نگران منی …


یکی از چیزهایی که همیشه موقع های آمدن ایران آزارم میداد این بود که امکانی برای سیر دیدن دوستان قدیم پیدا نمیکردم ! دلیل اولش این بود که عده زیادیشون که کلا دیگه ایران نبودن ! اون عده ای هم که بودن در طول هفته که من کلا بیکار بودم سر کار بودن و در آخر هفته هم مهمون خونه مادرزن یا مادر شوهر. خیلی از دوستها هم که به کل یه آدم دیگه شده بودن و معاشرت باهاشون جز یاس و افسوس چیزی نصیبم نمیکرد !
از طرفی برنامه کوتاه دو هفته ای اقامت ما پر بود از دعوت های خاله و عمه های هر دو طرف برای شام و ناهار و حتی صبحانه ! کار به جایی کشیده بود که گاهی بین صبحانه و ناهار که در دو جای مختلف دعوت بودیم میرفتیم به دیدن یک دوست قدیمی به صرف چای !
این سفر اما کمی فرق میکند. نه اقامت من کوتاه است و نه اشتیاقی به دعوت یا پذیرفتن دعوت از کسی دارم. دغدغه ام متفاوت از دفعات پیش است. از یک طرف نگران حال پدر هستم و از طرفی نگران آینده مادر. پدری که با سرطان پیشرفته ای دست و پنجه نرم میکند و مادری که در روزهای عادی زندگی تحمل من و حرفهای نیشدارم را نداشت و همیشه یک مکالمه سه دقیقه ای ما به دعوا و جنجال ختم میشد . البته این عشق و محبت دو طرفه بود. یعنی این زبان تند و تیز من ارثیه مادریست ! من از آن آدمهایی نیستم که با شنیدن حرفی ناراحت شوم یا تسلیم حرف کنایه دار کسی بشوم. بارها پیش آمده جواب یک متلک یا حرف سنگین رو چنان دادم که یک رابطه چند ساله با همون یه جمله من تموم شده ! به هر حال همیشه به این توانایی خودم مینازیدم ! اما این دفعه همه حساس تر شده اند. هیچکس تحمل حرفهای قلنبه من رو نداره.

تهران من :

راه افتاده ام در این شهر شلوغ دنبال دارو. این آخرین کاری بود که فکرش را میکردم روزی بخواهم انجام بدهم وقتی از پل هاربر رد میشدم و خاطرات ده روز مسافرت دریایی ام را به سرزمین عجایب مرور میکردم !
لم داده بودم به پشتی کثیف و پاره پوره وانت عظیم الجثه ام و از سایت به خانه میراندم. هر از گاهی یک پکی میزدم به سیگار بی نام و نشان استرالیایی ام که گوشه اش یواشکی نوشته بود دانهیل و هر نخ اش میشد یک دلار ناقابل و در حالی که ترافیک بعد از ظهر سیدنی آرام از روی پل آهنی و غول پیکر هاربر عبور میکرد چشم دوخته بودم به بنای سفید و براق اپرا هاوس و مثل تمام دفعات ، مثل هر روز که از پل رد میشدم با خودم فکر میکردم “یعنی واقعا رد شدن از روی این پل برای من یک روزی یک آرزو و رویای محال بوده ؟” درست مثل یک شهروند فرانسوی ساکن پاریس که پنجره آپارتمانش رو به روی برج ایفل باز بشه تمام جذابیت های این شهر بعد از سه سال برام صرفا یک صحنه تکراریه روزمره شده بود !
حالا اما برگشته ام به شهر کودکی. کودکی ای که سالهاست ازش فرار کرده ام. همینجور که از سومین داروخانه که داروهای تک نسخه ای میدهد با حس غرور و پیروزی خارج شده ام – یعنی اینکه بعد از دو روز موفق شده ام دارو ها رو پیدا کنم – یادم می افتد این خیابانها آشناست. انگار نه انگار که چهار سال دبیرستان متر به متر این خیابان ها را گز کرده بودم ! دبیرستان البرز چیزی نیست که از یاد شاگردانش برود ! اما من انگار از یک سیاره دیگه اومده بودم ! چهره شهرم حسابی عوض شده بود. خیلی از ساختمانهای قدیمی جاشون رو به بناهای نیمه کاره یا در حال ساخت جدید داده بودن. تصمیم گرفتم مسیر فردوسی تا چهارراه ولی عصر رو پیاده برم تا شاید یاد اون روزها بهم انرژی بده. هر چی نگاه میکردم حس ام به این محیط تازه بد و بدتر میشد. رسیدم به چهارراه ولی عصر بدون اینکه چشمم به مدرسه افتاده باشد. باور کردنش سخته اما مدرسه ام رو پیدا نکرده بودم ! یعنی همه چیز انقدر عوض شده بود یا من یه آدم دیگه شده بودم ؟!
داخل یه زیر گذر جدید و عجیب پیچیدم که بیشتر به زیرگذر های شهرهای مدرن شبیه بود تا یک تکه از شهر تهران ! تهران همین جوریست دیگر ! تکه هایی از یک پازل در هم بر هم که هیچ چیزش به هیچ چیزش جور نیست !
ابولفضل یا امامزاده بیژن … مساله اینست :.

