مثلا” الکی من چه گوارا هستم !

زمستان تهران هیچ چیزش که خوب نباشد یک مزیت دارد و اون هم دهه فجرش است. نه اینکه دهه فجرش خودش خوب باشد. لکن آنچه دهه فجر با خود میاورد ، آن چیز خوبیست ! یعنی همون جشنواره فیلم و موسیقی و تاتر و …

یک دوست قدیمی که سالها ندیده بودمش من رو در یک عمل انجام شده قرار داده و مرتب قرارهای فرهنگی – سینمایی میگذاره. من هم خوب طبیعتا استقبال میکنم و این شده که برای اولین بار خیلی از فیلمهای جشنواره رو دیدم. یکی از فیلمهایی که با هم دیدیم فیلم کوتاهی بود به اسم آتلان که درباره زندگی یک پسر روستایی ترکمن بود و من رو برد به خاطرات سالهای پیشین که یکسالی در منطقه گنبد  و کلاله و آن حوالی کار میکردم.

مینودشت ، گنبد ، آزاد شهر :

اون یکسال از قشنگترین و عجیب ترین سالهای کاری من بود. تازه کار حرفه ای ام را شروع کرده بودم و غرور عجیب و غریبی داشتم. آدمهایی که در آن منطقه میدیدم هر کدام در زندگی آینده من به نوعی تاثیر گذار بودند.  منطقه کاری ما مثلثی بود که یک ضلع آن شهرستان گنبد کاووس و دو راس دیگر آن شهرهای آزادشهر و مینودشت بودند. تقریبا تمام این مثلث بزرگ رو پیاده بارها و بارها طی کردم. با پای پیاده لابلای مزارع گندم ، کلزا و برنج راه میرفتم و اندازه های مورد نیاز برای احداث یک شبکه آبیاری و زهکشی را در پایین دست سد نرماب نقشه برداری میکردم.

اتفاقات عجیبی در اون روزها میفتاد که هر کدومش نه یک پست بلکه یک کتابه ! مثلا یکیش این بود که یک روز که در لابلای مزارع مشغول کار بودم به جسد یک انسان بر خوردم که مدتها بود در اون منطقه رها شده بود !

هر روز صبح لباس سبز لجنی چریکی ام  رو میپوشیدم و یک کلاه به سبک چه گوارا میذاشتم سرم و تازه یک ستاره طلایی هم زده بودم روی کلاه که یعنی مثلا الکی من چه گوارا هستم ! بند و بساطمو ورمیداشتم و سوار لندروز سبز “عابدین” میشدم و به منطقه عملیاتی میرفتیم. روند کار اینجوری بود که اول یک آنتن مرکزی جی پی اس رو در یک نقطه ثابت که معمولا بالای یک کوه در منطقه بود نصب میکردیم و از آنجا به منقظه اصلی کار میرفتیم و بقیه روز بر همین منوال میگذشت. کار و کار و کار ! هر روز صبح وقتی بالای کوه میرفتیم من با آن لباسهای چریکی و قیافه پشمالو و چرک آن روزها احساس قهرمان قصه های انقلابی دهه پنجاه و شصت امریکای لاتین را داشتم. “عابدین” هم که هم راننده ما بود و هم صاحب ماشین هر از گاهی با موبایل نوکیای دوربین دار خودش که آن روزها یک مقوله فوق فانتزی و لاکچری منحسوب میشد از من عکسهای انقلابی میگرفت ! این عکسهای انقلابی قلابی را یادتان باشد تا بعد بهشان برسیم !

عابدین :

عابدین پسر کوچک یک خانواده بزرگ و متمول شمالی بود. خانواده ای که زمین های شالی بسیاری داشتند و به سبب رشد قیمت زمین و برنج و زالو در مملکت به سرمایه هنگفتی رسیده بودند. هنگفت که میگویم یعنی در حد آن منطقه و آن روستاها ثروتمند محسوب میشدند.

