سکوتم از رضایت هست !

 

هوای بیرون خیلی سرد شده. همین که بیرون نیستم خودش به خودی خود یعنی خبر خوب. پنجره را باز میکنم.پنجره اتاقهای بیمارستان از آن پنجره هاییست که دستگیره اش را از یک طرف بچرخانی افقی باز میشود و اگر از آن یکی طرف بچرخانی عمودی. من هم از آن یکی طرف می چرخانم و قاب پنجره از بالا به سمت داخل باز میشود. هوای خنک و بارانی بیرون میدود تو و می خورد به صورتم ! یک لحظه فکر میکنم آمدن این همه راه و اقامت چند ماهه ام اینجا بی هدف و بی برنامه حتی اگر فقط و فقط به خاطر خوردن این باد خنک بارانی نصفه شب زمستان تهران در این لحظه به صورتم بوده باشد باز هم ارزشش را داشته !

یعنی زندگی پر است از این لحظه ها. لحظه هایی که نمیدانی چرا آمده اند و کی تمام میشوند.حتی در نهایت استیصال و ضعف هم چیزهایی پیدا میشود که بتوانی ازشان لذت ببری. لحظه هایی که توی آنها چیزهایی کشف کنی. کشف هایی که بعدها بابت آنها احساس غرور کنی. احساس غروری که شاید یک روزی ، جایی ، تنها انگیزه ات برای ادامه این تلاش باشد …

تحصیلات تکمیلی :

پرستارهای این بخش هر از گاهی سرک میکشند به کارهای من. بعد از پنج بار بستری شدن در این بخش دیگر همه میدانند که من کی هستم ، از کجا آمده ام و بقیه تاریخچه زندگی. راستش بعد از دیدن هر روزه کار کادر بهداشت و درمان واقعا به سرم زده که بروم و پزشکی بخوانم. حیف که احتمالا” یک کم دیر است !

پسری هست اینجا که ما بهش میگوییم بهیار. یعنی که کارهایی که پرستارها باید انجام بدهند اما کسر شان خود میدانند میدهند او انجام دهند. کارهایی مثل تمیز کردن و عوض کردن بیماران ، دستشویی بردنشان و کارهایی از این دست ! همین پرستارها گاهی از من راجع به استرالیا میپرسند و اینکه چجور می شود رفت و اینکه وضعیت کار پرستارها آنجا به چه صورت است ! من هم در حد دانسته ها و دیده هایم برایشان توضیخ میدهم. اما چیزی که بهشان نمیگویم اما ته دلم را قلقلک می دهد این است که آنجا دیگر بهیاری وجود ندارد که بهش دستور بدین و همه این کارها رو باید خودتون انجام بدین !  برگردیم به داستان پسرک بهیار که ده سالی از من کوچکتر است. بسیار مهربان و مودب است و کارش را با عشق انجام میدهد و من هم با اینکه اینجا بیمارستان خصوصی ست و قرار نیست به آدمها بابت کاری که میکنند پولی بدهم اما هر بار دلم میخواهد به این پسرک با محبت یک پولی بدهم. دیشب که برایم چایی ریخت و با هم صمیمی تر شدیم حرفی زد که شاید نباید میزد. چون من دیگه خجالت میکشم پول توی جیبش بگذارم ! آقای بهیار فوق لیسانس حسابداری دارد و خودش رو برای آزمون دکترا آماده میکنه ! و البته مطمئنم که راست میگه.

همایش امید :

