عصبانی هستم !

 

 

1 – استاد آیدین آغداشلو فرموده اند که دیگر نقاشی نمیکند و به پرنده ها و سنجاب ها غذا میدهند. مجسمه های استاد تناولی – بزرگترین هنرمند هنرهای تجسمی این مملکت – هنگام جا به جایی با جرثقیل مخصوص حمل ماشینهای اوراق جلوی چشمان استاد میفتد و ترک بر میدارد. فکر میکنم پوسته هنر در این دیار سالهاست که ترک برداشته.

من که البته هیچ نسبت حقیقی و حقوقی با هیچکدام از این هنرمندان بزرگ ندارم فکر میکنم برای یک هنرمند ، ایران یکی از بهترین مکانها برای خلق آثار هنریست. چون من اعتقاد دارم هنر بی بدیل و ماندگار در دل رنج و تنگنا شکل میگیرد. حالا تک تک شما میتوانید با این حرف من صد در صد مخالف باشید. همین که در خیابانهای تهران راه بروید از صبح تا شب سوژه برای خلق آثار هنری جلوی چشم شماست.

گاهی افسوس میخورم که چرا عکس گرفتن در این خیابانها به سادگی و بدون دردسر امکان پذیر نیست. وگرنه تا سالها میشد این سوژه ها را دید و الهام گرفت.

 

2 – بچه که بودیم خانواده ما مثل خیلی از خانواده های ایرانی درباره خواستهای کودک از والدین از قانون نانوشته ای پیروی میکرد که مضمونش این بود : ” مهم نیست که چیزی که تو میخواهی منطقی یا درست است یا نه ولی چون تو میخواهی نه !”. بعد هم اگر بچه (یعنی ما) چیزی را میخواستیم که شاید کمی هم غیر منطقی بود سیلی از دلایل منطقی و مقلات علمی و فلسفی در رد آن درخواست از طرف والدین بیان میشد !

مثلا فرض کنید من کودک ده ساله دلم میخواست یک غذای خاص در رستوران سر کوچه بخورم ! اصلا محال بود. مهم نبود که چیست و چند است. مهم این بود که چون من کودک خواسته بودم با تکیه بر این اصل فلسفی که عقل بچه نصف آدم بزرگ است ، قطعا آن درخواست رد میشد !

اما اگر مثلا من یک خواسته والدین را برآورده میکردم (مثلا شاگرد اول میشدم چون آنها خواسته بودند که شاگرد اول بشوم) جایزه ام رفتن به آن رستوران و خوردن همان غذایی بود که بارها در مذمت اون برای من دلایل فلسفی و فقهی آورده بودند.

یک مثال ساده ترش هم وقتی بود که من کلاس اول دبستان بودم. فکر کنم همینجا هم قبلا تعریف کردم. در اون سن و سال طبیعتا ما اجازه نداشتیم آلو و لواشک بخریم و بخوریم. مخصوصا از اینهایی که کنار خیابون میفروشن !

از مادرم قول گرفتم در اگه معدلم بیست بشه بهم پنج تومن (که اون موقع مثل ده هزار تومن الان بود !) جایزه بده ! زد و ما معدل بیست گرفتیم و پنج تومن رو با هر ترتیبی بود به دست آوردیم. فک میکنین چی کار کردم باهاش ! رفتم پنج تا آلو خریدم ! از این آلو کثیف ها که تو یه پلاستیک بی نام و نشون بود و باید با دندون آلو رو ازش میکشیدیم بیرون.

حالا اون آلو دو تاش کافی بود که روانه بیمارستانتون کنه ! من اما بدون اطلاع مامانم اون پنج تا آلو رو با کمک دو تا از دوستان تموم کردیم و فکر کنم تا سه روز بعدش داشتم بالا میاوردم !

حالا بماند اما انقدر این مساله برام مهم بود که الان بعد از بیست و خورده ای سال هنوز اون ماجرا با تمام جزئیاتش یادمه ! یه دلیلش اینه که هنوز هم وقتی میرسم توی یه مغازه دلم میخواد همه همه هوله هاشو بخرم. فکر میکنم اون قانون نانوشته یه لکه قهوه ای بد روی ذهن و روان من به جا گذاشته !

