حرفهایی که نزدیم تا بهار شد.

 1- بهار آمد.

 امروز رسما آخرین روز زمستون بود. یهو نمیدونم چرا یاد چندین سال پیش افتادم. زمستان 86 شاید. زمستانی که خیلی برف آمد و همه راهها بسته شد. من تازه از زمستان  قزاقستان آمده بودم و عزمم را جزم کرده بودم که سال بعد زبان روسی صحبت کنم. آن سالها زمستان ما به کارگاههای ایران میامدیم و بهار باز برمیگشتیم قزاقستان. داشتم صرف افعال را تمرین میکردم که واقعا هم یکی از سختترین قسمتهای زبان روسی ست. رسیدم به فعل “ناستوپیل” به معنی فرا رسیدن. خواستم یک جمله بسازم. یه کم فکر کردم. بیرون پنجره کارگاه برف شدیدی میبارید و تقریبا نیم متری هم برف جاده ساوه- بویین زهرا را پوشانده بود. بی مقدمه گفتم :

 یعنی بهار فرا رسید ! خودم هم خنده ام گرفت.عصر آن روز یک از کارگر در جاده بر ا ثر سرما مرد.наступила весна

2- سن که رسید به پنجاه  …

چند ماهی ننوشتم تا بهار شد. زمستان استرالیا خیلی دلگیره. دلگیر و مرطوب. مخصوصا امسال که شورش را در آورده بود. حالا همه اینها به کنار این امتحان ما هم برای خودش داستانی شده بود. همه میگفتند دو امتحان در یکسال خیلی سنگین است. اما من کار خودم رو کردم و اسمم رو برای امتحان دوم هم نوشتم. برای همین دو ماه آزگار درگیر انجام پروژه ها و درس خوندن بودم و شرمنده همه دوستان و اطرافیان هم شدیم از اینکه نمیتونستیم روی زندگی واقعیمون وقت بذاریم. با همه سختیها و گرفتاری ها امتحان با موفقیت به خیر گذشت. حالا من فقط سه امتحان دیگه تا رسیدن به اوج نقطه حرفه ایم تو استرالیا فاصله دارم. هر چند قصد ندارم امسال برای امتحان دیگه ای ثبت نام کنم اما گاهی  فکر میکنم که خوب مثلا حالا همه این امتحانا رو هم دادی همشونم قبول شدی ! که چی ؟ آخرش که چی ؟ میخوای رو پیشونیت بنویسی تو خیابون راه بری ؟ میخوای حقوقت بیشتر بشه که چی بشه ؟ مثلا شرکت خودت رو هم تاسیس کردی ؟ بالفرض وضعتم خوب شد. کلی آدم استخدام کردی و کار و بارت گرفت. آخرش چی ؟ با چقدر پول و شهرت و قدرت میتونی که یه ثانیه از این لحظه هایی که رفتن و دارن میرن رو برگردونی ؟ اینجاست که آدم میفهمه داره پیر میشه.

3 – چشم در برابر چشم  ، دندان در برابر دندان

 این روزها خبر خوب کم میشنوی. یا شاید هم چون من به دنبال خبر خوب نیستم این خبرها را نمیبینم. وگرنه میشود با خبر آمدن مایلی سایروس به فستیوال آی هارت رادیو به سیدنی هم خوشحال بود یا با خبر عروسی آنجلینا جولی و براد پیت بعد از سالها کش و قوس و شش بچه قد و نیم قد لبخندی از رضایت زد !

اما چشمانم را روی این یکی نمیتوانم ببندم. خبر پیدا شدن کودکی سرگردان در بیایانهای عراق در حالی که هفته ها بی آب و غذا در آقتاب سوزان بی پناه سرگردان بوده ، اول اشک شوقی به جشمانم آورد. گفتند قرنیه چشمانش بر اثر آفتاب صحرا خشک شده و برای همیشه بینایی اش را از دست داده. پدر و مادرش ظاهرا از ایزدیهای کرد تبار عراق بوده اند که در هنگام فرار یا مرگ کودک را گم کرده اند. کودک اصلا حرف نمیزد. حدس و گمان ها درباره آنجه به سرش آمده شروع شد. هر چه که بود بسیار دردناک و فراتر از تحمل یک کودک بود. چقدر زشتی میتواند چشمان یک کودک را از دیدن دنیای آینده سیر کند. تا اینکه چند روز خبر آوردند کودک بر اثر شدت آسیب اندامهای داخلی در بیماستان جان داده. پدر کودک چند ساعت بعد از فوتش پیدا شد. به خبرگزاری ها گفته بود در هنگام فرار آگاهانه کودک را در بیابان رها کرده اند. غمگینم  که نیستی کودک

گمنام شنگال. اما نمیدانم  درد زیستن  در دنیایی که پدر و مادرت هم در آن رهایت کردند سختتر است یا مردن در بیابانی که زاییده تفکر سیاه همنوعان سیاه پوش و سیاه دلمان است …

