بر میگردم …

 

نشسته ام داخل هواپیمای غول پیکر ایرباس 380 که چند هفته پیش صغیر و کبیر را در ایران ذوق مرگ کرده بود از نشستنش بر باند فرودگاه امام ! هر وقت اسم فرودگاه امام خمینی می آید یاد اعلام خلبان ترکیش ایرلاین میفتم وقتی سالها پیش از قزاقستان بر میگشتم در بلند گو اعلام کرد تا لحظاتی دیگر در فرودگاه امام حسین فرود می آییم و من مونده بودم که نکنه پرواز رو اشتباه سوار شدم و این پرواز کربلا باشه ! سوال اولی که ایجاد میشه اینه که من تازه سه ماه پیش ایران بودم. تازه پنج ماه قبل از اون هم ایران بودم. یعنی قانونا این سومین باریه که این مسیر در کوتاهترین حالت ممکن بیست ساعته رو دارم پروازمیکنم.

خوب دفعه اول که ژانویه 2014 بود به رسم هر ساله رفتیم برای دیدن خانواده و اینکه یادمون نره از کجا به کجا رفتیم. همیشه داستان همینه. وقتی که اونجایی دوست داری بر گردی ایران (حتی برای بازه زمانی کوتاه) اما وقتی یک هفته از اقامتت در مملکت عزیز اسلامیمون گذشت دلت میخواد با هر وسیله ای خودتو برسونی به جایی که دیگه برات طعم خونه داره.

دیگه پل آهنیش و ساختمون سفید و با شکوه اپرا هاوسش برات غریبه و وهم آور نیست. چیزیه که هر روز از کنارش رد میشی و برات حکم میدون آزادی پیدا میکنه. کوچه به کوچه اش رو میشناسی. آدماش رو چه مهربون و چه بی عاطفه به خاطر میاری. دوست داری زودتر برگردی.

دفعه دوم اما متاسفانه یه اتفاق بد ، شبونه ما رو کشوند ایران. ظهر بهمون خبر دادن که پدر همسرم بعد از یک دوره بیماری سخت و طولانی در گذشته و با وجود همه اون سالهای رنج و محنتی که این پدر عزیز تحمل کرده و بود هیچوقت امیدشو به زندگی از دست نداده بود. رفتن اون برای ما و زندگی ما با رفتن خیلی چیزها همراه بود و اتفاقات مسلسل وار بعد از اون حادثه تجربیات عجیب و سختی بود که به قول دوست همیشه و هنوزم فقط با بزرگ شدن – یا به عبارتی برای ما پیر شدن – قابل هضم و باور کردنیه. وقتی بچه ای ، یه اتفاق مثل جدایی والدیت یا از دست دادن پدر یا مادر به مثابه یک فاجعه است. به قول این غربی ها لایف چنجر.

اما وقتی برزگ میشی خبرها و حادثه ها کم کم از راه میرسند. تجربه های جدیدی پیدا میکنی که تو عمرت حتی فکرش رو هم نمیکردی. یهو میبینی با یه تماس تلفنی پدر و بزرگ و مادر بزرگت رفتن. رفتن و همه خاطرات کودکیتو با خودشون بردن زیر خروارها خاک.شنیدم که از اون خونه پر رمز و راز کودکی های ، بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگ یه خرابه مونده که دزدها حتی به در و پنجره هاش هم رحم نکردن ! بعد هم کم کم خبر مریضی و حادثه پیر شدن پدر مادر خودته.

کسایی که یه زمانی همه حیات و ممات خودت و همه عواطف و احساسات و هر آنچه که امروز بهش افتخار میکنی یا حتی ازش متنفری مدیون و وابسته اونا بوده. پدر لیلا که رفت ، کمرم شکست. احساس میکردم ته یک چاهی افتادم که بالاش هیچ نوری دیده نمیشه. انگار اون بالا شب شده. چند هفته گذشت و هر کس به زندگی خودش مشغول شد. این قانون زندگیه. قانون زندگی رو از هر طرف بنویسی متوقف نمیشه. آدمها میان و میرن و هیچ برنامه تضمین شده ای هم واسش وجود نداره.

چند هفته پیش تازه از یک سفر ده روزه به کوئینزلند برگشته بودیم پر از تجربه های عجیب و جدید. میخواستم بعد از چند روز از تجربه های شخصی خودم از اون سفر بنویسم که یه تماس تلفنی تمام زندگی روزمزه ام رو مختل کرد.

