باقی دنیای ما

 

پیش نوشت : این لامصب تیلور سوییفت عکسش اون بالاست همچی آدم رو نگاه میکنه آدم دلش نمیاد پست جدید بزنه ! واللا !

 

فکر کنم دو تا پست قبلی خیلی سطحی نگرانه بود.نه ؟ من که خودم الان میخونم اینجوری فکر میکنم ولی دغدغه ام این بود در اون لحظه.باید مینوشتم. البته من دغدغه های درجه 2 ام رو اینجا منعکس میکنم و مواردی که مهمه و ذهنمو شدیدا مشغول میکنه  نمینویسم.چون شاید در قالب قوانین بلاگفا نگنجه و باعث انسداد بشه.یعنی به نوعی خود سانسوری دچار شدم.البته این به ترس یا محافظه کاری ربطی نداره چون مثلا در فیسبو.ک آدم آزاده هر چی که خواست پراکنده کنه ولی اینجا نه.به هر حال دغدغه این روزم به جز پیشنهاد کار جدیدی که از یه کشور دیگه دارم و چند روزه فکرمو مشغول کرده مساله اع.تصاب غذای 12 محبوس عقیده ست. 12 یار آشنای ما با تفاوت های بسیار و یک درد مشترک.درد شکستن کرامت انسان در این زمانه سرد.شاعری می سرود : ما شیعیان جدیدیم و اینان 12 امام ما ! البته من با این تعریف موافق نیستم اما بر طبع شاعر که نمیشود ایراد گرفت. دوستی هم میگفت چه کاری از دست ما بر می آید ؟ اینکه عکس پروفایلهایمان را عوض کنیم و در دنیای مجازی زار بزنیم ؟ اما چیزی که خیلی جالب و قابل توجه است تغییر رویکرد عزیزان و نزدیکان این دوازده یار ایستاده است. اینکه دیگر به جای التماس برای شکستن این اعتراض می گویند ادامه بده و ما را هراسی نیست. به نظر من این دستآورد بزرگیست. نه اینکه از دست دادن این افراد مهم نباشد اما نشان می دهد که کارد به استخوان رسیده و فریاد رسی نیست و مهمتر اینکه همه این را فهمیده اند.

خبر خوب دیروز اما آزادی عماد باقی از زندان بود که دیده ها را روشن کرد و باز هم همه را نگران که آیا این آزادی موقتی است یا دائم ؟ و من دوباره فکر کردم آیا بچه های دبیرستانی دیروز که کتاب درسی تاریخ را در دوم دبیرستان خوانده اند می دانند که نویسنده اش سالها در زندان همین حکومت به سر برده ! آیا صفحه اول آن کتاب را نگاه کرده اند که ببینند اسم چه کسی آنجاست.(البته فکر میکنم اسم عماد را در کتابهای جدید حذف کرده اند).

حال از این دوازده امام جدیدمان یکی آزاد شده و یازده نفر هنوز در بندند و امیدوار. من هم امیدوارم هر حماسه ای که این روزها تکرار میشود حماسه “بابی ساندز” برای بار چندم در ایران تکرار نشود.

پسنوشت : این تیلور سوییفت باز داره نگاه میکنه لامصب این پایین !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “باقی دنیای ما”

  1. مامان پرهام می‌گه:

    من احساس میکنم که ما مردم خیلی بیشتر از قبل به هم نزدیک شدیم. همه یه نقطه مشترک بزرگ داریم. (خوشبختانه) و آن درد مشترکی است که تحمل میکنیم و رنج مشترکی که میکشیم (متاسفانه)
    خیلی سخته که تو این شرایط همچنان امیدوار باقی ماند ولی گویا چاره دیگری نداریم. همه چیزمان را گرفته اند، اميدمان تنها چيزي است كه ميتونيم براي خودمون نگه داريم.
    البته شرايط براي ما كه داريم اينجا به اصطلاح زندگي ميكنيم، خيلي سخت تره


    منم به نظرم این نقطه اشتراک و این امید که هیچکس نمیتونه ازمون بگیره بزرگترین دستاورد این دو سال بوده.ولی مامان پرهام تیکه رو انداختی به ما ها ! ما هم در رفت و آمدیم بابا اینجا بدتر از اونجاست به خدا واسه من ! من از رو ناچاری اینجام.

