دیمکا

بعضی آدمها هستن که توی زندگی آدم نقش مهمی بازی میکنن. بدون اینکه بدونی یا حتی خودشون بدونن. اصلا شاید فقط برای مدت کوتاهی دیده باشیشون و دیگه هیچوقت هم نبینیشون.

اما تا هستی هستن. توی ذهنت. بعضی ها به خوبی و بعضی ها به بدی ! مثلا فک میکنم همه ما معلم کلاس اول دبستان رو یادمونه. یا بعضی از معلما که یه جملشون مسیر زندگی خیلی از ماها رو تغییر داده ! یا مثلا یه دوست که الزاما صمیمی هم نبوده. یا یه کسی که توی یک دوره کوتاهی از زندگیمون باهامون خیلی نزدیک شده. مثلا به دلیل شرایط کاری ! مثلا این آدم واسه بعضیا منشیشونه ! واسه بعضی ها مربی ورزشیشونه یا حتی آبدارچی اداره !

برای من همیشه نزدیکترین آدمها بهم راننده هام بودن. من از بیست و سه سالگی که توی شرکت های راهسازی پست و مقامی پیدا کردم تا همین سه سال پیش که قدم به خاک زرخیز استرالیا گذاشتم ماشین با راننده داشتم. نه اینکه فکر کنید آدم مهمی بودم یا چی. این رسم شرکتهای ساختمانی بود که ماشین با راننده اجاره میکردند یا حتی برای ماشین شرکت راننده استخدام میکردند که مسوولیت نگهداری از ماشین بر عهده مثلا من که هزار تا مسوولیت و دردسر دیگه داشتم نیفته ! مثل استرالیا نبود که حتی مالک شرکت مریتون با نود سال سن و عنوان یکی از ده ثروتمند بزرگ دنیا خودش ماشینشو برونه !

به هر حال همیشه راننده ها به دلیل هم کلام بودن و همراه بودنشون با من در بیشتر ساعات روز جزو نزدیکترین آدمها از نظر احساسی به من بودند که البته موضوع جالبی نیست و خیلی وقتها هم باعث سو استفاده هایی از طرف بعضی هاشون شد.

یکی از این آدمها که شاید هیچوقت تو عمرش این نوشته رو نخونه و حتی به احتمال 99 درصد منو اصلا یادش نیست و حتی اگه یادش باشه من اصلا براش مهم نیستم و من اینجا میخوام راجع بهش حرف بزنم اسمش بود دیما ! روسها به دیمیتری میگن دیما ! دیما دو سال توی قزاقستان راننده من بود !

دیما یه پسر بیست و سه چهار ساله روس تبار بود که هیچ تخصص و علاقه خاص و مشخصی به جز زنان برهنه و مشروب و سیگار نداشت اما در مورد کارش دقیق و وسواسی بود. چیز جالبی که برای من در مورد دیما و آدمهایی مشابه اون جلب توجه میکرد وفاداری و تعهد عجیب و غریب اونها به کارفرماشون یعنی صاحب ماشین (کسی که شرکت ازش ماشین اجاره میکرد) بود. یه جور رابطه ارباب و نوکری بین اونها وجود داشت که باورش با توجه به روحیه سرکشی روسها خیلی عجیب و غریب بود.

دیما یه پسر بی خیال و بی غم بود. از اونها که هیچوقت برنامه ای برای آینده ندارن و اگه ازشون یه سوال ساده راجع به آینده بکنی با بزرگترین چالش زندگیشون مواجه میشن و نیم ساعت میرن تو فکر انگار که بین دو راهی زندگی قرار گرفتن !

دیما با اینکه قیافه و کار درست و حسابی نداشت یک دوست دختر خیلی شیک و مجلسی داشت. از اون دختر روسها که برای آگهی تبلیغانی توی سایتهای همسر یابی روسی ازشون استفاده میشه ! با یه صورت بچگانه و یه هیکل شماره دار مثل مدلها ! این برای من همیشه سوال بود که دیما چطوری با این سر و وضع ژولیده و برخورد نه چندان جذاب تونسته یه همچه موردی رو واسه خودش دست و پا کنه !

اما موضوع وقتی برام جالب شد که میدیم هر دختری که توی خیابون توجه من بهش جلب میشد با دیما سلام و علیک میکرد و دیما از من اجازه میگرفت و پیاده میشد از ماشین و چنان با طرف گرم میگرفت که انگار بیست ساله همو میشناسن ! همه دخترهای شهر کوچیک ما انگار یه جورایی با دیمکا (با همون دیما) رابطه تنگاتنگی داشتن !

من عادت داشتم شب که میرسیدیم خونه بهش بگم فردا صبح زودتر از ساعت بیاد و هر بار هم صبح معطلش میکردم. اما باز فردا صبحش اون زودتر میومد و من معطلش میکردم. یعنی تا این حد حرف گوش کن. وقتی من مرخصی بودم و اون بیکار میشد کار همکارا این بود که گولش بزنن و یکشنبه ها ببرنش به شهرهای اطراف واسه عشق و حال ! همیشه هم بهش میگفتن یه ماموریت کاری پیش اومده و باید بریم مثلا “استیپ ناگورسک” واسه یه جلسه مهم !