ایام محرمه و هر جا بری با پارچه های سیاه و ابزار و ادوات عزاداری مواجه میشی. توی زیر گذر ولیعصر یک مسیر میرود به سمت ایستگاه مترو. همان جایی که من میخواهم بروم. میپیچم توی دالان های مترو که بدجوری سعی میکند شبیه متروهای مدرن شهرهای بزرگ و مهم دنیا باشد ! با دیوارهایی که با هنرهای تجسمی معاصر و منطبق بر ارزشهای انقلابی-اسلامی آراسته شده. چشمم میخوره به یک تابلو که رویش سخنان گهربار بزرگان نقش بسته. یک جمله از امام حسین توجهم رو جلب میکنه. مفهومش اینه که : شایسته است که مومن از خانه خارج نشود مگر اینکه هر کسی را که خارج از خانه در اطراف میبیند بالاتر ازخودش بداند ! تنها جمله ای که به ذهنم میرسه اینه : وات د فاک ! تازه به عمق تفاوت مردم این شهر با بقیه شهرهای مدرن دنیا پی میبرم. تفاوتی که تا اعماق استخون نفوذ کرده و حالا حالا ها راهی برای رهایی ازش وجود نداره ! نمیدونم شاید تکیه اون کلام بر خضوع و خشوع مومن و این چرندیات باشه یا شاید مترجم چپ و چوله ترجمه کرده یا چشم من بد دیده اما مطمئن ام اگه با این تصور توی شهری مثل سیدنی بخواین کار پیدا کنین دکترای فیزیک از آکسفورد هم که باشین سر از مک دونالد در میارین !

پرتقال بزرگ یا پرتقال کوچک  :

از زمانی که من رفته ام آن سوی دنیا خیلی چیزها در این شهر تغییر کرده. خیلی چیزها. یکی از مثالهای بامزه از این تغییرات اینه که من یادمه یه زمانی توی میدون تره بار همه دنبال میوه های درشت بودن و وقتی طرف پرتقال های ریز و درهم رو میکرد توی کیسه پلاستیکی زنها یواشکی ریزها رو جدا میکردن و میریختن سر جای اولش و انقدر این عمل رو تکرار میکردن که یه کیسه پر از میوه های درشت نصیبشون میشد ! اما این بار همه انگار دنبال میوه ریز هستن ! پیرزنی با التماس به مردک غرفه دار میگه که پرتقالهای ریز رو بریزه و از این شاکیه که پرتقال درشتها توی کیسه اش جا خوش کردن ! من یه کم تعجب میکنم اما با مقایسه این اتفاق با بقیه اتفاقات روزمره فکر میکنم مشکل از منه نه بقیه !

یک تغییرعمده و اتفاق جدید در تهران رشد قارچ گونه مراکز خرید با استایل غربی (شاپینگ سنتر-مال) هست. روزی که میرفتم فقط تازه هایپر استار سر از تخم در آورده بود و برای خرید یک آدامس هم توش باید یک ساعت و نیم صف میکشیدی ! همون موقع فکر کردم با این استقبال بی نظیر چرا برادران قاچاقچی آقای احمدی نژاد که روی همه چی این مملکت چمبره زده اند به فکر احداث بیشتر این مراکز نیستن ؟ انگار برادرا صدامو شنیدن ! چون این دفعه کلی مال جدید و بزرگ تو این شهر ساخته شده ! خوب خانوما آقایون دیگه نگران چی هستین ؟ اینم از این ! حالا یه اسیدی هم بعضی وقتها میپاشن ! حالا برین خدا رو شکر کنین هر روز نمیپاشن ! اصلا تعداد این اسید پاشا رو زیاد کنن ما سریع اسیدمون رو پاشیده بشیم انقدر استرس آینده نکشیم !

