لندرور زندگی

الان مثلا باید مینشستم و درس میخوندم. چهار هفته مونده تا میان ترم و من تازه شروع کردم ببینم پروژه ام چی به چی هست. چیزی که باعث شد باز بیام و یه چند کلمه بنویسم یکی این بود که دیدم این دوستانمون که یه مدت خوابشون برده بود یه تکونی خوردن و دوباره نوشتن. مخصوصا مریم (http://beyondtheocean.persianblog.ir/post/106) پست خیلی خوبی گذاشته راجع به مهاجرت که منو سر حال آورد. هر چند مهاجرت هر لحظه اش یه تجربه جدید از چیزیه که قبلا حتی فکرشم نمیکردی اما همینکه این تجربه ها رو بنویسی باعث میشه اشتباهاتت رو تکرار نکنی و یادت بمونه از کجا به کجا اومدی و اولین کسی که میتونه قضاوتت کنه خودتی. جاناتان هم که مثکه از غار اومده بیرون و از خواب زمستونی بیدار شده. یه چند نفر دیگه هم دارن تکون میخورن.

اما نکته مهم دیگه ای که باعث شد وسط اسن شلوغی ها بیام این فکری بود که چند وقته تو ذهنمه. یه تصویری از کودکی همش جلو چشمامه. دیدین یه صحنه ای یه مدت میاد جلو چشاتون و نمیره. منم همینطوری شدم. حالا داستان چیه ؟

من بچه که بودم (ده دوازده ساله) توی یک مجموعه زندگی میکردیم که پر از بچه مچه و هم سن و سالای خودمون بود. یه خونواده بودن که دو تا دختر داشتن همسن ما و البته همبازی ما بودن دخترا ولی خیلی لوس بودن. اسمشون بود ساناز و الناز. بعد زد و یه خواهر دیگه هم به اینا اضافه شد که اسمشو گذاشتن طناز. حالا اینو همینجا داشته باشین.

یه پیرمردی بود که خیلی آدم بی خاصیتی بود و عصرهای تابستون که ما میومدیم پایین بازی این پیرمرده واسه خودش آروم آروم قدم میزد. من بعضی وقتها میگفتم آخه این پیری چه نقشی تو این دنیا داره ! آخه این بود و نبودش چه تاثیری تو دنیا میزاره. کاری به کار کسی نداشت ، کسی هم اصلا تحویلش نمیگرفت. تنهایی زندگی میکرد. اصلا با کسی حرف هم نمیزد ولی آزاری هم نداشت .

یه خونواده ای بودن تو همسایگی این دخترایی که تعریفشون رو کردم (ساناز اینا) که یه زن و شوهر جوون بودن و یه لندروور سبز از این قدیمی ها داشتن که البته اون موقع جدید محسوب میشد ! لند رور همونطور که میدونین شاسی بلنده و شاسی اش هم خیلی بلنده. یعنی وقتی که توش میشینی تا سه متر مونده به ماشین رو نمیبینی جلو ماشین چیه ؟

حالا این سه تا ماجرا رو چه جوری میخوام به هم ربط بدم ؟! سوال خوبیه. یه روز که داشتیم بازی میکردیم و ساناز و الناز و طناز که تقریبا یه سالش شده بود و تاتی تاتی راه میرفت داشتن از دور با خودشون پچ پچ میکردن که یهو حواس ساناز و الناز از طناز پرت شد و طناز کوچولوی داستان تاتی تاتی از خواهرا یه بیست متری دور شد توی محوطه پارکینگ ماشینها.

یهو سرمو برگردوندم دیدم ماشین لندروور سبز داره از پارک در میاد. دنده عقب گرفت و آروم آروم ماشین رو سر و ته کرد. یک

دو

سه

دنده رو گذاشت تو یک که راه بیفته که با چشای خودم دیدم طناز افتاد زمین و قل خورد زیر لاستیک لندرور. نیم متر با چرخ فاصله داشت و در کمتر از یک ثانیه لاستیک باریک لند روز بود که بدن کوچولوشو از وسط نصف میکرد. همه صحنه رو دیدم. دیدین گاهی تو کثری از ثانیه همه اتفاقات گذشته و همه چیزایی که در آینه میخواد اتفاق بیفته میاد جلو چشماتون ؟ تو همون یه ثانیه مامان باباش رو دیدم که جیغ میزدن. بدن خون آلود یه بچه یه ساله رو میدیم که کف آسفالت افتاده. همه جیغ میزدن و این ور اون ور میدویدن.

