که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت …

ده روزی هست که برگشتم. طبیعیه که هیچ چیز مثل قبل نیست. حتی خودم. وقتی ستون خانواده دیگه نیست میشه گفت بقیه آدمها با هم قرار گذاشتن که اسم اینجا رو بذارن خونه و اسم خودشونو خانواده. شاید حرفم خیلی سنتی باشه اما واقعیت همینه. واقعیت به همین مزخرفیه که میبینم.

خواهرم چند روز دیگه بر میگرده خونش اون ور دنیا و من هم چند هفته دیگه بر میگردم خونم این ور دنیا. قراره اگه بتونم مادر رو یه مدت ببرم پیش خودم ، اگه راضی بشه. اگه قبول کنه دل از همه این حرفهای سنتی و تعاریف مزخرف و کهنه ای که تو این سالها با زندگی تو این محیط یاد گرفته بکنه یه ماهی میاد پیشمون و برگرده.

انگار ماموریت ما هم با رفتن پدر تموم شده. هر کی میره سر خونه زندگی خودش و روز از نو و روزی از نو. باز کار و کار به امید آخر هفته و آخر هفته ها افسوس و استرس از گذشتن سریع زمان.

همه این جمله هایی که گفتم فک کنم یعنی من هنوز افسرده ام. با همه این قرصهایی که شب تو حلقم میریزم هنوز نمیتونم از زندگیم لذت ببرم. اصلا بعد از همه این اتفاقات این سال نحس نگاهم به زندگی عوض شده. حتی نگاهم به لذت هم عوض شده. حس میکنم همه ما تو زندگی یه ماموریتی داریم و فرق من و اونی که زیر خاکه اینه که من هنوز ماموریتم رو به سرانجام نرسوندم.

نمیدونم شایدم دارم خل میشم ! شاید اینا نشانه های پیری زودرس یا شوک ناشی از دست دادن افراد نزدیک آدمه.

شبا میرم گلها و درختهای حیاط رو آب میدم. یواشکی یه سیگاری هم آتیش میزنم و با درختها حرف میزنم. همشونو خودم کاشتم. خودم با بابا. شاید بیست سال پیش. همشون الان بزرگ شدن. بعضی هاشون که ضعیف تر بودن حتی تو این سالها خشک شدن و ازشون فقط یه تنه بریده مونده.

تا ده دوازده سالگی تو یه مجتمع مسکونی بزرگ زندگی میکردیم. بزرگ که میگم یعنی به پای بچگی های ما خیلی بزرگ بود. اما الان که میبینمش به نظرم خیلی حقیره ! طبقه چهارم یه ساختمون که حیاط و محوطه اش پر بود از چمن کاری و گل و شمشاد و درختهای بید مجنون. اونجا دنیا اومدم و بزرگ شدم. مدرسه رفتم ، دوست پیدا کردم ، عاشق شدم و یاد گرفتم و تجربه کردم.

یه خونه هشتاد متری خیلی کوچیک که دو تا اتاق خواب داشت و من و خواهر بزرگتر مجبور بودیم تو یه تخت دو طبقه بخوابیم.

پررنگ ترین خاطره اون سالها به جنگ و موشک باران ، کشیدن دوچرخه هامون از طبقه چهارم به حیاط و برعکس بود و چه خاطره مزخرفی !

البته یه حسرت هم بود. حسرت کاشتن یه گل تو باغچه. آرزو داشتم که یه گل تو باغچه سرسبزمون بکارم اما نمیشد ! چند بار که سعی کردیم یه بوته گل سرخ رو یه گوشه ای یواشکی بکاریم ، نگهبانها و باغبون دنبالمون کردن و گل سرخ رو از ریشه در آوردن و انداختن اون ور.