مادرم از ایران زنگ زد. صداش میلرزید و خسته بود. میگفت که پدر مریض شده. گفتم چرا ناراحتی مادر من. مریضی خوب میشه. این همه دکتر و بیمارستان خوب تو اون مملکت هست. صداش بغض داشت. میگفت چیزی که همیشه ازش میترسیده داره به سر پدر میاد. داره درگیر یه سرطان پیچیده میشه. و خیلی اتفاقهای بد دیگه که حتی نمیخوام راجع بهش بنویسم و بهش فکر کنم. فقط میدونم روزهای سختی درپیشه.

تصمیم گرفتم برگردم. تمام لحظه های خوب چند هفته گذشته سیاه و سفید شدن و فقط یه فکر تو ذهنم بود. باید رفت و تلاش کرد و مبارزه کزد و امید داشت.

نامه استعفا رو گذاشتم رو میز رییس. کشیدم بیرون دفتر و گفت چی شده ؟ گفتم میدونم این همه اتفاق توی چند ماه عجیب به نظر میرسه اما بابام مریض شده و باید برگردم پیشش و کمکش کنم.زد رو شونه ام و گفت من پدرم رو سال پیش بر اثر سرطان از دست دادم . وقتی رفت دستاش تو دستم بود. هر لحظه که خواستی برو. حتی لازم نیست چیزی بگی. فقط یه مسیج بده که دارم امشب میرم. هر وقت هم خواستی برگردی بعد از چند هفته ، چند ماه چند سال ، اصلا حتی اگه نخواستی هیچوقت برگردی فقط یه ای میل بزن. من تا وقتی که خودت نگی جزو کارمندا نگهت میدارم.

حالا چهارده ساعته که توی این پرنده غول پیکر آهنی نشستم. تا نیم ساعت دیگه میشینه زمین. داریم میرسیم دبی و بعد از دو ساعت معطلی میریم به سمت تهران.

شهر بچه گیها. خونه سابق. میدونم روزهای سختی در پیشه. قبلنا اگه کسی از این تجربیات بیماری و سختی و گرفتاری مینوشت دوست نداشتم بخونم. حس غم بهم دست میداد. اما این بار در طی این مسیر میخوام تجربیاتم رو باهاتون به اشتراک بزارم. میدونم منتظر شنیدن اتفاقات استرالیا هستین اما اینجا تا مدتی نا معلوم از خاطرات راهی که شروع کردم پر خواهد شد. البته با طعم گس استرالیایی. توی این مدت بیشتر مینویسم. . به زودی برمیگردم امیدوارم با خبرهای بهتر.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

25 دیدگاه برای “بر میگردم …”

  1. ﺩاﻣﻮﻥ گفت:

    ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﮔﻮﺷﻴﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺯﺩﻱ ﺑﻪ ﺩﻝ ﺟﺎﺩﻩ( ﻛﻮﺭﻳﺪﺭ ﭘﺮﻭاﺯﻱ) . اﺣﺴﺎﻥ, ﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﻳﻢ ﺗﻮ ﺯﻣﻴﻦ ﺯﻧﺪﮔﻲ و ﺑﺎ ﻗﻮاﻧﻴﻦ اﻭﻥ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﻨﻴﻢ. ﻛﺎﺷﻜﻲ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻧﺒﻮﺩﻳﻢ و ﻣﻴﺸﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﻌﺪ ﺩﻳﮕﻪ و ﺯﻣﻴﻦ ﺩﻳﮕﻪ اﻱ ﻭاﺳﻪ ﺑﺎﺯﻱ ﻫﺴﺖ. اﻭﻧﻮﻗﺖ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻣﺜﻞ ﺭﻓﻴﻘﻤﻮﻥ ﺩاﺩ ﺑﺰﻧﻴﻢ ” ﻭاﻳﺴﺎ ﺩﻧﻴﺎ”, ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ. ﻣﻦ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻣﻴﺸﻢ.
    ﻣﻨﺘﻆﺮ ﺧﺒﺮﻫﺎﻱ ﺧﻮﺏ اﺯ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﺴﺘﻢ.

    • Ehsan گفت:

      ممنون حاجی. کوریدور پروازی رو خوب اومدی. ببخشید اون شب قطعت ردم. من نمیخوام پیاده شم راستشو بخوای. این اتفاقات و اتفاقات قبل و بعدش داره کم کم نگاهمو به دنیا و زندگی عوض میکه. هر چند من به زمین دیگه به شیوه خودم اعتقاد دارم اما هنوز دلبسته این دنیام. هنوز خیلی با اون آرمانها فاصله داریم مهندس !