زبونم لال شده بود. چشمامو بستم و بعد از یه ثانیه باز کردم اما دیدم ماشین زد رو ترمز دامن طناز زیر لاستیک بود اما خودش هنوز زیر چرخ نرفته بود. یعنی سالم بود. سرم ر برگردوندم. دیدم دست پیرمرد بالاست و داره با آرامش خاصی به راننده اشاره میکنه وایستا و راننده ترمز کرده و شونه هاشو بالا انداخته به این حالت که چرا ؟ همه این اتفاقات در کسری از ثانیه در حالی که من چشمامو بسته بودم ! طناز تقلا کرد و از زیر لاستیک خودشو کشید بیرون و جیغ زنان به سمت خواهر ها دوید. هیچکس اون صحنه رو ندید. پیرمرد دستشو انداخت پایین و زد به کمرش و به راهش ادامه داد. راننده با تعجب به بچه ای که از زیر ماشین در اومده بود نگاه می کرد و بعد از چند ثانیه بهت دوباره دنده یک و از در مجموعه خارج شد در حالی که زیر لبی فحش میداد. الناز و ساناز طناز رو گرفتن تو آغوش و با تهدید بهش گفتن که کجا بودی و دیگه از ما دور نشو.

انگار زمان یخ زد. پرتاب شدم به ته چاهی که سالهاست دارم تلاش میکنم از آن در بیایم اما تقلای بیهوده ایست. از آن روز حداقل بیست سال میگذره و من هنوز با این صحنه دست و پنجه نرم میکنم. دنبال این پیرمردها میگردم در زندگی ام. که دستشان را زده باشند به کمرشان و بی هیچ ادعایی با بلند کردن یک دست این طلسم نکبت بیست ساله را باطل کنند. که بهم ثابت بشه که زندگی انقدر پوچ و سست اساس نیست که در یک لحظه با یک حرکت دست آغاز بشه یا تموم بشه. اما شوربختانه هر روز از این نفسهایی که ممکن است نفس آخر باشد کمتر خیر دیدم.

یک جای کار میلنگد. یه جایی یک چیزی بدجور آزارم میدهد. انقدر که هر لحظه خودم را به آن لحظه زیر لاستیک بودن نزدیکتر احساس میکنم. فقط میترسم. میترسم که دستی ، برای نجاتم ، این بار ، بالا نیاید…

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

35 دیدگاه برای “لندرور زندگی”

  1. عسل بانو می‌گه:

    عالی بود . واقعا کُپ کردم ! خیلی جالب بود …
    گاهی آدمها ، در عرض ِ چند ثانیه دیدگاه ِ ما به زندگی رو تغییر میدن ..

    • Ehsan می‌گه:

      واقعا !؟ خوشحالم که جالب بوده. صرفا مجموعه ای از افکار پراکنده بود که سعی کردم جفت و جورش کنم در قالب متن. گاهی یه صحنه ، یه لحظه زندگی آدم رو تغییر میده. گاهی هم گه میزنه توش !

  2. Morteza می‌گه:

    فوق العاده بود!

  3. ﺩاﻣﻮﻥ می‌گه:

    ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻲ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﻣﻨﻢ ﭘﻴﺎﺭﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ اﺯ اﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻣﻴﺸﺪﻡ اﻣﺎ اﻻﻥ ﺧﻮﺑﻢ. ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﻪ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻲ.
    ﺣﺎﺟﻲ اﻟﺮﻳﺪﻱ ﻣﺎ ﺧﺎﻃﺮاﺕﻣﻮﻥ اﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﺳﻤﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ اﺯ ﺑﭽﮕﻲ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩ, ﺷﻤﺎ ﻣﺪاﻡ اﻳﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺭﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻛﻦ.

  4. مهساا می‌گه:

    شهرک اکباتان زندگی میکردین؟

  5. مهساا می‌گه:

    راستش نه ولی چون نوشته بودی  ” عصرهای تابستون که ما میومدیم پایین” فکر کردم اکباتان زندگی میکردین ا

  6. س می‌گه:

    شما اخیرا نوشته هاتون بوی افسردگی و پوچی می ده. امروز فکرمی کردم این بابام که به پوچی رسیده، اتفاقا نوار ابزارو کشیدم پایین و یهو عکس پدر مرحومتونو دیدم. یادم اومد که پدرتون مدتی پیش فوت کردن. همون لحظه فهمیدم که جریان چیه. منم پدرمو وقتی تازه به دیار غربت اومده بودم از دست دادم. آدم خیلی منطقی هستم و راحت با قضیه کنار اومدم. یکسال بعدش افسردگی گرفته بودم. بدون اینکه بفهمید به دورنتون رسوخ می کنه.انگار این اتفاق ناگوار باعث می شه مجموع تمام مشکلات قبل از مهاجرت و بعدش و فشارای اونا ناگهانی اثر کنه و آدمو تغییر بده. اتفاقا هرچقدر منطقی باشید یا فکر کنید که هستید اثرش بیشتره، چون مثل ادمای احساساتی یا حتی عموم مردم خودتونو تخلیه نمی کنید در نتیجه بدترین اسیبو می بینید.