“استیپ ناگورسک” یه شهری بود که تقریبا چهل کیلومتر با ما فاصله داشت و  برای محلی که ما زندگی میکردیم یه جورایی لاس وگاس بود. البته به جای تنوع در کازینو در مسایل دیگه تنوع داشت. یعنی محل عشق و حال بود. دیگه وارد جزییات نمیشم اما هر کسی میرفت اونجا یه جورایی مثل کسی بود که مجردی از ایران میره پاتایا !

من دلم واسه دیما میسوخت. همیشه عکس یه سری زن برهنه و نیمه برهنه رو میزد جلو داشبورد ماشینو البته قبلش اجازه میگرفت و منم چیزی نمیگفتم ! یه روز که مترجممون که یه دختر قزاق بود سوار ماشینم شده بود با دیدن عکسها چنان دعوایی با دیمکا کرد که بنده خدا تا یک هفته عکسها رو ورداشته بود ! البته بعدش دوباره گذاشتشون !

همیشه وقتی من تصمیم میگرفتم سیگارو ترک کنم از سیگارهای دیما میکشیدم و آخر هفته میرفتم واسه خودش و خودم دو پاکت میخریدم !

یه روز که زود داشتم برمیگشتم خونه دیما گفت الان که خیلی زوده بری خونه ! گفتم آره دیگه خب کارمون تموم شده !

گفت خوب چرا بریم خونه ! بریم یه جا خوش بگذرونیم ! گفتم کجا ؟

گفت اون دختره مو مشکیه که پریروز سر چهارراه باهاش سلام علیک کردم رو یادته ؟ گفتم آره خوب که چی ؟

گفت دیروز سراغتو میگرفت. بریم خونشون !؟ من که مثل همیشه فکر میکردم که خوب قراره بریم خونه دختره که رفیق دیماست و مثلا یه وودکایی چیزی بخوریم و بیایم جدی شدم و به دیما گفتم نه ! بریم خونه ! حوصله ندارم. دیما هم اصراری نداشت و یه راست منو برد خونه. خوبیش این بود که اون شب یه کم بیشتر خوابیدم و صبحش خواب آلود نبودم. بیست و پنج سالم بود و یه عالمه انرژی و شور جوونی درونم بود. فکر میکردم میتونم کوه رو جا به جا کنم و دنیا رو تغییر بدم !

توی اون دو سال دیما خیلی بهم کمک کرد و همیشه مثل یه دوست خوب و گاهی مترجم و گاهی مشاور و معاون کمک حالم بود. وقتی عصبانی بودم بدون اینکه حرفی بزنم میدونست باید چی کار کنه. یادمه که یه هفته کمرم گرفته بود و کارم شده بود که پشت ماشین دراز بکشم و به دیما بگم کجا بره و چی کار کنه  و اون چنان تو نقشش فرو رفته بود که تا هفته ها بعدش همه با دیدن دیما شروع میکردن به توضیح دادن بهش که چی کار کردن و چی احتباج دارن ! جالبه که توی تموم این مدت همه میخواستن دیما رو از من بگیرن و مثلا یه ماشین بهتر با یه راننده دیگه رو جایگزین اون کنن و دیما رو واسه خودشون نگه دارن اما با رابطه ای که بین من و دیما شکل گرفته بود هر بار من مقاومت میکردم و چون سمبه من پر زور بود اونا معمولا کاری از دستشون بر نمیاومد و تسلیم میشدن !

روز آخری که داشتیم توی کارگاه از همه خداحافظی میکردم تا با دیمکا بریم دفتر و از اونجا فرودگاه مسسول کمپ که یکی از اون گرگهای بارون دیده کارگاه بود اومد سمت منو و با یه لبخند مرموز و نسبتا کثیفی بهم گفت : مهندس ! پسره رو خوب دوسال پیش خودت نگهش داشتیا ! با همه در افتادی به خاطر این پسره ولی ارزشش رو داشت نه ؟

گفتم آره پسر خوبیه ! خیلی کمکم بود !

اونم گفت آره میدونم ! وصفشو شنیدم ! کمک همه بوده ! دمش گرم ، خیرش به همه میرسیده ! خوب شما هم که معلومه در اولویت بودی دیگه مهندس ! و قاه قاه خندید طوری که میشد تا ته حلق متعفنشو دید !

حس خیلی بدی بهم دست داد. دلم میخواست یه کشیده بخوابونم تو گوشش اما نمیشد ! داشتم از اونجا میرفتم و تازه فهمیده بودم یه جماعت مریض دو سال تمام راجع بهم چی فکر میکردن. احساس “مالنا” توی ده بهم دست داد وقتی شوهرش تو جنگ بود ! نگاه آدما به نظرم هر ثانیه سنگین تر میشد !  دیگه نمیتونستم وایستادن و روبوسی کردن با اون آدمها رو تحمل کنم ! پریدم توی ماشین و به دیما گفتم بریم دفتر.

