پنجاه سایه از استرالیا

 

1 – سگ تو این زندگی :

مسیر محل کار من به خونه یک مسیر میانبر و جنگلیه که جاده اش مدام پیچ و تاب میخوره و بالا پایین میره. یه جورایی مثل مسیر زندگی همه ماهاست. از قشنگی و جنگلی بودنش که بگذریم بقیه چیزاشم مثل زندگیه. مثلا اگه صبح زود پاشی و راه بیفتی خلوت تره. زودتر میرسی. وقتت کمتر تلف میشه. اگه دیر راه بیفتی میمونی تو ترافیکش. بعضی روزا که شانست خوبه همه چراغها که تو راه هستن تا میرسی سبز میشن و بعضی روزها برعکس !

دیروز که داشتم برمیگشتم خونه خیلی حال خوبی داشتم. روز آخر کاری هفته بود. تو دفتر شرکت همه کارهام رو تموم کرده بودم و با بچه ها آبجوی جمعه عصرها رو زده بودیم و بعد از یک هفته شلوغ و کمبود خواب داشتم برمی گشتم خونه که دو روز استراحت مطلق کنم !

دیر وقت از دفتر زدم بیرون.وقتی رسیدم اول جاده جنگلی هوا کاملا تاریک بود و جاده خلوت شده بود. پیچ و خمها رو با سرعت 60 کیلومتر که سرعت مجاز بود یکی یکی رد میکردم و به خونه نزدیک میشدم. یدفعه رسیدم به یه سرپایینی تند که پشتش یه سربالایی به همون تندی بود. گفتم حالا که اینجا پلیس نیست. دوربینم نیست. گازشو بگیرم با سرعت از سر پایینی برم پایین و از اون ور ماشینو خلاص کنم ببینم چقدر میکشه بدون گاز دادن بره بالا ! یه بازی مسخره که مثل همه بازیهای مسخره زندگی آدم گاهی با خودش تمرین میکنه !

داشتم با سرعت نود تا سرپایینی به اون تند و تیزی رو میرفتم پایین ، یه لحظه چشممو از جاده برداشتم تا نگاهم برگشت به جاده تو اون تاریک و روشن یه جفت چشم براق دیدم که زل زده بود به ماشین و من با سرعت تمام به سمتش میرفتم. پامو گذاشتم رو ترمز و فرمون رو پیچوندم. ماشین یه کم زیگراگ رفت تا ازش رد شدم و فرمون رو صاف کردم و به راهم ادامه دادم ! تو آینه نگاه کردم دیدم یه سگ کوچولوی سفید پشمالو بوده که یه لحظه شیطونی کرده و از صاحبش غافل شده و پریده وسط خیابون و تا من رد شدم دویده اون ور خیابون. تا یه ربع بعدش بدنم یخ کرده بود. موضوع سگه نبود. به هر حال تقصیر من نبود. حتی اگه آدم هم به جا اون توله سگ بود باز من خطایی نکرده بودم جز سرعت یه کم بالاتر از حد مجاز. اما الان که سه روز از این مساله میگذره همش دارم بهش فکر میکنم. به اینکه چقدر این راهه شبیه جاده زندگیمونه. یه لحظه که سرخوشی و همه چی رو رواله یه دفعه یه توله سگ وسط جاده ، میتونه گند بزنه به همه چی !

2 – Fifty Shades of Grey

چند وقت اخیر فرصت فیلم دیدن زیاد نداشتم. همون گرفتاریهای همیشگی که راجع بهش همین جا هم غرغر زیاد کردم ، اما قرار بود این چند وقت فیلم بیشتر ببینم تا مثلا تکلیفهای دوره فیلمسازی که میرفتم رو روی همون فیلمها انجام بدم اما قدرتیه خدا تمام این چند ماه یه فیلم هم نرسیدم ببینم ! دیشب بعد از مدتها تصمیم گرفتم که یک فیلم ببینم. فیلمی که چند وقت اخیر سر و صدای زیادی به پا کرده بود و قبل از اون کتاب همان فیلم میلیونها نسخه در دنیا فروخته شده بود و جنجال زیادی به پا کرده بود. داستان فیلم درباره مرد جوان و پولدار و خوشتیپ و جذابیه که در سیاتل یه لحظه باهاش بودن آرزوی هر دختر جوانی توی شهره. اما کریستین گری به هیچ زنی روی خوش نشون نمیده و هیچ عکسی با هیچ زنی ازش دیده نشده. توی شهر شایع شده که ایشون همجنسگرا هستن. قصد ندارم که کل داستان رو براتون تعریف کنم. فقط بگم که کاملا تصادفی ایشون با یک دختر دانشجوی جوای آشنا میشه و این آشنایی عمیقتر میشه و دخترک بدجور به دل آقا پولداره میشینه و به خونه اش راه پیدا میکنه و بعد از چند روز رومانتیک و اتفاقاتی که باز هم ممکنه آرزوی هر دختر جوانی توی اون شرایط باشه آناستازیا معشوق آقای کریستین گری با روی دیگه ای از آقا پولداره آشنا میشه. موضوع از این قراره که آقا خوشتیپه مشکل سادیسم داره و یه روز دختر رو به اتاق بازی خودش میبره. اتاقی پر از ابزار شکنجه و بازیهای سادیسمی.