حالا همه اینها رو گفتم که بگم این روزها هنوز این فرمول بسیار مفید تربیتی رو در تربیت فرزندان این سرزمین زیاد میبینم و میترسم از نسلهایی که قراره مثل من عقده ای و سرخورده بار بیان.

 

3– همش سعی میکنم حسهای خوب بیاد تو ذهنم  تا بتونم فکرای خوب بکنم. اما لامصب نمیشه. انگار همه حسهای خوب از این دیار رفته. واقعا ملت با چه امید و انگیزه ای تو این مملکت زندگی میکنن ؟! ها ؟!

میشه یکی که تو ایران زتدگی میکنه همینجا بنویسه که دلش به چی اینجا خوشه ؟ سواله ها واقعا !

سومین دوره کیمو یا همون شیمی درمانی رو هم انجام دادیم. بیمارستان خودش پر از سوژه و حرفه. نمیخوام از بیمارستان و ناراحتی بنویسم. اینجا اتفاقهای خوبم میفته. یه تاتر خوب هست. چند تا فیلم خوب برای اکران تو راهه. چند تا آدم جدید دیدم که حالمو بهتر کرد. اما واقعا به نظرم هنوز دلایل کافی واسه موندن تو این مملکت وجود نداره و اینکه هنوز نمیدونم تا چند وقت باید مهمون سرزمین مادری باشم ، داره کم کم کلافم میکنه !

 

پینوشت : دلم حتی برای همه اتفاقات تکراری روزمره استرالیا تنگ شده. دلم برای همه دوستان سیدنی نشینم تنگ شده. دلم واسه ماشین گنده ام که همه بهش میگفتن کامیون تنگ شده. دلم برای برنامه های صبح رادیو ، واسه سیدنی در مه صبحگاهی ، واسه قهوه های بی پی ، واسه آبجوهای عصر جمعه واسه همه چیزهای بی مزه جزیره تنگ شده. این حسها رو که دارم فکر میکنم دیگه میتونم بگم دلم واسه خونه تنگ شده …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

37 دیدگاه برای “عصبانی هستم !”

  1. امیر گفت:

    قشنگ نوشتی، بجز چند تا خوشی های کوچیک، تو مملکت ما متاسفانه چیزی برای خوشحال شدن نمونده. من چند وقت پیش یه سه ماهی برگشتم تهران از ماه دوم دیگه دلم نمی اومد از خونه بیرون برم لحظه شماری می کردم برگردم، فقط از همون ها خوشی هایی که گفتی لذت بردم و برگشتم با انرژی به استرالیا و تا راهم را ادامه بدم. و به امید سلامتی نزدیکان شما. خوش باش.

    • Ehsan گفت:

      امیر جان میدونم که چقدر داری تلاش میکنی و میدونم که راهی باز کردی که توش سختی زیاده ولی مهم اینه که این راه نه برای تو بلکه برای خیلی ها اما توسط تو باز شده. بازم فکر میکنم اگه امکان جا به جا شدن داشتی تو سیدنی امکان کار تو رشته خودت خیلی زیاد داشتی. همین الان شرکت ما دنبال نقشه بردار میگرده ولی کسی نیست. وضع کار ساختمان تو نیوساوث ولز خیلی خوب شده.
      در مورد خوشی های کوچیک من هم همین حس رو دارم و مهمترین چیزی که تو ایران نمیبینم ، چیزی که مهمترین موتور محرک ادمها برای پیشرفت در آینده است ، نبود امیده. و من از این وضع نگران و عصبانی هستم.

  2. مهربان گفت:

    جناب محترمی که اسمتونو نمیدونم. اولا که ادمی با امید زنده است هر جای دنیا که باشه. اگه شما انقدر از ایران دلخورین اصلا چرا میرین؟ یه مدت اینجا بمونین بعد ببینیم دلتون واسه همون ایران لک میزنه یا نه. من فکر .میکنم ما 100 سالم که اینجا باشیم بازم به اینجا خونه نمیتونیم بگیم. اینجایی ها درسته که حرفی نمیزنن ولی ته دلشون ما رو از خودشون نمیدونن. حالا شما چه جوری فکر میکنی رو نمیدونم. مساله دیگه هم اینه که ادم هر اتفاقی تو زندگیش بیافته باید بره جلو نمیتونه برگرده عقب. جه اینجا چه ایران.شاید چون الان رفتین جلو و ملاک مقایسه دارین این حس و دارین ولی برای ما ها که نصف عمرمون ایران بودیم هیچ کدوم از دو جا همیشه نمیتونیم بمونیم و برای من به شخصه حس خونه فقط وفقط وطنم یا همون ایران هست. خوش به حال شما.