  2. آرجان می‌گه:

    اگه اشتباه نكنم خيابون كنار سفارت انگليس اسمش بابي ساندزه .بابي ساندز با هدي صابر چه فرقي داشته كه يكيششون توي اين مملكت بايد كشته بشه و يكيشون خيابون به نامش ميزنن.تناقضي كه تقريبا همه دليلش رو خوب مي دونن.
    عماد باقي چه موقت و چه غير موقت،آزاديش براي همه ما غنيمته.زنده اينجور آدمها براي مملكت كا كه توش جون همه انسان ها بي ارزش ترين چيز ه به در بخور تره.هرچند مرگشون هم خيلي حديث ها داره.
    راستي احسان جان راحت بگم من دست همه اون كسايي رو كه هر جا كه باشن قلبشون براي اين مملكت مي تپه رو مي بوسم.


    ممنونم رفیق.اولا که ببخشید کامنتت رو این لعنتی نشون نمیدادا نمیدونم چرا.تازه پیداش کردم. بعد هم آره ما در سرزمین تناقض ها دنیا اومدیم و بزرگ شدیم. از بچگی یاد گرفتیم تو مدرسه راجع به خانواده و تو خانواده راجع به مدرسه دروغ بگیم و واسه رسیدن به مقصود حق همدیگه رو بخوریم. به گذشته که فکر میکنم میگم دیگه بسه.این یه فرصت طلایی واسه ققنوس شدنه.چرا نتونیم؟چرا از نو نسازیم.این 12 یار ققنوس آزادی ایرانند.اغراق نمیکنم.از خاکسترشان نسل جدید ایران زاده میشود. ببین کی بهت گفتم. قربان تو دوست خوبم. در ضمن بابی ساندز رو اینا از لج انگلیس گذاشتن وگرنه اسم خیابون مصدق رو که خودشون گذاشته بودن بعد از چند سال عوض نمیکردن بکنن ولیعصر. نقشی که مصدق در تاریخ ایران داشت ضمن حفظ ارادت به همه مبارزان راه آزادی بابی ساندز در ایرلند و حتی پاترس لولومبا در کنگو نداشتند ! حالا چرا خیابان مصدق نداریم ما ؟

  3. جاناتان می‌گه:

    امروز که اینجا نشستم و زندگی راحت خودم رو دارم و دغدغه انچنانی ای ندارم و دلهره ای از اینکه به خیابان بروم و کسی من را زشت برانداز کند یا دردسری برایم درست کند چه ساده است که فریاد بزنم “ادامه بده اعتصاب غذایت را برادر” و این در حالی است که استیک نیم پخته را با چاقو نصف میکنم و گوشت قرمز را به دندان میکشم…. من اعتراف میکنم که هرگز شجاعتی ندارم برای جان باختنی اینگونه و اعتراف میکنم که وقتی دستم به زندگی اسان تر نمیرسید همیشه فکر میکردم که چقدر شجاع تر هستم از اینکه امروز می فهمم که هستم! من اما ستایش گر آنان هستم که شجاعتشان در وصف نمی آید…. و او خود بهتر میداند که باید ادامه بدهد یا نه. اما من فکر میکنم که ای کاش شجاعانی اینچنین ماندنی باشند نه به اعتصاب غذایی از دست بروند… مگر چند تای دیگر از این مردمان در جهان هست؟


    من هم صادقانه نه جرات چنین کاری را دارم نه انگیزه. ماجرا وقتی غم انگیزتر میشود که بدانیم همه اینها نه جنگجوی راه آزادی بوده اند نه چریک تفنگ به دست کوههای سیرامائسترا ! اینها انسانهای عادی بوده اند مثل ما. استاد دانشگاه.روزنامه نگار. دانشجو. هیچکدام هم نه رادیکال بوده اند نه طرفدار مرامهای عجیب.همان حرف هرروزه خودمان را میزدند و عقاید خودمان را داشتند. اما امروز کار به جایی رسیده که آقایان تاب حرفهای روزمره مردم را هم ندارند و انقدر فریادرسی نیست که جز خودزنی راهی در پیش رو نیست.

  4. lithium می‌گه:

    فکر کنم چند روز پیش اومدم اینجا و یه نظر دادم!
    یا تو خوردیش یا بلاگفا!


    به جان لیتیوم که میخوام دنیا نباشه من بلا نسبت فحش ناموس هم کسی بده تایید میکنم. کار کار بلاگفای الاغه.
    حالا چی بود ؟

  5. lithium می‌گه:

    کلی فلسفه از خودم بیرون ریخته بودم!
    بابا این بلاگفا خره! فرهنگ نداره!
    حرفای فرهنگی رو هم گند میزنه توش!


    منم همینو میگم. حالا شما نمیشه بازم فلسفه بریزی بیرون ؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!