توی راه یه آهنگ قدیمی روسی از ماشین پخش میشد و منم داشتم از جاده ای که ساخته بودیم فیلم میگرفتم.

امروز که داشتم فایلهای قدیم رو وارسی میکردم به اون فیلم روز آخر برخوردم. یاد دیما افتادم ، یاد اون روزها و یاد اون روز آخر.

یه حسی بهم میگفت چقدر قضاوت آدمها بده. میگفت وقتی از دید خودمون دنیا رو نگاه میکنیم میتونه چقدر متفاوت از نگاه دیگران باشه !

گفتم اینجا ازش بنویسم و عکسشم گذاشتم براتون تا یادشو گرامی بداریم. آدمی که کار هر کسی رو به روشی که خودشون میخواستن راه مینداخت ! دمش گرم.

شب خوش.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “دیمکا”

  1. اين مطلب را تحت يك داستان كوتاه چاپش كن احسان، خيلي عاليه!!!!

    • Ehsan می‌گه:

      آزی جان داستان کوتاه باید یه ده تایی بشه تا چاپش کنیم ! بعدم اینکه انقدر از این داستانا ما داریم که ! ما خودمون روضه ایم ! گریه کن نداریم ! زندگیمون شده آخرت یزید ! حالا من میزارم به حساب تعریف الکی حرفاتو !

      • يعني تو فكر كن من الكي از يكي تعريف كنم! اصولا من اصلا اهل تعريف از آدم ها نيستم حتي اگه در واقعيت هم قابل تعريف باشند ديگه چه برسه به تعريف الكي!
        خوب چرا داستان كوتاهت را به اسن خودت تو مجلات چاپ نميكني؟ بعد كه تعدادشون زياد شد ميتوني يك كتابچه چاپ كني!

        • Ehsan می‌گه:

          مشکل اعتماد به نفس دارم ! خوب من هنوز خیلی فاصله دارم تا خودم رو در حد یه نویسنده ببینم فدات شم ! البته در خشونت شما که شکی نیس !

  2. mosafer می‌گه:

    سلام
    مطلب جالبی بود نکته های ریزی در اون بود. تشکر

  3. دامون می‌گه:

    تو هم یه جوون شهرستانی ساده !!!

  4. افسانه می‌گه:

    خوندن این داستان برام خیلی شیرین بود گرچه واسه تو تلخ تموم شد.جریان اونم مثل اینه که میگن کافر همه را به کیش خود پندارد.
    میگم کاش اونشب رفته بودی خونه دختره داستان هیجانی تر میشد( البته منظورم این نیست که بهش خیلی راه میدادیا)

    • Ehsan می‌گه:

      البته برای من هم شاید اون لحظه تلخ بود اما در نهایت همه خاطرات رو که از بالا بهشون نگاه کنی یه جورایی شیرین هستن. والا داستان های اینجوری زیاد دارم ! آدم بنویسه تعریف از خود میشه ! :) )

  5. محمد می‌گه:

    هرچی فکر کردم دیدم نمی دونم چی کامنت بزارم. تو طول زمان بنا به برخی حوادث و تو مکان ها و زمان های متفاوت، با تجربه ها و آدم های متفاوت روبرو میشی. بعضی هاشون فقط میان و میرن و بعضی ها تاثیر گذارتر، حتی اگه برن. اما دسته دوم رو فراموش نمی کنی. واسه منم از این داستانا و آدما زیاد پیش اومده و بعضی هاشون منو به فکر فرو می بره. انگار میان یه ماموریتی رو واسه شخص تو انجام بدن و برن. البته اونایی که بعد یه مدت می رن. وگرنه اگه باشن که قضیه فرق می کنه.
    خواستم کامنت نزارم، نوشته فلسفی شد. البته تو فعلا واسه من جزو گروه دومی و ایشالا که باشی.

  6. داود می‌گه:

    سلام احسان جان خیلی نوشته جالبی بود.این آقای دیمکا از اون آدمای خوشبخت روزگار بوده.این جور آدما هیچ وقت پیر نمیشن.نه به خاطر اون امکاناتی که داشته ها .منظورم بی خیالی و زندگی در لحظه ش هست.

  7. گربه تنها می‌گه:

    جالب … یه دوستی داشتم مثل تو بود …. کاری و جدی …. و به مسایل خصوصی دیگران کار نداشت … و لی بنده خدا همه همه جوره پشتش حرف میزدن
    اونم از ایران رفت

    • Ehsan می‌گه:

      آره دیگه فرار مغزها که میگن همینه ! :) )))) اما اون اتفاق تازه تو ایران نبود ! حرف در آوردن و کینه توزی و اینا به قول عزت شغل دوم هممونه !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!