محاله بمونی محاله بتونم :

مرتضی پاشایی امروز مرد. دارفانی را وداع گفت. هر چه اسمش را میگذاری معنایش این است که دیگر آهنگی از این گلو شنیده نخواهد شد. شنیدن این خبر ، آن هم در این شرایطی که من هستم برایم از هر چیز بدتر بود. هنرش را دوست داشتم. یاد روزهای اول حضورم در یک پروژه نظامی در جنوب سیدنی افتادم. حدود یک سال و نیم پیش بود. تمام روز را در یک پادگان درندشت و در حال ساخت تنها کار میکردم و موسیقی زیبایش در گوشم زمزمه میکرد. حالا دیگر او رفته است. آن هم در روزهایی که من انقدر نزدیک به این درد و بیماری هستم. چند روز پیش ب ب سی خبری میداد در مورد دختری که در آمریکا تصمیم به مرگ خود خواسته گرفته ! چرا ؟ به خاطر ابتلا به نوعی بیماری سرطان که پزشکان غیر قابل بهبود تشخیص اش دادند. کانال رو عوض میکنم. این روزها چقدر زیاد شده این لعنتیه آدم کش ! خسته شدم از بس کانال تلویزیون رو به بهانه های الکی و با یک خنده مصنوعی عوض کردم تا پدر متوجه دلیلم از این کار نشود.
قرار بود مدتی اینجا خبرهای بد بنویسم اما نظرم عوض شد. تصمیم گرفتم مثل همیشه حرفهای مختلف و دیده هایم را بنویسم و سعی کنم مثبت ببینم و مثبت فکر کنم. سعی میکنم تا وقتی ایران هستم که ممکن است چندین ماه طول بکشد برگردم به همان بحثهای چالشی گذشته ! احساس میکنم دور بودن از این همه استرس روزمره من رو تبدیل به آدمی قصه گو کرده بود که دیگر حوصله فکر کردن نداشت. حالا میخواهم دوباره برگردم به همان حرفهای گذشته.

سعی میکنم خبرهای بد ننویسم. از فاصله نوشتن این جملات تا انتشارشان هنرمند تاتر عزیزی هم به همان دلیل نکبت از دنیا رفت.

تصمیم داشتم دیگر خبر بد ننویسم ! اما مگر میگذاری …

این چند جمله رو هم هفته پیش شب در بیمارستان نوشتم. تقدیم به مرتضی پاشایی و صدای مخملینش و مجید بهرامی و همه آنها که به ناحق می روند …

 

 

نشسته ای بر تخت بلند بالای خود

و نگاه میکنی به تقلای ما آدمیان برای حیات
و یکی یکی جانشان را میگیری و از فشار دادنشان زیر انگشتان زمختت قهقهه میزنی.
من یکی گریخته ام اما ،
همان که بودن و نبودن ات را به شوخی گرفته است ،
لحظه به لحظه انکارت میکنم و لحظه به لحظه بیشتر می آشوبی ،
هر بار صدایم کردی برای سیلی زدن و هر بار صورتم را پس کشیدم و پوزخند زدم
تو به فرمانبرداران بی تقلایت دلخوشی و من به تقلای نافرمانی ام.
همین حالا هم داری تلاش میکنی فکرهایم را منحرف کنی که بیشتر از این رسوایت نکنم ،
با آن شیاطین بالدار سفیدپوش مزخرفت که روی شانه چپ و راستم جا خوش کرده اند ،
گاهی فکر میکنم ،
شاید بهتر بود
از روز اول ،
به جای بازیهای بیفکرانه سجده و سیب
با عموزاده شاخدار و آتشین ام ، که به جای فرمانبرداری از تکبر بی دلیلت ،
با انگشت میانه همراهی ات کرد ،
همصدا میشدم و به این سطلنت احمقانه هزاران ساله ات پایان میدادم ،
اگر باز هم از این همه کفر گویی ام به خشم آمدی ،
در سرت فرو کن ،
در سرزمینی که خلایق صدها سال است به انتظار معجزه ای برای نجات نشسته اند
و در همان حالی که هنوز برای باران دست به آسمان دارند ، برای کشتن یکدیگر از تو اجازه کتبی می گیرند ،
ایمان به تو از جنس ایمان به گوساله سامری ست.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

