انتظار

 

1 -در انتظار گودو

انتظار همیشه چیز مزخرفی است. حتی از نوع خوبش. مثلا وقتی منتظری که اتفاق خوبی بیفتد ، باز هم این انتظار مزخرف است.

حتی پنجشنبه شب ها (و برای ما در غربت جمعه شبها) با اینکه توام با یک حس انتظار است قسمت شیرینش خود آن شب است نه انتظار فردایش را کشیدن.

یکی از بدترین انواع انواع انتظار ، انتظار سفر است. مثلا وقتی در اتوبوس یا قطار نشسته ای و منتظری تا به مقصد برسی. باید به این عقربه ها التماس کنی که جلو بروند. در بیزنس کلاس پیشرفته ترین هواپیمای جهان هم که نشسته باشی اگر قرار باشد 20 ساعت برای بازگشتن به سرزمین کودکی هایت سفر کنی این انتظار آدم را می کشد. گاهی اوقات این انتظار به سبب همراهی شخصی شیرین می شود.

مثلا وقتی با میم آشنا شدم و هر بار که از دانشگاه به تهران میرفتیم متهورانه با هزار دوز و کلک خودم را در اتوبوس کنارش میچپاندم ، این انتظار رسیدن به مقصد دیگر رنگ و شکلی دیگر به خودش میگرفت ! اصلا دوست نداشتم به مقصد برسیم. دوست داشتم اتوبوس شب و روز برود و برود و برود ! اصلا وقتی عاشق هستی انتظار معنای دیگری پیدا میکند.

بعضی از انتظارها هست در زندگی که آدم برای راحت کردن خودش تن به آنها می دهد. مثلا انتظار پدر و مادری برای بزرگ شدن فرزندشان. انتظار تمام شدن روزهای آخر ماه برای گرفتن حقوق. انتظار تمام شدن روزهای بیماری و رسیدن به بهبودی کامل. مثالهای زیادی می شود زد که همه آنها در یک نکته مشترک هستند و میشود همه آنها را در یک جمله خلاصه کرد. انتظار برای بهتر شدن شرایط موجود. اما گاهی اوقات این انتظارات برای بهتر شدن شرایط برای خودمان به قیمت بدتر شدن شرایط برای دیگران تمام میشود. مثلا شما وقتی میخواهید یک ماشین بخرید آرزو دارید یا انتظار میکشید که فروشنده در شرایط اضطراری باشد و احتیاج مبرم به پول داشته باشد تا شما بتوانید با قیمت کمتری این ماشین را بخرید و اصلا برایتان مهم نیست که طرف فروشنده تحت چه شرایطی مجبور به فروش دارایی خود شده. من به شخصه موردی سراغ ندارم که طرف هر چقدر هم که آدم خوبی بوده ، بعد از توافق بر سر یک قیمت پایین با فروشنده نگون بخت ، بعد از فهمیدن شرایط اضطراری فروشنده داوطلبانه قیمت خرید را بالاتر برده باشد !

2 – آنچه گذشت

تابستان 2011 به وقت نیمکره شمالی برای من یادآور چنین روزهایی بود. ویزای استرالیای ما در دستانمان بود و چمدانها بسته. تازه از سفر دو ساله به هندوستان با همه سختیها و شیرینی هاش برگشته بودم و چشم به آغاز یک راه جدید بودم. تغییری که سرنوشتم را قرار بود عوض کند. بلیطها را خریده بودیم و تقریبا تا سه هفته بعد قرار بود که به سوی سرنوشت پرواز کنیم.

حال پدر لیلا که سالها با یک بیماری عجیب (که این روزها به یمن چالش سطل آب یخ دیگر چندان ناشناخته نیست) در نبرد بود ناگهان رو به وخامت گذاشت. نفسهایش به شماره افتاده بود و دیگر بدون کمک دیگران هیچ فعالیت حیاتی برایش ممکن نبود. حتی تنفس ، بلع ، دفع و هیچ عمل اولیه حیاتی بدون کمک و کنترل ابزارهای مخصوص و افراد اطرافش مقدور نبود.

شبانه با آمبولانس به بیمارستان رفتیم و در بخش مراقبتهای ویژه ساعاتی سخت را سپری کردیم. دکتر ما را به کناری کشید و گفت نگران نباشید. اگر کارهایی که میگویم بکنید و دستگاههایی که مورد نیاز ست را در منزل تهیه کنید من ضمانت میکنم تا شش ماه دیگر پدر زنده میماند. نگاهی به لیلا کردم و به کناری کشیدمش. گفتم بلیطها را باید کنسل کنیم تا شرایط پدر مشخص تر شود و البته او در شرایطی نبود که این پیشنهاد را قبول یا رد کند.

از آن روز زندگی ما شکل دیگری پیدا کرد.پس از چند روز در بیمارستان و شب بیداری های آنجا ، خانه تبدیل به یک اتاق سی سی یو شد و ما نفرات یک تیم پرستاری شبانه روز ، در کمین لحظه ای و ثانیه ای که چیزی به درستی کار نکند یا نبضی که مرتب نزند یا سطح اکسیژنی که در خون کم شده باشد یا میزان پتاسیم یا سدیمی که در خون به حد کفایت نباشد.

