کافه مای سیس

گوشی را کرده ام در گوشم و لم داده ام روی کاناپه ای آشنا در نیمکره جنوبی. نه باید بگم بالاخره لم داده ام روی کاناپه ام در نیمکره جنوبی. شش ماه بود که نبودم. انگار اصلا نبودم. تهرانم را جا گذاشتم با همه خاطره هایش و پدر را روی تخت بیمارستان تنها رها کردم. اوایل که تازه رفته بودم و میدید که بی تاب حال و هوای شهر و برگشتن هستم و از اینجا و زندگی و آدمهایش حرف میزنم صدایش بم میشد و میگفت تو رو هم اسیر خودمون کردیم و ده دقیقه بعد که میدید حواسم نیست قطره اشکش میلغزید و پایین میفتاد. اما من حواسم بود.

دارم برای صدمین بار آلبوم مون لندینگ جیمز بلانت رو گوش میکنم و مینویسم. یاد پارسال میفتم که لیلا رو به زور بردم سانس دوم کنسرت جیمز که کاملا غیر منتظره و اتفاقی برگزار شده بود. من سر از پا نمیشناختم اما لیلا حس و حال خوبی نداشت. چند ماهی بود که حس و حال خوبی نداشت و من نمیفهمیدم که چرا از این اتفاق به این مهمی اونقدر که باید لذت نمیبره.

این یکسال چقدر عجیب بود. انگار خواب بودم. یک خواب در هم و آشفته. پر از اتفاقهای تعلیق دار و استیصال. همه چیز یکدفعه به هم ریخت. انگار که جنگ جهانی سوم از سوییس آغاز بشه و اولین بمبش هم یه موشک بالستیک با کلاهک هسته ای باشه که ایران شلیک کرده باشه ! کی باورش میشه ؟

یه سال پر از دست دادنها. آدمها. خاطرات و صحنه هایی که جلوی چشمت محو میشن و اتفاقات زندگی که معناهای جدیدی میگیرن. هر بار که توی این اتفاقات گم میشم و دلم میخواد برم بالای یه صخره بلند و با تمام قوا فقط فریاد بزنم ، یادم میفته که سی و سه سالمه و باید مثل آدمهای عاقل رفتار کنم و باز هم یادم میاد که از ده سالگی همین فکرو میکردم !

برگشتم ایران و شش ماه از خودم و آینده ای که نمیدانستم چه شکلیست فرار کردم. انگار روی ترد میل میدویدم. نه جلو میرفتم و نه میتونستم ندوم ! بدون امید به رسیدن فقط میدویدم. این شش ماه ایران بودن سعی کردم بنویسم. اما دو ماه آخر انقدر اتفاقات جورواجور پیش آمد که نشد. یعنی نشد که بشه. اما خیلی چیزها شد که شاید یه روزی یه جایی راجع بهشون نوشتم.

خوشحالم که برگشتم. خوشحالم که در تمام این مدت بودین و موندین و خوندین. توی این چند ماه اخیر چند تا مطلب نوشتم اما منتشر نکردم. توقعم از خودم رفته بود بالا. فکر میکردم باید حتما حرف مهمی برای زدن داشته باشم تا بنویسم. امروز اما تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. روزمره نگاری کنم. دیدم که دوستان دیگه ای هم نوشتن و من هم انگیزه پیدا کردم که دوباره شروع کنم هرچند هیچوقت تموم نکرده بودم. امروز که از جستجوی نافرجام برای پیدا کردن یه خونه بزرگتر برمیگشتم یاد یه خاطره افتادم و گفتم امروز باید حتما بنویسمش تا یادم نرفته.

قضیه از این قرار بود که یه مدت که من تازه اینجا مشغول به کار شده بودم  ، یه کار بهسازی و بازسازی آسفالت بهمون خورده بود و من چون دیوارم از همه کوتاهتر بود مجبور بودم شیفت شب کار کنم. کارم از ساعت پنج شروع میشد تا پنج صبح. گاهی که کار زودتر تموم میشد ساعت دو یا سه نصفه شب میرفتم خونه. سوار وانتم (ملقب به کامیون !) میشدم و مسافت هفتاد کیلومتریه محل کار تا خونه رو به ضرب و زور سیگار و تخمه و نوشابه انرژی زا رانندگی میکردم.