    • Ehsan گفت:

      دوست عزیز ، شما رو به نوشیدن یک لیوان آب و خوندن نوشته های قبلی خودم دعوت میکنم. احساس من نسبت به سرزمینم یک احساس شخصی است و دلیل نداره با نظر شما یکی باشه و اصلا دلیل نداره که حتی درست باشه. من همونطور که بارها گفتم همونقدر که خودم رو ایرانی میدونم خودم رو هندی ، روس ، قزاق و استرالیایی میدونم. چون با این مردم زندگی کردم و کنارشون خاطره ساختم. من اصلا به همیشه موندن در یک جا اعتقاد ندارم. من اعتقاد دارم که آدمی باید همیشه در سفر باشه. موفق باشین.

  3. medi گفت:

    سلام
    اقا دله ما هم واسه تو تنگ شده مخصوصا من که یه مشتری توپ رو از دست دادم:)
    خونه ادم جایی که دله ادم خوشه .وطن اونجایی هست که ادم ازار کمتری ببینه وگرنه محل تولد مثل دین ادما میمونه تابع حغرافیا هستش و به خودی خود هیچ برتری یا افتخار و یا نقطه ضعف حساب نمیشه.

    خیلی مخلصیم

    • Ehsan گفت:

      بله استاد. ما هم همیشه همینو گفتیم ! اصلا یه روز تو همون حیاط رو به دریاتون بر بلندای تپه های سی فورث ما همین بحثو با هم کردیم ! منتها وقتی تو غربت هستی زمانی که از زندگی به تنگ میای فک میکنی اگه تو وطن بودم اینجوری نبود حتما ! ولی وقتی تو وطن هستی و امکان خارج شدن رو هم نداری ، وقتی از زندگی به تنگ میای ، دیگه غلط میکنی اصلا هیچ فکری بکنی ! تنها مزیت وطن همینه !

  4. محمد گفت:

    این قضیه که مهدی تو کامنتش آورد رو قبول دارم، جبر جغرافیایی عاملی واسه افتخار نیست. البته یادمه تو یکی از مطالب یکی دو سال پیشت تو هم اینو گفته بودی. خیلی ها هستن با همین شرایط دارن زندگی می کنن و خوشحالن و دنبال رفتن هم نیستن. اما من و تو نمی تونیم.

    در مورد بچگی هم سعی کن بعداً که خودت بابا شدی(البته اگه دوست داشته باشین. تو و خانمت) کارایی که فکر می کنی پدر و مادرت باید انجام می دادن و ندادن رو تو انجام بدی. من نسبت به دخترم همینطوری دارم رفتار می کنم.

    در مورد پدرت بازهم می گم، امیدوارم این غول رو شکست بده. مثبت باش و امیدوار. حال تو واسه رفتن الان مثل منه. فرقش اینه که تو تازه از اونجا اومده و من هنوز پشت چراغ قرمز اداره مهاجرت.

  5. Joe گفت:

    اول اینکه امیدوارم حال پدر بهتر و بهتر بشه.
    دوم اینکه شما چون از اون محیط رفتی بیرون و محیط دیگه‌ای رو تجربه کردی، این حس برات به وجود میاد که اونجا آدمها به چه امیدی زنده هستند و چطوری دارن زندگی می‌کنن ولی کسی که فقط توی اون محیط بوده و سالها با همون آدمها، همون فرهنگ و همون آداب و رسوم زندگی کرده، دلش هم به همون تفریحات کوچیک و شاید از نظر ما مسخره خوشه. بعضی وقتها شاید اوضاع برای اونها بهتر باشه چون با همه سختی‌ها و مشکلاتی که دارن (البته شاید از نظر ما سختی و مشکل هست)، عین ماها تو دوراهی گیر نمی‌کنن که وقتی اینجان، دلشون هوای اون خونه رو بکنه و وقتی اونجا، دلشون هوای این خونه! امیدوارم که فعلاً که اونجا هستی، برات یک سری شرایط خوب پیش بیاد که بتونی راحت‌تر تحمل بکنی.
    ارادت

    • Ehsan گفت:

      مرسی مهندس جان. بحث اینه که آدم باید بره و ببینه. من خودم خیلی راه درازی در دیدن محیطها و آدمها و فرصتهای جدید پیش رو دارم. متاسفانه یه خمودگی شرقی در فرهنگ ما وجود داره که در مقابل هر تغییر مقاومت ایجاد کنیم. همونه که ریشه وطن پرستی و ناسیونالیسم و مزخرفاتی از این دست رو بوجود آورده. اینا مفاهیم پوسیدست. به عقیده من البته.