هفته پیش به یک همایش دعوت شدم به اسم همایش امید.داستان درباره امید به زندگی در بیماران مبتلا به بیماریهای صعب العلاج بود. یک همایش فوق العاده حرفه ای و کامل با دو سخنران بین المللی. من به شخصه بسیار لذت بردم و فکر میکنم ما به چنین اتفاقانی در این کشور بیشتر نیاز داریم. سخنرانان که یکیشون شخصی به نام مایکل جکسون (نه اون مایکل یکی دیگه) – یک سخنران حرفه ای فوق العاده  و دومی مارک کولبرن – برنده مدال طلای دوچرخه سواری پارا المپیک لندن بودند خیلی تاثیر گذار و زیبا حرف زدن. یک مترجم همزبان هم توی گوشی های سالن داشت حرفهای اونا رو ترجمه میکرد ! وضعیت خنده داری شده بود ! فرض کنین طرف داره با شور و هیجان یه حرفی میزنه و انتظار داره ملت به وجد بیان و ابراز احساسات کنن اما بنده خدا تازه وقتی بی خیال به وجد اومدن مردم میشد و میرفت سر حرف بعدی یهو میدید مردم به وجد اومدن و دارن کف میزنن چون تازه جمله قبلیه یارو رو تو گوشی شنیده بودن ! من که فکر میکردم اوضاع شیر تو شیری بشه و به هیچ یک از طرفین خوش نگذره اما در نهایت دیدم هم سخنرانها و هم ملت همیشه در صحنه بسیار لذت بردن و فضای خیلی خوب و مثبتی بود. حیف که این حرفهای مثبت و با انرژی روی ماها تاثیرش حداکثر دو ساعته ! کاش میشد از حرفهای اونا قرص درست کرد روزی سه تا خورد ! به هر حال دمشون گرم !

اژدر زاپاتا :

یک مواقعی آدم در تهران یک چیزهایی میبیند که در برخی اندامهای آدم اسفناج سبز میشود ! چند روز پیش در خیابان یک مغازه اغذیه فروشی دیدم که اسمش مثلا بود اژدر زاپاتا ! من نمیدونم وقتی برای ثبت یک نام معمولی برای یک بیزنس معمولی در ایران آدم باید از پدر شهید چمران معرفی نامه کتبی بگیرد این اسامی مزخرف چیه که روی مغازه ها میذارن ! مثلا قراره که این اسمها خیلی “کول” باشه ؟ بستی دایی امیر ! یک آقای نخراشیده با سبیل های از بناگوش در رفته – که احتمالا شخص شخیص دایی امیر ایشون هستن – هم مثلا شده آرم مغازه یا بیزنس ! من فکر میکنم ما ایرانی ها تعهد داریم که گند همه چی رو در بیاریم از جمله ایجاد برند و خلاقیت در برند سازی !

جامعه باز ایرانیان :

چند ماه پیش با دامون ، جمال ، علی آقا شهنازی و تعداد دیگه ای از بچه ها تصمیم گرفتیم یک جامعه مجازی ایجاد کنیم. جامعه ای با قوانین مشخص و کارکرد مشخص که بناست توش در کنار به اشتراک گذاری اطلاعات درباره استرالیا و مهاجرت به نوعی دموکراسی و تحمل رو تمرین کنیم. خوشحالم که کارهای اولیه به سرعت انجام شد و یه اجتماع واقعی هول این مجموعه شکل گرفت. آخر هفته پیش که دامون هم ایران بود به اتفاق در گردهمایی بچه های این فروم / جامعه مجازی شرکت کردیم و بسیار لذت بردیم. فکر میکنم که راه خوبی شروع شده و امیدوارم با همکاری بچه های خوب و با انگیزه داخل و خارج از ایران با همین فرمون بره جلو. فقط خواستم همینجا یه چیزی رو به دامون و بقیه بچه هایی که اونجا فعالیت میکنن اعلام کنم. اگه یه روز قرار بشه این جامعه مجازی راهی که مایگرنت هلپ رفت رو بره و مثل بقیه چیزهایی که تو ایران با انرژی و انگیزه آغاز کردیم و وسط راه مجبور شدیم دنده عقب بگیریم بشه ، من نه تنها ترکش میکنم بلکه به سهم خودم تمام تلاشم رو برای نابودیش خواهم کرد. بعدا نیاین بگین طرف ضد انقلاب و منحرف و التقاطی و بی بصیرت بود ! گفته باشم ! اینم آدرسش : forums.persianinoz.com/forum.php

عزت زیاد

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

14 دیدگاه برای “سکوتم از رضایت هست !”

