مجوز ورود

 

بالاخره بعد از 22 ماه انتظار مجوز ورود ما هم صادر شد. حالا دوستان لطف داشتن و محبت کردن و در پست قبلی تبریک گفتن و بعضی ها گلایه کردن که این چه وضع خبر دادنه ! همه خوشحال میشن ! شادی میکنن. گریه میکنن ! رقص و پایکوبی میکنن ! حالا این پست من در جواب این دوستانه. هر چند این شروع قصه است !

صحنه اول :

سال 1369 و من یه پسر بچه 8 ساله. کلاس دوم دبستان. مادرم یه روز میاد خونه و یه سری برگه های آبی دستشه با یه آرم عجیب که یه ورش کانگورو داره یه ورش یه پرنده شبیه شتر مرغ که بعدا فهمیدیم شتر مرغ نیست. بابام شب میاد خونه. با هم حرف میزنن. یه کم دعوا میکنن. بعد آشتی میکنن. فردا بابام نشسته داره فرمها رو پر میکنه. یه روز بابام با یه مقدار پول عجیب که بعدا فهمیدم دلاره میاد خونه. پولا رو با فرمها پست میکنن به یه جایی تو خارج (!) بعد از یه ماه یا یه خرده بیشتر (اون موقع ها یه ماه خیلی بود !) جوابش میاد که باید برین یونان و یه مصاحبه به زبان انگلیسی بکنین و بعد میتونین بیاین ! بابام مبهوت شده. فکرشو نمیکرد که جدی باشه. حالا جدی شده و یه قدم مونده تا برسیم به ارض موعود. همه میگن اون مصاحبه فرمالیتست و فقط باید اونجا مدارکت رو تکمیل کنی. بابام جا زد. مادر بزرگ گفت اگه شما برین اونجا من اگه بمیرم به جسد من هم نمیرسین ! مادر بزرگ دو بار سکته کرده ! مامانم میزنه زیر گریه. دلارها تو هوا پیچ می خورن و میفتن رو سر و کلمون. تو مدرسه به بچه ها پز دادم به چیزی که نمیدونم واقعا چیه ! به همه که میگم با ویزای مهاجرت داریم میریم استرالیا همه یه جوری نگاهم میکنن.(اون موقع ملت همه یا پناهنده میشدن یا میرفتن آمریکا یا ژاپن !)

صحنه دوم :

تازه از دانشگاه در اومدم. 22 ساله . بالای یه کوه نشستم. دستگاه جی پی اس روشنه و من دارم فکر میکنم کی بهم علامت میدن که دکمه ثبت اطلاعات رو بزنم تا شروع کنیم به اندازه گرفتن مختصات این نقطه وا مونده که اون هواپیمای بی صاحاب ازش عکس گرفته !(اینا دیگه تخصصی شد !) یهو به خودم میگم تا کی باید وضع این باشه. چرا هیچکس نمیفهمه ما چقدر زحمت میکشیم. چی کار باید بکنیم ! تا کی ؟ آخرش که چی ؟ با خودم تصمیم میگیرم یه هدفی بذارم واسه خودم که بشه آخرش ! یعنی هر چقدر همه چی سخت باشه میگم خوب اشکال نداره سختی ها رو تحمل میکنم آخرش میرم استرالیا  ! (فکر کردین اون موقع فکر میکردم اونجا هر کی بره یه عده نشستن دارن بادش میزنن. نه بابا انقدرام خنگ نبودم !) از سر کار اومدم خونه. خالد که یه نقشه بردار تجربی “کرد” هست  بهم میگه احسان آخرش میخوای چی کار کنی ؟ یهو یاد فکر امروز صبح میفتم . بهش میگم میخوام برم استرالیا ! یه حسرتی همراه حسودی میشینه تو نگاهش و لبخند میزنه. باورم کرده. از چشاش معلومه.

صحنه سوم :

سال 2007 میلادی.تازه از قزاقستان اومدم.چهارمین سال کاریمه. 26 ساله ام. برای اولین بار طعم خوش آزادی رو چشیدم. فهمیدم دنیا اونی نیست که ما فکر میکنیم.به خودم قبولوندم که زنم ملک من نیست. به خودم قبولوندم آدمها خودشون صلاح خودشونو میفهمن و احتیاج به قیم ندارن. دارم عناصر اولیه دموکراسی و آزادی رو مزه مزه میکنم.طعم گسش هنوز زیر زبونمه. به خودم میگم باید یه کاری کنم ! باید یه تلاش واقعی کنم. تصمیم میگیرم که به این قضیه جدی فکر کنم. کم کم واسه خودمم جدی میشه ! میرم دنبال مدارک دانشگاهی و نم نم شروع میکنم به زبان خوندن. یاد حرفهام به خالد میفتم. تصمیممو میگیرم.