یه روز مامان و بابا به این نتیجه رسیدن که ما داریم بزرگ میشیم و باید هر کدوم یه اتاق داشته باشیم ! اینجوری شد که تمام دار و ندارشون رو گذاشتن رو هم و با وام و قرض و قوله تونستن اینجا رو بخرن ! یه خونه وسط یه بیابون کنار یه پارک که در واقع یه فضای سبز بزرگ بود پر از کاج و سروهای یکی دوساله ! و ما موندیم و یه محله که کلا دو سه تا خونه داشت و حتی دریغ از یه راه آسفالت ! یا یه جدول یا پیاده رو ! بگذریم که امروز همه چیز عوض شده و از کنار ما دو سه تا بزرگراه میگذره و همه دور و برمون پر از برجهای بلنده و آدمها تو هم میلولن ! اون موقعها اما ما در حسرت داشتن یه همسایه بودیم ! یه همسایه که مثلا شاید یه دختر داشته باشه ! ولی فقط ما بودیم و خودمون ! خلاصه همیشه یه چیزی واسه حسرت خوردن بود !

داشتم میگفتم که امروز که داشتم گلها رو آب میدادم یاد اون روزها افتادم که باغچمون حتی خاک هم نداشت ! یه گودال خالی بود ! با چه زحمتی پر از خاکش کردیم و درختها و نهالها رو یکی یکی …

داشتم فکر میکردم زندگی هم چقدر داستاناش شبیه همه ! چقدر هممون داریم یه سیکل مزخرف رو تکرار میکنیم. بزرگ شدن و کار و مهاجرت و بازگشت و همه این مشکلات و حسرتهایی که با برگشتن مثل سیلی میخوره تو صورت آدم.

چهره چین افتاده بابام رو که توی عکس میبینم ،

با خودم میگم ،

وقتی من تو هیجده سالگی از این خونه رفتم ،

صورتت صاف صاف بود ،

حالا پر از چینهای پیریه و تو هر چینش یه خاطره از من که نداشتی ،

یه اتفاق که دلت رو لرزونده و من نبودم ،

یه نگرانی که داشتی و کسی نبود بهش بگی یا کمکت کنه ،

حالا برگشتم ،

حیف که دیگه نمیتونی پاشی و باهام حرف بزنی.

اما چیکار کنم ،

اگه میموندم سرزنشت میکردم که بالم رو بستی ،

حالا حداقل میدونم که همیشه بهت بدهکارم ،

همه اون روزایی رو که نبودم

همه اون حرفهایی رو که نزدم

کاش میشد قانون زندگی رو به رفراندوم گذاشت ،

اون وقت من حتما بهش رای منفی میدادم

به جاش یه جور دیگه  مینوشتمش

نه اینکه کسی نمیره ! نه اینکه آدمها تا ابد زنده باشن ! چون اونجوری دنیا جای وحشتناکی میشد !

فقط یه تغییر کوچیک میدادمش !

یه جوری مینوشتمش که

 توش آدمها لحظه خداحافظی به هم بدهکار نباشن …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

36 دیدگاه برای “که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت …”

  1. دنيا گفت:

    پدر كه باشي خودخواسته هر تصميم رو به عشق فرزندت ميگيري و اولويتهاي زندگيت براي هميشه عوض ميشه
    و ميبيني كه هيچ گاه احساس طلبكارانه به فرزندت نخواهي داشت….

  2. so گفت:

    درد مشترک همه آدمها…

  3. ميشل گفت:

    عين واقعيت بود..

  4. فهیمه گفت:

    همیشه یه چیزی واسه حسرت خوردن هست … که چرا … ؟

  5. سمیرا گفت:

    امیدوارم این روزای بد زودتر بکذره و حس ارامش این که ” حداقل دیگه درد نداره” جایگزین بشه…

  6. میترا گفت:

    آقا احسان با این پست، مخصوصا اون تیکه ی آخرش، اشک ما رو دراوردی…

  7. بهار گفت:

    سلام. انشالا که روزهای خوبی پیش رو داشته باشید. با اینکه میدونم مایی که در جریان این بیماری بودیم هیچ وقت دیگه به حالت عادی برنمی گردیم. باز شما به دوری از خانواده عادت داشتید ولی من که لحظه لحظه کنار مادرم بودم با گذشت 1 سال حس بد روزهای اول را دارم و درمان هم نشدم. راستش با از دست دادن عزیز میشه کنار اومد ولی با مراحل بیماری و روزهای آخر نه. یادمه تو یکی از پستها درباره دارو پیدا کردن نوشته بودید. هیچ وقت نمیشه فراموش کرد که با چه بدبختی دارو پیدا میکردیم در حالیکه همه میگفتن بله داروها ارزان و در دسترسه… من که دیدم به همه چیز تغییر کرد، به بعضی از پزشکها، پرستارها… فقط اینکه عادت میکنید. عادت میکنید به دلتنگی.