موقع برگشتن نزدیکای خونه یه کافه بود که 24 ساعت باز بود به اسم مایسیس 24 و من هر وقت نزدیکای رسیدن به خونه بودم از کنارش رد میشدم. اون تنها کافه بیست و چهار ساعته اون دور و بر بود و واسه همین اون موقع شب یا بهتره بگیم صبح غلغله بود. یه جورایی واسه من سمبل امید بود. وقتی خسته و کوفته از اون راه طولانی میومدم و همه جا ساکت و تاریک بود و همه تو خونه هاشون خواب بودن اونجا از دور چراغاش روشن بود و مردم توش میومدن و میرفتن. همیشه دوست داشتم اونجا وایستم و یه چیزی بخورم. اما هیچوقت وا نیستادم. چون اولا میخواستم زودتر برسم خونه و عشقم  رو که به خواب عمیقی فرو رفته بود در آغوش بگیرم  و دوما تو اون شرایط فکر میکردم یه خرج اضافیه ! چرا باید کلی پول بدم در حالی که پنج دقیقه بعدش میرسم خونه ! سرنوشت جوری شد که هیچوقت نرم توی اون کافه و سمبل امید و آرزوی من همیشه همونجوری دست نیافتنی بمونه. هر چند بعدها که شرایط کار و زندگی بهتر شد ، کافه رفتن جزو تفریحات آخر هفته ما شد اما هیچوقت دلم نمیومد برم اونجا فکر میکردم اونجا باید به یاد اون روزها همونجوری دست نیافتنی بمونه !

توی همین سالی که گذشت قبل از برگشتنم به ایران ، در حالی که هر دومون ناراحت و به هم ریخته بودیم و فکر میکردیم بدترین اتفاق زندگی مشترکمون به زودی رخ خواهد داد یکروز اتفاقی افتاد که همه چیز رو به راه شد و خورشید خوشبختی از پشت ابرهای تیره بیرون اومد. دستامون رو تو دست هم گرفتیم در حالی که صورتهای هر دومون غرق اشک بود ، تو خیابون مثل دیوونه ها راه افتادیم. شب بود و هر دو گرسنه بودیم. گفتم بریم یه جا غذا بخوریم ؟ گفت باشه ! گفتم کجا ؟ گفت هر جا تو بگی ! یه دفعه یه فکری تو ذهنم جرقه زد ! تصمیم گرفتم به خاطر این اتفاق بزرگ حرمت کافه محبوبم رو بشکنم و گفتم بیا بریم مایسیس 24 ! گفت چی هست ؟ گفتم یه جای مخصوصه ! واسه من یه معنی عجیبی داره. خوشت میاد !

نشستیم جلوی در کافه. داخل غلغله بود. دخترک آمد و سفارشمون رو گرفت. غذا و سوپ پامپکین سفارش دادیم. اول سوپ رو آورد. تو چشای هم نگاه میکردیم و سوپ میخوردیم. خوشمزه ترین سوپ دنیا. رسیدم ته کاسه سوپ. دیدم یه چیز قرمز ته کاسه سوپ شناوره ! یه کش قرمز بی قواره تو سوپم بود.

عصبانی شدم. گفت چی شده ؟ گفتم هیچی ! داشت آروم سوپش رو میخورد. کاسه سوپ رو ورداشتم و بردم تو پیش مدیر کافه. گذاشتم رو میز و گفتم این چیه ؟ گفت من نمیدونم شما بگو چیه ؟ انتظار این برخورد رو اینجا نداشتم. کاسه رو برداشت و برد بالا و پنج دقیقه بعد اومد گفت کسی نمیدونست این از کجا اومده ! گفتم پس حتما من انداختمش این تو ! گفت نه من اینو نگفتم. میتونم پول سوپ رو از صورتحسابتون کم کنم. گفتم نه لازم نیست. کل پول غذای ما رو حساب کنین ولی من راجع به شما جور دیگه ای فکر میکردم. گفت ما مسوول اعمال خودمون هستیم نه تفکرات شما !

در رو کوبیدم به هم و آمدم بیرون. دستش رو گرفتم و گفتم بریم. گفت چی شد !؟ گفتم هیچی ، فقط بریم. اشک تو چشام جمع شده بود. گفت تو سوپ چی بود مگه ؟ گفتم هیچی. مشکل از غذای اونا نبود. مشکل خیلی وقتها از خود آدمه. از تصویریه که از چیزهای غیر واقعی میسازه …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

38 دیدگاه برای “کافه مای سیس”

  1. ممد گفت:

    من همین نگاه رو به انتخاب همسر آیندم دارم. میگم نکنه یه روزی عشقم بهش از بین بره و یه چیزی توش پیدا کنم و بندازمش دور. این از یه جایی آب میخوره اما نمیدونم کجا. همین الان یاد جمله اول بوف کور افتادم . زخمهایی تو زندگی هست که نمیشه به کسی گفت وگرنه بهت میخندن . . .

