مثلا” الکی من چه گوارا هستم ! (2)

(تنگه چهل چای محلی تفریحی در کوهستانهای جنوب استان گلستان است)

بهار در تنگه چهل چای :

گوشی رو برم سمت دیگر گوشم و آب دهنم رو قورت دادم ! نه اینکه از شنیدن صدای اون دختر دستپاچه شده باشم اما اصلا انتظارش رو نداشتم که اون موقع شب … ، چمیدونم اصلا اون کی بود ؟ از جون من چی میخواست ؟ اسم منو از کجا میدونست ؟

با یک صدای خیلی لوند دخترونه گفت ببخشین موقع بدی زنگ زدم ؟ من هم که تو این موقع ها متخصص رنگ آمیزی طرف مقابل با رنگ قهوه ای هستم گفتم : به نظرتون یه کم دیر نیست ؟ گفت ببخشین من به عابدین گفتم ! گفت شما دیر میخوابین ! گفتم خوب بفرمایین ؟ چیکار میتونم براتون بکنم ؟ گفت هیچی خواستم فقط صداتون رو بشنوم ! منم با یک عصبانیت شهوانی گفتم خوب شنیدی دیگه. همین ؟ بعد دخترک گوشی رو داد دست عابدین. عابدین گفت مهندس ببخشید به خدا من نمیخواستم الان زن بزنم. این دختر خانمی که باهاش حرف زدی اسمش “بهار” بود. دانشجوی ترم سوم دانشگاه … است. با دوستاش اومدن تنگه ما اونجا دیدیمشون و باهاشون آشنا شدیم. حسابداری میخونه. عکس شما رو تو گوشی من دیده ، گیر داده که این کیه من میخوام ببینمش ! منم زنگ زدم ببینم حال و اوضاعت چجوریه ؟ میتونی امشب یه سر بیای تنگه ؟

منم که نمیدونم چرا عصبانی شده بودم گفتم نه عابدین دستت درد نکنه. بی زحمت از این لقمه ها واسه ما نگیر. نوش جون خودت ! و تلفن رو قطع کردم.

مجید :

یکی دو ساعت بعد داشتم مسواک میزدم تا برم بخوابم که یکدفعه زنگ در خونه به صدا دراومد. مجید داشت یک برنامه جفنگ آخر شب ماهواره رو نگاه میکرد. گفت : “احسان برم باز کنم یا خودت میری ؟ حتما” کارگراها هستن میخوان ببینن فردا بیان یه نه ؟”

مجید سه چهار سال از من بزرگ تر بود و تقریبا وقتی من وارد دانشگاه شده بودم اون فارغ التحصیل شده بود . اهل رشت و خوش قیافه و خوش برخورد بود. با من احساس نزدیکی زیادی میکرد و چون سابقه کارش از من کمتر بود چندان حس نمیکرد که از من بزرگتره.

رفتم دم در. عابدین با زانتیاش اومده بود دم در ! یکی از دوست دختراش جلو نشسته بود و سه تا از دوستای دختره پشت نشسته بودن و هر و کر میکردن. عابدین صدای ضبط رو بلند کرده بود و دخترا با صدای آهنگ حرکات موزون میکردن ! عابدین در کنار تمام هنرنمایی هایش از اعضای با نفوذ نهادهای امنیتی استان هم بود و برای همین از کسی در رابطه با کارهایی که میکرد واهمه نداشت !

یه لحظه با خودم فکر کردم اشتباه میبینم. از ماشین پیاده شد و بدو بدو اومد دم در. گفت مهندس به خدا شرمنده ام ! هی گفتم مهندس الان عصبانیه ها ولی بهار گفت نه باید بریم ببینمش همین امشب !