32 دیدگاه برای “نگران منی …”

  1. D گفت:

    دوست عزیز سلام قبل از آمدن به استرالیابا وب لاگت آشنا شدم و دلیلش آشنایی, برق زدگی و اشتیاق به اومدن به سرزمین کاگنروها بود
    برای خودت و پدرت و مادرت دعا می کنم و از خداوند متعال بهترین را برای همگی شما آرزو دارم
    نصیحت نمی کنم ولی زندگی بدون توکل در همه جا محکوم ب جهنم شدن و روزمردگی است
    بعضی وقت ها درد ما جای دیگری است توکل کن و دل بسپار بالا و پایین ها در زندگی فقط در چارچوب کل بزرگ معنا پیدا می کند
    البته برعکس این فکر کردن آسانتر و صد البته سیاه تر است مثل همان دخترکی که گفتی خود تصمیم به مرگ خود گرفت
    او همان وقت مرد که ایمانش را از دست داد شاید حرف هایم جفنگیات باشد در وضعیت تو
    متنفرم ار آیفون که فارسی ندارد و نوشتن در آن عذاب علیم ولی دوست داشتید تماس بگیرید (email) صحبت کنیم
    مخلص شما داود
    از پرث

    • Ehsan گفت:

      ممنون داود جان. امیدوارم زندگی جدید در پرث برایت همانی باشد که تصورش را میکردی یا بهتر از آن.
      هر کس با دیدگاه خود وارد این دریچه از زندگی شخصی من میشود و هر حرفی (اعم از نصیحت یا حتی فحش) که اینجا گفته میشه منتی ست بر دیده من.
      من هم قطعا توکل دارم به نیرویی بالاتر از خود. در غیر این صورت زندگی بدترین از اینی میشد که الان هست. من حتی سعی میکنم از لحظه های بدش هم نهایت استفاده رو ببرم. همین نوشتن و حرف زدن با دوستان مجازی یکی از لذتهای زندگی برای من است.

  2. ويدا گفت:

    حالم بده احسان خيلييييي بد … كم كم دارم كم ميارم

    • Ehsan گفت:

      چرا ؟ چی شده مگه ؟ فقط به خاطر این رفتنها ؟
      مگه از کجا اومدیم که موقع رفتن انقدر بهمون زور میاد ؟!
      کم نیار دختر جان ! هنوز اول راهه !
      توله سگه چی میگه اون وسط ؟ دلخوشی های کوچک زندگی ! میبینی هنوز میشه با همین دلیلهای کوچیک به زندگی امیدوار بود !

      • ويدا گفت:

        ببين به كجا رسيدم كه دلخوشيم يه توله سگه كه توو خونه منتظره ولي بازم بغل كردنش كلي بهم آرامش مي ده …

        • Ehsan گفت:

          یه جایی از فیلم فریاد مورچگان لونا شاد که اتفاقا خودش هم الان گرفتاره و روحیش خیلی ستودنیه میگه : خوشبختی یه خط ممتد نیست. خوشبختی تو زندگی یعنی لحظه های کوچیک که احساس خوبی داری. بعد وقتی تعداد این نقطه ها تو زندگی زیاد بشن تشکیل یه خط میدن.
          نقطه ها رو دریاب دختر جان. انقدر به لحظه های بد گذشته و آینده فک نکن !
          اصلا ببین کار من به کجا کشیده که خودم تو این وضعیت باید بیام به تو دلداری بدم ! به قرعان !

  3. محمد گفت:

    راستش من از اونایی هستم که با مرگ بسیار منطقی و معقولانه رفتار می کنم، قبلاً هم چندبار در موردش گفته بودم و به همین دلیل بعضی وقتا به من می گفتن زیادی بی احساسی.

