درست در همان لحظه

دوستان سلام.اگه منو دنبال میکنید حتما” میدونید که از روزمرگی ها مینویسم و حرفهای دلم.هر چند در راه رفتن و مهاجرت و با همین انگیزه و با خوندن دوستان وبلاگ نویس مهاجرتی نوشتن رو آغاز کردم اما هیچوقت دغدغه دادن و گرفتن اطلاعات در این زمینه و منعکس کردن دلنگرانیهام در این زمینه رو نداشتم.هر چند برایی انتقال تجربیاتم به همه خوانندگانم متعهدم اما مستقیم علاقه ای به نوشتن از مهاجرت و فرآیند اون ندارم.اما اصولاچون این مساله بخش عظیمی از همان روزمرگیهای آدم و حرفهای دلش رو پر میکنه و به مهمترین عامل زندگی آدم – به طور ناخود آگاه – تبدیل میشه پس از من ایراد نگیرین در این زمینه اگر نوشته هام بوی رفتن میده.

من اصولا آدم بدبینی هستم.شاید بدبین هم نه.واقع بینم.ولی همیشه یه نیم نگاهی به بدترین حالت ممکن هم دارم.یعنی در عین حال که مثبت فکر میکنم و همیشه سعی میکنم بهترین حالت ممکن رو در نظر بگیرم حتی در صورت نیاز به یک معجزه در عین حال بدترین حالت ممکن که دور از ذهن هم باشه رو در ذهنم مرور میکنم و نیم نگاهی بهش دارم.یعنی همین جوری که دارم از بغل یه ساختمون بلند رد میشم سعی میکنم از زیر یه سایبون یا حفاظ رد شم که نکنه کسی خودشو از اون بالا بندازه پایین و بیفته رو من و من از همه جا بی خبر و بی گناه نفله بشم. اینجوریه که خیلی ها به من میگن گلامپ(همون رفیق گالیور توی لیلیپوت که میگفت من میدونستم ما موفق نمیشیم !) اما بعضی وقتها آدم انقدر سرمست از اتفاقای خوبه که حتی آدمی مثل من از فرط رویا بافی و آرزو پروری در ذهن حالتهای بد یادش میره و درست در همان لحظه که فکر میکنی همه چیز ردیف شده و در اقصی نقاط بدن آدم عروسی برقراره یه اتفاق ناخواسته و پیش بینی نشده میفته که همه چی رو میریزه به هم.مثل چند سال پیش عروسی خواهر دوستم که وقتی داشت میرفت از شیرینی فروشی کیک رو بیاره میزنه به یه بابایی و طرف فوت میکنه و اونم واسه برهم نخوردن عروسی فرار میکنه و پلیس میریزه تو عروسی و خلاصه … بعضی چیا واسه من با این اوج بدبینی که بهم نسبت میدن هم مثل فیلم میمونه. 

اما برای من این روزها اتفاق بدی رخ داده و در حال رخ دادنه که در پست بعدی میخوام راجه بهش مفصل بنوبسم و تجربیاتم رو در اختیار بقیه قرار بدم.دلیل اینکه این روزها کمتر میام و کمتر آپ میکنم هم همینه که درست در اوج انرژی و ردیف شدن همه کارها برای رفتن به استرالیا در حالی که قرار بود در حال بسته بندی وسایل برای فریت و خداحافظی از دوستان باشیم پدر همسرم که چندین ساله با بیماری مزمنی مربوط به عصب و عضله درگیره شرایط بدی پیدا کرده و در بیمارستان بستریه و کار هر روزه ما از صبح تا شب یا رفتن به بیمارستانه یا برنامه ریزی و فکر کردن و غصه خوردن در این مورد.

فقط بدونین میخونمتون اگه آپ نمیکنم دلیل نمیشه که نخونمتون.

