خیلی دور خیلی نزدیک

مرگ تنها يکي از موضوعاتي است که مي‌توان از آن اندوهگين
بود. اما زندگي به دور از خوشبختي هم مطلب ديگري است. بسياري از کساني که به ديدن
من مي‌آيند شاد و خوشبخت نيستند.

اینها حرفهای “موری” استاد راوی کتاب سه شنبه ها
با موری
است.شاهکار میچ آلبوم یکی از نویسندگان محبوبم که اغلب خواندن
کتابهایش را با اشک فراوان تمام کردم. شاید از سرنوشت آدمهای داستانهایش که معمولا
به طرز ملیح و اسطوره ای مرگ را در آغوش میگیرند یا شاید از تمام شدن همذات پنداری
با قهرمانهایش که خیلی به من نزدیک میشوند اما وقتی استاد پیر در “سه شنبه ها
با موری
” بر اثر بیماری  از دنیا رفت
با خودم فکر کردم چه بیماری عجیبی !  موری
در این داستان پس از سیر چند ساله از بیماری ای ال اس از دنیا میرود در حالی که
آخرین درسش را به آخرین دانشجویش که به طور اتفاقی از بیماری استاد سابقش مطلع
میشود میدهد و آن درس درس زندگی و قبول مرگ عزیزان به عنوان قسمتی از زندگی است و
در جایی میگوید : “بگذار عشق به درونت رخنه کند، عشق تنها حرکت منطقي است
.

همیشه به آینده خودم فکر میکردم.اینکه چگونه خواهم رفت.گاهی
با خود میگفتم کاش از یک بیماری دنباله دار مثل سرطان یا ایدز  بمیرم تا به کارهای ناتمامم برسم و فرصت تقریبی
حیات را بدانم. گاهی فکر میکردم کاش بر اثر سکته ای قلبی در حال خواب یا بر اثر
گلوله ای ناگهانی بمیرم تا نفهمم کدام لحظه آخرین فرصتم است تا از فکر کردن به
کارهای نکرده ام رنج نکشم. اما مطمئنم همیشه متنفر بودم که بر اثر تصادف یا سانحه
ای طبیعی بمیرم تا جسمم متلاشی شود.هر چند شاید تصور در این باره مضحک یا احمقانه
باشد اما من همیشه تصور میکردم که کی و چگونه خواهم مرد هر چند ولع وسیعی برای
زیستن داشتم و دارم اما همیشه نیم نگاهی هم به این حقیقت تلخ یا شیرین داشتم. از
شما چه پنهان این بلاگ هم با همین انگیزه شروع کردم که بعد از رفتنم اثری یا حرفی
از من بمونه اما تاسف بار این است که همیشه این تصویرها را  به هر تصوری که داریم خیلی دور از خود میبینیم.
درست مثل سالها قبل که “سه شنبه ها با موری” را خواندم و تصور کردم چقدر
این بیماری عجیب از من دور است و حتی باور نمیکردم روزی یکی از نزدیکترین عزیزانم
دچار چنگال این بیماری شود. کابوسی که نه سال پیش شروع شد. درست همان هنگام که
وارد خانواده جدیدم شدم. بعضی وقتها هم تصور کردم چرا باید این اتفاق نامیمون با
ورود من مصادف شود و چرا باید اولین لحظه های آشنایی با حرفهای تلخ و نا امید
کننده همراه شود و گریه های شبانه و پنهانی اعضای خانواده جدیدم.

پدر همسرم به همان بیماری موری دچار شده بود. هیچ کس حرفی
نمیزد.یک سکوت و سکون و لبخندهای ماسیده بر لب جواب خبر این اتفاق بود از طرف
افرادی که این بیماری را میشناختند و یک قیافه متعجب و پر از امید نا مطمئن از طرف
افرادی که اسم این بیماری را نشنیده بودند. آنچه بسیار دور میپنداشتم هر روز صبح
با پتک بر سرم میکوبید.

جمعه هفته پیش که با حمله های ناگهانی تنفسی اش ناچار به
بیمارستان رفتیم و یک هفته آنجا اتراق کردیم احساس کردم چقدر شکننده ایم ما
انسانها و چه بی دلیل مغرور از بودنمان.