    اما طی یکسال گذشته سه مرگ باعث شد تلنگری به من بخوره. اول مرگ شوهر یکی از همکارا که تو کارخونه کناری مدیر پروژه بود و موقع نظارت به تخلیه بار، ناگهان تسمه مربوط به بار پاره می شه و ضریه اش پرتش می کنه رو زمین و در نهایت سرش می خوره به جدول و ضربه مغزی و مرگ در حدود 50 سالگی به یه دلیل بی خود، دومی دو روز بعد مرگ برادر 17 ساله یکی از همسایه ها در اثر تصادف و نکته بدش هم اینکه همسایه ما یه برادرش رو هم سال ها پیش به دلیل غرق شدن در سن 17 سالگی از دست داده بود و سوم مرگ پدر همسرم بعد از سه سال توام با امید و نا امیدی.

    این سه مرگ شاید در نگاه اول شبیه هم نباشن، اما باعث شد سوالاتی در مقوله مرگ و زندگی که سال ها پیش برام پیش اومده بود و جوابی براش پیدا نکرده بودم، دوباره برگرده و اینبار قوی تر.

    و ظاهراً این موضوع پایانی نداره. مرگ پاشایی برای منی که نه به کارهاش گوش می کردم و نه سبک هنریش مورد علاقه من بود، به اندازه یه طرفدار واقعیش دردناک بود. من طرفدارش نبودم، اما مرا از پا انداخت، تنها 2 ساعت پس از خبر و هنوز نمی دونم چرا. مسلماً نه جو زدگیه و نه پز روشنفکری. شاید به خاطر همین تجربیات تلخ یکسال گذشته و البته بدترینش مرگ پدر مریم. اگرچه در روزهای گذشته بارها شنیدم که این همه آدم واسه چی اومدن تو خیابون، چقدر ما مرده پرستیم و ….

    اما من غمگینم از این رفتن، چون این واقعه تراژیک گونه بارها و بارها و با علت ها مختلف تکرار می شه و عزیز از دست رفته منو به یادم میاره. چرا می آییم که اینگونه برویم؟ رفتنی به عقیده من ناجوانمردانه و تاعادلانه و در زمان نامناسب.

    دلم برای رفتنش سوخت، برای او که می بایستی در 30 سالگی و درحالیکه می تونست سال های سال در این جهان لذت ببره، اینجا رو غریبانه ترک کرد، برای او که برخلاف بسیاری در این زمانه آدم بود، برای او که تسلیم نشد و مبارزه کرد و کاش می توانست باشد و نه اینکه یکی هست که دیگه نیست.

    سوالاتم همچنان بی جوابند و شاید جوابی برای آن ها باشه، شاید، اما پرسیدم و جز جواب های توجیه کننده و غیر منظقی چیزی نشنیدم و امیدوارم جوابی باشی و پیدا کنم برای اینگونه غریبانه و ناعادلانه رفتن ها.

    • Ehsan گفت:

      میدونی مرگ جوونماا خیلی سخته.یه جورایی آدم غافلگیر میشه ! دیروز دیدم باران کوثری استاتوس گذاشته بود خدایا این سرزمین رو از سه چیز در امان بدار. دروغ ، خشکسالیم و مرگ جوونا !
      راستش مرگ اون دو تا جوونی که نام بردی منو بیشتر به این فکر فرو برد که این دو تا مرگ (سه تا در واقع) کاملا قابل پیشگیری بوده. مثلا در یک کشوری مثل استرالیا اگه کسی بر اثر بی احتیاطی کاری کشته بشه تا مدتها منطقه به هم میریزه ! من همینطور که تو خیابونای تهران راه میرم شاهد قصور از قواعد اولیه ایمنی هستم و در عجم که با این بی توجهی ها چرا آمار مرگ و میر ناشی از این قصورها انقدر که باید زیاد نیست.
      در مورد سرطان و سوانامی مرگ و میر ناشی از سرطان هم حرف و حدیث زیاده اما اونچه که مسلمه اینه که آمار مبتلایان در ده سال اخیر به طرز چشمگیری بالا رفته. غیر قابل باوره. همه هم دارن فریاد میزنن که بابا جلوشون رو بگیرین ! من نمیتونم بگم دلیل واقعی و اصلیش آلودگی هواست یا پارازیت یا روغم پالم یا هر کوفت دیگه. اونچه که میبینم یه شیب شدید در نمودار مبتلایانه.
      این چند مورد اخیر فقط مشتی نمونه خرواره. کسی اون جوونهایی که حتی پول داروهای شیمی درمانی رو ندارن نمیبینه. کسی براشون عذاداری هم نمیکنه !