  2. mohammadreza گفت:

    سلام. من همیشه نوشته های شما رو دنبال میکنم بدون اینکه کامنت بزارم. اما این بار حالم دگرگون شد. واقعن آرزوی سلامتی برای پدرتون دارم. امیدوارم بزودی خوب شن.

  3. بهار گفت:

    سلام. واقعا ناراحت شدم امیدوارم پدر بزرگوارتون به زودی سلامتیشون رو بدست بیارن و دوباره شادی به خانواده تون برگرده.خیلی کار خوبی کردید که توی این لحظات تنهاش نزاشتید.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم ازدلگرمی. در مورد تنها نگذاشتن تقریبا انتخابی نداشتم. از این بابت به خودم نمی بالم. کاش میتونستم برای بابام کاری کنم که در آینده بهش افتخار کنم. فعلا تا امروز هر کار کردم واکنشی طبیعی به سنگهای جلوی پام بوده.

  4. محمد گفت:

    امیدوارم بابات بتونه سرطان رو شکست بده. کل زندگی مبارزه است و واقعاً بعضی وقتا آدم کم میاره. یادم میاد شبی که اون تلفنی لعنتی خبر فوت پدر خانومم رو داد، فرداش قرار بود مدارک امتحان ناتی رو پست کنم استرالیا واسه دامون. همیشه تو این سال های تعلیق ازمون در مورد پرونده می پرسید و جواب ما هم این بود که فعلاً هیچی. وقتی آفیسردار شدم که دوباره بیمارستان بود. گفتم این دفعه هم حالش خوب می شه و وقتی برگشت خونه، این خبر خوب رو بهش می دم. اما هرگز، هرگز و هرگز این برگشت به خونه رخ نداد و ما موندیم و لحظاتی که دیگه نمیاد. شبیه ترانه آینده سیاوش قمیشی. بعد مرگش از پسرعموش شنیدم که بهش گفته بود وقتی کارشون درست شد می رم پیششون. حالا اون نیست و ما باید همینجا بزارمیش و بریم.
    فقط امیدوارم خبرای خوبی ازت بشنوم. محکم باش و مثبت.

    • Ehsan گفت:

      ممنون از همدلی ت رفیق. این تجربه از دست دادن عزیزان وقتی دوری مزخرفترین قسمت مهاجرته که من بارها تجربه اش کردم.
      خدا رو شاکرم که این فرصت بودن با پدر رو به من داد و به ما فرصت داد تا برای اثبات احساسمون تلاش کنیم.

  5. ويدا گفت:

    اي وااااي ، چرا بي خبر رفتي ؟؟؟؟ اميدوارم و از صميم قلب آرزو مي كنم همه چي به خوبي و خوشي و سلامتي پيش بره ، محكم و صبور باش مثل هميشه ، منتظرم با خبراي خوب زود زود برگردي

    • Ehsan گفت:

      من خواستم خبر بدم اما فکرکردم اینجوری بهتره. راستش دوست نداشتم با کسی راجع بهش حرف بزنم. از طرفی هم نمیخواستم به توبگم به دلایلی که تو فیس بوک مطرح کردی. نمیخواستم فکرت بره اون وری که ظاهرا رفته !

  6. ويدا گفت:

    احسان خوش به حالت كه تونستي برگردي ، حال پدر منم خرابه ، اين هفته عمل داره

    • Ehsan گفت:

      شاید تنها آدمی که بتونه شرایطی بدتر از من رو تجربه کنه – که امیدوارم نکنه – تو باشی. به هر حال امیدوارم حال پدر به زودی خوب بشه.

  7. lili گفت:

    Alanegi e khodam,

  8. ابراهیم گفت:

    سلام دوست عزیز و نادیده ام..حقیقتا و قلبا آرزوی شفای عاجل برای پدر بزرگوارت دارم..چیزی که برام خیلی جالب بودش توی نوشته ات، رفتار جالب و بالغانه رئیست هستش..معلومه انسانیت و وجدان توش متبلوره..این خیلی قشنگه..شاید از اون قشنگی هایی که به تو قدرت بده برای مبارزه با مشکلاتت..
    بنویس..خواهشا زیاد بنویس..جنس نوشته هات مثل وقتی هستش که یه استاد اواز، مثل شجریان، داره آواز میخونه..آدم رو توی خودش می بره..قبلا هم عرض کرده بودم، مثل بهت هستش..