      • Joe گفت:

        آی این خمودگی شرقی رو خوب اومدی! کاشکی اینقدر خم می‌شد که می‌شکست و خیالمون راحت می‌شد!

        • Ehsan گفت:

          والا دیگه فک کنم داره کم کم میشکنه اگه هنوز نشکسته باشه ! از درون داره میشکنه ! میدونی چی میگم ؟ باید بیای یه مدت اینجا زندگی کنی ببینی پایه ها چه ترکهای بدی خورده !

  6. غزل گفت:

    سلام من اینجا یه خواننده خاموش و قدیمی هستم .خواستم یه چیزی بگم در مورد این پستتون که چرا شما الان این احساس رو دارید نسبت به ایران و به نظر من احساس الان شما ربطی به خوب بودن استرالیا و بد بودن ایران نداره .من خودم متولد و بزرگ شده یکی از شهرهای ایرانم که بنا به دلایلی چند سالی هست تهران ساکن هستم خوب اوایل زندگی تو تهران رو دوست نداشتم و شهر خودم رو دوست داشتم برای خرید یک کار ساده ساعتها وقت بزاری و با هزار جور ادم مختلف سر و کله بزنی و … دلم برای زندگی خودم توی شهر خودم لک زده بود اما اخیرا هر وقت میرم پیش خونوادم و به شهر خودمون سر میزنم احساس میکنم دیگه اینجا خونه من نیست و احساس ناراحتی میکنم و دوست دارم زودتر برگردم به خونه خودم مطمئن هستم این احساس به خاطر اینکه تهران جای زندگی شده نیست هنوز زندگی توی شهر خودم راحت تر و دلچسب تره اما اینکه خونه خودم نیست حتی خونه پدرم هم دیگه مثل خونه خودم راحت نیستم و دوست دارم برگردم به خونه خودم و جلوی تلویزیون خودم دراز بکشم و توی حمام خونه خودم حمام کنم همه باعث شده که کمتر به شهرمون سر بزنم ..شاید شاید شما هم به هر حال توی خونه خودتون راحت ترید حتی نسبت به خونه پدریتون

    • Ehsan گفت:

      ممنون از روشن شدنتون. حرفت کاملا درسته. اما من قصدم این بود که کمی تحلیلی تر به قضیه نگاه کنم که انگار باز احساسی شدم و نتونستم جان مطلب رو ادا کنم. بحث همونه که میگه هیچ جا خونه خوده آدم نمیشه ! خارجکی ش هم میشه Home ! Sweat Home !

  7. بهار گفت:

    سلام با آرزوی سلامتی برای پدر عزیزتون.ببینید من تا حدودی با شما موافقم ولی در جواب اون سوالتون که پرسیدید به چی در ایران دلخوشید من خودم به شخصه فقط و فقط به خانواده م دلخوشم پدرم و مادرم خواهرم برادرم و دوستانم. بارها خواستم به خاطر بچه هام برم اما نتونستم نمیدونم شاید جرات ساختن یک زندگی جدید و تحمل مشکلات مضاعف هم روی تصمیمم اثر زیادی گذاشته و من امیدوارم که حداقل بعد سالها از این تصمیم به ماندن پشیمون نباشم.گاهی وقتها با خودم میگم اگه همه بزارن و برن کی این وطن رو بسازه؟ من از رفتن هر ایرانی هموطنم غمگین میشم.نمیدونم سیاحتنامه ابراهیم بیگ رو خونده اید یا نه؟و خوندنش رو به هر ایرانی توصیه میکنم تا بدونه که خیلی از دلایل مشکلات ما از همون قدیم از چی بوده.