      • محمد گفت:

        اتفاقا به موردی اشاره کردی که یادم رفته بود بگم. من تو تنها تولید کننده داروهای ضد سرطان و در واقع شیمی درمانی تو ایران کار می کنم و از وقتی رفتم بیشتر درگیر این هیولا شدم. من واقعاً بعضی وقتا می پرسم اگه کسی به این بیماری مبتلا می شه و هزینه تامین داروها رو نداشته باشه چکار می کنه؟داروهایی داریم که یه ویالش چند ملیون تومنه و واقعاً کسیکه پول خریدش رو نداشته باشه باید چکار کنه؟داروهای گران، عذاب آور برای بیمار و دارای اثرات جانبی وحشتناک. پاشایی به خاطر همین ایست قبلی کرد. یکی از اثرات جانبی شایع به خصوص در بعضی از این قبیل داروها و البته وقتی بیمار مجبوره چندین و چندین بار مصرف کنه.

        • Ehsan گفت:

          ممنون از لطفت. اگه لازم شد حتما باهات هماهنگ میکنم. ما که داروها رو خارجیشو میگیریم همین قیمتاست (هر بار بین سه تا چهار میلیون که با بیمه کمتر میشه) اما فکر میکردم ایرانیش خیلی ارزونتر باشه !

  4. شبنم گفت:

    شعر آخر نوشته ات عالی بود ، حرف دل من بود ممنون

    • Ehsan گفت:

      خواهش میکنم. خوشحالم که خوشت اومده. چی میگن به اینا ؟! حشویات ! البته من نمیدونم برداشتت چی بود از شعر اما خوشحالم که خوشت اومده.

  5. روشنک گفت:

    سلام, از بیماری پدرتون خیلی متاسف شدم. یاد 22 سال پیش افتادم که پدر عزیزم مبتلا به سرطان مری و معده از نوع آدنوکارسینوما شده بودن. بیماری, تو استیج 3 تشخیص داده شده بود و با امکانات دارویی و تکنولوژی اون زمان, ظاهرا هیچ امیدی نبود. حال و روز خونواده مون دیگه نیاز به تعریف و تفسیر نداره. فضای خونه یخ زده بود و هیچ چیزی نمی تونست حتی یه لبخند زورکی رو لبمون بیاره. اونوقتا سرطان مساوی با مرگ بود و حتی دورترین آشنایان هم برای آخرین دیدار با پدرم و طلب حلالیت به خونمون می اومدن تا مبادا دیر بشه. ولی نمی دونم چی شد, شاید مقاومت بی حد و اندازه پدرم و مبارزه بیدرغشون برای زنده موندن , شاید تبحر زیاد تیم درمانی و مخصوصا دکترهای جراح و انکولوژیستی که درمان رو انجام دادن, شاید دعاهای شبانه روزی ما و دوستان و آشنایان و از همه مهمتر, لطف خاص خدا سرنوشت دلخواه رو رقم زد و پدرم از این بیماری شوم نجات پیدا کردن و 19 سال بعد بر اثر مشکلات قلبی ریوی و نه سرطان از دنیا رفتن. اینو نوشتم که امیدتو نو از دست ندین . شرایط خیلی سختیه و قابل گذره. الان امکانات پزشکی و درمانی خیلی جلوتر از اونوقته و بیش از 50 درصد مبتلایان به سرطان در صورت تشخیص به موقع درمان می شن. تجربه من از بیماری پدرم این بود که حتما برای هر درد مهلکی راه درمان یا شفایی هست و بهترین کاری که اطرافیان بیمار می تونن بکنن اینه که با بیماری خیلی عادی برخورد کنن البته واقعا عادی نه ظاهر سازی و دستوررات درمانی رو مو به مو اجرا کنن و بقیه رو بسپرن به مشیت قادر متعال. آرزو می کنم از این شرایط برای خودتون فرصتی برای ترمیم و تعالی رابطه تون با پدر عزیزتون بسازین, یه وقتایی حتی یک روز به اندازه یک عمر برای درک و لمس هر حس دوست داشتنی کافیه.

