه هر روز تنمون مور مور نشه و پشتمون نلرزه از حال و آینده اونها. به هر حال من شخصا سالها در این مملکت عزیزمون به عنوان شهروند درجه دو زیست کردم و از وقتی چشم باز کردم من و خانواده از دید شهروندان درجه یک این جامعه به نوعی خاک تو سر تلقی شدیم. مسایل پیش آمده در ایران در دو سال گذشته هیچ دست آوردی که نداشته باشد همین که این درد سی ساله ما را برای عده ای که روزگاری برج عاج نشین بودند و ما را می راندند ملموس کند خودش کلی دست آورد است. این که تاج زاده – که خاک پایش سرمه چشمان من – که روزگاری معاون وزیر بوده و برو و بیایی داشته امروز نامه بنویسد و اعتراف کند که اشتباه کرده است. این که عبدالکریم سروش با آن ید بیضا و آن مناظره های آتشینش در کنار همسنگر سابقش(مصباح یزدی) با سران حزب توده و امثالهم پیغام بدهد و نامه منتشر کند و ابراز ندامت کند از روزگار جوانیش خودش برای تسکین این آلام سی ساله کافیست.
    این که موسوی و کروبی – که فدای یک تار مویشان – در برابر این سوال قرار بگیرند که در زمان اعدامهای سال 67 کجا بودید و چه میکردید و آنها حتی اگر شرمسارانه دنبال راه فراری از این سوال باشند خودش کلی پیروزیست.
    سالها اجساد ما در خاوران زیر خاک و گاهی روی خاک می پوسید و مگسی را جرات بال زدن در آن گورستان نبود. هیچکس صدایی نبود که فریاد گلوی خشکیده مادران و همسران و کودکانشان باشد.
    امروز که این حرفها سر زبانها افتاده. امروز که با وجود این که نمی دانیم چه میخواهیم از آنچه که بر ما گذشته آگاه میشوید فکر میکنم اگر بدانیم چه بر ما رفته در این مدت خودش مشخص میکند که چه می خواهیم و چه نمیخواهیم.

  9. borna می‌گه:

    نمی دونم
    شاید خواستن ما در گرو تجربه کردن تک تک چیزهایی است که بعدها می فهمیم نمی خوایم!
    اسکندر اعراب مغول ها شیعه ستیزی و شیعه پروری قبل و بعد صفویه ترکمنچای و گلستان قجر چیزایی بود که نخواستیم اما هنوزم گیر خلیج عرب و خزر و.. چیزایی هستیم! “کفایت” اقرار ظالم به ظلمش و ندامتش نیست کفایت از بین برن شرایط رشد این ظالمان و دلخوشی کمتر به اعتراف اونهاس!!! اعتراف اونها نه جبران مظلومیت دوستان رو میکنه نه درمان دردی است!!! بهر حال… هنوزم تاریخ ناخوشایندمون مکرره!


    ممنونم از نظرت. هر دست آوردی کفایت نیست اما اعتراف به ظلم از جانب ظالم خودش دست آوردیست. من از درونیات شما اطلاع ندارم اما خوشحالم افرادی با این بینش خواننده ام هستند.

  10. ماندگار می‌گه:

    وقتی به اعتراضات پنهان و آشکار مردم دقت میکنم چه از دسته ی دلیران در اوین مانده و چه از دسته ی ترسویان پرسه زن در زندگی روزمره، “فریاد آزادی” توی وجود همه موج میزنه! فریاد خاموشی که تا همه ی سرزمینت رو نیست و نابود نکنن همه گیر وعیان نمیشه!یکی دم از فشار اقتصادی میزنه یکی با اینکه نون شب نداره با کباب سق بزنه تا شکم سیرشو سیر تر کنه ولی با این حال دغدغه ی اونایی رو داره که زیر خط فقر دستو پا میزنن و حداقل آرزوشون راه رفتن بالای خط فقره! یکی از اینکه مورد تبعیض قومی نژادی و یا جنسیتی قرار گرفته خشمگینه!یکی از درد تکرار شده ی تاریخ زندگی خودش و نسل فرداش زجه میزنه!یکی عدم آزادی بیان رو تیتر روزنامش میکنه و خلاصه همه در هر قشری از اجتماع که باشند به نوعی دستو پا میزنند تا خودشون رو از باتلاقی که گرفتارشند بیرون بکشندو و رها بشن! اما هر کسی درد خودش رو سوای درد دیگری میپنداره در حالی که درد همه ی ما یکیه اما به قول برنا نمیدونیم اون درد چیه؟ ریشش از کجاس؟ و چی میخوایم؟
    به ساده ترین بیان ممکن میتونم بگم درد همه ی ما ” داشتن حق زندگیه” و تنها تفاوتش در بین افراد در میزان وسعت دیدگاه ماست!حق زندگی برای دختر معترضی که توی خیابون حجاب برمیداره در حد نگاهیه که به این مساله داره و برای اونی که در اوین در بنده معنای دیگه!
    برخورداری از”حقوق بشری” اساسی ترین چیزیه که در جوامع مطلوب دیدیم و حسرتش رو خوردیم و گاه براش جنگیدیم و گاه خودمون رو به ندیدن زدیم و گاه به قدری منعطفانه زیر بار نا آگاهی خودمون سر خم کردیم( نا آگاهی از داشتن چنین حقی)که تا مرز له شدن طاقت از کف دادیم اما همچنان ربطش میدیم به مشخصه های منجی عالم و در انتظار اصلاح امور چمباتمه زدیم!
    مسلما کسانی که در پشت پنجره های کوچک محبوس شده ی اوین نظاره گر دنیای بیرون هستند سهم بیشتری از شجاعتشون رو صرف اشاعه ی این آگاهی کردند اما تلاش تو، احسان عزیز ، که در بیرون از اوین سعی در آگاه سازی سایرین داری قابل تحسینه و ارزش کاری که انجام میدی کم از دوستان اسیر در بندت نیست!

    • Ehsan می‌گه:

      شما نظر لطفته. من یه ذره ای از این خس و خاشاک هستم که باد منو با خودش برده استرالیا.به نظر من یکی از ایرادات بزرگ ما ایرانی ها همین سکوت و انکاره. اینکه فکر میکنیم با فراموش کردن همه چیز حل میشه. این فراموشی شامل حال قربانیان سالهای اخیر هم میشه. دو سال دیگه که بگذره یادمون میره محمد مختاری و سهراب اعرابی رو. حالا ندا شاید یادمون بمونه چون خیلی بازتاب جهانیش بد بود. به هر حال امیدوارم که یه روز خوب بیاد.

  11. ماندگار می‌گه:

    منم امیدوارم چنین روز خوبی رو شاهد باشیم!اما خیلی دور از دسترس میبینم!شاید به دلیل خرابیهای زیادیه که در طی این سالها به بار اومده و زمان گیر هستند تا بخوان درست بشنو شایدم من بدبین شدم!نمیدونم…

  12. ستار می‌گه:

    پایه تم داداش! برو جلو همین جوری!!
    ولی خداییش بیشتر به درده انجمن میخوردی تا اون بسیج … شده!!
    داداش تو بیشتر ملی مذهبی میزنی تا سید محمدی!!
    دیر کشفت کردم!
    آینده بیشتر کشفت میکنم!
    (خواستم بگم تا اینجا خوندم! کمتر بنویس من برسم)
    کوچیک شما، ترم بالایی!!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!