    • Ehsan گفت:

      ببین من این نوید رو بهت میدم که به هر حال اون عشق هیچوقت مثل روز اول نمیمونه ! خیلی چیزا در طول زندگی عوض میشه. دور انداختن یه طرف قضیست و دور انداخته شدن طرف دیگه. مهم اینه که خودتو واسه مواجهه با مشکلات تجهیز کرده باشی. انجام ندادن خیلی کارها به خاطر ترس از نتیجشونه که ممکنه مطلوب ما نباشه. این بزرگترین ترمز بشر در طول تاریخ بوده.

  2. پریا گفت:

    سلام. کنجکاو شدم بدونماون اتفاق مهم و خوب زندگیتون چی بوده؟

    خوش باشید در کنار عشقتون.

  3. ويدا گفت:

    ما مسئول اعمال خودمونيم نه تفكرات شما ، دستش درد نكنه چه جوابي بهت داده

  4. بهشته گفت:

    دلم گرفت از خوندن دلنوشته هاتون…

  5. روباه گفت:

    خوشحالم که باز شروع به نوشتن کردین و امیدوارم که خورشید خوشبختیتون که از پشت ابرهای تیره بیرون اومده بی غروب باشه.

  6. ستار گفت:

    سلام رفیق
    دمت گرم که دوباره شروع کردی
    نوشتن رو میگم
    لازم نیست تا دل همرو بدست بیاری

    دل خودت رو بدست بیار
    بنویس تا سبک شی
    دمت گرم و سرت خوش باد

  7. دامون گفت:

    صل علی محمد احسان ما خوش آمد .
    گیر نمیدم استثنائا این دفعه بهت عاکار جون .
    از ته دلم آرزو میکنم همیشه با لیلیت خوش و خرم باشی و بق بقو کنان در خیابونها یسیدنی و حومه ولگردی کنید دوتایی دست در دست هم .
    تریپ کامنتهای فیسبوکی اومدم برات خوشت بیاد

  8. میترا گفت:

    خیلی قشنگ بود. لذت بردم از خوندنش.
    ولی راستش رو بگم از همون خط اولی که از این کافه ی 24 ساعته صحبت کردین من تصویر یه کافه ی بین راهی و کثیف اومد تو ذهنم که ارزش رفتن نداره هه هه :)) ولی moral داستان خیلی خوب بود.

    • Ehsan گفت:

      نه اتفاقا از اسن كافه باكلاساي بالا شهره ! واسه همين آدم انتظارشو نداره ! البته مطمئنم كه متوجه شدي كل داستان استعاره از مفاهيم عميقتريه ! اما اين داستان هم واقعي بود !

  9. کامران گفت:

    سلام…
    قشنگ بود.و معنای عمیقی داشت………و جالب..اما من کمی استرس گرفتم…..

    امیدورام همه چی ردیف بشه…

    میشه یک امیل خصوص بزنم بهت….مرسی

  10. محمد گفت:

    بالاخره نوشتی، اونم بعد مدت ها. جمله اون یارو خیلی جالب بود، کلا خیلی وقته تفکرم نسبت به این قضیه تغییر کرده. یعنی کلا پرهیز از پیشداوری مثبت و منفی و منطقی قضاوت کردن دیگران و کارهاشون، اگرچه خیلی سخته.

    وقتی وارد می شوی، لباست معرف توست و وقتی می روی حرف هایت. لئو تولستوی

    از دستاوردهای سفر به تهران هم می گفتی رفیق. 😉

    • Ehsan گفت:

      محمد ببخشید دیر جواب میدم. من همیشه هستم. مینویسم تو مغزم و ذهنم. چیزهایی که اینجا میاد باید از هزار تا فیلتر و خودسانسوری رد بشه. گاهی اوقات آرزو میکنم کاش مثل چند سال پیش که هیجکس نمیدونست اینجا رو کی میگردونه مینوشتم و نگران قضاوتهای آدمهایی که میشناسندم نباشم. اما خوب همیشه زندگی بر یک مدار نیست. داستان مای سیس خیلی وقت بود که تو ذهنم بود اما نمیدونستم چی باعث میشد ننویسمش. حالا که اومدم خونه جدید یه اتاق کار درست کردم واسه خودم ! دیگه قراره از این به بعد بیشتر بنویسم ! :))

  11. so گفت:

    کامنت فقط واسه گفتن اینکه همه رو خوندم.
    بعضی وقتا خوب که آدم دوستای مجازی رو از نزدیک ببینه
    بعضی وقتام اصن خوب نیست از دنیای مجازی بیای بیرون و شناخته بشی، آدم دیه راحت نمیتونه دغدغه ها و دلمشغولیاش رو بیان کنه، کلی حرف دیگه که خودتون میدونین.
    مریضی باباها و مامانا خیلی ناراحت کنندس، مخصوصا باباها که همیشه دوس دارن قوی باشن….