نوبتی شبها ها کشیک بودیم و صبحها در حال تدارکات غذایی و دارویی شب. نمیدانستم این وضعیت چقدر طول خواهد کشید. از طرفی پریشان خاطر زجر کشیدن یکی از عزیزانم جلوی چشمانم بودم و از طرفی نگران آینده ای که سالها برایش نقشه کشیده بودم. عصرها به بهانه حمام ساعتها زیر دوش بی صدا زار میزدم. هم برای غم از دست دادن یک عزیز بی نظیر که قرار بود تا شش ماه این دنیا را ترک کند و هم بابت استیصال از تغییر شرایط موجود حداقل به سمتی که تحقق بخش قسمتی از آرزوها و نقشه هایم برای زندگی باشد.

شرایط خیلی سختی بود. “خیلی” صفت خیلی کمی برای وصف آن دوران است. بر خلاف تمام انتظارها اما شرایط پدر نه چندان بهتر شد و نه بدتر. شش ما گذشت و شرایط تغییر محسوسی نکرد. کم کم خانواده به شرایط موجود عادت کردند و سختی های روزهای اول به رویه ای معمول تبدیل شد و زمانی که ما احساس کردیم افراد حاضر در منزل توانایی اداره امور را به این شکل دارند و نبودن ما ضربه محسوسی به شرایط موجود نمیزند و البته به اصرار خود پدر و بقیه اعضای خانواده بعد از هشت ماه از آن شب به سمت سرزمین رویاها پرواز کردیم.

آن بیمارستان خانگی سه سال و اندکی پس از آن شب همچنان برپا بود . پدر همسرم چند ماه پیش بعد از ده سال مبارزه پر تلاش با بیماری “ای ال اس” بدرود حیات گفت. وقتی به عقب برمیگردم و به آن شرایط فکر میکنم میفهمم لحظه هایی در آن هشت ماه بوده که فکر کردم اگر پدر یکی از آن شبهایی که تا صبح کنارش بیدار بودیم تمام میکرد مسیر زندگی خیلی از ما تغییر میکرد. حداقل دغدغه این استیصال و ناتوانی در تصمیم گیری برای آینده تمام میشد. اما علیرغم زجری که پدر از این گونه زیستن میبرد هرگز نتوانستم درونم را لحظه ای به نبودنش در ازای روشن تر شدن مسیر آینده زندگی ام راضی کنم.

هرچند ما رفیق نیمه راه شدیم و نماندیم که سه سال بعدش در لحظه سفرش در کنارش باشیم اما من به شخصه تا لحظه آخر سعی کردم به اتفاقات بعد از آنچه ممکن بود اتفاق بیفتد فکر نکنم و امیدوار ماندم.

3 – مادربزرگی که فراموشمان کرد قبل از آن که فراموشش کنیم

این سالهایی که از ایران دور بودم مادربزرگ و پدربزرگ مادری هر دو بدرود حیات گفتند و ما تا ماهها بعدترش فرصت دیدن حتی خاکشان را پیدا نکردیم. حالا این ماجرای خاک و قبرستان و احترام بیش از حد ما به رفتگان حتی بیشتر از احتراممان به نرفتگان خود جای انتقاد و بررسی دارد اما واقعیت جامعه ما همین است که هست.

اما خیلی قبل تر از اینها وقتی دانشجو بودم ، یک شب خواب بدی دیدم و فردایش به مادرم تلفن زدم و پرسیدم همه چیز مرتبه یا نه ؟ از اونجا که من وسط امتحانات پایان ترم بودم اونها به من اطمینان دادند که نه اتفاقی نیفتاده.

وقتی امتحانات تمام شد و من با خوشحالی به تهران برگشتم ، پدرم با سر و صورتی عذادار در ترمینال آمده بود دنبالم. پرسیدم که جریان چیست و گفت چه خوابی دیده بودی ؟ و زد زیر گریه … پدربزرگم که همیشه عاشقش بودم و در نگاه کودکی هایم خردمند ترین و پیرترین موجود دنیا بود از دنیا رفته بود. اما این فقط یک سمت ماجرا بود. چند ماه که از آن اتفاق گذشت متوجه شدیم مادربزرگم کم کم دچار بیماری آلزایمر شده که برای افرادی که عزیزی از دست میدهند در این سن و سال مساله شایعیست.

در ابتدا نمیدانستیم که عمق فاجعه تا کجا رقم خواهد خورد. اما به جرات میگویم رنج آورتر از دیدن انسانی که حتی اصول اولیه زندگی را فراموش میکند صحنه ای نیست. بعد از مدتی مادربزرگ حتی نمیدانست کجاست ، نمیدانست ما کی هستیم ، نمیدانست چطور بنشیند ، چطور لباس بپوشد ، چطور در را باز کند و تبدیل شده بود به یک بچه یک ماهه با قامت یک پیرزن . نگهداری از افراد در این شرایط بسیار مشکل و پیچیده است.