4 – شعله های خواب

شبها زود میخوابم. ساعت ده دیگه کاملا خوابم. چند وقتیه خوابهای عجیب میبینم. معمولا ساعت دوازده هر شب با یه کابوس عجیب از خواب میپرم. صبح ها که دارم به سمت سایت رانندگی میکنم هر روز صحنه های خواب دیشب رو مرور میکنم. مرور کابوس لطف چندانی نداره. اما انگار این کابوسها یه جورایی واقعیه. انقدر جزئیات داره و انقدر روم تاثیر میذاره که فکر میکنم واقعا تو اون صحنه بودم. زندگیم رو به هم ریخته. نمیتونم از شرش خلاص شم.

چند شب پیش خواب دیدم روی پشت بوم دارم آسمون رو نگاه میکنم که یه هواپیما از توی ابرها داره به سمتم میاد. بالهاش آتیش گرفته بود و داشت ازش دود بلند میشد. داشت همینجور میومد سمت من. یه هواپیمای مسافربری بزرگ بود. انقدر نزذیک بود که من تقلای مسافرا و مهماندارا رو برای فرار از آتیش می دیدم. داشت همینجور به سمت ساختمون ما میومد. دویدم رفتم تو ساختمون و از ترس رفتم زیر میز دراز کشیدم. صدای انفجارش اومد و دود همه جا رو گرفت و از خواب چریدم.

چند شب پیش نصفه شب صدای دو تا گلوله شنیدم. از خواب پریدم. دیدم صدای محکم بسته شدن در همسایه اومد. دو نفر پریدن تو یه ماشین. از لای پرده دیدم که گاز دادن و رفتن. ساعت رو نگاه کردم. یازده و نیم. تمام جزئیات رو مرور کردم تا خوب یادم بمونه. فکر کردم باید همه اینا رو برای پلیس توضیح بدم. این دفعه دیگه بیدار بودم. با خودم گفتم یعنی چه اتفاقی افتاده !؟ یعنی واقعا یه نفر به قتل رسیده بود ؟ تمام روز داشتم به اتفاق دیشب فکر میکردم. صبح که واسه رفتن به سر کار از در زدم بیرون خبری نبود. فکر کردم حتما هنوز کسی خبر نداره. شب که برگشتم حتما این جا پره پلیسه و من واسشون کلی حرف دارم. شب برگشتم ولی خبری نبود. همه چیز آروم بود. فکر کنم به جای پلیس باید همه این داستانها رو برای روانپزشک تعریف کنم !

5- فعلا هستیم

فعالیت دوستان در فضای بلاگستان کم شده. البته در این میانه بازگشت هومن اتفاق خجسته ای بود که باید به فال نیکش گرفت. در پست بعدی درباره این علت ها و انگیزه های این آمدن ها و نیامدن ها بیشتر خواهم گفت. پست بعدی همین هفته خواهد بود.

شب خوش.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

15 دیدگاه برای “حرفهایی که نزدیم تا بهار شد.”

  1. جاناتان می‌گه:

    عکس اون بچه رو قبلا هم جایی دیده بودم اما اون طرف ماجراش رو ننوشته بود. چه ماجرای غمگینی… چه ماجرای غمگینی که یه بچه با اونهمه ترس تنهایی زندگی کنه. اونهمه روز با ترس و تنهایی…. تصور بچه ای که اونهمه تنهایی کشیده و ترس رنجم میده و اشک هام رو سرازیر میکنه. اما میدونم که این بچه تنها بچه دنیا نیست که اینهمه رنج میکشه و ترس و تنهایی… اما مرگ این بچه چه خبر خوبی هست احسان! یعنی یه کمی از غمم کم میشه که بفهمم که اون بچه مرده. واقعا فکر میکنی ادمی که بزرگ میشه با اینهمه غم در دلش و چشم های که نمیبینن توی یه کشور لعنتی که این بلا رو به سرش اورده. واقعا فکر میکنی که اون بچه میتونست زندگانی ای داشته باشه که بهتر از مردن امروزش هست؟ من واقعا فکر نمیکنم و قلبا خوشحالم که اخرش ارام پرواز کرد و رفت….

    • Ehsan می‌گه:

      راستش منم از مرگش ناراحت نشدم. احساس کردم راحت شد. تازه این بچه یه نمونه از هزاران بچه ایه که مورد توجه رسانه قرار گرفته. وگرنه در سکوت و بی خبری همین بلا سرش می اومد.

  2. افسانه می‌گه:

    احسان منم مدتیه هر شب کابوس میبینم و تقریبا هر شب با کابوس بیدارمیشم.در مورد علتش به ۲ گزینه فکر میکردم یکی احساس نا امنی تو ایران مخصوصا اگه زن باشی.یکی هم اخبار وحتشناکی که از اینور اونور دنیا هرروز میخونم.
    با این چیزی که گفتی گزینه دوم تقویت شد.