یکدفعه در پشت باز شد و یک دختر کم سن و سال پیاده شد و خرامید دم در. عابدین گفت زود باشی ها بهار خانم بچه ها دیرشونه ! گفت باشه باشه اومدم ! بعد روشو کرد به سمت من و اومد نزدیکتر و با عصبانیتی مصنوعی گفت چرا پشت تلفن اونجوری باهام حرف زدی ها ؟  خوب دوس داشتم ببینمت ! جرمه مگه ؟ و این جمله آخر رو وقتی میگفت لباشو غنچه کرد و همونجا وایستاد ! یه لحظه احساس پل نیومن بودن بهم دست داد ! فکر کردم باید طرف رو در آغوش بگیرم و … ! اما پس چه گوارا چی میشد ؟! قرار بود از فردا صبح من دوباره چه گوارا باشم ! واسه همینم خودمو یه کم عقب کشیدم ، اخم کردم و گفتم بهار خانم دیر وقته. بفرمایین بچه ها منتظر هستن. بعدا وقت زیاده با هم صحبت میکنیم و دستم را به نشانه خداحافظی به سمتش دراز کردم ! گفت یعنی دعوتم نمیکنی بیام تو ؟ گفتم نه الان نه وقت مناسبیه نه جای مناسبی. شما خودت راحتی بیای تو خونه ما ؟ یک لوندی اضافه ای به صدای کشدارش داد و گفت آره ! چرا نباشم ! مگه خودت نیستی اونجا !

دیدم که زبونم حریف زبونش بشه دلم حریف عشوه گریش نمیشه ! داد زدم عابدین  بیا ! و رفتم تو و یه راست برگشتم تو خونه که دیدم مجید داره با تلفن حرف میزنه و غش غش میخنده و همزمان داره لباس هاشو میپوشه و از در میره بیرون. گفتم کجا آقا مجید ؟ فردا عمه من میخواد برداشتهات رو کامل کنه ؟ گفت شب دیر میام ! تو بخواب احسان جون !

لازمه که توضیح بدم مجید داشت با کی حرف میزد و کجا رفت ؟ بله درست حدس زدین مجید داشت با عابدین و بهار جان حرف میزد و با اونا برگشت تنگه چهل چای !

بعد از اون شب دیگه نه چیزی از بهار شنیدم ، نه عابدین از نرمشهای  قهرمانانش برای من تعریف کرد و نه عکسی از طعمه های جوان و بی مهابایش به من نشان داد !

چند ماهی از این جریان گذشته بود. مجید حال و روزش تغییر کرده بود. هر آخر هفته میرفت گرگان و لباسهای نو میپوشید و عطر و ادکلن میزد ! من فهمیده بودم که با یکی از همان دخترهای اونشب درگیر معامله محبت شده اما به روش نمیاوردم. خوشحال بودم که حالش خوب بود.

سه ماه از ماجرا گذشت. یکروز دیدم مجید درهم و شکسته از گرگان برگشت. جواب سلام هیچکس را نداد و در اتاقش را بست. من چیزی ازش نپرسیدم اما معلوم بود درگیر ماجرای پیچیده ای شده.

چند ماه گذشت و مجید هر هفته بد و بدتر شد. پسرک داشت از دست میرفت.

بالاخره برای من تعریف کرد که آخرین باری که با “بهار” بیرون رفته چند پسر قلچماغ جلویشان را میگیرند و دخترک یواشکی به مجید میرساند که برادرانش هستند و به قصد کشت مجید را میزنند و مجید بیچاره با وساطت عابدین از چنگ برادران دیوگون دخترک رها میشود و برای دور نگه داشتن اونها هر هفته به بهانه های مختلف به عابدین و دخترک پول های کلان میداده. و این آخرین بار که اعتراض کرده باز سر و کله پسرها پیدا شده. پسرک بیچاره نمیدانست چجوری از باتلاقی که تویش افتاده بود رها شود !  یکروز مجید وسایلش را جمع کرد و خانه را برای همیشه ترک کرد. مرد گنده زار زار گریه میکرد. دل نازکی داشت طفلک. با خودم میگفتم باز دم عابدین گرم که طرف را از دست برادران دخترک نجات داده . وگرنه اوضاع میتونست بدتر از این بشه !

مجید رفت و دیگر برنگشت. رفته بود تهران و با شرکت تسویه حساب کرده بود. دیگه حتی جواب تلفن های من رو هم نمیداد. من هم چیزی از کسی نپرسیدم.

یک روز بارانی که توی خانه مانده بودیم و عابدین هم طبق معمول با دوستانش  توی خانه ما کنار بخاری نشسته بود و از دلاوری هاش تعریف میکرد شروع کرد به تعریف کردن ماجرای مجید و با تلفنش با بهار تماس گرفت. ده دقیقه نگذشت که گفت مهندس یک مهمون عزیزی داریم. اشکال نداره بیاد تو فقط نیم ساعت. به خاطر من چیزی نگی ! گفتم باشه. در باز شد و بهار و دو دختر دیگه با همان مثلا” برادران قلچماق که همه از دوست و رفیقهای عابدین بودند آمدند تو و نشستند دور بخاری. بهار خنده های شیطنت آمیزش را که این بار با لحن لاتی قاطی شده بود دوباره سر داد !