    • ويدا گفت:

      كاملا موافقم ، اين روزاي سخت مي گذره و تنها چيزي كه مي مونه مردونگي و از خودگذشتگي تو در ذهن پدرتِ كه به داشتن همچين پسري مي باله كه تنهاش نذاشته ، درست مثل وقتي كه بچه بودي و اون تنهات نذاشت ، قدر لحظه لحظه اين روزا رو بدون ، اون عشقي كه اون وسطه هرچند به خاطر درد و بيماري با بي حوصلگي و بدقلقي همراه باشه بازم يه دنيا مي ارزه … اين روزا من فقط مي تونم بغض پدرمو كه ازم واسه روزهاي گذشته حلاليت مي خواد بشنوم و موهام سفيد بشه بدون اينكه بتونم بغلش كنم و بهش بگم چقدر دوسش دارم

    • Ehsan گفت:

      یاد پدرتون گرامی و روحشون شاد. در مورد نوع تومور فکر میکنم تا اونجا که من خوندم آدنوکارسینوما به همه تومورهای گوارشی اطلاق میشه چون برای پدر من هم تو پاتوبیولوژی همینو تشخیص دادن. درست میگی داروها خیلی پیشرفت کرده. وضعیت پدر من البته خیلی حاد و پیچیده است. من هم چشم به راه معجزه هستم.اما در کنارش نمیتونم چشمم رو به روی احتمالات آینده ببندم. امیودوارم این مساله به بهترین حالت به یه سرانجام منطقی برسه. در کنار این مساله مشکلات دیگه ای هم هست مثل وضعیت مادر و آینده ای که هیچ تصوری ازش ندارم. توصیه ات رو در مورد عادی برخورد کردن با موضوع از دیروز عملی کردم. ممنون از راهنمایی و اظهار نظرت.

  6. احسان جان، كمكي از دست من بر مياد؟!

  7. روشنک گفت:

    در مورد آدنوکارسینوما باهات موافقم, غالبا سرطان های معده و مخصوصا محل اتصال مری و معده از این نوع هستند ولی از نظر بافت شناسی با توجه به این که کدوم نوع سلول , منشا تمایز سرطانی باشند انواع دیگه ای از سرطان هم تو دستگاه گوارش گزارش می شه مثل لمفوما, اسکواموس سل کارسینوما, مزنشیمال و ….
    در باره نگرانی برای مادرتون , چیزی که به ذهنم می رسه اینه که خانوما توانایی تطبیق خیلی خوبی دارن یعنی خیلی زودتر از آقایون تغییر شرایطو می پذیرن ,در واقع ایشون باید نگران شما باشن! از حضور در کنار هردوشون لذت ببرین, گذر زمان کاری رو که باید بکنه می کنه.

  8. زهره گفت:

    مثل همیشه عالی نوشته اید. عالی
    بنده قابلی نیستم اما از صمیم قلب برای پدرتان آرزوی سلامتی و شفا دارم.
    در کنار همه چیزهایی که در مورد ایران بودنتون نوشتین امیدوارم از اینکه کنار خانواده تان هستید لذت ببرید.
    شاد و پیروز باشد.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. نظر لطف شماست. سعی میکنم از این لحظه ها با همه مشکلات موجود لذت ببرم. چون هیچ لحظه ای تو زندگی واسه همیشه ماندگار نیست.

  9. میترا گفت:

    امیدوارم زودتر حالشون خوب شه 🙁

  10. احسان جان
    شاید بدونی، من یه بار این پروسه دردناک رو برای مادرم تا آخر رفتم.
    نظر شخصی من اینه که آسمان و ماورا طبیعه و متافیزیک و فلسفه و معنای زندگی و این حرفها رو بیخیال. فقط تلاشت رو بذار تا کیفیت زندگی پدر و مادرت رو ارتقا بدی. نه اینکه الان پایینه بلکه یکم روحیه جوونی توش تززیق کن. همین و همین

  11. انیگما گفت:

