لحظه های چروک

الان دقیقا دو روزه که هیچ کار مفیدی نکردم. مثل یک تیکه موجود بی مصرف افتادم و تکون نمیخورم. الان که ساعت هفت روز یکشنبه است دارم فکر میکنم واقعا این آخر هفته ها که این همه انتظارشو میکشیم به چه درد میخوره وقتی آدم هیچ اتفاقی قرار نیست تو زندگیش بیفته ؟

حتما میپرسین که چرا آدم نباید هیچ اتفاقی براش بیفته ؟ خوب چه اتفاقی میخواد بیفته و چجوری قراره بیفته ؟ من همیشه به این نکته واقف بودم که هر چه که در زندگی به نام شانس میشناسیم ما حصل تلاش خود ما هم هست. یعنی درسته که اون بیرون یک مجموعه فرصتهایی نشستن اما این ماییم که باید از کمد بیرون بیایم و بشینیم در کمین این فرصتها. باید خودمون رو در راه این فرصتها قرار بدیم. اگه دوس داریم یه موسیقیدان بشیم نمیشه که بشینیم فقط فکر کنیم و آهنگ گوش کنیم و افسوس بخوریم ! باید بریم در فضای هنر و صنعت موسیقی. یا اینکه مثلا یکی میخواد چمیدونم فضانورد بشه ! خوب بابا جان تو برو یه تلاشی بکن ، یه حرکتی بکن. ببین اصلا مال این صحبتها هستی ؟ نیستی ؟

یه قسمت ماجرا البته بر میگرده به قسمتهای جبری ماجرا. قسمتهایی که مثلا دست خود ما نیست. قبلا هم در ایم مورد نوشته بودم (اینجا: http://alanegi.com/?p=86 ) اما اگه مثلا ما در یک قبیله در جزایر میکرونزی دنیا بیایم یا توی هیوستون تگزاس خیلی فرق میکنه ماجرا هر چند هر دو تامون تا وقتی نفس میکشیم فرصت داشتن یه آینده مشابه رو داریم.

حالا چی شد که حرفم به اینجا رسید. آها داشتم میگفتم که من تو زندگی خیلی کارها دوست داشتم بکنم و میخواستم بکنم که هرگز فرصتش پیش نیومد. مثلا دوست داشتم همیشه که ژورنالیست بشم. یعنی استعدادش رو هم داشتم ها ! اما وقتی میدیدم روزنامه ها یکی پس از دیگری بسته میشن و روزنامه نگارای بیچاره یا تو زندانن یا تو گور نظرم عوض شد. گفتم چه کاریه ! میرم شاعر و نویسنده میشم ! یه مدت مینوشتم. یه مدت هم میرفتم کارگاههای شعر و این حرفها ولی هزار تا مشکل وجود داشت که فقط یکیش کافی بود که من از ادامه این رویام منصرف بشم. مثلا اینکه من فقط تابستون ها که تو تهران بودم (دوران دانشجویی) میتونستم برم این محیطها و وقتی برمیگشتم اصفهان اونجا امکانات در حدی نبود که من خودمو درگیر این کارها کنم. وقتی هم که فارغ التحصیل شدم یه سره رفتم سر کار و کارهام هم همه وسط بر و بیابون بود و آب خوردن به زور گیر میومد چه برسه به کارگاه شعر. زمان دانشجویی یه مدت هم به تاتر علاقمند شدم. یعنی هنوز هم علاقه دارم. اون روز یه نمایش بردیم رو صحنه با بچه های دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و سه روز اجرا داشتیم. به جرات میتونم بگم قشنگترین لحظه عمرم وقتی بود که جمله آخر نمایش رو میگفتم و پرده ها میفتادن و همه تماشاچی ها بلند میشدن و با اشک تو چشمها تشویقمون میکردن. جادوی صحنه همینه ها ! اون روزها فکر میکردم این تنها کاریه که تو عمرم واقعا” میخوام انجامش بدم.  اما با بیرون آمدن از دانشگاه و از هم پاشیدن اون گروه و روزمرگیهای همه بچه ها و باز هم همون بیابونگردیهای کاری من اون داستان هم منتفی شد.