الان که این حرفها را مینویسم اوضاع اندکی بهتر شده و به
کمک چندین دستگاه تنفسی اوضاع به حالت قبل برگشته اما این حس نگرانی مرا رها
نمیکند. درست یک هفته است که درست  نمیخوابم.معلقم
در هوا و زمین.در افکار و حقایق و بدتر از همه اینکه نمیدانم چه وقت و چگونه چه
خواهد شد ؟ 

ببخشید که حرفهای ناراحت کننده مینویسم این چند وقت. در دو
پست بعدی به روابط انسانی در قبل و بعد از ازدواج خواهم پرداخت. اگر عمری بود !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

17 دیدگاه برای “خیلی دور خیلی نزدیک”

  1. اورایاد گفت:

    سلام خیلی متاسفم امیدوارم که هرچه زودتر حالشون بهتر بشه
    چند ماهه پیش درگیر بیماری پدرم بودم راستش تمام ازمایشهای اولیه حاکی از وجود سرطان بود تا نمونه گیری انجام شد و مشخص شد که بدخیم نیست
    تقریبا 4 ماه طول کشید این قضیه شرحشو مفصل نوشتم که چه حالی داشتیم تموم خانواده من نگران بودند و جالب بود تو این گیر دار پدرم نگران امتحات ایلتس لعنتی من! خدا رو100000000000000000000 بار شکر میکنم که اون روزهای بد تمام شد!
    زبانم قاصر که بگم چه جور میشه تحمل کرد واقعا درد سختی واسه خانواده شما


    من هم امیدوارم همیشه سلامت باشید و در کنار خانواده.بعضی اتفاقات آدم رو میبره تو فکر و یه تلنگر میشه واسه آدم. اینکه اولویتها در زندگی چیه و چقدر چیزهای دور نزدیکند و گاهی چیزهای نزدیک دور.

  2. بهار گفت:

    من حتی نمی تونم به مرگ کسایی که دوستشون دارم فکر کنم. همیشه باید امیدوار باشی. خدا رو شکر که مشکل رفع شده. اگه آدم قوی باشه می تونه به مشکلات غلبه کنه. نگران نباش. بهترین اتفاق براتون می افته همکار. اگه کاری از ما برمی آد بگو . مواظب همسرت هم باش!


    مرسی همکار.یکی باید مواظب خودم باشه ! آدم قوی نیست دیگه مشکل همینه ! منم همینو میگم که آدم چقدر در کل سیستماتیک ضعیفه ! البته منظورم این نیست که نمیشه بر مشکلات غلبه کرد.ولی بعضی چیزا کنترلش از دست آدم خارجه همکار.

  3. آرجان گفت:

    احسان جان از صميم قلب براي تو و خانواده ي محترم آرزو مي كنم كه هميشه شاد باشيد و سرحال.
    اما صحبت مرگ رو كردي ياد جمله صادق هدايت افتادم كه مي گفت “اگر مرگ نبود همه آرزويش را مي كردند”!


    ممنونم.بله جمله بسیار حکیمانه ایست.البته به یاد نداشتمش ولی از آن جمله های ناب هدایت است.

  4. lithium گفت:

    حتما عمری هست!
    تو تا همه رو نکشی نمیمیری که.
    بسکه انرژی مثبتی و سرخوشی.


    فعلا که تو رفتی در هاله ای از ابهام ! نه کامنتاتو منتشر میکنی نه پست میذاری ! من که از تو منفی تر نیستم آخه ! تازه من همسن تو بودم رو پا بند نبودم از خوشی !(تیریپ تحقیر سنی رو داشتی !)

  5. lithium گفت:

    پس تو خل بودی نه سرخوش!


    خیلی بی ادبی ! آدم با بزرگترش اینجوری حرف میزنه بچه !

  6. lithium گفت:

    عجب!:|


    بعععله !

  7. دامون گفت:

    همه برنامه ریزیها و اهدافی که رسیدن بهشون برامون نشونه خوشبختیه در برابر نعمت سلامتی خودمون و از همه مهمتر عزیزانمون به هیچ نمی ارزند . اینو فکر میکنی شعاره اینقدر که شنیدیش ، تاوقتی که با پوست و گوشتت درکش کنی.
    از صمیم قلبم برای پدر خانمت آرزوی سلامتی دارم که هر چه همسرت خوشحال تر باشه مطمئنن تو هم خوشحال تری دوست عزیز ، مگرنه همه چی دست اون بالاییه.