دختر توی یه انتخاب سخت قرار میگیره. موندن توی یک رابطه رویایی که همیشه آروزش بوده و تن دادن به خواسته های سادیسمسه آقا دوماد یا ترک رابطه و برگشتن به زندگی دانشجویی و معمولی خودش.

اینکه دختر چه انتخابی میکنه رو بهتون نمیگم که خودتون برین کتابشو بخونین یا فیلمشو ببینین اما من بعد از دیدن این فیلمه به جای اینکه جذب صحنه های اروتیکش بشم یا از رابطه های فیلم تعجب کنم رفتم تو یه فکر عجیب. حس کردم سرنوشت خیلی از ما مهاجرا شبیه سرنوشت دخترکه. یعنی نه اینکه فقط مهاجرت اینطوری باشه. اشتباه برداشت نکین. همیشه ما در معرض این انتخابها تو زندگی هستیم. حالا مهاجرت باعث میشه بیشتر و شدیدتر در معرض این انتخابها قرار بگیریم و واقعا خیلی سخته که بتونیم خودمون رو درباره درستی انتخابهامون قانع کنیم. شاید فهمیدن این موضوع برای خیلی ها آسون نباشه ولی مهاجرت باعث شده من این حس رو خیلی عمیق تر و بهتر حس کنم.

3 – قرار بود ماجرای همکار جدیدمون که دخترکی استرالیایی بود که به اسلام گرویده رو براتون تعریف کنم. اما پریروز شنیدم که رییس میگفت دوشنبه میخوام باهاش حرف بزنم و بفرستمش بره. پس صبر میکنم ببینم این هفته چی میشه و میمونه یا میره تا هفته بعد کل ماجراش رو براتون با جزییات تعریف کنم.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

24 دیدگاه برای “پنجاه سایه از استرالیا”

  1. محمد می‌گه:

    تیترت کمی گمراه کننده بود، فکر کردم مطلبت پنجاه تا آیتم داره.
    مورد اول خیلی پیش میاد و‌نمی دونم چرا، تو اوج خوشی ممکنه یه چیز گند بزنه بهش.
    مورد دوم، زندگی پره از چندراهی و نردید در لحظات نهایی انتخاب، بازی تا زمان مرگ ادامه داره.
    مورد سوم، در موردش گفته بودی، حالا به خاطر همین موضوع فراره اخراج شه؟

    • Ehsan می‌گه:

      فیلم رو ببینی متوجه تیتر مطلب میشی ! نه بابا اخراجش به خاطر تنبلی و سو استفاده بازیشه ! البته فک کنم اینم با ما مسلمین گشته فوت و فن دودره بازی و پدرسوختگی رو خوب یاد گرفته ! :) ))

  2. روباه می‌گه:

    ازین توله سگی که گفتی کلا اگه تو یه روز من نباشه به خواب بودن اون روز شک میکنم.
    اما یه بنده خدایی به من یاد داد تعبیر مثبت کنم ازش مثلا اینکه شاید اون اونجا بوده تا جلوی یه اتفاق بزرگترو بگیره. شاید خواسته بدونی عمر لحظه های خوش کوتاهه پس تا میتونی از تک تک ثانیه هاش لذت ببر یا اینکه حتما با سرعت مجاز رانندگی کن

  3. الهام می‌گه:

    زندگی ادما نتیجه انتخاباشونه و من فکر میکنم اکثر ما حتی گاهی خود من واسه شونه خالی کردن از زیر انتخاب اشتباه همه چیز و میندازیم گردن شانس و قسمت و تقدیر. اما انکار نمیکنم که انتخاب سخت ترین قسمتش وقتیه که تو دو راهیه عقل و احساس گیر کنی.
    دوست دارم ببینم این فیلمو حتما. من خودم سعی کردم منطقی انتخاب کنم معمولا اما وقتی فلش بک میزنم لحظات ناب زندگیم زمانی بوده که رو احساس رفتم جلو گاها غلط هم بودن اما اشتباهی که ازش پشیمون نباشی انتخاب درستی بوده به نظر من.

    • Ehsan می‌گه:

      بله اصولا سرنوشت ماحصل انتخابهای آدمیزاده اما کل این مسیر زاییده یه لحظه تصادفیه که از کنترل ما خارجه. اصلا بودن و نبودن ما یه تصادف و ماحصل شانس ما تو یه لحظست. حالا هر چقدرم اصرار پنیم که ما مسوول انتخابهای خودمونیم بازم چیزی از تصادفی بودن این زندگی کم نمیشه.

  4. mana می‌گه:

    سلام
    خیلی خوب می نویسید و خوندن مطالبتون واقعا آدم رابه فکر وامیداره. من توی این چند هفته ای که اینجا را خوندم نوشته هاتون را به دفعات توی حرفام با دوستام(البته با ذکر ماخذ) استفاده کردم.زندگی را یه جور خاصی می بینید و این دید خاصتون خیلی جالبه.ممنون

    • Ehsan می‌گه:

      ممنونم. نظر لطفته. استفاده از پستهای من با ذکر ماخد و بدون ذکر ماخذ بلامانع است. فک کنم زندگی تو ایران از همه مون یه نیمچه فیلسوفی ساخته که نگاهمون به زندگی با بقیه دنیا فرق داره !