    • Ehsan گفت:

      ممنون از توصیه خوبتون. نه نخوندم. کتاب نخونده زیاد دارم. اما در مورد پشیمونی این کاملا به شخصیتتون داره بعضی ها چه برن چه نرن پشیمون میشن. بعضی هام چه برن چه نرن راضی هستن. این دو دسته اکثریت جمعیت رو تشکیل میدن. امیدوارم هر جا هستین موفق باشین.

  8. میترا گفت:

    آقا احسان واقعا هیچ دلخوشی ای برای موندن وجود نداره. برای همین هم هست که حتی اونهایی که همیشه می گفتن عمرا از این مملکت برن چون دوری از خانواده و دوستان براشون مرگه، به این نتیجه رسیدند که راهی جز رفتن نیست.
    دوست صمیمی من استرالیا زندگی میکنه و ما هر روز با هم حرف می زنیم، وقتی از زندگی روزمره اش میگه، حتی با اینکه شاید چیز خاصی هم نباشه، اما احساس می کنم آرامشی که تو زندگی اون هست، هر چند ساده، من ازش محرومم.

    • Ehsan گفت:

      واقعیت اینه که درسته ! یه آرامشی اونجا هست. اما خیلی چیزا هم نیست. به شخصه معتقدم یکی از اشتباهاتی که ما میکنیم یا یکی از گولهایی که میخوریم اینه که قبل از مواجهه شدن با بدیهای سرزمین جدید باورشون نمیکنیم و بعد از مواجه شدن باهاش برای بقیه انکارشون میکنیم. البته منظورم شما نیستین. کلا اینو که گفتی این به ذهنم رسید گفتم همینجا بگم !

  9. دوست گفت:

    سلام بر احسان. سوژه احتمالی تاپیک بعدی شما هم مشخص شد! با قلم (یا بهتره بگم کی بورد نویسی) خوب شما، مطلب جالب در میاد. درون و برون. نام کتاب شعری منسوب به گروگانگیر اخیر در سیدنی. یا از کجا به کجا رسیدن سرونوشت زندگی گروگانگیر. یا … .

    • Ehsan گفت:

      درون و برون ! باید بگردم پیدا کنم کتاب این مردیکه پفیوز رو. در مورد دیروز خیلی فکر کردم که بنویسم یا ننویسم. حرف خیلی حرف اما واقعا ما از شخصیت این آدم چیزی نمیدونیم جز اینکه از نظر روانی تعادل نداشته و من نقش دولت و سیستم قضایی رو در این وسط بیش از خود اون گروگانگیر میبینم. حالا تحریکم کردی بنویسما !

  10. وانیا گفت:

    سلام …
    در مورد شخصیت آدما و پشیمون شدن و نشدنشون راست گفتی…یا خمودگی و مقاومتمون در برابر تغییر!
    امیدوارم روز به روز بهتر باشی و حال پدرت خوب باشه.
    ما اینجا همه دلخوشیم به خانواده هامون و اونا دلخوشن به ما !

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. خانواده ! مفهومیه که این روزا خیلی درگیرشم! پس خانواده خودم چی ؟ وقتی اولویت خانواده آدم با پدر مادرش در تضاد قرار میگیره چه باید کرد ؟

  11. پاشو بيا كمك ما دوشنبه ببين چقدر حالت خوب ميشه و براي زندگي تو ايران دليل پيدا ميكني!

  12. احسان عجيبه، چون من هر روز بودن تو ايران را دارم زندگي ميكنم و حتي تمام نقص هاش را هم دوست دارم چون باعث ميشه باهاشون رشد كنم و آدم قوي تري بشم!

    • Ehsan گفت:

      خوب این خیلی خوبه ! مهم اینه که آدم واسه خودش انگیزه پیدا کنه ! اما من واقعا دلم میگیره واسه استعدادهایی که اینجا داره هدر میره !