به هر حال هر چه بود پدر و مادر من هر دو شاغل و گرفتار بودند و نمیتوانستند از عهده نگهداری مادربزرگ بر بیایند یا حداقل اینطور فکر میکردند . بقیه عموها و عمه ها یک به یک از نگهداری مادربزرگ شانه خالی میکردند و هر روز تلفنی و حضوری غرغر و ابراز نارضایتی میکردند.

مساله مادربزرگ تبدیل به یک بحران خانوادگی شده بود و من حس میکردم که افراد چیزی در ذهنشان است که جرات بیان کردنش را ندارند. آنها که دورتر بودند مثل عروسها و داماد ها وقتی دور هم جمع میشدند حرفشان این بود که بیچاره پیرزن اگر فوت کند برای خودش هم بهتر است ! این “هم” معنی بدی میداد که من ترجیح میدادم اصلا راجع بهش فکر نکنم.

مادربزرگ نهایتا چند ماه بعد در منزل یکی از عمه ها به رحمت خدا رفت تا جمیع فامیل نفس راحتی بکشند و برای شرکت در مراسم تدفین سراسیمه خودشان را برسانند و بر سر و سینه کوبان نهایت ناراحتی خود را از این حادثه اعلام کنند. شاید هم میتوانستند با دسته گلی بزرگ کمی از حس عذاب وجدان خود را تسکین دهند.

 

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

6 دیدگاه برای “انتظار”

  1. دامون گفت:

    میدونم چی داری میگی و به کجا میخوای برسی . سخت ،ویران کننده و غیر قابل تحمله . علاجش هم دوش آب سرد و هق هقه ؟ نه فکر نکنم جواب بده .
    خودت رو مشغول کن حاجی . هرکاری میکنی بکن که به این چند ماه آینده زندگیت بتونی بعدا افتخار کنی و بدهکار خودت نباشی . یعنی من اگه جات بودم ، دوست داشتم اینکار رو بکنم .
    صحبت میکنیم باهم .

    • Ehsan گفت:

      نه عزیز دل علاجش فعلا صبره و آرامش. امیدوار بودم همیشه که نخوام تو زندگی به این جور کارا افتخار کنم. دوس داشتم بیارمشون پیش خودمون و بهشون خوش بگذره و اونوقت به خودم افتخار کنم. اما چه میشه کرد. این جبر جغرافیایی ما یقه ما رو چسبیده.

  2. وانیا گفت:

    سلام
    خیلی متاسف شدم …امیدوارم پدر بزرگوارتون هرچه سریعتر سلامتی خودشونو بدست بیارن .
    ولی خیلی خوشحالم که برگشتین و تو این شرایط سخت مادرتون تنها نیست…
    خدا پدر همسرتونو رحمت کنه و روحشون در آرامش باشه .

  3. محمد گفت:

    بخش عمده ای از حرفات رو ما هم تجربه کردیم، سه سال درگیر بیماری پدر مریم بودیم و هر بار سعی می کردیم اوضاع رو بهتر کنیم، آخریش و سخت ترینش مجاب کردن پدر مریم واسه عمل قلب باز بود و اون قبول کرد اینکارو بکنه، چون فکر می کرد خوب می شه، اما نشد و وقتی خودشم دید حالش بهتر نمی شه چنان از لحاظ روحی ضربه خورد که مرگش رو تسریع کرد. دارم اینا رو می نویسم دوباره حالم بد شد، بدترش این بود که باید نقش آدمای مقاوم رو بازی می کردم که بقیه کم نیارن و مریم هنوزم نمی دونه که اون روزای لعنتی به بهانه خرید می رفتم بیرون و می رفتم تو یه جاده خلوت و ۱ ساعتی گریه می کردم و بعد مثل یه آدم مقاوم میومدم خونه. انتظار همیشه سخته. امیدوارم این دوران سخت به خوشحالی منتهی بشه، خوشحالی شکست بیماری.

    • Ehsan گفت:

      این که باید خودت رو قوی جلوه بدی خیلی مزخرفه. وقتی داشتم میامدم خانم رییسمون در حالی که یه اشکی گوشه چشمش جمع شده بود بغلم کرد و گفت نیازی نیست که تو سعی کنی آدم قویه داستان باشی.هر وقت خواستی گریه کن ، به هیچکس توجه نکن. فرهنگ اونا اینطوریه. میگفت وقتی من پدرم مریض بود من صبح تا شب زار میزدم و بابام به من روحیه میداد به جا اینکه من به اون روحیه بدم. ما اما نمیتونیم. مخصوصا وقتی مرد باشی ، فک میکنی باید همه عالم و آدم بهت تکیه کنن و تو آخ نگی. به قول داش آکل وقتی یه مرد غم داره یه کوهی از درد داره !
      خدا رحمت کنه پدر مریم خانم رو.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!