دلم برای مجید خیلی سوخت. طفلک واقعا عاشق شده بود.

بعد از نیم ساعت به عابدین اشاره کردم و عابدین هم به همه گفت بچه ها مهندس الان دوباره عصبانی میشه ! جمع کنین بریم خونه سعید اینا و همه رفتن. بهار موقع خداحافظی چشمکی زد و گفت گرگان اومدی به ما سر بزن مهندس ! سرم را تکان دادم !

هفته بعد با عابدین تسویه حساب کردم. پول کارگرها رو صاف کردم و برگشتم تهران.

هفته بعدترش با شرکت تسویه حساب کردم و دیگر نه عابدین رو دیدم و نه خبری از بهار و برادران معروفش شنیدم. اما آخرین اشکهای مجید موقع رفتن هنوز یادمه. طفلک واقعا عاشق شده بود …

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

40 دیدگاه برای “مثلا” الکی من چه گوارا هستم ! (2)”

  1. دامون گفت:

    خوب خیالم راحت شد . فکر کردم قراره اروتیک بنویسی . نگو داستان آینه عبرت و سراب و از این حرفها بود .
    آورین آورین آورین
    عجرت با عاقا جوون

  2. ستار گفت:

    بابا حض بردیم ! سلام
    شنیدن خاطرات او وقتها هم صفایی داره احسان! آفرین به قلمت! میبینم که از وقتت داری استغاده مکنی
    به قول دامون : آورین آوورین

  3. 1رضا1 گفت:

    آقا احسان سلام
    اومدیم 1عرض ( همینجوری مینویسن ؟! ) ارادتی داشته باشیم خدمت شما و بریم.
    راستی من هنوز سر قولم هستم ها فیلم و سریال برات کنار گذاشتم تا 15اسفند درگیرم بعدش میام میبینمت.
    آقا ارادت

  4. محمد گفت:

    خوبه خودت تو دام نیفتادی. واسه دوری از این دام ها، هوش و شانس باید داشت که هر دوش رو داشتی. نظایر این ماجرا و آدمایی مثل عابدین و بهار و برادرهای دروغینش رو منم دیدم متاسفانه. البته نه در مورد خودم. در مورد دوستام که سر فرصت تعریف می کنم واست. اما دو تا نکته تو داستان وجود داشت که شفافش نکردی.

    1- مجید فهمید کل ماجرا فیلم بوده یا هنوز در بیخبری به سر می بره؟

    2- عابدین که وضعش خوب بود چه نیازی به تلکه کردن مجید داشت؟

    این دو نکته رو روشن کن، شب راحت می تونم بخوابم.

    • Ehsan گفت:

      مجید فهمید اما به روی خودش نیاورد. روزای آخر از برخوردای عابدین حدس زده بود داستان چیه اما دوست داشت باور نکنه ! همشهری خودتون بودا !
      عابدین هدفش فقط اسکل کردن یک مهندس با ادعای شهری بود و هدفش پول نبود. پولی که این بنده خدا رو تلکه کردن هم اونقدر نبود که دردی از کسی دوا کنه ! کا داستان برای اون آدما بیشتر فان بود !
      آسوده بخواب که ما بیداریم محمد جون !

  5. آسمان آبی گفت:

    هر کی با هر ننه قمری سکس نکنه مثل چه گوارا اااااه؟؟؟

    • Ehsan گفت:

      نه اتفاقا شما زندگینامه ارنستو رو که بخونین روی این مساله نقطه ضعف اساسی داشته ! دریافت مفهومی نکردی رفیق جان !

  6. orayad گفت:

    اقا ما هم یه زمانی چه گوارایی بودیما یعنی دبیرستان و 2 سال اول دانشگاه چند وقت پیش بابام رفته بود سراغ خرت و پرتهای جوونی من و کلی حض کرده بود از عکسها و مقاله های روزنامه هایی که من جمع کردم و کلا به من افتخار خیلی کرد اگه یادت باشه سالکرد مرگش فکر کنم اسل 80 یا 79 بود طوس یا ج ا م ع ه یا هردو بود کلی مقاله نوشتن در موردش وولی واقعیت اینه که من فقط فکر می کردم چه گوارایی هستم کلا زندگی یکم مارو برد به سمت گمنامی و …
    هنر خیلی کردیم شدیم اورایاد که اونم دیگه نمی نویسه و کلا استعدادشو نداشتیم دیگه !