  13. سینا گفت:

    سلام وقتتون بخیر خسته نباشید از سایت بسیار خوبتون و زحمت هایی که می کشید ممنونم.من دانشجوی کارشناسی ترم 7 هستم و امسال درسم تمام میشه خدمت سربازی هم دارم.خیلی دوست دارم مهاجرت به استرالیا و زندگی در اونجا رو.خسته شدم از بس تو سایت ها گشتم.گیج شدم نمیدونم چی کار کنم.تو رو خدا کمکم کنید.از طریق چه ویزائی اقدام کنم؟ دانشگاهی که درس میخونم یه موسسه غیر انتفاعیه.مدارک فنی و حرفه ای بگیرم مثلا جوشکاری یا تراشکاری و …میتونم با این مدرک ویزا بگیرم؟ تو رو خدا راهشو نشونم بدبد.کلاس زبان هم باید برم؟ زبان انگلیسی هم تلفظ و نوشتنم خوبه.ممنون میشم کمکم کنید.ببخشید من اینجا مطرح کردم اگه امکانش هست کمکم کنید مرسی

    • Ehsan گفت:

      دوست عزیز شما بهتره سولاتتون رو در فرومهایی مثل جامعه باز ایرانیان یا مایگرنت هلپ مطرح کنین یا با توصیح دقیق شرایطتون برای من ای میل بزنین. آدرس های زیر میتونن از همه چی مفید تر باشن.
      forums.persianinoz.com/forum.php
      migranthelp.com

  14. گربه تنها گفت:

    نمیدونم مریض شما کیست یا خودتون هستین … اما امیدوارم به زودی بیایید و بگید که کلا پاک شده و هیچ آثاری از سرطان نیست
    هرگز یادم نمیره که قرار داد آنش بس ایران و عراق بسته شد و من داشتم خودم را جر میدادم که برین طلا و دلار بخرین … همه به من میخندیدن که این همه سکته ایی داریم …. تاجر های بزرگش زیرش زاییدن تو یه الف یا علف بچه میگی بریم پول ها را به دلار یا طلا تبدیل کنیم
    در مورد اوضاع مثبت نیست … اما همین که میبینم با این انرژی و شاد مینویسی نشون میده توی وجودت یه شادی نهفته هست …. در کنار همون کودک درون …. گاهی باید بذاری دو تای با هم آتیش بسوزونن

  15. انیگما گفت:

    آدما تو تصمیم گیریهاشون به یه الگویی که از یه سبک زندگی ناشی میشه پایبندن البته مقصودم همه ادما نیست 🙂 مثلن اینکه چطور برای دانشگاه انتخاب رشته می‌کنیم. اینکه به چه دلیل ازدواج می‌کنیم. اینکه به چه دلیل جدا میشیم. اینکه به چه دلیل وانگیزه‌ای رابطه‌های خودمون رو حفظ می‌کنیم. اینکه به چه علتی رابطه‌هامونو از دست می‌دیم. اینکه چطور شغل‌مون رو انتخاب می‌کنیم. اینکه چرا مهاجرت می‌کنیم وچرا مهاجرت نمی‌کنیم و به همه تصمیم‌های مهم دیگه ای که توو زندگی گرفتیم

    بعضی از آدما بیشتر بر اساس ترساشون تصمیم می‌گیرن

    ازدواج می‌کنم که تنها نمونم. مجرد موندن توو سن بالا سخته

    می‌خوام پزشکی بخوونم می‌ترسم به دنبال علاقه خودم که گزارش‌گریه برم و بعداً وضع مالی خوب نداشته باشم

    ارشد می‌خونم چون از کارشناسی بهتر ه . همیشه فرصت درس خوندن نیست. می‌ترسم که بعداً‌ پیشمون بشم

    جدا نمیشم و به زندگیم ادامه می‌دم. می‌ترسم مردم پشت سر من خیلی حرف بزنن و اعصابم رو به هم بریزن

    اینجا محیط رشد من نیست. می‌خوام به کشور دیگه برم. نمی‌دونم اونجا چطوریه. اما برام مهمه که هر جایی برم که اینجا نباشم

    آدمای توو این الگوی تصمیم گیری از وضعیت موجود  یا ازوضعیت آتی که ممکنه پیش بیاد فرار میکنن

    کمتر کسی می‌گه که من می‌ترسم! ما برچسب‌های بسیار زیبایی برای ترس‌هامون داریم:

    ازدواج یک مرحله مهم از زندگی است. می‌خواهم وارد این مرحله جدید بشوم

    می‌خواهم پزشک شوم و جان انسانها را نجات دهم ،همان روز می‌بینی که اگر کنار خیابان آدم در حال مرگ ببیند، جز عکس گرفتن برای اینستاگرام هیچ غلطی نمی‌کنه

    دانشگاه می‌روم چون علاقمند به علم هستم. اصلاً‌ از بچگی از مطالعه لذت می‌بردم. الان هم اکثر وقتم به یادگیری می‌گذرد (منظورش خواندن مسیج‌های تلگرامشه).

