البعثه الاسلامی فی البلاد الفرنجی

چند وقتی بود که میخواستم راجع بهش بنویسم. اما دلم نمیامد. شاید کمترین چیزی که از بودن این سالهای دور از وطن یاد گرفتم قضاوت نکردن در مورد باطن افراد از روی ظاهرشان بود. برای همین نمیخواستم اینطور بیرحمانه در موردش بنویسم اما با خودم گفتم خوب حالا به فرض هم که اشتباه کردم. به فرض هم که قضاوتهای احمقانه شخصی ام را وارد ماجرا کردم. خوب که چی ؟ نه کسی میشناسدش نه نظر کسی نسبت به این موجود معصوم دوست داشتنی تغییر میکند ! پس برای تفریح و پر کردن چند خط هم شده در موردش مینویسم که اگر روزی به موجودی از این دست برخوردم برگردم و به یادش بیفتم.

روز اولی که بعد از شش ماه از ایران برگشتم به محض اینکه وارد شرکت شدم به دختری برخوردم که داشت روی تخته کارهای روزانه برنامه کاری ام را مینوشت. معمولا این کارها رو منشی یا خود رییس انجام میداد اما این دختر در محیط کاری مردانه ما وصله به شدت ناجوری به حساب میامد که با صد من سریش هم به آن کارهای خشن و زمختی که هر روز انجام میدادیم نمیچسبید.

درسته که توی استرالیا زن و مرد مثلا از حقوق برخوردارن اما واقعیت اینه که زنها خودشون خیلی تمایلی ندارن همه کارها رو انجام بدن. زنایی هم که مثلا کارهای خشن تر انجام میدن روحیه مردونه و اغلب ظاهر مردونه هم دارن. میفهمین که ! معمولا کارهایی که با فعالیتهای فیزیکی سنگین همراه بشه مورد علاقه خانمهای اینجا نیست. حالا یکی ندونه فک میکنه ما زمین شخم میزنیم ! ولی واقعیت اینه که کار ما شدیدا نیاز به آمادگی بدنی داره.

“اما” یه دختر متولد و بزرگ شده سان شاین کوئست در کویینزلند بود. از بچگی کنار دریا بزرگ شده بود ویه  موج سوار حرفه ای و یه استرالیاییه واقعی !  وقتی از مدرسه فارغ التحصیل شده بود رفته بود “تیف” و دوره جوشکاری دیده بود. دو سال تو یه کارخونه ساخت مخازن جوشکاری کرده بود و بعدش تصمیم گرفته بود درس بخونه و مهندس بشه !

باباش یه کارگر معدن بیسواد با ریشه اسپانیایی و مادرش معلم دبیرستان دخترونه که سالها پیش پدرش رو با چهار تا بچه ول کرده بود و رفته بود دنبال زندگیش. دوره دبیرستان رفته بود مدرسه کاتولیک و یه صلیب بزرگ که یه زنجیر دورش پیچیده خالکوبی شده روی مچ دست چپش یادگار اون دوران بود.

حالا درسش تموم شده بود و اومده بود شرکت ما استخدام شده بود که مثلا یه جورایی زندگی حرفه ایشو شروع کنه. راستش اولاش برام جالب بود که ببرمش با خودم سر زمین. قبلا تجربه کار کردن با خانومها رو داشتم و تو کار ما همیشه کارکردن با خانومها دردسر داشت. مثلا فرض کن وسط بیابون طرف دستشوییش بگیره ! خوب خیلی فرق میکنه ! اینجوری به من نگاه نکنین ! من که تازه برگشته بودم سر کار بدم هم نمیومد یه بار ببرمش سر زمین ببینم چیکارست و اصلا به درد میخوره یا نه اما بعید میدونستم اون تمایل زیادی برای کار کردن با یه پسر میدل ایستی داشته باشه !

  از همون اول رییس اصرار خاصی داشت که با خودم هر جا میرم ببرمش ! اولا دلیلشو نمیفهمیدم اما بعدها فهمیدم علتش این بود که هیجکس حاضر نبود با خودش ببردش. بقیه همکارا میگفتن ترجیح میدن تنهایی کار کنن تا با اون.