صحنه چهارم :

سر جلسه امتحان آیلتس برای بار دوم. بار اول که در باکو امتحان دادم و از یه اسکیل نیم نمره کم آوردم.حالا ایرانم و  پر از ترس و استرس. سوالها رو میدن. یه لحظه همه لحظه ها از جلوی چشمم رد میشه. با خودم میگم یعنی میشه که قبول بشم.بعدش چی ؟

صحنه پنجم :

تو کارگاهم.ایران.ساوه. دوستم وقتی میفهمه من همه کارهامو کردم و تازه لاج هم کردم بادی به غبغب میندازه و میگه منم میخوام برم استرالیا. اما به استرالیا به چشم هدف نگاه نکن. به عنوان یه انتخاب نگاه کن.حرفش از رو حسادته ! با خودم میگم ! اما حرفش حسابه. از اون موقع سعی میکنم زندگی روزمره رو ادامه بدم و خودمو به خاطر اومدن یا نیومدن ویزا تحت فشار نذارم.

صحنه ششم :

دیروز صبح .هند هستم. تنها و خسته. تصمیم گرفتم برگردم. از همه چیز اینجا حالم به هم میخوره. به خودم میگم حالا که مدیکال رو دادیم یا تا 3 ماه دیگه ویزا میاد یا اینکه بالاخره یه کاری میکنم. وسایل رو جمع کردم. پشت میز آفیس نشستم. حس و حال کار کردن رو هم ندارم. برخوردها باهام بد شده. یه جوری دارن میگن خوب برو دیگه مگه نمیخواستی بری  ! هیچ حسی بدتر از حس اینکه آدم فکر کنه اهمیت نداره زجر آور و کشنده نیست  ! ای میل رو باز میکنم. یه نامه از وکیله. نوشته کارت دارم. بهم زنگ بزن. با خودم میگم الان که ایران ساعت 6 صبحه.صبر میکنم تا ساعت 10. با خودم میگم حتما گیر دادن به مدیکال یا عدم سو پیشینه قزاقستان رو میخوان که هنوز نتونستم بگیرم. بعدش با خودم میگم یعنی ممکنه ویزا اومده باشه !؟

صحنه هفتم :

گوشی تو دستمه.به وکیل زنگ زدم. هر بوقی که میخوره تا ورداره انگار هزار سال میگذره. میگه ایشون جلسه هستن خودشون باهاتون تماس میگیرن. میگم خانوم من خارج از کشور هستم ایشون اگر میتونستن تماس بگیرن واسه من ای میل نمیزدن. وصل میکنه بهش. وکیله به یه لحن معمولی و با خنده بدون هیچ رودرواسی میگه ویزاتونم اومد ! خشکم زد. نیشم باز شد. سه متر و نیم ! بهش گفتم بهتریم خبر ده سال اخیر رو بهم دادین ! میگه آخیییی !

.

.

.

 

حالا چی کار کنم ! همه چی تازه شروع شد. انگار این کورنومتر عمر رو صفر کردن. باید از کجا شروع کنم. باید به کی خبر بدم. چی بگم ؟ کی بیریم ؟ چی ببریم ؟ کجا بریم ؟ و هزار تا سوال دیگه شروع میکنن به رژه رفتن جلو چشمام.

پ.ن : مادر بزرگ 21 سال بعد از اون حادثه به رحمت خدا رفت.

پدر و مادر هنوز نشستن و فکر میکنن حالا که بنزین انقدر گرون شده و هوا هم آلودست  باید اصلا بیرون          نرن از خونه.

من خوشحالم. فکر میکنم کار ناتمام پدر را تمام کردم. تمام کردیم. لیلی همیشه در کنارم بود. یا نه                پیشتاز بود.

پایان.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

14 دیدگاه برای “مجوز ورود”

  1. مايسا گفت:

    سلام وبلاگ جالبي داري اگه دوست داشتي به آدرس منم يه سر بزن
    خوشحال ميشم با هم تبادل لينک کنيم
    موفق باشي


    سلام.به بلاگتون سر زدم. مطالبمون به هم ربطی نداره.خواننده هام سر در گم میشن. به هر حال ممنونم.