  1. ويدا می‌گه:

    كجات اسفناج سبز شده ؟؟؟؟

  2. بهار می‌گه:

    خدایی این ترجمه همزمانه خیلی جالب بود. البته واسه من آشناس. مث با وایبر حرف زدن با ایرانه. وقتی دیگه از جواب یارو ناامید میشی و میری سراغ یه بحث دیگه تازه جوابش میپره وسط حرفت!!!

    جامعه مجازی هم که بسیار خوب. ولی ماگرنت هلپ هم به نظرم خدایی خیلی کمک کرد در عین اینکه همه میتونستن حرفاشونو بزنن. دیگه اگه یه سری کلا ادبیاتشون با آزادی بیان سازگار نیست به نظر من نباید به پای کل گذاشته شه. البته اگه منظورت این بود :)

    • Ehsan می‌گه:

      نه من اصلا مشکلی با مایگرنت هلپ ندارم. معل.مه که خوب بود. هنوزم هست. اما تصمیم گیرنده اونجا یه نفره و این بده. من خیلی چیزها رو مدیون مایگرنت هلپ هستم و هنوز خودمو جزوی از اون جامعه میدونم. هرچند نا خواسته ازش طرد شدم.

  3. آسمان آبی می‌گه:

    احسان میگما یولش یواش دارم احساس می کنم هویتی که داشتی داره جا شو به استرالیا می ده انگار هیج حرفی واسه گفتن جز نحوه رفتن به استرالیا، زندگی تو استرالیا، …استرالیا، … نداری. یه سری به خودت بزن…

    • Ehsan می‌گه:

      والا این فیدبکیه که جامعه داره بهم میده. البته باهات موافقم که این مایه تاسفه. اما واقعیت همیشه مطلوب دل ما نیست. یه نکته دیگه اینکه همونطور که من نمیتونم در مورد تجربیات تو با قطعیت نظر بدم – چون تو اون شرایط نبودم – تو هم نمیتونی راجع به من قضاوت کنی. مهاجرت تو زندگی آدمها خیلی تغییر بزرگیه. انقدر که تا واردش نشی نمیفهمی.

  4. دوست می‌گه:

    سلام بر احسان. مقدمه تاپیک جالب بود یه جور هایی آدم رو یاد فیلم طعم گیلاس میندازه و همین حرکت و نشاط در زیر تاپیک های متن نیز ورود پیدا کرده تا جایی که در پایان بخش تحصیلات تکمیلی، بجای بیان ناراحتی از وضعیت نامناسب اقتصادی بهیار، تلاشش برای آزمون دکترا مطرح میشه. امید که این نگاه برای همه هموطنان داخل و خارج توسعه پیدا کنه و همیشه پایدار باشه. موفق باشید.

    • Ehsan می‌گه:

      ممنون از نظرت ! امیدوارم شدم به خودم ! واقعا حالا که فک میکنم میبینم موقع نوشتن همین حسی که گفتی رو داشتم بدون اینکه بدونم !

  5. دامون می‌گه:

    دلم گرفت واسه پسرک بهیار .
    در مورد جامعه باز ، ببین منم خودم این آخرین تلاشمه که به خودم و بقیه ثابت کنم که ما ایرنیها میونیم کار تیمی و اجتماعی بکنیم . معیارت واسه اینکه بفهمی داره به راه مایگرنت هلپ میره چیه مهندس؟یعنی چه اتفاقی بیفته میگی ،” ای بابا این که شد همون” ؟

    • Ehsan می‌گه:

      کلی نوشتم پرید همش. اتفاقی که نباید بیفته و اگه بیفته من قاطی میکنم اینه که مونوپل ایجاد بشه و یه عده آدم فکر کنن آقای ایکس به واسطه هزار دلیل قابل توجیه حق داره در موردی به تنهایی تصمیم بگیره. این اتفاقیه که در تاریخ ما ریشه داره و خیلی سخته که به دامش نیفتیم. نمیخوام اینجا انقلابی و ضد انقلاب و سهمیه شهدا داشته باشیم. بحث کارما و امتیاز دهی یه روش پیشگیری از سو استفاده است و خیلی هم خوبه اما دوست دارم همه آدمها بتونن حرفهاشونو بزنن و نظراتشونو در یه کمع مشورتی مطرح کنن. تا اینجا که سو فار سو گود ! امیدوارم که ادامه داشته باشه.