    • Ehsan گفت:

      جواب فقط واسه اینکه بگم کامنتتو خوندم.
      امیدوارم همیشه عزیزانت سلامت باشن.
      اینکه مخاطبات بشناسنت یا نه اون اوایل واسه من خیلی مهم بود که نشناسن ولی الان اکی ام. هر چی هم دلم میخواد میگم. کسی هم خوشش نیومد میگم نخون خوب. اصلا خودم با خودم رو راستتر شدم از وقتی مخاطبا دوست حقیقی شدن

  12. ّFiona گفت:

    یه داستان کوتاه خوب چند لایه پر از استعاره های جالب!
    مهم نیست که از روزمرگی و خاطره بنویسی یا از مفاهیم عمیق فلسفی، مهم اینه که خوب می نویسی…. زندگی تردمیلی….. آغاز جنگ جهانی سوم از سوییس…… عاالی!
    اتاق کار هم مبارک!

  13. ّFiona گفت:

    اتاق کار تو خونه جدید دیگه!…….. تو آخرین کامنت بود وقتی داشتم می نوشتم!!!!

  14. مانیتا گفت:

    مثل همیشه عالی.
    راستی منم چند روز پیش تو شکلات گلاسه ام یه چیزی بود…..اه……
    همش تصمیم میگیرم بیرون چیزی نخورم ها باز گول میخورم.
    دلیلش اینه خسته میشیم از همیشگی های تکراری پناه میبریم به چیزای جدید.در حالی که همون تکراری نعمتیه!
    قهوه خودمو دیگه ترجیح میدم به همه ی قهوه های دیگه.
    برا منم واقعی بود.اما منظورم چیز دیگه ای بود.
    فکر کنم گرفته باشی…

    • Ehsan گفت:

      ببین آدم تا چند تا کافی شاپ نره نمیفهمه فرق قهوه با قهوه چیه ! یکی از مشکلات نسل من اینه که زمان ما مثل الان کافه انقدر زیاد نبود ! فوقش یه نسکافه بود که باهاس میریختی تو آب جوش ! حالا دیگه بیشتر توضیح نمیدم

  15. Reza گفت:

    مشکل خیلی وقتها از خود آدمه. از تصویریه که از چیزهای غیر واقعی میسازه …
    چه خوبه مینویسی دوباره…

  16. kamran گفت:

    سلام……. ایمیلتو ندارم…..میشه لطف کنی بدین بهم….کجا هست تو سایتت نتونستم پیدا کنم…

  17. علی گفت:

    امیدوارم حال پدر بهتر باشه و خوش اومدی. نوشتن دوباره بعد از یه دوره سکوت همت می خواد و خوشحالم که شروع کردی.

  18. مریم گفت:

    شاید کامنتم بی ادبی و یا عدم درک به نظر بیاد ولی نمی دونم چرا اگر نگم خفه میشم!ی من وقتی تو یه لحظه پدر و مادرم رو از دست دادم در حالی که داشتن سلامت زندگی می کردن و مقدمات جابجای خونه رو فراهم کرده بودن و به همراه رفتن اونها هزار و یک اتفاق ناخوش هوار شد سر من 22 ساله بی تجربه که میگم خدا رو شکر کنید که باز جای امیدی دارید که براشون دعا کنید و…من که هنوزه باور نکردم که نکردم که رفتن
    چقدر خودم لجم می گرفت و میگیره که یکی بیاد توی یه موقعیت بگه برو شکر کن می تونست بدتر از این باشه!پس حالا چرا خودم چنین کاری کردم خدا داند!

    • Ehsan گفت:

      نه حرفت خوبه. همیشه میشه حالت بدتر رو در نظر گرفت. منم از شنیدنش ناراحت نمیشم. برای پدر و مادرت متاسف شدم و میفهمم که چقدر سخته. همه چیز تو یه لحظه برای آدم تموم میشه. اما یه جور دیگه هم میشه به داستان نگاه کرد رفتن اونا در اوج درسته که دردآوره اما به نظرم از دیدن ضعف و ناتوانی کسی که همیشه قهرمان زندگیت بوده ، دیدن اینکه حتی خودش نمیتونه کارهای شخصیه خودشو بکنه و غرورش له شده سختتر نیست. من از مردن آدمها ذلم کمتر میگیره. چون میدونم مرگ بخشی از زندگیه و همیشه هم در موردش فکر میکنم. اما اتفاقی که برای پدر همسرم افتاد و ده سال مبارزه با بیماری وحشتناک ای ال اس و حالا پدر خودم برایب من بیشتر از توانم بوده.

  19. عمو سجاد گفت:

    اولش رو خوندم گفتم كامنت بزارم ببينم اين كافه كجاست ما هم بريم ولي آخرش پشيمون شدم
    به هر حال اميدوارم هميشه كنار هم خوش و خرم باشين

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!