آها تازه یادم افتاد که سال آخر دبیرستان گیر داده بودم که میخوام برم کار موزیک کنم. خانواده شدیدا مخالفت کردن و گفتن تو دانشگاه قبول شو بعدش هر غلطی خواستی بکن. من هم دانشگاه قبول شدم اما بعدش هیچ غلطی نتونستم بکنم. چون توی خوابگاهی که یه اتاق بود با سه نفر دیگه صدای سازم واسه بقیه آزار دهنده بود. این شد که ساز رو گذاشتم گوشه طاقچه !

تقریبا همه این علائق به دلیل موانع اقتصادی به جایی نرسید. یعنی روزمرگیهایی که باعث و بانیش احساس تعهد به یک زندگی نرمال بود باعث شد دست از هر کاری که دوست داشتم بکشم. اما حالا که فکر میکنم اون احساس تعهد برای من مهمتر از علائقم بود که باعث شد دست از همه اون کارها بکشم. پس از این بابت کسی بهم بدهکار نیست.

این روزها اما با رسیدن به جایی که همیشه آرزوی بودن اونجا رو داشتم بیشتر از همیشه احساس ضرر و زیان میکنم. وقتی حس میکنم نه نیرو و انگیزه اون روزها رو دارم و نه به این خاک و مردمش تعلق دارم. حس یه پیرمرد پولدار و چروکیده ای رو دارم که پشت یه ماشین بنز آخرین مدل نشسته و یه مشت جوون آس و پاس از تو پیاده رو بهش زل زدن و آرزو میکنن کاش جای اون بودن ولی اون پیرمرده داره یه لبخند حسرت آمیز بهشون میزنه که کاش همه این زندگی رو میداد که جای اونا باشه.

یه تضاد عجیب و غریب و مزخرفه وقتی نه اون جوونا واقعا می خوان جای اون پیرمرده باشن و نه اون پیرمرده واقعا میخواد جای اونا باشه. فقط یه حسرته پوچ و چندش آوره که از عدم توانایی در تغییر شرایط به نحو مطلوب ایجاد شده.

حالا مثلا تصمیم گرفتم که دست بزنم به کارهایی که دوس دارم. مثلا دوس دارم برم مدیا و اینترتینمنت بخونم. رفتم یه نگاه سرسری به دانشگاهها و موسسات آموزشی انداختم میبینم حداقل شهریه اش به انداره ی حقوق چندین ماهه منه. بعد من برم فول تایم مثلا اون جا کی میخواد هزینه های این زندگی رو بده ؟ کی میخواد هفته ای پونصد دلار اجاره خونه رو بده ؟ بعد بی خیال میشم و سعی میکنم به خودم بقبولونم که من که انگلیسی زبانه دوممه جایی تو صنعت مدیای استرالیا ندارم و نخواهم داشت. چون اولین چیز در این مساله بحث کامیونیکیشن و اینها هست. کم کم راضی میشم که کار درست اینه که فعلا همون کاری رو که میکنم ادامه بدم و بی خیال این علایقم شم. بعد واسه اینکه یه قفل محکمتر به دلم بزنم میگم اصلا از کجا معلوم که من این کار رو هم مثل همه کارهام نصفه ول نکنم و از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم.

فک کنم کلکم میگیره. کم کم دارم از فکرش میام بیرون. ول کن بابا. داریم زندگیمونو می کنیم. داره کم کم خواب میاد تو چشام. فردا هم باید صبح زود پاشم.

خوب حالا واسه فردا ساندویچ چی ببرم ؟ نظر بدین ؟

یکشنبه شب تون بهاری.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “لحظه های چروک”

  1. Morteza می‌گه:

    کامنت تامل برانگیز یک خانم در فیسبوک ظریف:

    سلام آقای ظریف
    وقتتون بخیر
    امیدوارم حالتون بهتر شده باشه
    من یه دختر 26 ساله ایرانی ساکن ایرانم (ببخشید که نمیتونم خودم رو کامل معرفی کنم)
    امیدوارم کامنت منو کامل بخونید

    من متاهلم ، سه ساله که عقد کردم اما به خاطر مشکلات مالی نمیتونیم عروسی کنیم، شوهرم دانشجوی دکتراست و کار پیدا نمیکنه …بی پولی و بی کاری دمار از روزگار ما در آورده، پدرم یه بازنشسته ست و از پس خرید جهزیه بر نمیاد.