  6. مریم می‌گه:

    سلام احسان جان، همیشه وبلاگ تو و بقیه دوستان استرالیا نشین رو میخوندم ولی هیچوقت نظری نذاشته بودم ولی از دیدن سایت جامعه باز ایرانیان استرالیا خیلیییی خوشحال شدم. از زمانی که بحثای خاله زنکی تو مایگرنت هلپ شروع شد همونجوری که خاموش اومده بودم خاموشم رفتم! ولی دلخور بودم از نبوددن جایی برای رفع سوالام. هر چند تنها باری که جواب گرفتم از دامون عزیز بود
    به هر حال خیلی خوشحال شدم. مرسی از همتون :)

    • Ehsan می‌گه:

      ممنون که نظر دادی. من هم امیدوارم که بتونیم با کمک هم توی این محیط جدید کارهای مفیدی بکنیم ، به هم کمک کنیم و در کنار تمرین یه سری اصول اولیه دوستای خوبی پیدا کنیم. مرسی که هستی ! :) )

  7. محمد می‌گه:

    بازم چندتا چیز نوشتی و منم باید چندتا کامنت بزارم:

    1- تحصیلات تکمیلی: از این موارد زیاد دیده می شه و خودمم تجربه برخورد با این افراد رو داشتم. شاید فقط مختص ایران نباشه. اما بهرحال آزاردهنده است. چند وقت پیش شرکت ما یه آگهی زد تو روزنامه. وقتی اکانت ایمیل رو واسه همکارم که مسئول جمع آوری رزومه ها بود تنظیم کردم، مثل همیشه F9 زدم که سریع بره سراغ دریافت که دیدم چندهزار ایمیل در انتظار دانلوده. فقط تو 2-3 روز. بعد چند روز اینقدر رزومه ها زیاد شد که فعلاً ایمیل رو واسه آگهی بعدی غیر فعال کردم. به بعضی از روزمه ها خودم نگاه انداختم و متاسف شدم که بعضی ها با داشتن مدارک بالا واسه یه کار معمولی رزومه دادن. کاری که شاید در حد یه آدم فوق لیسانس و دکترا نباشه.

    2- همایش امید: تو این مبارزه راهی جز قوی بودن و قوی موندن نیست و این فرهنگیه که اونور خوب جا افتاده و امیدوارم اینجا هم جا بیفته.

    3- اژدر زاپاتا: این رستوران اینجا هم یه شعبه داره و وقتی افتتاح شد مثل هر رستوران دیگه ای امتحانش کردم و با اینکه آدم بخوری هستم خوشم نیومد. اسمش به کنار، ساندویچش بزرگه که این خوبه، اما همه چی توش هست و معلوم نیست داری هات داگ می خوری یا مغز و یه مقدار هم مرغ. فعلاً ملت باهاش مشغولن و کار و کاسبیش هم بد نیست.

    4- جامعه باز ایرانیان: باهات موافقم و همینطور با دامون. نباید به اون سمت بره که در اینصورت یه کار بیهوده خواهد بود. اما امیدوارم انرژی و انگیزه اولیه اعضای گروه و بویژه دامون که می دونم دوست داره این فروم به ثمر برسه، اون رو به اونجایی برسونه که باید بشه. خودت هم که حسابی وقت می زاری و خیلی خوبه. ضمناً اون روز من نتونستم بیام و دلیلش رو به دامون هم گفتم. کاری پیش اومد که سفرم لغو شد. دوست داشتم دوستان و به ویژه خودت و دامون رو ببینم.

    • Ehsan می‌گه:

      آقا برین تو فروم فعالیت کنین دیگه. من هر روز سر میزنم میبینم مطلب جدید نیست ! سوال هم نیست آدم بخواد جواب بده ! شما خودت بنیانگزاری نا سلامتی !
      این تاریخ هم که فیکس کردی زودتر قطعیش کنین تعداد رو آمار بگیرین من برنامه خودمو بدونم. والا !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!