  5. گربه تنها می‌گه:

    ما همواره در حال انتخاب و تغییر هستیم … اما این تغییر بیشتر اوغات کند هستش و ما حس نمیکنیم …. مثل آزمایش قرار دادن قورباغه در ظرف آب داغ یا یواش یواش گرم کردن آب با قورباغه درونش

    • Ehsan می‌گه:

      اوقات ! بله موافقم ما همیشه در حال تغییریم. هر چی هم بزرگتر میشیم/پیرتر میشیم میفهمیم چقدر میتونیم تغییر کنیم ! باورش که واسه من سخت بوده ! تازه من خودم معتقدم به نسبت بقیه اصلا تغییر نکردم !

  6. kamran می‌گه:

    دوستان از انتخاب گفتند…
    ادم وقتی یک انتخاب اشتباه میکنه درس میگره که دفعه بعد دقت کنه…
    مشکل من از اونجایی شروع میشه که دیگه انتخاب برام سخت شده …هر چی میگذره خت تر میشه… واوجش اینکه همش ترس داری…و این ترس تو وجود من فعلا جا خوش کرده….

    • Ehsan می‌گه:

      تو احتمالا زیادی درس گرفتی رفیق. به نظرم یه کم صبر کن و به خودت فرصت بده. برو سفر. با دوستان قدیمی و خیلی قدیمی ات بیشتر معاشرت کن. آدمهای جدید ببین. زندکی همینه. از اون سوراخ دونی زیر پونز خودتو رها کن.

  7. داود می‌گه:

    مرسی احسان جان خیلی قشنگ بود مثل همیشه.

  8. Zoe می‌گه:

    belakhare peidaton kardam, ye modat bood natoneste boodam weblog bekhonam be dalayele mokhtalef va emse webloge shoma yadam rafteh bood, ama emrooz ba semajate tamam 2 saat az vaghet karam ro zadam va peidaton kardam, vaghean delam tangh shode bood? shoma khobin?

  9. افسانه می‌گه:

    بسیار جالب بود.چراشو حال ندارم توضیح بدم!(با عرض معذرت البته)
    فقط بدون مشتاقانه میخونم نوشته هاتو.
    شدیدا هم دلم میخواد راجع به اون دختر استرالیایی بدونم.

    • Ehsan می‌گه:

      تو حوصله نداری یه خط توضیح بدی چرا از من انتظار داری اینهمه راجع به اون دختره بنویسم اینجا ؟ نخیر ! نمیشه ! زیر لفظی میخوام !

  10. مانیتا می‌گه:

    ههییییییییییییییییییییییییی….از این توله سگ ها زیاد داشتم تو زندگیم.میدونم چی میگی.
    مث همیشه عالی نوشتی.یه جوری مینویسی که آدم مجبوره تا تهشو بخونه.دست خودش نیست!

  11. میترا می‌گه:

    خیلی خوب fifty shade … رو به مثال انتخابهای زندگی ربط دادید. واقعا همینطوره. گاهی بدجوری بین عقل و دل تضاد هست.

    آره دقیقا من برای خوندن ماجرای دختر استرالیاییه اومدم وبلاگتون. تو تلگرام گفتید راجع بهش می نویسید. منتظریم ;)

    • Ehsan می‌گه:

      نوشتم ولی به دلم ننشسته ! همون موقع نوشتمش حالا ببینم این آخر هفته میشه یه کم ادیتش کنم بزارم اینجا ! در ضمن بیرونش کردن بیچاره رو ! گفتم یه آپدیتی داده باشم نگرانش نشی !

  12. sanaz می‌گه:

    فیلم رو میبینم حتما این آخر هفته
    این اصلا کلا مریضی من است
    از اونجایی که خیلی اهل فیلم دیدن نیستم معمولا فیلمهایی رو میبینم که یکی قبلا یکی حسی روش ابراز کرده باشه
    اشتباه نکنی ها
    حس و نه نقد
    این حس اینقدر خوب بود که وادارم کرد یک کامنتی بزارم اینجا

    روی هم رفته نوع نگاه پیچیده ، عمیق و رمانتیکی رو که به زندگی داری و تضادش یا اون ظاهر بی روحت را دوست دارم

    جاده جنگلی آدم را میبره تو روح عریان پری های جنگلی و حواس من رو کلا پرت میکنه
    دقیقا اونجایی که توله سک کوچولو باید پیدا بشه تا نخ روح من رو بکش پایین و بگه حواست باشه
    زندگی پر از لحظه های نشئه شدن است …

    • Ehsan می‌گه:

      ظاهر بی روح ؟! تو اولین آدمی هستی که یه همچه فحش ناجوری به من دادی ! :) )) یه روز داستانتو مینویسم ! اون موقع میفهمی کی ظاهر بی روح داره !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!