    می‌خواهم رشته‌ام را عمیق‌تر بفهمم. کارشناسی اشباعم نکرد (و چند دقیقه بعد می‌پرسد:. الان ارشد برق بیشتر پول درمیاره یا MBA؟ برای کنجکاوی می‌پرسما).

    من اصلاً متعلق به این فرهنگ نیستم. اصلاً وقتی عکس‌های پاریس و نیویورک رو می‌بینم احساس می‌کنم من آدم اونجام (پاریس و نیویورک هم براش دو گزینه مشابه محسوب می‌شه!

    اما الگوی تصمیم.گیری بعضی از ادما منطبق با رو راستی درونیشونه خیلی واقعی و اینکه خودشونو خیلی خوب میشناسن میدونن ارامششون چجوری بدست میاد شناخت خود بنظرم نقطه عطف زندگی ادماست برای اینکه سی به بعد به دومین تولدشون دست پیدا کنن به اینجور ادما نمیتونی بگی چرا اینو خوندی چرا موندی چرا رفتی چون چراش مال خودشه مال نسخه خودشه

    ازدواج می‌کنم. چون کسی رو دیدم که به نظرم یک هفته بودن کنار او، به باختن یک عمر می‌ارزه

    ارشد می‌خونم. چون چند ساله که در مورد یک موضوع تحقیقاتی دغدغه دارم و حتی اگر ارشد خوندن و تز نوشتنم به جای دو سال، چهار سال هم طول بکشه تحت هر شرایطی می‌خوام این تحقیق را با نظارت یک استاد کاردون انجام بدم

    جدا می‌شم. چون فقط یک بار فرصت زندگی دارم و دلیلی نمی‌بینم که این فرصت رو به پای دیگرانی که نه من رو می‌شناسن نه شرایط زندگی من را به خوبی می‌دونن،‌ بسوزونم

    می‌خوام به فرانسه برم. علاقه خیلی زیادی به علوم انسانی دارم. فرهنگ فرانسه رو دوست دارم. سالهاست از خواندن کارهای ولتر و مونتنی لذت می‌برم. دیدن عکس‌های قبرستان مون پارناس را به دیدن منظره پارک ملت تهران ترجیح می‌دم. اگر یه روز از زندگی‌ام مونده باشه هم می‌خوام این روز رو توو کافه دومولن، روزنامه بخونم و قهوه بخورم

    هووووم

    می‌خواهم در ایران بمانم.
    نمی‌گویم بهترین جای دنیاست. اما می‌گویم من متعلق به این فرهنگ و فضا هستم و دلم می‌خواهد که تغییرات مثبتی را در این فضا ببینم. دلم می‌خواهد در لحظه مردنم، این نقطه از این کره خاکی، نقطه‌ی دوست داشتنی‌تری باشد.

    هرچند یک بار به مذاح یا شوخی نمیدانم گفتید برای شما تنبل ها که در ایران ماندید دل نمی سوزانم دلم برای اونهاییکه زحمت میکشن و نمیرسند میسوزد و من اون روز به تمام کارهایی که در الگوی شما تنبلیست بالیدم در ذهن خودم و خودم را انقدر دوست داشتم که چه خودخواهانه برای دایره ای از چیزهاییکه دوست دارم تلاش میکنم حتی اگر برای دیگری پوچ باشد .

    • Ehsan گفت:

      اگه این از خودت بود جواب دندان شکنی بهت بدم ! اگه کپی پیست بود که فقط فحش بدم رد شم ! 🙂 ولی کلا خوب بود ! من 63 درصد با حرفای توش موافقم !

  16. انیگما گفت:

    آااااااقا چه ربطی داره معلومه که تغییرات دادم چون میخواستم نظر خودم باشه ، حالا تو فحش بده ، یا جواب دندان شکن ، یا اصن هیچی فقط خواستم بگم یه ادمایی ام هستن که اینجوری فکر میکنن چون تو گفتی حالا اونیکه مونده بگه چرا مونده هر چند که پاراگراف اخر مال خودم بود

  17. انیگما گفت:

    در واقع فقط مثالا کپی بود و تحلیلای بینشم خودم چون قبلن بهش فکر کرده بودم وسطاش اضافه کردم

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!