    • Ehsan گفت:

      اصلا اصل چگوارا به این بود که در گمنامی مرد. یعنی شهید شد ! شهید ارنستو چه گوارا ! اما به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست ! حالا چرا نمینویسی دیگه ؟

  7. امیر گفت:

    درود
    آقا قسمت 1 که خوندم رفتم تو کف ادامه داستان
    تا وسطای 2 اومدم دیگه داشتم کف بر میشدم
    ولی آخراش زدی تو برجکم (البته با غیر قابل پیش بینی بودنه داستان حال کردم)
    یعنی اگه میزاشتن این داستاناتو تو مجله چاپ کنی فروش اون مجله دوبل میشد
    ولی انصافا از این داستان درس گرفتم
    دست مریزاد

    • Ehsan گفت:

      درود بر شما
      والا این داستانها برشهایی از واقعیت با ادویه دراماتیکه. قصدم این بود که این داستان رو یه روزی تعریف کنم تو این چند سال که مینویسم. چند بار هم نوشتم اما نشد. این بار دیگه فک کردم نتیجه قابل انتشاره. خ.شحالم که خوشت اومده.

  8. صادق گفت:

    خیلی جالب بود. در نوع خودت حضرت یوسفی بودی.

  9. آباجی گفت:

    خیلی خوب بود 🙂 کلی خوشم اومد.

  10. Rira2011 گفت:

    از اینکه این داستان می تونه دستمایه خوبی بشه تا یکی مثل فرج الله سلحشور یه سریال آموزنده برای صدا و سیما بسازه نمیشه گذشت. ولی منو به یاد چه گوارا که نه ولی یاد فیلمای فردین میندازه.

    • Ehsan گفت:

      تازه خودم به مشارکت آتقی تو فیلم هم فک کردم ! آینه عبرت 2 !
      البته اون مسخره ریزی که کردی رو به دل نگرفتم ! گفتم یعنی شدید فحش بدی دفعه دیگه !

  11. مانیتا گفت:

    جالب بود…..البته نیست که من زرنگم!! از همون اولش حدس میزدم!

  12. مریم گفت:

    از اونجایی که خیلی وقته نیومدم اینجا کلی پست نخونده هست که باید بخونمشون.
    ولی اولیش که خیلی خوب بود احسان جان مثل همیشه. تو باید نویسنده میشدی به خدا.

  13. مریم گفت:

    اوه احسان جان تازه فهمیدم برگشتی.
    کمی درهم برهم پستهات رو خوندم. به نظرم درست ترین تصمیم دنیا رو گرفتی که برگردی و کنار پدرت باشی.
    براشون آرزوی سلامتی دارم از صمیم قلب

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. کجا بودی این همه وقت ؟ البته من الان دو هفتست که برگشتم استرالیا تا یه کم کارهام رو راس و ریس کنم و احتمالا بعدش باز برمیگردم ایران. چون شرایط بابام خوب نیست واقعا.

  14. پيمان گفت:

    سلام آقا احسان،من فكر كنم اين آقا مجيد رو بشناسم،تو روابط با جنس مونث خيلي زرنگ بود،تقريبن يه بيست سالي هست كه باهم رفيقيم ولي عجب دنياي كوچيكي كه آدمهاش اينجوري به هم ربط پيدا ميكنن

    • Ehsan گفت:

      ببین من معمولا اسامی رو عوض میکنم. نمیدونم چرا در این مورد نکردم. اما خیلی روند اتفاقات رو پس و پیش کردم که پستم حالت دراماتیک پیدا کنه. یعنی اینها خاطرات نیست بلکه روایت من از حقایقی پراکنده ست. اگه مجید رو دیدی از طرف من بهش سلام برسون و از این داستان چیزی نگو. مرسی

  15. پيمان گفت:

    ما با هم خاطره خوب زياد داشتيم ولي هيچوقت از اين داستان چيزي واسم نگفت،ولي هنوز در عجبم كه چجوري رو دست خورد

    • Ehsan گفت:

      خودش هم میدونست اما فکر میکرد زرنگتر از اوناس. ولی در کل اون فضا براش خوب نبود. فضای مسمومی بود که ما توش کار میکدریم.