    • Ehsan گفت:

      من به دلتنگی عادت کردم. سالهای دوری پوست کلفتم کرده. از هیجده سالگی زدم بیرون و یک آدم دیگه شدم. اما حس اینکه این سفرها بی بازگشت نیست به آدم دلگرمی میده ! اما یه رابطه هایی زمان نمیشناسه. دوری و فاصله و بی اطلاعی چیزی ازش کم نمیکنه. امیدوارم روح مادرتون قرین آرامش باشه و بهتر از هر کسی میدونم که این رفتن های بی بازگشت چقدر درد داره.

  8. افسانه گفت:

    میدونی احسان تمام این احساسات رو منم تجربه کردم ویران کننده ست.اینجوری حلش کردم که خودمو دوست داشته باشم با خودم مهربون باشم دلم واسه خودمم بسوزه چیزی که فرهنگ ما یادمون نداده.دیگه اینکه فک کنم اگه میموندم و میشکستم آیا مامانم خوشحال بود؟تو جمع بندی کلی به خودم میگم تو بهترین کاری رو که “میتونستی” انجام دادی تو مسوول همه چیز نیستی مسوول کارایی هستی که تواناییش رو داشتی.تو هم احسان تواناییت همین قدر بوده همینقدر که انجام دادی حتی اگه به نظرت کم میاد.خود مامان من هم نسبت به مامانش که فوت کرده همین حس رو داره.واقعیت رو باید قبول کرد که همه هر کاری هم که بکنن باز مدیون پدر مادر هستن حتی خود پدرمادرها هم مدیون پدرمادر خودشونن.سالها عشق خالصانه رو هیچ جوری نمیشه جبران کرد.یه حرف دیگه ام هم بهت اینه که اگه مامانت نیومد استرالیا فک نکن تو هیچ کاری براش نکردی همین که بهش گفتی بیا پیشم براش یه دنیاست.همین که بهش زنگ بزنی یه دنیاست حتی اگه نگن.من مدنهاست به مامانم میگم بیا پیشم وقتی قبول نکرد برام خیلی سخت بودخیلی .احساس میکردم فرصت جبران محبتهاشو بهم نمیده ولی خودمو که میذارم جاش میبینم این خودخواهیه باید ببینم اون چی میخواد و حداکثر کاری که میتونم بکنم چیه دیدم خیلی کارا هست مثلا تمام مرخصی ها به ایران رفتن درجریان تمام کارای خونه بودن و راه انداختن خیلی از کاراشون از راه دور و اینکه بهش بفهمونم نزدیکم بهش و همیشه هستم کنارش.

    • Ehsan گفت:

      حرفت رو میفهمم افسانه جان. قرار نیست ما درمان تمام دردهای بشری باشیم. شاید این حرف کمی بوی خودخواهی بده. اما واقعیت همینه. نوبت همه ما میرسه. و بچه هامون شاید فقط شاید همین فکر رو بکنن. من سعی میکنم با خودم مهربون باشم. اما باور کن دنیای امروز دنیای بدی شده. آدم حتی گاهی نمیتونه با خودش مهربون باشه.

  9. محمد گفت:

    چیزایی رو که می گی کاملا حس می کنم. چون این دوره رو گذروندم. شاید تا یه سال آینده هم کاملا عادی نشی. ولی متاسفانه همینه. خیلی بد و دردناک. منم اگه می تونستم آخرشو عوض می کردم. چون وقتی به این فکر کنی که یکی کنارت بودن و باهاش کلی خاطره داری و دیگه نه می تونی صداش رو بشنوی و نه ببینیش. این قسمت ماجرا به نظرم بدترین قسمتشه.