    ممنونم دامون عزیز از همراهیت.واقعا بعضی چیزا انقدر که جلو دماغ آدمه آدم نمی بینتش.واقعا دلم نمی آد که بنویسم به جزئیات الان چه وضعی داریم. فقط میتونم بگم سختترین لحظاته عمرمه. ما هم که از بیچارگی توکل کردیم به همون بالایی. خوبی اوس کریم اینه که هیچوقت بدش نمی آد مرحله آخر باشه !

  8. جاناتان گفت:

    خیلی دور خیلی نزدیک… چقدر این عنوان رو دوست دارم. مدت هاست که به مرگ فکر نکردم…. اما شاید هم بد نباشه گاهی فکر کرد… شاید یه پست نوشتم. باز به من ایده دادی…


    البته باید بگم این اسم فیلمی از رضا میرکریمی بود که اتفاقا در مورد همین مرگ هم بود گفتم قوانین کپی رایت رعایت بشه !
    چاکرتیم آبجی ! ایده از ما عمل نکردن به وعده ها از شما ! این همه ایده دادم بهت ! چرا آپ نمیکنی آخه !

  9. borna گفت:

    راسش کامنتای بالا رو خوندم بعضی جملات رو اصلا نفهمیدم !! نقل نمیکنم چون فک میکنم مشکل اینه که همه ما سعی میکنیم واقعیات رو با تعارفات ظاهرا زیبا و غیر واقعی مون فراموش کنیم!!آخه مرگ اینقد میتونه تلخ باشه!!همیشه یه تفکر تسلی بخش منه اونم اینه که آفرینش در صفر ثانیه به وجود اومده و تموم شده!!!یعنی ما الان تموم شدیم اما به خاطر محدودیتهای جسمی و بینشی ناچار از اینیم که مشمول زمان و مکان شیم و همه چی رو که تموم شده پله پله یه جورایی تجربه کنیم! (یه جورایی همون خیلی دور خیلی نزدیکی که میگی ! خیلی از ستاره ها مردن و تموم شدن اما چون دوریم هنوز نورشون رو داریم میبینیم و فک میکنیم هستن هنوز!)
    میدونی مثه دیدن یه فیلم میمونه !یه فیلمه حالا از هر نوعی ،که موقع تماشا تورو غمگین یا نگران یا وحشت زده میکنه!اما اون لحظه که تو داری این فیلم رو نیگا میکنی همه این فیلم ساخته شده و تموم شده و رفته!…شایدم گاها این جمله رو شنیده باشی از اطرافیانت وقتی از دیدن یه فیلم خیلی خیلی هیجان زده میشی: بابا بی خیال فقط فیلمه!!! آره بی خیال فقط فیلمه! و حالا این جملات مکرر من شده “بابا بی خیال فقط زندگیه!!!چیزی که تموم شده خیلی وقته!…” و اینکه مرگ خیلی خیلی دلچسبه حداقل مزیتش اینه که دیگه جسمی نداری که موجب همه ی این آزار و اذیتها بشه! بهر حال آرزومندم که بتونی از یه پنجره دیگه به این نگرانیات نیگا کنی!
    (در ضمن بدنیس راههای غیرپزشکی رو هم امتحان کنید مثل فرادرمانی)


    عزیز دل برات کامنت جدا گذاشتم.

  10. عزیز دل در مورد فلسفه حیات و عمر حرفت کاملا قابل تفکر و عمیقه.اگه سریال لاست رو ندیدی و وقتشو داری بهت توصیه میکنم با این دیدت به زندگی ببینیش. من باهات هم عقیده ام که آفرینش در صفر ثانیه اتفاق افتاده و اصولا کار ما نیست شناسایه راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم. ولی من فکر نمیکنم اون ستاره هه که چندین سال نوری از ما دوره ما فکر میکنیم هنوز هست ولی نیست.خوب معلومه که دیگه نیست.خلط مبحث نشه این وسط. این اتفاق در فرادرمانی هم اتفاق میفته.نمیدونم چقدر معتقد به آقای طاهری یا باورهاش هستی ولی تمام خانواده همسر من به جز خودش از گردن کلفتهای فرادرمانی در ایران هستن ولی من شخصا در عین احترام با نظرات ایشون به شدت مخالفم و این قضیه رو فارغ از توهمات معمول ما ایرانی ها مقادیر بسیاری سیاسی میبینم.
    به هر حال ممنون از اینکه به فکر ما هستی.