    • Ehsan می‌گه:

      خوب فدات شم الان منو نابود کردی رفت پی کارش که ! یعنی میگی هیچ راه فراری هم نیست ها ؟
      راستش اونجورها که فکر کردین هم نیست. مشکلات بزرگتری دارم من در حال حاضر . بعدا راجع بهش مینویسم. اما قصد ندارم اینجا همش حرفهای خوب بزنم. از اول قرار بود حرف دل باشه. دلم بتلا پایین داره دیگه !

      • س می‌گه:

        نه دوست عزیز، فقط خواستم یه هشدار کوچیک بدم چون روزای خودم سختی رو گذروندم . من که تجربه کردم دیدم چقدر غیرمحسوس این مشکل می تونه بزرگ بشه. خواستم حواستون باشه و بدونین راحت می شه جلوی افکار منفی رو وقتی هنوز کوچیکن گرفت. بعد از چندماه ایشالا اوضاع مثل قبل می شه و پر از افکار مثبت می شید :)

        • Ehsan می‌گه:

          ممنون از راهنمایی. میفهمم که همه روزهای سخت میگذره. حل خودم هم چندان خوب نیست. اما عوامل زیادی هستند که برای یک مهاجر حال ناخوش رو رقم میزنند. واقعیت اینکه من خیلی هم مخالف افکار منفی نیستم. یعنی نگاهم به مسایل منفی یه کم متفاوته. گاهی من از حالت افسردگی خودم لذت میبرم و بدم نمیاد تو اون اخوال بمونم. گاهی هم از انرژی مثبت اطرافیان لذت میبرم. یعنی نگاهم به مسایل منفی گاهی مثبته. میدونم یه کم پیچیده و مزخرف به نظر میاد. در یه فرصت بهتر سعی میکنم بیشتر توضیح بدم.

  7. عمو سجاد می‌گه:

    خيلي خوب بود
    به نظرم ديگه كم كم يه سيبيل هم بزاري ديگه فرقي با جناب نيچه نداري

  8. ابراهیم می‌گه:

    متنت عالی بود رفیق..عالی..جدی میگم..هنوز توی بهت هستم..

  9. هانیه می‌گه:

    آقو داغونمون کردی…

    خوب بود :)

  10. ابراهیم می‌گه:

    خوب، فکر می کنم خوب، یا حداقل بهتره بگم مثبت..یه حس خوب،‌که هیچ چیزی الکی و کشکی نیست…

  11. hana می‌گه:

    سلام نوشته هاتون همیشه انگار یه جورایی آشناس ،جالبه، واقعیه،بعد از مدتها نظر گذاشتم،به ما هم سر بزنید آقا احسان

    • Ehsan می‌گه:

      سلام. خوشحالم که براتون آشناست. این یعنی ما آدمها حس مشترک زیاد داریم. بیشتر نظر بذار.خوشحال میشم ! سر هم زدم. موفق باشی.

  12. meysam می‌گه:

    سلام.متاثر شدم. امان از ذهن و ترشحاتش که دشمن من و توست. بهتره مثل پیرمرد داستان درلحظه زندگی کرد.نمیدونم چرا فکر میکنم پیرمرده کلا توی فضای لحظه حضور داشت! شاید باید یاد بگیریم ازش که متاثر نشیم!

  13. 1رضا1 می‌گه:

    احسان عزیز سلام
    آقا ما مردیم از بس عکس این لندرور رو نگاه کردیم !!
    1خبری از خودت به ما بده رفیق
    راستی راجع به 1مطلبی باهاتون میخواستم مشورت کنم
    فعلا وجود خودت رو از ما نگیر،مشورت بعدا میکنیم
    پایدار باشی

  14. ساچی می‌گه:

    سلام
    جالب نوشته بودی و غافلگیرانه بود، البته اول کار اون آقای پیر بعدشم توصیف و قلم خوب…

  15. 1رضا1 می‌گه:

    احسان جان سلام
    آقا برات فرستادم

  16. rahamishavam می‌گه:

    احسان! این وبلاگت خله ها!! بهم میگه دیدگاهت تکراریه:))):
    چطورییی احسان؟؟؟خوبی؟ کم می نویسی دیگه! حواسم بهت هست ;)
    حسابی مشغول زندگی شدی ها….
    بنویس..میخونمت، از ریدر به خاطر همین کامنت نمیتونم بزارم….
    شاید بیام ولایت شما در چند ماه آینده برای چند ماه ;)
    خووب باشی :)

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!