    من اخیرا کارشناسی ارشد نوبت روزانه قبول شدم، یکی از دانشگاه های عالی تهران، یکی از بهترین رشته ها، هفته ای 3 روز میام تهران. شاید باورتون نشه اما من از پس کرایه اتوبوسم به تهران بر نمیام …من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن برای غذا و کرایه و … هزینه کنم… شوهرم توان حمایت منو نداره و از پدرم هم نمیتونم پول بگیرم، وام دانشجویی هم که به جایی نمیرسه و هنوز ندادن …بارها به انصراف از تحصیل فکر کردم اما بغض گلومو میگیره، چون من برای قبولی خیلی زحمت کشیدم… نمیدونم شما بچه دارین یا نه ، نمیدونم خودتون و بچه هاتون چطور درس خوندین اما همه امکانات خودتونو بذارید کنار و درس خوندن تو بدترین شرایطو تصور کنید. مدام فکر میکنم اینایی که میرن دانشگاه بین الملل چقدر پول دارن؟؟؟ چطوری من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن پول بدم برای درس و اونا …. دیگه دارم افسرده میشم

    همین برنامه رو برای جهزیه هم دارم…همیشه عقد کردن برای دخترا یعنی مهمونی، گردش، خوشی، خرج کردن، مسافرت… منم نوعروسم، اما از این زندگی فقط یه چیز بهم رسیده ، اونم حسرته
    من نمیخوام بهم بگین ” متاسفم”. من خودمو معرفی نکردم چون ترحم کسی رو نمیخوام. من فقط حقمو میخوام…

    من ایرانی ام، چرا تو مملکت خودم، جایی که کل طایفه ام بخاطرش شهید و جانباز دادن رفاه ندارم؟؟؟
    چرا بی کارم؟؟؟
    چرا تغذیه خوب ندارم؟؟؟
    چرا بی پولم؟؟؟
    چرا با این معدل و این رزومه باهام مثل یه تفاله برخورد میشه؟؟؟
    ین انرژی هسته ای کو؟ کجاست؟ چیش به من رسیده؟
    منو تو انرژی اتمی استخدام میکنن؟؟؟ یا شوهر استعداد درخشانمو؟؟؟ قبضامون که مدام گرونتر و زیادتر میشه، تابستونا که برق مدام قطعه، پس کو تامین انرژی؟؟؟؟
    حتی اگه واسه آینده کشورم خوبه چرا ما باید قربانی بشیم ؟؟؟
    چرا آبادی های نسل بعد رو خاکستر ما باشه؟
    مگه ما چه گناهی کردیم؟؟؟
    چرا مملکت من راحت از دزدی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال یارانه ی مردم؟؟؟ یارانه ای که بودنش برای آدمایی مثل من معنی حفظ آبرو رو داره. تو این وضع گرونی…

    من به چه زبونی بگم آقا جان من انرژی هسته ای رو به قیمت جوونی و زندگیم نمیخوااااااااااااااااااااااااام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    من فقط یه بار زندگی میکنم… میخوام شاد باشم… دیگه بسمه غصه خوردن…

    من این حق مسلممو میفروشم… یکی بیاد بخره!!! در عوض کار میخوام و پول و یه خونه نقلی با یه جهزیه ساده یه دفترچه بیمه
    نمیدونید این آخری شده رویای من… من نمیدونم مشکل کمر شما چیه ولی درد شمارو خوب میفهمم. درد از کمر شروع میشه تا مچ پا میاد… انگار یه رشته داغ تو پای آدمه که کشیده میشه. من نمیتونستم برم دکتر اما علائم و دردامو تو اینترنت سرچ کردم و فهمیدم چه بیماری دارم.