    • Ehsan گفت:

      ممنونم از نظر لطفت. اونقدرها که شما میگی هم حرفهای من دلنشین نیست. اما خوشحالم که به دل شما دوست عزیز نشسته. حتما سعی میکنم بیشتر بنویسم. مخصوصا شبهای بیمارستان که تا صبح بیدارم فرصت مناسبیه واسه خالی کردن خودم به دیدگان شما عزیزان. امیدوارم که سرسام آور نباشد.

  9. medi گفت:

    سلام
    نمیدونم چی باید بگم:( امیدوارم حال پدر بهتر بشه.
    من شانس این رو نداشتم که با پدرم خداحافظی کنم . حالت رو درک میکنم .

    • Ehsan گفت:

      مدی جان ، این دوری خود خواسته ما یکی از گوشه های تیزش همین لحظه های تکرار نشدنیه. خدا رحمت کنه آقاتو. من نمیخوام فاز غم و غصه وردارم و پیش بینی بدی در مورد آینده داشته باشم اما همین چند روزه به نگاههای جدیدی به زندگی رسیدم. حس میکنم به هر حال همه ما ، چه به جهان دیگه ای معتقد باشیم و چه نباشیم ، همونطور که از هیچ یه روز متولد شدیمیه روز هم به همونجا بر میگردیم. باورش سخته که همه ما آدمها ، با همه غرور و داشته های مادی و معنوی مون ، جای تک تکمون زیر این خاکه. زمانش و مکانش خیلی مهم نیست. من حتی با تمام این زجری که میبینم اطرافیانم میکشن و میکشمباز خدا رو شاکرم که این فرصت رو در اختیار من گذاشت که به بابام خدمت کنم و بهش ثابت کنم چقدر برام مهمه. اینکه سرنوشت کی و چجوری ، میخواد ما رو از هم جدا کنه ، موضوع دیگه ایه. مهم اینه که این شانس رو دارم که به این چیزا فکر کنم قبل از اینکه اتفاقی بیفته.

  10. kamran گفت:

    اقای احسان ..دلم لرزید..برای پدرتون آرزوی سلامتی میکنم….ایشالله سلامتیشونو بدست میارن..دعا میکنم..

    • Ehsan گفت:

      ممنونم از محبتتون. در این شبها و روزها به بیشترین چیزی که احتیاج داریم همین دعای دوستان است.

  11. شايسته گفت:

    احسان جان،
    صبح قبل اينكه برم شركت وبلاگت رو خوندم، بغضم گرفت.. نيمي از اين بغض بابت شرايط تو بود و نيم ديگرش تصور اين شرايط براي خودم بود..از ته دل اميدوارم شوق حضورت، انگيزه مضاعف به پدر بزرگوارت بده و كمكش كنه كه بتونه با اين بيماري مبارزه كنه. رئيست هم ديگه مايه افتخار بود، حداقل از اين طرف نگراني نداري و مي توني تمام تمركزت رو به خانواده اختصاص بدي.
    ما رو از احوالات پدرت و نيز اتفاقات وطن جان بي خبر نذار.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم از مهربانیت. من هم امیدوارم. هم امیدوار هم نگران.
      رییس هم واقعا آدم خوبیه. من البته انتظار داشتم که بگه بهت مرخصی بدون حقوق میدیم ولی انتظار نداشتم که بگه هر موقع خواستی بدون توجه به مسوولیت هات و کارهای شرکت ول کن برو. با توجه به اینکه تو شرایط بدی هم بودیم و سه نفر از همکارا هم مرخصی بودن و من از صبح تا شب مثل تراکتور داشتم کار میکردم و واقعا نمیدونم با رفتن من اون بنده خدا میخواست چه خاکی به سرش کنه ! به هر حال همین حرکتش باعث شد حالا حالا ها اسیرش بشم !

  12. علی گفت:

    آقا احسان من هم به نوبه خودم تسلیت میگم
    خدا بهتون صبر بده
    زندگی مثل هرچیز یه نقطه شروع و یه پایان داره
    “اگر زندگی ارزش حسرت خردن داشت هیچوقت یه نوزاد با یک گریه به دنیا نمی اومد.”
    موفق باشید.

  13. علی گفت:

    آقا احسان با عرض عذرخواهی نسبت به کامنت قبلی که برای پدر همسرتان بود.
    تنها راه مبارزه با سرطان حفط روحیه هستش که فقط و فقط با کمک اطرافیان پیش میاد.
    شما می تونید پدر رو تا اونجایی که میتونید امیدوار کنید به زندگی.
    امیدوارم هرچه سریعتر مطلب سلامت پدر محترم را بخوانیم.
    انشالله خداوند به همه بیماران لباس سلامت بپوشاند.
    آمـــــــــــــــــــــــــین
    موفق باشید.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!