  11. borna گفت:

    سلام
    اعتقادم به آفرینش در صفر ثانیه از باب اشاره ای هس که ملاصدرا در اسفار اربعه به اون پرداخته!و دلیل پیشنهادم از بابت فرادر مانی این بود که می پنداشتم این روش منوط به شخص نیس یعنی اینکه این وسط من طاهری نامی رو نمی شناسم جهت اقتدا!!!یعنی اصولا اعتقادی به روشهایی که منوط به شخص هستن ندارم!! چه دین مذهب فرقه یا هر چیز دیگه ای که اسمش باشه!! اینم که میگی سیاسی شایدم باشه اطمینانی از باب نبودنش ندارم که بخوام مخالفت کنم!! لاست رو هم چن قسمتی دیدم اما چشم در اولین فرصت حتما می بینمش و ممنونم که پیشنهاد کردی!


    من مطالعه ای در نظریات ملاصدرا ندارم اما این که گفتی به نظرم آشنا آمد.البته در چیستی فلسفه آفرینش نظرات خیلی متفاوت و زیاده و نظرات مکتب ملاصدرا هم بسیار وسیع و سنگینه و جای بحث تخصصی داره اما من هم منظورم روشهای منوط به شخص نیست.اون رو هم منوط به ایشون ندونستم اما هر حرف جدید یا تئوری جدیدی چه نام دین داشته باشد چه اکتشاف و چه استقرا توسط یک شخص مطرح میشود و خواه ناخواه با اسم آن فرد گره میخورد. من راجع به فرادرمانی هم مباحثات طولانی داشتم با افرادی که سرمایه گذاری فکری وسیعی در این زمینه کرده اند اما برداشتشان را خیلی سطحی دیدم.اگر شما مطالعه ای در این زمینه داری که ظاهرا داری خوشحال میشم تبادل آرا و اندیشه کنیم.
    ممنونم.

  12. borna گفت:

    احسان عزیز من تا دوره 8 این مصطلح شده عرفان کیهانی رو رفتم-شیراز تا همین مرحله برگزار شد- و جالبه بدونی که به کسی پیشنهاد ندادم که این دوره رو بره چون خودم هنوز معتقد نشدم به جز فرادرمانی البته خود فرادرمانی نه عللش که وقتی دوره های دیگه رو میری تازه اول شک و شبهته !! البته فرادرمانی که دوره اولشه تجربیات خوبی بود خصوصا بعضی از دوستان مشکلشون رفع شد و این رو هم که پیشنهاد دادم از بابت این بود که صرف شاهد بودن بهت کمک میکنه نه مطلع بودن …!! اینم که که میگی برداشت سطحی بوده حق دارن چون این عرفان به تو میگه شاهد باش و بس!! چرایی واسه فلسفس نه عرفان-و هر چیزی که لازم باشه بدونی از طریق شبکه در اختیارت میذارن و اگه نذارن یعنی لازم نبوده !- که همین منو به شبهه انداخت بعلاوه مباحث مربوط به تشعشع … و همین حرف الان تو که گفتی از گردن کلفتا و…!!! در نهایت اینکه منم در رابطه با این عرفان جز کلی علامت سوال چیزی در چنته ندارم!اما بد نیس یه پست بذاری حداقلش اینه که نظراتت عمومی میشه و به احتمال قوی علامت سوالای منم کمتر!!!


    برنای عزیز خوشحالم که شک کردی.چون شک قدم اول ایمان است.اصولا در عرفان هم شناخت هست.معرفت هست.اما از حد اطلاع عرفا در ذات باری تعالی ذوب میشنود.نه اینکه خود را مطیع مطلق بدانند. در مورد عمومی کردن نظراتم راستش هنوز مطالعه ام کامل نیست. دوس دارم بیشتر تبادل نظر کنم تا موعظه ! یه مطلب دیگه هم هست. راستش از غیر ارگانیک ها میترسم بیان سراغم ! 😉

  13. rahamishavam گفت:

    احسان جان منم چند سال پیش با مماجرایی شاید کمی مشابه روبرو شدم…روزهایی که شاید برای من روزهایی سخت ولی برای شازده کوچولو یه کابوس بود…فقط میدونم پروسه سختیه


    مرسی از همدردیت. برای من هم الان یه کابوسه.راستشو بخوای من از رنج کشیدن آدمها بیشتر ناراحت میشم تا بودن یا نبودنشون. رنجه که سخته. رنجی که مستحقش نباشی.