جاناتان ، بهار ، دامون ، رها ، اورایاد ، نسرین و علی شدیدا پیگیرتونم.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “درست در همان لحظه”

  1. بهي می‌گه:

    به نظر من كساني كه اصولا بدبين هستن يا نه به قول شما واقع بين هستن، كساني اند كه به شانس و اقبال خيلي اعتقاد دارند و مدام فكر مي كنند كه عجب بدشانسي آوريدم، چرا بقيه اون اتفاق واسشون افتاد ولي براي ما نه و …. درصورتي كه من خودم به شخصه به شانس اعتقادي ندارم. همه چيز تحت قوانين مشخصي اتفاق ميفته و هيچ بخت و اقبالي هم دركار نيست. همه چيز همان گونه است كه بايد باشد. من واقعاً از صميم قلب براي اتفاقي كه افتاده براي پدر همسرتون متاسفم ولي دلم نمي خواد هيچ آدمي احساس بد نسبت به زندگي و وقايع اطرافش داشته باشه. من هميشه دوست دارم به آدمايي كه نااميدند، انرژي بدم و آدماي واقع بين رو خوش بين كنم. مي دونم كه با اين حرفا هيچ تغييري در حال شما ايجاد نميشه چون تغيير زاويه ديد آدما شايد بشه گفت مقطعي اصلاح شه ولي از درون هيچ وقت عوض نميشه.
    برام عادت شده كه با آدمايي كه مثل خودم خوش بين نيستن سر و كله بزنم و آخر سر هم سرخورده بشم):


    بهی جان شما که ما رو با خاک یکسان کردی ولی من هم علی رغم تصورت اصلا به شانس اعتقادی ندارم و تابع همون قواعد مشخص هستم ولی قبول کن کنترل بعضی چیزها از دست آدم خارجه.به هر حال ممنونم از نظر لطفت.به آرجان سلام برسون.

  2. raha mishavam می‌گه:

    اخی…گفتی یه مشکل بزرگی پیش اومده منتظر بودم ببینم چیز بدی نشده خدای نکرده که دیدم درگیر این قضبه این!میدونم شرایط سختیه..از ته دل امیدوارم انچه برا همتون بهتره پیش بیاد :)


    ممنونم.اونچه که برای همه بهتره.ترسم از همینه که نمیدونم چی واسه هممون بهتره رها جان.خیلی شرایط سختیه.

  3. آرجان می‌گه:

    نه دیگه اینجوری نشد.این دفعه دومه که حسادت منو بر افروخته می کنی.چی میشد اسم ما رو هم می ذاشتی اون پایین تا ما هم معروف یشیم برادر
    حداقل یه … میذاشتی ما خودمون رو هل بدیم توش!
    اساسا منم انسان به شدت واقع بینی هستم که به سمت بد بینی میل می کنه.یعنی دلم می خواد مسائل رو از جنبه های گوناگونی که به ذهن هیچ بنی بشری نمی رسه نگاه کنم و بد سعی کنم براش راه حل پیدا کنم.جوری که بعضی وقتها از اصل مسئله دور میشم.هیچ وفتم راه حل هایی که پیدا می کنم به دردم نمی خوره!
    ولی به نظرم باید دل و زد به دریا البته با یه درصدی از آمادگی.
    راستی امیدوارم این شرایط هرچه زودتر تغییر کنه….


    ممنونم آرچان.از قصد نذاشتمت تو لیست چون هر چی مینویسی تبدیل به ….. میکنی و حال ما رو میگیری ! هر دفعه میام یه …. گذاشتی و گفتی اینا رو من نوشته بودم ولی پشیمون شدم ! آخه این چه وضعشه برادر !
    این بدترین حالت و راه حل در مورد منم صدق میکنه شایدم واسه همین از فیلم اره خوشمخ میاد !

  4. الهام می‌گه:

    امیدوارم مشکلتون به زودی حل بشه. ممکن بود این اتفاق زمانی که پاتون تازه به اونجا رسیده بود اتفاق می افتاد و بدتر بود. قوی باشید دوست عزیز


    دوست عزیز ممنونم که نیمه پر لیوان رو میبینی.البته حرف شما درسته.اما متاسفانه ما 9 ساله که با این قضیه درگیریم.

  5. اورایاد می‌گه:

    سلام مرصی دوست من
    واستون ارزوی سلامت میکنم راستی با تاخیر بود ولی تولدتون مبارک


    ممنونم برادر.لطف میکنی.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!