    «ما تنها موجوداتی هستیم که به فانی بودنمون اکاهی داریم
    این حقیقت به قدری ترسناکه که ادمها تقزیبن از همون سالهای ابتدایی زندگی اون رو توو اعماق ناخوداگاهشون دفن میکنن و همین مارو به ماشین های پر زور تبدیل میکنه ، کارخانه های گوشتی تولید معنا، معناهایی رو که بوجود میارن تزریق میکنن به پروژه های نامیراشدنشون مثلن بچه هاشون یا اثار هنریشون،یا کسب و کارشون. چیزایی که باوردارن از خودشون بیشتر عمر میکنن مشکل اینحاست : مردم حس میکنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی بطور ناخوداگاه بابت همین باورها متمایل به نابوذ کردن خودشون هستن. طنز پروژه های ابدی اینه : با این که ناخوداگاه به این قصد طراحیشون کرده که ادمو گول بزنن تا فکر کنه خاصه و نمیمیره ولی حرص و جوش خوردن بابت همین پروژه ها باعث مرگ انسان میشه ، انکار مرگ باعث مرگ زودرس میشه» استیو تولتز

    نوشتتو که خوندم یاد این بخش نوشته استیو تولتز افتادم
    میدونی نمیخواستم استناد کنم فقط یه چیزایی بود که خیلی هامون از ذهنمون گذشته که گاهی توششم شک بوده ، شک به همه چیز و در اخر پیمودن دوباره مسیر همیشگی ، باورها البته بهتره بگم به نظر من باورها به خودی خود تا جایی که شبیه یه فکرن بد نیستن اما امان از وقتی که باهاشون هم هویت میشیم ، بنظرم ما ادما میخوایم با هر چیزی که داریم هویتمونو برای خودمون تعریف کنیم و یه جاهایی ام با همون چیزها که داریم و بهشون دلبستیم و جوری چنگ زدیم که انگار از اول مال ما بوده ، دوباره خودمونو باز تعریف میکنیم ، در واقع انقد خودمونو بدون اونا نمیشناسیم که حتی برای پرداختن دوباره ی خودمون بازهم بهشون متصلیم
    یه جور اتصال که حتی اگه بخوایم کمی سر طناب و شل کنیم بازم یه چیزی تو درونمون بهمون نهیب میزنه که نه اینا قواعد تو هستن تو با اینا شدی ایکس ، ایگرگ یا هر چی با اینا شدی یه احمق عادی یا با اینا شدی یه ابر انسان که هی خودتو میلیسی که هیچ کس اندازه من عمق موضوعاتو نمیفهمه ، ها ها ها ، خب
    درحالیکه اون هزاران منی که تو درون هر کسی هست انقد داره از جاهای مختلف تغذیه میکنه که وقتی تریبون میفته دست یکیشون « مثلن من خشمگین از اوضاع » نمیفهمی کی و کجا چی بهش دادی و چی گرفته از محیطش که حالا چجوری من های دیگتو کنار زده و تو صف نفر اول وایساده و هی فریاد میزنه و چرا چرا چرا میکنه انقد گلایه میکنه و جوابی ام نمیگیره خسته میشه و بالندگو رو میزاره همونجا و خموده برمیگرده میره یه حایی ته صف تا یه جایی دوباره نوبتش بشه ،
    بنظرم اگه بشه هم هویت شدن با چیزهای بیرونی رو تو خودمون کمتر کنیم مثلن شغلمون ، انقدری باشه که دوسش داشته باشیم و خرجمون برای ادامه بقا دربیاد و نه اونقدری که بشه همه تعریف من از خودم برای اثبات تواناییهام یا هر چیز دیگه ای که باهاش بشدت هم هویت میشیم که مثالاش زیادن، اگه بتونیم مرز داشتن یک چیز و همه اون چیز شدنو کنترل کنیم و فرایند و از بیرون ببینیم اونوقت میتونیم خودمون و انقدی خوب بشناسیم که تقریبن هیچ منی انقدری فرمانده نشه که من ینی کلیت وجودیم یادم بره چیزای دیگه ای هم دارم ، حالا انقد رفتم تووش که موضوع مرگ یادم رفت اما نهایتن خواستم بگم حتی با زندگی هم نباید اونقدر هم هویت شد که مرگ رو شکل تبر خوسه چین دید .

    • Ehsan گفت:
        نه بين من با زندگي هم اونقدر هم هويت نشدم. اصن بعضي وقتها انقدر بي تفاوتم به موضوع حسات كه خودم ميترسم و ميگم نكنه من افسردگيم عود كرده ! اما با بي عدالتي دنيا نميتونم كنار بيام. با خداي نادوني كه آفريده هاشو ول كرده تو اين باتلاق نميتونم كنار بيام. ميخوام بزنم چونشو خرد كنم !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!