  14. عمو سجاد گفت:

    راستش اولش میخواستم یه کامنت از همین تعارف های معمول بزارم که خدا بد نده و …
    ولی حالا که کامنت ها رو خوندم و بحث فلسفی شده چند تا چیزم من بگم
    1. با اون جمله که اگه مرگ نبود همه آرزوشو میکردن به شدت موافقم.
    2. چون (فعلا و تا این لحضه( به جبر مطلق اعتقاد دارم معتقدم اون چیزی که پروردگار معیین کرده چه من بگم خدا نکنه چه نگم اتفاق میفته.
    3. با در نظر گرفتن نکته 1 و2 صادقانه بگم نمی دونم باید به دوستی که در شرایط سختی مثل شرایط شما هست چی گفت که کمی تسلی پیدا کنه


    .ممنونم از تسلای خاطر.به جبر مطلق اعتقاد داری ؟؟؟ یعنی فقط در مورد مرگ یا همه چی ؟ کوتاه بیا پسر !

  15. عمو سجاد گفت:

    احسان جان
    من تا این لحظه به جبر کامل اعتقاد دارم و البته یه فلسفه من درآوردی هم براش دارم که حاصل مدتها قوطه ور شدن در فکر و خیاله که حالا اگه یه وقت فرصت شد مینویسمش.


    والا منتظریم.
    “از جنيد مي‌آيد كه وقتي وي را تب آمد. گفت: بار خدايا ! مرا عافيت ده ! ” به سرّش ندا آمد: “تو كيسستي كه در ملك من سخن گوئي و اختيار كني؟ من تدبير ملك خود از تو بهتر دانم. تو اختيار من اختيار كن، نه خود را به اختيار خود پديدار كن ! ”

  16. سارا گفت:

    “سه شنبه ها با موری”
    دوباره از کتابخونه برداشتمش و برای بار دوم میخوام بخونمش. تنها کتابی بود که- با اینکه هیچ زنی در اون دخیل نبود -اشک منو در آورد. با فیلمش هم گریه کردیم.


    حالا این دفعه با دقت بیشتر بخون و باور کن واقعیت به همین نزدیکیه. یکی پشت این صفحه مانیتور نشسته که این کتاب براش یه داستان نیست و یه اشک کوتاه و فردا که از خواب پا میشه همه چی رو به راه! نه ! این کتاب واسش یه واقعیت ملموسه که هر روز که از خواب پا میشه (البته اگه شب قبلش تونسته باشه بخوابه و از ناله ها و دردهای مریضش هر 5 دقیقه از خواب نپریده باشه) باهاش رو در رو میشه. همه چیزایی که یه روزی آرزوش بود الان تو چیبشه. پول ، مقبولیت اجتماعی و احساس قدرت و از همه مهمتر ویزای استرالیا که انقدر دنبالش دوید اما هیچکدوم به دردش نمیخوره. هر روز باید زل بزنه به صفحه ویزاش و حسرت بخوره که چی میشد اگه شرایط اینجوری نبود. چرا این اتفاق باید برای من بیفته. چرا همه چیزای دور یه دفعه انقدر نزدیک میشن که میخوان خفه ات کنن. (جوابت خودش یه پست شدا !)

  17. ماندگار گفت:

    با توجه به اینکه این پست مربوط به خیلی وقت پیشه با این حال امیدوارم حال پدر عیال بهبود پیدا کرده باشه!
    با نظرت راجع به اینکه رنج کشیدن آدمها بیشتر آدمو ناراحت میکنه موافقم چرا که کسیکه در حیات به سر نمیبره هیچ درد روحی یا جسمی رو احساس نمیکنه و این بازمانده ها و اطرافیان شخص هستند که براشون سخت و عذاب آوره !
    گاهی مرگ برامون سر در گمی عمیقی به همراه داره در واقع آدم نمیدونه از اینکه مرگ پایان دهنده ی این زجر بوده باید خوشحال باشه یا باید به خاطر “تنها زمان زیستنی” که با زجر سپری شده ناراحت!
    اون رنجی که ازش صحبت کردی حتی گاهی وقتا اینقدر پر رنگ میشه که آدم دلش نمیخواد بمیره نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر اطرافیانش!دقیقا به خاطر اینکه نمیتونه تصورش رو هم بکنه که بعد از مرگِ من، خانوادم و کسانی که دوستم دارند متحمل چه رنجی میشن!
    آره داداش ما تا این حد فداکاریم یعنی هی مرگ رو عین ارباب رجوع سر میدوونیم..امروز برو فردا بیا…

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!