اولین بار که نشست تو ماشینم ، راحت سر صحبت رو باز کرد از اینکه کجایی هستم و سوالهای خصوصی تر. من هم سعی کردم ادای جنتلمن ها رو در بیارم و در حالی که مواظب بودم بیش از حد بهش نزدیک نشم مودبانه سوالهای بعضا آزار دهنده اش رو جواب میدادم تا اینکه رسید به اینکه مسلمون هستم یا نه ؟ منم که در این موارد خاص سعی میکنم از جواب دادن طفره برم جواب معمولم رو دادم که کلا ایرانی ها زیاد مذهبی نیستن بر خلاف تصور عموم مردم دنیا و هر چند در طبقه مسلمونها گنجونده میشن اما به دلیل فشار دولتی برای اجرای فرامین اسلام مردم بیشتر از مظاهر مذهبی زده میشن تا پیروی کنن. وقتی این توضیحات رو میدادم دیدم یه کم خورد تو ذوقش و شروع کرد به تعریف کردن داستان خودش. گفت که چهار سال دانشگاه رو با چهارتا پسر عربستانی هم اتاق بوده و اوایل از رفتارهای اونا تعجب میکرده و کم کم به کارهاشون جذب شده و یکی از سالها در ماه رمضان به اصرار هم اتاقی هاش برای گرفتن شام مجانی رفته مسجد و بعد از یکماه که هر روز شام مجانی گرفته کم کم دلش در برابر دینی که به همه مردم فارغ از مذهبشون شام مجانی میده نرم شده و مسلمون شده و حالا کلی شوق و ذوق داره تا ماه رمضان بشه. قبلنا میگفتن اسلام با ضرب شمشیر گسترش پیدا کرده اما ظاهرا  تو این جزیره ما شام مجانی هم بی تاثیر نبوده !

خلاصه در کمال ناباوری ما دختر سرزمین آفتاب تابان کوئینزلند چادر گل گلی سرش میکرد و میرفت مسجد. شنبه ها به عشق صبحانه لبنانی از خواب پا میشد و عربی رو مثل بلبل حرف میزد. وقتی باهاش میرفتم سایت با عمله جماعت سایت که همه لبنانی بودن سه سوت رفیق میشد و شروع میکردن برادر سیستر کردن !

اما این عزیز دل ما همه صفات مسلمین رو با هم یکجا به ارث برده بود. یکی از تزهای کاریش این بود که با اینکه دختر باهوشی بود خودشو به خنگی بزنه. میگفت اینجوری بهم کار کمتر میدن. با منم خیلی راحت شده بود این اواخریا و هر وقت اینو میگفت من چیزی بهش نمیگفتم. دفعه آخر بهش گفتم ببین اینکه تو میگی ممکنه درست باشه ولی اگه رییسمون هم همین فکرو بکنه خیلی برات خوب نمیشه ! یه کم فک کرد گفت راس میگیا !

یه روز صبح که با هم رفتیم سر سایت گفت دیشب تا صبح داشتم با یکی از دوستای عربستانیم حرف میزدم ، راجع به تو بهش گفتم. اونم فهمید ایرانی هستی بهم گفت خیلی مواظب باش ! منم بهش گفتم نه خیلی آدم خوبیه و اینجوری نیست. اونم گفت ایرانی ها نمیگم همشون بدن اما اکثرا خیلی خطرناکن !

یعنی نا حالا تو عمرم انقدر حس منفی نژادی پیدا نکرده بودم. منم بهش گفتم خوب الان ایران و عربستان دارن با هم میجنگن و این حرف طبیعیه. اما هنوز که هنوزه اون حس بده از درونم نرفته.

“اما” هم نور اسلام بر دلش تابیده بود و هم برق کیف لویی ویتون. عاشق برند و مارکهای دیزاینر و البته این بچه عربهای با جیبهای پر پول با کمک “شنل” و “لویی ویتون” و … اسلام رحمانی رو به شکل مویرگی در اعماق سرزمین کانگوروها پخش کرده بودن.  برادران مسلمانی که سی روز ماه مبارک رو روزه میگرفتن و بقیه سال رو مشغول نوشیدن الکل و زنان روس و اروپای شرقی بودند.

یک روز سر یک خبر که از رادیوی ماشین پخش شد بحث بر سر تجاوز شد و “اما” عمیقا معتقد بود که کسایی که لباسهای تحریک کننده میپوشن حقشونه که مورد تعرض قرار بگیرن و من باید تمام توان و بیان ناقصم رو به کار میگرفتم که بهش نشون بدم مفهوم آزادی در یک جامعه پیشرفته طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر چیست ؟ در برخورد با آدمهتی اینچنینی آدم تازه میفهمه که ائمه جمعه و حاج کاظم صدیقی بنیانگزار نظریه علمی ممه لرزه خیلی هم از ماجرا پرت نبودند و نیستن و نباید خیلی هم از همه آدمها انتظار داشت !