  2. top700 گفت:

    گاهي شانس فقط يک بار به آدم رو مياره پس بايد قدرش رو دونست بهترين فرصت زندگي شما براي ثروتمند شدن مجموعه اي بي نظير براي اولين بار در ايران براي کساني که مي خواهند بهتر زندگي کنند و از کمترين وقت و هزينه بيشترين سود را ببرند.براي آگاهي از جزييات بيشتر به لينک زير مراجعه کنيد.
    http://www.top700.com


    جانم ؟؟؟

  3. سارا گفت:

    تبریک میگم و امیدوارم موفق باشید


    سلام ممنونم. من هم برای شما آرزوی موفقیت و شادکامی دارم.

  4. حمید گفت:

    به به یه ویزای تر وتمیز و تپل و مپل، خیلی تبریک میگم دیگه حالا اینقدر تریپ ناراحت ورنداریها که داری از هند برمیگردی به کشور عزیزت


    آخه مهندس جان تپلش رو از کجا فهمیدی ! مرسی از لطفت. تیریپ ناراحتی واسه رفتن از جاییه که عمرتو توش تلف کردی بی هیچ حاصلی وگرنه هند که جا نیست بابا ! من یه جوب بو گندوی خیابون شمشیری رو با رودخونه گنگ عوض نمیکنم ! (خالی بندی در خد بنز )

  5. درود احسان جان
    تبریک می گم. حرف رفیقت تو کارگاه ساوه، حرف قشنگیه.
    موفق باشی


    ممنونم علی جان. خوشحالم که به ما سر زدی. سورن رو ببوس.

  6. بهار گفت:

    بازم تبريك ميگم براي اين موفقيت بزرگ!‌ جداً موفقيته… اوايل كه ميشنيدم ويزاي يكي اومده (قبل از اينكه اقدام كنيم) از خوشحالي تو پوستم نميگنجيدم. مي گفتم /يعني ميشه يه روز ويزاي منم بياد؟‌ اون روز بهترين روز زندگيمه…/ ولي هرچي مي گذره يه مقدار نگراني از شروع دوباره و دلكندن از چيزايي كه اينجا دارم به اون خوشحالي اضافه مي شه . فكر كنم روزي كه ويزام بياد يه عالمه نگران باشم با يه ذره خوشحال! نمي دونم احساس شما و همسرتون چيه … از ته دل آرزو دارم كه خيلي راحت بريد و جا بيفتيد…


    ممنونم همکار جان. احساس من هم همون نگرانی و یه ذره خوشحالیه. ولی من اصولا آدمی هستم که سعی میکنم از مسایل خیلی خوشحال کننده خیلی خوشحال نشم (حالا این عیب بود ها نگین تعریف کرد از خودش باز !!!) ولی باور کن همیشه همینه وقتی به چیزی که مدتها انتظارش رو میکشیدی میرسی تازه میفهمی که چقدر کوچیک بود و چقدر راه درازی پیش رو داری. به امید این لحظه برای شما.

  7. آرجان گفت:

    احسان عزيز،
    قبلا تبريك گفتم ،بازم تيريك مي گم.اين انتخاب و تلاشي كه براي رسيدن بهش كردي لياقت چندين بار تبريك رو داره.هر چند كوچكتر از اونيم كه بخوام چيزي رو بهت يادآوري كنم اما يادت باشه اين شايد بهترين موقعيتي باشه كه احسان مي تونه دوباره متولد شه.مي تونه تمام ذهنش رو دوباره بچينه و بشه يه آدمي كه حالا گرفتار جبر جغرافيايي نيست.ميشه مثل يه ققنوس بود؟!
    خوشحالم كه تو هم ميشه كه دوباره زاده بشي…


    ما چاکرتیم داداش. شما لطف داری. من هم چند بار تو زندگی سعی کردم پوست بندازم.ولی هر دفعه با پوست جدید باز همه ما رو شناختن و نشد که بشه. امیدوارم این دفعه که واقعا از خاکستر دارم بلند میشم بشه به قول تو ققنوس خویشتن باشم و بتونم یه تغییرات اساسی مطلوب در زندگی ایجاد کنم.

  8. نازنین گفت:

    اینجا هم ، باز هم تبریک!!!!


    ممنونم. ایشالا برا شما !