  10. ويدا گفت:

    احسان اينجور وقتا من به طرز احمقانه اي سكوت مي كنم ، … مثل اينكه چيزي توو وجودم مي سوزه و آب ميشه ولي صدام در نمي ياد ، خوشحالم كه مي نويسي از اين دردها ولي به عنوان يه ناظر، تو در اين دو سال آخر واقعا به پدرت نشون دادي چقدر عزيزه برات و مطمعنم ايشون هم متوجه بودن زن و كار و زندگي رو ول كردن و اينهمه راه رو رفتن و موندن و پا به پا بودن يعني چي چون حتما خودشون يه جايي توو زندگيشون همچين گذشتي كردن ، تو بدهكار نيستي فقط به قول دوستت بايد با خودت مهربون باشي ، بايد خودتو دوست داشته باشي و به خودت افتخار كني و حتما كه پدرت هم هميشه به داشتن چنين پسري افتخار كرده ، درد از دست دادن هيچوقت تسكين پيدا نمي كنه ولي حالا نوبت توإ كه ستون و پايهء خانواده بشي ، الان خيلي ها دلشون به وجود تو گرمه ، وقتشه بهترينِ خودت باشي ، روح پدر شاد و در آرامش

    • Ehsan گفت:

      ویدا مامانم میگه این چند ماه آخر اسم من که میومد بابام چشاش پر اشک میشد. هر وقت یادم میاد دیوونه میشم. نمیدونم چرا ؟ من بابام آدم احساسی نبود. اما از وقتی که برگشتم مخصوصا اون اولاش که به یه طرف بدنش فلج شده بود و نمیتونست کارهای شخصیش رو انجام بده حس میکردم خیلی به من وابسته شده و بیشتر احساسی. هیجوقت به من نگفت که مثلا دوستت دارم. آدم توداری بود اما تمام پسوردهای برنامه هاش اسم من بود. گاهی دلم میسوزه واسه حرفهایی که این همه سال بهم نگفته بود. الان که نیست حس میکنم بیشتر میفهمم که احساس واقعی خودم چی بوده. آخه منم هیجوقت بهش نگفتم دوستش دارم. بعضی حرفا رو انقدر نمیزنی تا دیر میشه …

      • ويدا گفت:

        تو كلا فقط آدما رو ضايع مي كني ، عادت نداري بگي دوستشون داري ، به نظرم درس بزرگي كه رفتن پدر بهت داد همينه ، هميشه خيلي زود دير ميشه ، حس جادويي اين حرف (دوستت دارم) رو فراموش نكن چون در آخر فقط حسرت نگفتنش به دل مي مونه

  11. مریم گفت:

    احسان عزیز اول از همه فوت پدر عزیزتو تسلیت میگم و امیدوارم سایه مادرت صحیح و سالم بالای سرت باشه.
    خیلی وقت بود از زمانی که برای بیماری پدرت اومدی ایران میخواستم اینو ازت بپرسم ولی هربار احساس کردم اصلا زمان مناسبی نیست و شاید هنوز هم نباشه…
    من تقریبا 18 سالم بود که پدرمو از دست دادم و از سال 89 تا الان که 30 سالمه آرزوی از ایران رفتن و تو یه محیط بدون تنش و با فرهنگ زندگی کردن رو دارم ولی هربار میترسم از اینکه تصمیمم اشتباه باشه از اینکه نتونم تو لحظه ای که باید باشم و دردی از مادر خوبم دوا کنم نباشم. نمیدونم خوشبختی دقیقا چیه و چطور میتونم آروم بشم زندگی تو جایی که واقعا فاکتورهای موجودشو به ایران ترجیح میدم یا دیدن لبخند برادرزاده ام!
    نمیدونم الان وقت مناسبی هست یا اصلا سوالم بیجاست، فقط میخوام اگه میتونی منو از این سردرگمی دربیاری(همه داستانای مهاجرت برای هر فردی با شرایط فرق داره و من نمیتونم برا کس دیگه ای نسخه بپیچم و… رو میدونم)
    جای خودت بهم بگو، الان راضی ای اگه زمان به عقب برمبگشت بازم اینکارو میکردی؟
    اگه دوست نداری یا ناراحتت کردم اصلا جوابمو نده
    امیدوارم هرجا که هستی موفق باشی و حال خوب نصیبت بشه

    • Ehsan گفت:

      نمیدونم پستی که راجع به تصمیم پدرم در جوانی برای مهاجرت نوشته بودم رو خوند ی یا نه. اونجا نوشته بودم بعد از کلی بالا و پایین کردن مادر بزرگم گفت که اگه شما برین وقتی من بمیرم حتی به تشییع جنازه من هم نمیرسین و همین جمله باعث شد ما از مهاجرت در آن سالها باز بمونیم. مادربزرگم بیست و پنج سال بعد از اون حرف زندگی کرد اما من هیچوقت نتونستم خودم رو قانع کنم که تصمیم پدرم تصمیم درستی بود. فکر میکنم اگه خودم مهاجرت نکرده بودم استرالیا هیجوقت بابام رو بابت آینده ای که میتونست به ما بده و نداد نمیبخشیدم.
      همونطور که خودت گفتی این به تصمیم کاملا شخصیه. کریس دی برگ یه آهنگ داره به اسم If you really love her let her go
      به نظرم نظر مادر شما هم باید همین باشه. اون حتما میخواد موفقیت و پیشرفت شما رو ببینه. البته این مستلزم اینه که تو مهاجرت واقعا موفق باشی یا خودتو مجبور کنی موفق بشی. چون یه قسمت قضیه اینه که ما فک میکنیم همین که رفتیم همه مشکلات حله. نخبر تازه خیلی مشکلات شروع میشه. اما پرسیدی اگه من به عقب برمیگشتم … بله من حتما اگه به عقب برمیگشتم مهاجرت میکردم. اما شاید زودتر. شاید دوران دانشجویی. شاید باید بابام رو مقصر بدونم که انقدر پول نداشت که منو بفرسته استرالیا از دوره لیسانس. اما خوب اون روزا گذشته. بهش فک نمیکنم. سعی میکنم کاری نکنم که بچه م جایی برای سرزنش کردن من براش باقی بمونه. امیدوارم !

  12. نرگس گفت:

    منتظر پست جدیدتون بودم که دوباره این پست رو خوندم
    قسمت اخر متن خیلی به دل من نشست من اون بدهکاری رو خوب میفهمم…
    ارامشی زلال براتون ارزو میکنم امید اینکه این دوره هم ارام بگذره…..

  13. مهسا.م گفت:

    اینا نشونه ی پیری زودرس نیست….
    شما طبیعی هستی…کسانی که دغدغه های بزرگ ندارن غیر طبیعی هستن و دارن تو این دنیا گم میشن

    • Ehsan گفت:

      بلاگت رو خوندم مدیر جوان. آینده خوبی داری. البته خیلی کار داری هنوز! خوب جوانی دیگه !
      منم دغدغه های بزرگی ندارم. یعنی نداشتم. حالا دنیام یه کم عوض شده. یعنی آدم با از دست دادنه که بزرگ میشه. یاد میگیره. ایشالا یاد بگیری ولی از دست ندی ! این دعای یه پیرمرد بود برات. شاد باشی !

  14. آوا گفت:

    خيلي پستت قشنگ بود آقا احسان.
    حرفهايي كه نوشتين حرف دل خيلي ها از جمله منم هست. اشك منم در آوردين .
    شما طبيعي ترين آدمي هستين كه ديدم. اميدوارم روح پدرتون شاد باشه. براتون آرزوي آرامش مي كنم.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. فک کنم آدمها کلی حرف مشترک دارن. نمیدونم چرا فقط همه رو حرفهای غیر مشترکشون درگیرن تا رو حرفهای مشترکشون احساس نزدیکی کنن. ممنونم از نسبت دادن طبیعی ترین ! یه دوستی داشتیم میخواست از یکی تعریف کنه میگفت خیلی آدم نرمالیه ! حالا اینم من میذارم به اون حساب !

      • آوا گفت:

        منظورم اين بود كه با نوشته هاي زيباتون نه دچار پيري زودرس هستين و نه افسردگي. شايد كاربرد كلمه طبيعي زياد جالب نبود :). شما به حساب تعريف بذارين.
        خوش به حالتون كه مي تونين انقدر زيبا احساستون رو بنويسين.

  15. عمو سجاد گفت:

    خدا رحمتش كنه
    اميدوارم پشت اين ١ سال سخت سالهاي طولاني پر از شادي و سلامتي باشه برات

  16. سارا گفت:

    آشنایی با این وبلگ سرنوشت خیلی ها رو تغییر داده…

  17. شهردار استرالیا گفت:

    سال هاست که در چشم من آرام آرام
    هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
    می دهد آزارم
    این همه حسرت و چرا چرا هایم …

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!