    • Ehsan می‌گه:

      کمترین انتظاری که میشه از خواب داشت اینه که آروم باشه. حالا خواب خوب هم ندیدیم مهم نیس. اما کابوس دیگه خیلی نامردیه ! گند میزنه به روز آدم !

  3. ساچی می‌گه:

    دارم فک میکنم ک چی بنویسم
    ک چ جوری بگم که چقدر متاسف و متاثر شدم که مث همه “متاسف و متاثر شدم” های کلیشه ای به نظر نیاد…
    فقط اینکه.. توحش بد جور افسار بشریت رو گرفته تو دستاش…

    • Ehsan می‌گه:

      ببین توحش قسمتی از ذات حیوانیه به نام انسان. ما یاد گرفته بودیم که این توحش رو در کنترل بگیریم. باید ببینیم چی به سرمون اومده که همه اون آموزشهای بشری رو فراموش کردیم. این داستانی که به نام داعش در دنیا شروع شده مال امروز و دیروز نیست. یک عقده چرکی پشتش نهفته است که باید موشکافی بشه.

  4. احسان جون سلام،
    خوشحالم كردي بهم سر زدي! بابا من ساليان ساله كه مطلب مينويسم نا سلامتي عمري ژورناليست بوديم ها. الانمون را شما نبين كم كار شديم اعتياد به اين روزمون در آورده وگرنه قبلا كه آدم حسابي بوديم هر روز تو اعتماد مطلب داشتيم!
    راستي، لينكت كردم احسان جان و روزت خوش و ايامت به كام
    آهان، پيشاپيش بگم تو اينستاراديو حرف هم ميزنيم بعد نياي بگي نميدونستي ها ؛)

    • Ehsan می‌گه:

      خوب ایشالا میری بازپروری یه مدت میخوابی اعتیادت خوب میشه دوباره پر کار میشی ! ممنون از لینک. آدرس اینستا رو هم بده بریم بشنویم. میگم این فامیلتون هی میگفت اینستا و این حرفها نکو کار تو بوده.

  5. محمد می‌گه:

    موضوع این بچه رو اولین بار تو صفحه ژیار گل خوندم و واقعاً ناراحت کننده بود. اما خیلی وقته سعی می کنم به این چیزا زیاد فکر نکنم. علتش هم اینه هر روز مواردی مثل این در جاهای مختلف دنیا پیش میاد و وقتی نمی تونی اقدامی واسه حل مشکل انجام بدی، احساس بدی بهت دست می ده. (خداقل من اینطوریم.) به همین دلیل سعی می کنم فکر نکنم بهش، چون تحملش واقعاً سخته.

    یه نکته هم در مورد زیان. همیشه از یادگیری زبان خارجی خوشم میومد. از بچگی هم کلاس زبان می رفتم. خیلی دوست دارم در آینده برم سراغ زبان های جدید و تو لیستم زبان روسی اوله و بعد فرانسوی. از آوای زبان روسی خوشم میاد. شنیدم که یادگیریش هم چندان راحت نیست. اگرچه وقتی دبستان بودم تب یادگیری زبان روسی زیاد شد و خیلی از استادای زبان انگلیسی که می شناختم، رفتن زبان روسی هم یاد گرفتن.

    در مورد خواب هم با این جزئیات نمی تونم نظر خاصی بدم، اما امیدوارم تکرار نشه. چون واقعاً آزار دهنده است. امیدوارم تنش های فکری و ذهنی ات رو بتونی کنترل کنی.

    • Ehsan می‌گه:

      من خودم وقتی روسی یاد گرفتم تازه فهمیدم آدم وقتی بیشتر از یکی زبون یاد بگیره بقیش واسش خیلی راحت میشه چون به شباهتهای زبانها آگاه میشی و همه روابط بین کلمات و ترکیبها خود به خود میشینه تو ذهنت. به نظر من برو سراغش !

    • Ehsan می‌گه:

      دکتر من چند بار جواب نوشتم برات این لامصب نمیدونم چه مرگیشه پابلیش نمیکنه.

  6. بابا من اينقدر از اين ترك هاي يابويي داشتم! جواب نميده به مولا علي! بعد دو روز آدم لغزش ميكنه و فقط نخ كشي براش ميمونه. چاره كار من متادونه!
    اين فاميلمون ما را معتاد اينستا كرد وگرنه من داشتم مثل آدم زندگيم را ميكردم! اصلا من تا قبل ورود به سرزمين كوالاها نميدونستم اينستا چيه، مثل آدم يك گوشه نشسته بودم ماستم را ميخوردم و وبلاگم را مينوشتم!
    اينم آدرس اينستا من باشد كه شما عبرت بگيريد و از دود و دمش اجتناب كنيد:
    http://www.instarad.io/azadeh_bahramji

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!