  9. raha mishavam گفت:

    احسان عالیییییییییییییییییییی بود!کلی حال کردم:) چقد قشنگ نوشته بود!این جمله هم شد جمله ی روزم: به استرالیا به چشم هدف نگاه نکن. به عنوان یه انتخاب نگاه کن!
    با لیلی زندگی پراز شادی رو تو جای جدید برات ارزو دارم:)


    ممنونم رها جان از اظهار لطفت. اون دوستی که وصفش رفت البته یه جور دیگه گفت من ترجمش کردم به فارسی اینجوری شد ! ولی اون آدم خیلی باهوش و کار درستی بود و هست ولی یه کم تنبله ! گاهی اوقات یه حقایقی پشت جمله ها خودشونو قایم میکنن. ولی حرف حساب حسابه . من حرفاش رو قبول داشتم همش رو.

  10. lithium گفت:

    مبارکه!
    دیگه از این به بعد معنای کامل زندگی کردن رو میفهمی.
    چه خوب وقتی بعد این همه انتظار آروزیی رو بدست بیاری که بهترین ها رو واست به ارمغان داره.


    امیدوارم در عمل هم واقعا برام حاوی بهترین ها باشه. ممنونم از لطفت. حالا که تو مرحله کنکور رو پشت سر گذاشتی میخوام بدونی هنوز در زندگی من با همه مشکلاتی که تا الان داشتم هیچ عذابی بالاتر از کنکور نبوده و هیچ لذتی بالاتر از لحظه ای که اومدم از جلسه بیرون. با اینکه گند زده بودم ولی همین که اون بار از دوشم برداشته شد خودش آرامش بخش بود.اون موقع از الانم خوشحال تر بودم.
    در ضمن اون بعد متفکرت رو عشق است ! 😉

  11. عمو سجاد گفت:

    آقا بازم تبریک میگم.
    پست قشنگی بود.


    آقا ممنونم.شما لطف دارین. این فلسفه عمو رو ما نفهمیدیم با این سن کمت !!!

  12. جاناتان گفت:

    خیلی پست قشنگی بود احسان! و خوشحال کننده. اما من یه جورایی دلم گرفت. یادم اومد به اون روز که ویزام اومده بود. و به امروز که بعد از یک سال و نیم انگار یه سفر چند ساله اومدم. چیزهایی اموختم و چیزهایی اندوختم و مثل همیشه چقدر عوض شدم…. سفرت به سلامت باشه. حالا کجاش قصد داری که لنگر بندازی؟


    ممنونم دوستم. هر سفری در بیرون همراه یه سفر بزرگتری در درونه ! هر روز عوض میشیم.
    هر جا برم بیریزبن نمیام ! تو نگران نباش ! نه ولی اول که میریم سیدنی بعدش امیدوارم بمونیم همونجا. ولی خودم جدا بریزبن رو خیلی دوس میدارم. به خاطر کامیونیتی ایرانیهاش. حالا هر جه پیش آید خوش آید.

  13. bahar گفت:

    ایکاش رهبر عزیز امام خامنه‌ای قبول میکردند و ریاست جمهوریرا به دست می‌گرفتند واقعا که آقای احمدی‌نژاد مردم را بیچاره کرده . آقاي رئيس جمهور گراني هاي بي حد و حصر كمر مردم را شكسته است. اجاره هاي بالا داد مردم را درآورده است. قبل از هدفمندي يارانه ها بارها گفتيد كه با اجراي اين قانون سفره هاي قشر محروم جامعه رنگين تر خواهد شد اما چيزي كه ما امروز مي بينيم سفره هايي است كه هر روز خالي تر مي شود. ديگر نمي توانيم سر سفره گوشت بگذاريم زيرا توان خريد آن را نداريم حتي نان خالي را با قناعت بايد بخوريم و حالا بايد كم كم يادبگيريم كه شير هم نخوريم.


    جانم ؟؟؟

  14. farzan گفت:

    سلام، پس بیخود نبود این همه آدمهای بی‌ گناه را در خیابانها کشتند. این همه کشتار برای انتخابات نبود بلکه برای دزدی کردن از بیت‌المال بود. آقایان پاسداران که اقتصاد دستشون بوده و هست حالا آقای احمدی‌نژاد و فامیلهاش هم یک سهم از این دزدیها را میخواهند. هم میکشند و هم میدزدند و می‌گویند در راه امام یا اسلام هست.


    آقا اینا مشکوکه ! آقا شما فکر میکنی ما از پشت کوه آمده ایم ! این پست من چه ربطی داشت به این کامنت ! ما خودمون این کاره این داش ! تایید کردم که فقط کامنتام زیاد شه فک نکنی گول خوردم !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!