خود عابدین با پدر و مادر زندگی میکرد اما لباسهای گرانقیمت میپوشید و سوار زانتیا میشد (زانتیا در اون زمان که پراید نماد بورژوازی بود یک المان سلطنتی محسوب میشد !). زندگی اش خلاصه شده بود در شرکت در قرعه کشی های مسابقات فوتبال جام ملتهای اروپا ، شرط بندی روی اسب و کار کردن برای ما ! یک پسر قد بلند و چاق با ریشهای فرفری با صدای تو دماغی و چهره ای شبیه حاج محمود کریمی اما بلوند و با جشمهای آبی.

به من بینهایت احترام میگذاشت. احترامی که به بقیه اعضای اکیپ نمیگذاشت و از اونجا که ثروتمند بود نیازی به کار کردن با ما نداشت و صرف رفاقت و گذراندن زمان با مشتی جوان “شهری” به کار کردن با ما وادارش میکرد کسی زیاد سر به سرش نمیگذاشت !  حتی گاهی ما برای دادن حقوق کارگرها از عابدین پول قرض میگرفتیم و اون هم همیشه بدون تعلل از ما دریغ نمیکرد.

دانشجویی ؟

درباره دانشگاه های شهرهای کوچک شمال قصه های زیادی میگفتند. همین عابدین و دوستان هم مسلک خودش درباره دلاوری هایی که در این دانشگاهها از بهشهر تا بجنورد انجام داده بودند هر روز خاطره تعریف میکردند. من اغلب سرم به کار خودم بود و داستانهای جنسی – حماسی شون رو باور نمیکردم.

تئوری مغز متفکرشون هم این بود که این دخترهای تهرانی اومدن اینجا دانشگاه و چون نه کسی میشناسدشون و نه کسی رو میشناسن چهار سال تمام اتفاقات دنیا رو امتحان میکنن و بعد از چهار سال بر میگردن تهران و همه اون خاطرات چهار ساله رو فراموش میکنن و به زندگی عادی بر میگردن. و اونها (بچه پولدارهای این شهرستانها) که درست مثل بچه پولدارهای تهران شبکه های دوستی خودشون رو داشتند سعی میکردند از این فرصت طلایی به دست آمده نهایت استفاده رو ببرن.

توی شهر که راه میرفتیم عابدین با هر دختر دانشجویی که رد میشد سلام و علیک میکرد و بعد از چند دقیقه ماجرای اتفاقات بین خودش و آن دختر رو برای من تعریف میکرد. من البته علاقه ای به شنیدن داستان های اتاق خوابی – حماسی این دست آدمها آن هم با ذکر تمام جزئیات رو نداشتم اما هیچوقت هم عادت نداشتم با برخورد تند آدمهایی که گوش من رو محرم خودشون دونستن ، از خودم برنجونم.

اوایل حرفهای عابدین رو باور نمیکردم و زیاد جدیش نمیگرفتم اما بعد از یک مدت عابدین بعد از تعریف کردن ماجرا با یک حرکت موبایل گرد و تپل نوکیاش رو در می آورد و عکسهایی که از دخترکان گرفته بود رو نشون میداد. قیافه ها و تیپ و لباسهایی که من با اون همه ادعا  ، باورکردنش برام مشکل بود. با خودم فکر میکردم یا واقعا مشکل از منه یا جامعه خیلی بد شده ! به هر حال هنوز زیاد توجهی به حرفهاش نمیکردم و سرم به کار خودم بود.

بهار در تنگه چهل چای :

 همه چیز عادی بود تا وقتی که یک شب در حالی که بعد از یک هفته داشتم وسایلم و مدارک کار را مرتب میکردم موبایلم به صدا در آمد. عابدین که سابقه نداشت آن موقع شب زنگ بزند با خنده و عشوه بسیار و البته با عجله بعد از احوالپرسی گفت مهندس مهندس یه لحظه گوشی یکی هست اینجا میخواد باهات حرف بزنه.

من که خیلی تعجب کرده بودم و فکر میکردم یک دوست قدیمی یا کسی که اتفاقی رفیق مشترک ما از آب در آمده گوشی رو خواهد گرفت و گفتم مسخره بازی در نیار عابدین کیه !؟ که یکدفعه یک صدای آسمانی از پشت تلفن گفت سلام ! آقای احسان شمایین ؟

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!