برام جالب بود که نظرش رو راجع به داعش بدونم. چون با اون وجنات و نظراتش فکر میکردم که دور از انتظار نیست که چند روز دیگه خبرش رو از سوریه و عراق بگیرم ولی بر خلاف انتظارم به شدت مخالف نظریات افراطی داعش بود و بیشتر پیرو جنبه های دیزاینری و لویی ویتونی اسلام بود تا جنبه اجتماعی – سیاسیش !

علی رغم میل باطنیم مجبور بودم جنبه های مختلف اسلام رو هر روز براش توضیح بدم تا کمی از فضای شام مجانی اسلامی دور بشه و واقعیت ها رو بهتر ببینه اما نه تنها اون به آیات و احادیثی که من میگفتم باور نداشت بلکه در چند مورد سعی کرد به من بفهمونه که قرائت شیعی از اسلام که من دربارش حرف میزنم گرایش افراطی و بدی از اسلامه و دلیلش هم عکسهایی بود که از مراسم عزاداری عاشورای شیعیان پاکستان و هند دیده بود که توش همه در حال قمه زدن و تیغ زدن بودن ! به هر حال بیدار کردن کسی که خودشو به خواب زده غیر ممکنه و استدلال من هم حریف جذابیت های قرائت لویی ویتونی از اسلام نشد و من هم بعد از چند هفته بی خیال بحث و مناطره با “اما” شدم.

چند روز پیش که وسط روز اتفاقی وارد دفتر شدم دیدم “اما” با چهره ای درهم در حال امضای چند برگه ست و  از فضای سنگین حاکم بر دفتر معلوم بود که اتفاقی افتاده. چند دقیقه بعد “اما” بدون خداحافطی از دفتر خارج شد.

عصر اون روز فهمیدم که رییس چند هفته این پا و اون پا کرده تا تصمیمش رو برای اخراج “اما” عملی کنه و در نهایت “اما” برای همیشه از شرکت رفته بود. هر چند من هیچوقت فیدبک بدی ازش ندادم اما ظاهرن آش “اما اونقدر شور بوده که نیازی به اعتراض یا بدگویی من در موردش نبوده.

دوست نداشتم بره اما فکر میکنم یعنی امیدوارم اتفاقی که براش افتاد براش درسی بشه تا به سرنوشت کشورهای عربی و مسلمون دچار نشه. چون قطعا به اندازه اونا نفت نداره !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

29 دیدگاه برای “البعثه الاسلامی فی البلاد الفرنجی”

  1. هومن می‌گه:

    چشمم روشن، با خودم ببرمش سر زمین و خرگوش نشونش بدم و از این حرفها!

  2. مهسا.م می‌گه:

    سلام.
    من متوجه نشدم؟ الان آخر ماجرا چی شد؟ “اما “چرا رفت؟

    • Ehsan می‌گه:

      چون خودشو میزد به خنگی که بهش کار ندن ! انقدر مبهم نوشتم یعنی !؟ چون بقیه غیر از من هر روز به رییس میگفتن چرا بیرونش نمیکنین ؟

  3. میترا می‌گه:

    :) )) واقعا طنز جالبی تو نوشته های این پست بود… بخصوص اون تیکه ی اسلام لوئی ویتونی

  4. مهسا.م می‌گه:

    آهان…مرسی
    خوب بود حداقل با شما خداحافظی میکرد.
    عجب تصوری از ایرانی کردن :”خطرناک “!!!
    یاد اون پستتون که گفته بودید براتون ایمیل آمده بود که “یعنی ما اینقدر بدبختیم که به ایرانی ها کارمون رو بدیم انجام بدن”، افتادم. به قول شما (توی همون پست) :واقعیت رو تف میکنن تو صورت آدم.

  5. ممد می‌گه:

    تو چقدر خوب مینویسی. تنها وب نوشته ای که دنبال میکنم شما هستی عزیز. ادامه بده.

  6. دامون می‌گه:

    بالاخره نوشتیش.
    قبول داری در جامعه استرالیا با وجود باز تر بودن درها نسبت به ما ، “عامه” نسبت بالاتری داره ؟ نمیدونم دلیلش چیه ؟ شاید “درد”ه که “عمق” میده به تو و چیزی که ما زیاد با اون همزاد بودیم تا همین الان ، همین “درد” بوده .