  16. مجید گفت:

    احسان جان سلام
    مجیدم
    می دونم که هیچ وقت فکر نمی کردی که داستان هات رو بخونم چون در اون صورت کمی انصاف به خرج می دادی با مرام
    البته در اینکه قلمت قوی هست هیچ شکی نیست ولی صحت و صداقت درش نمی بینم و این شد که من به بقیه نوشته هات هم شک کنم……
    در هر صورت خوشحالم که بعد چندین سال به این شکل مضحک زیارتت کردم….
    البته من مثل شما داستان نویس خوبی نیستم ولی دوست دارم یه داستانی رو برات تعریف کنم….

    ….یه روز یه سگی به یه شیره میگه بیا با هم کشتی بگیریم وشیره بهش می گه برو رد کارت من با تو کشتی نمی گیرم…
    سگه دوباره بند می کنه بهش و…از سگ اصرار و از شیر انکار….
    بعد سگه به شیره می گه که اگه تو با من کشتی نگیری من میرم تو جمعیت سگا می گم که شیره با من کشتی نگرفت
    بعد شیره بهش می گه اگه تو جمعیت سگا بگن که یه شیر با سگ کشتی نگرفت خیلی بهتره که تو جمعیت شیرا بگن که یه شیر با سگ کشتی گرفت…..
    برداشت آزاد…..

    • Ehsan گفت:

      مجید جان سلام. قبل از قربون و صدقه رفتن های معمول میخوام یه مطلبی رو روشن کنم تا بیشتر باعث ناراحتی یا دلخوری نشه.
      1 – من در داستانهام درباره اشخاص معلوم حرف نمیزنم. حالا که به مدد دوست بیست ساله ات راهت به اینجا افتاد باید بدونی که از اینکه از اسم واقعی استفاده کردم و باعث شدم یک سو تفاهم به وجود بیاد یک عذرخواهی از من طلب داری.
      2 – یکبار دیگه هم از خواهر عزیزتر از جانم این تذکر رو گرفتم که در تعریف کردن داستانهات انصاف داشته باش و انقدر یکطرفه قصاوت نکن. یادمه مطلبی راجع به کودکی گذاشته بودم و اعتراض کرده بود که کجا در کودکی تو اینجور بودی و این حرفها. و من محبور شدم همین توضیح الان رو بهش بدم و اون این بود که :
      مطالبی که اینجا مینویسم با برداشت و الهام از واقعیته اما الزاما همه واقعیت نیست. من به ماجراها رنگ دراماتیک میزنم تا برای خوندن جذاب بشه و این ممکنه حقایق رو جابه جا ، معوج یا حتی وارونه جلوه بده. در این مورد خاص تو باید قربانی میشدی تا ماجرا پایان دراماتیک تری پیدا کنه. قرار نبود تو یک آدم واقعی باشی. قرار بود کاراکتر داستان من باشی. حالا خودت اصرار داری که همون مجید هستی ؟ باشه. روایت خودت رو از داستان بنویس. اگه بری عقبتر میبینی که خیلی از دوستای خیلی نزدیکم هم از بعضی پستام رنجیدن و من مجبور شدم همین توضیحات رو براشون بدم. به هر حال امید وارم که ناراحت نشده باشی و قبول کنی من برای نوشتن داستانهام که در دنیای درونی خودم اتفاق میفتن و نسبتهای متفاوتی با واقعیت ممکنه داشته باشن به عنوان خالق این دنیای خیالی یه حقوقی دارم. دوست دارم ببینمت رفیق. اینجا یا ایران هر چند اون آخریا واقعا تلفنهام رو جواب ندادی و علتش رو هنوز هم نمیدونم. پیروز باشی.

  17. ايمان گفت:

    جاجالبه من هم مشابه اين جريان ديدم تو كارگاهمون فقط فرقش اين بود كه جاي عابدين رو سرپرست كارگاه گرفته بود ، قسمت باجگيريشم اين بود كه از دزدياش چيزي به گوش شركت نرسه
    دو راهي نيومن يا چگوارا بودن توصيف نابي بود دست مريزاد

  18. سارا گفت:

    یاد دن ژوان در ورج صادق هدایت افتادم….

  19. سارا گفت:

    کرج بود

  20. سارا گفت:

    اسم
    دن ژوان در کرج بود.
    من مسخره نکردم واقعا یاد اون داستان افتادم

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!