    گفتم جدی بنویسم ، چند وقته ندیدمت حس کنی باهات سر سنگین شدم

    • Ehsan می‌گه:

      تو جدی بنویسی هم من جدی نمیگیرم !
      اما در کل معتقدم محدودیت باعث خلاقیت میشه و درد باعث زایش معنا. یه دلیل این درصد بالای عامه هم به نظرم اینه که انتخاب ما برای آدمها اینجا محدوده. یعنی اون شبکه ای که تو ایران داریم و درست کردیم اینجا نداریم و درست کردنش هم سخته. اما در کا باهات موافقم بلکه از دلت در بیاد باز سر سبک بشی ! :)

  7. بهار می‌گه:

    سلام آقا احسان. چه زود اومدین ایندفعه.
    از این دسته افکار جو زده اینجا هم زیاده خصوصا بین خانمها. بین دوستانم دیدم کسانی رو که مدتی چادر سرشون کردن، مدتی هم از اونور بوم افتادن. به نظرم این خانم هم همینطوری بودن، مقطعی دچار این حس شدن بعد از مدتی هم ازش برمیگردن. جالب بود اینکه خودشو به خنگی میزده… هههههه

    • Ehsan می‌گه:

      من چرا جواب شما رو دادم ولی این نشون نمیده !
      اون قسمت خود به خنگی زدنش خیلی به مسلمونای این دوره زمونه میخوره ! حالا من نمیدونم این از اولش استعداد این کارو داشته یا پس از دیدن نور اسلام این حالتش شکوفا شده !

  8. روباه می‌گه:

    این پست هم مثل بقیه جالب بود و خوندی. انگار فاصله گرفتن از دنیای مجازی که تو پست قبلی بود اثر مثبتی رو سرعت نوشتنت داشته که واسه من و بقیه خواننده ها عالیه.
    این سبک نوشتنت منحصر به فرده واقعا مخصوصا برداشتها و تعبیرات از وقایع روزمره در عین جذاب بودن آدمو به فکر فرو میبره. انگار تو دوبار زندگی کردی این قلم مال یکی تو سن شما نیست یجور ایی.
    تب تند ناشی از غذای مجانی اما خانم هم از دید من بخاطر جذابیتش نیست با این چیزایی که در موردش نوشتی ناشی از سردرگمیه و زود سرد میشه. اینکه همیشه با این چیزا برخورد میکنی ( ایرانی خطرناک و دید بد به ماها ) رو فک میکنم یکم خودت جذب میکنی. حساس نباشی روش کمتر اتفاق می یفته.
    مرسی که مینویسی

    • Ehsan می‌گه:

      خواهش میکنم ! واقعا خودمم داشتم فک میکردم چرا هیشکی به جز من انقدر برخورد راسیستی نمیبینه اینجا ! نکنه واقعا خودم منتظرم که سرم میاد ! ها ؟ تازه یه اتفاقای دیگه هم افتاده که به موقعش در موردشون مینویسم ! تقریبا تاریخ داره تکرار میشه ! یه جورایی فک میکنم یا من خیلی توهم دارم یا واقعا دنیا یه قوانین نانوشته مزخرفی دار ه که همه جام ثابته !

  9. ويدا می‌گه:

    دکترتو عوض کن احسان. اون قرص سیاها رو هم یه نصفه بخور یه هفته اگه این حسای چند وقت اخیرت کمتر شد میتونی کامل بخوری ! :D

  10. محمد می‌گه:

    می خواستم نظر بدم، دیدم ممکنه خطرناک باشه :D باشه بعدا دیدمت. ولی خلاصه بگم تبلیغات بخشی از کاره، چرا آمار جذب افراد اروپایی و استرالیایی داعش بالاست؟ خیلی سوالا وجود داره و بازهم می رسیم به این نکته که بالارفتن سطح آگاهی و شعور می تونه جلو خیلی چیزا رو بگیره.

  11. بهار می‌گه:

    چه عجیب ! چرا آخه عربا باید بگن ایرانیا خطرناکن؟ نپرسیدی چرا؟

  12. raha mishavam می‌گه:

    پیغامت یک جور خوبی بود احسان… گرم بود…ممنون از تو
    همه ی حدسهات درست…

    • Ehsan می‌گه:

      یک حرف دارم باهات که اینجا نمیشه گفت. ایشالا رودررو. یه روز خوب میاد. خوشحالم که روز خوب تو اومده. مهم فقط اینه. آدم یه بار زندست. زندگی کن. البته میدونم که میکنی.

  13. سمیرا می‌گه:

    خیلی با حال بود.ممنون

  14. مازیار می‌گه:

    شیوه بیان و روایتت از این موضوع دلنشین بود و منو جلب کرد. اگر کار گیر نیاوردی . روی نوشتن و نویسندگی تمرکز کن!!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!