    نه میشه ایستاد، نه میشه نشست، نه میشه خوابید… من اینجا به درد تسلیم میشم … من میمیرم از درد اما نمیتونم برم دکتر ،نمیتونم ام آر آی بگیرم. چون بیمه ندارم، چون پول ندارم، هزینه های درمان سرسام آوره، سلامتی شده به قیمت خون آدم… خوش بحال شما که برای دردتون طبیب دارید (البته هرچی که دارید حلال و خوشتون. خدا به روزیتون برکت بده. انشاءالله که حالتونم خوب بشه.)، من از ترس اینکه شوهر و پدرم شرمنده م نشن به کسی نمیگم چقدر درد میکشم… میبینید … فرق من و شما همینه… زندگی من به یه تاره مو بنده ولی شما مسئولین زندگی آروم و قشنگتونو بی استرس ادامه میدین. واسه همینه که شما با خیال راحت خبر از مذاکرات بعدی میدید و من اشک تو چشام حلقه میزنه که ای خدااااااااا پس کی تموم میشه؟؟؟

    همه اینارو گفتم که بدونید کسایی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ میکنند.
    کاری کنید که تحریما تموم بشه، یه کاری کنید ارزونی بشه ، کرایه خونه کم بشه ، مواد غذایی ارزون بشه، بازار کار رونق پیدا کنه، دارو و درمان به قیمت خون آدم نباشه، امنیت و رفاه داشته باشیم. کاری کنید که منه بچه درس خون، منی که تو زندگیم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، بخاطر فشار اقتصادی تو این سن وسال این همه مریضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصیل نباشه، یه کاری کنید جوونا راحت ازدواج کنن اینطوری فسادم کم میشه. فقط یکم سریع تر … میترسم آخرش به عمر ما قد نده.

    تو رو خدا… دیگه بسه تحریم…
    یکی میگفت باید قبر دهه شصتیا رو گودتر بکنند چون آرزوهای زیادی دارن که باید با خودشون به گور ببرن…
    خواهش میکنم جواب کامنتمو بدید. یا حق

  2. ﺩاﻣﻮﻥ می‌گه:

    اﺧﻮﻱ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻋﻋﻀﻮﻳﺖ ﺩﺭ اﻟﻘﺎﻋﺪﻩ ﻫﻴﺠﺎﻥ اﻧﮕﻴﺰﻩ و ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺭﻭ ااﺯ يﻳﻜﻨﻮاﺧﺘﻲ ﺩﺭﻣﻴﺎﺭﻩ ﻭﻟﻲ ﺧﻮﺏ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺁﺭﻣﺎﻧﻬﺎﻱ ﻣﺎ? ﻣﺎﺭﻟﺒﺮﻭ ﺭﻭ ﺁﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ?
    ﺷﻤﺎ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺗﺰﺭﻳﻖ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﺘﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺑﮕﻮ ﻣﺎ ﺑﻪ اﺗﻔﺎﻕ ﺁﻗﺎﺯاﺩﻩ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﺮﺽ ﺗﺴﻠﻴﺖ ﺑﻪ ﻟﻴﻼ ﺧﺎﻧﻢ.

    • Ehsan می‌گه:

      داداش با ای میل جدید نظر گذاشتی این سایته نشناختت ! شرمنده ! شما تشریف بیارین ! آقازاده خ.به که از الان با این جور آدمها توی جامعه فیس کنه بعدا تو آکسفورد استریت دید پنیک نکنه !

  3. Joe می‌گه:

    ای بابا من خیال می‌کردم فقط من دچار این مشکل هستم و با این مسائل دست به گریبانم نگو یه نفر دیگه هم همین نزدیکی‌ها هست که به این درد گرفتاره! نکنه تاثیر آب و هواست یا جائی که داریم زندگی می‌کنیم؟ نمی‌دونم شایدم به این خاطره که اینجا آدم فکرش یه مقدار آزاد میشه از مسائل حاشیه‌ای و فرصت پیدا می‌کنه یک کمی هم به این چیزها فکر بکنه که می‌تونه واسه علایقش هم وقت بذاره اما متاسفانه تا وقتی که اون مانع اول «پول در آوردن برای زندگی کردن» وجود داره نمی‌شه رفت طرف اون علایق. کاش می‌شد بعد از این همه سال کار کردن و عرق ریختن و جون کندن، دیگه دغدغه پول در آوردن نداشت و تا به وضعیت و سن و سال اون پیرمرده که گفتی نرسیدیم و هنوز یک کمی جون و قوه تو وجودمون هست که بریم دنبال علایقمون و اونجا خرجش کنیم، یه راهی پیدا می‌شد! :(

    • Ehsan می‌گه:

      ببین یکی از دلایلش واقعا همینه. یعنی تو کم کم باور میکنی که یه آدمی. تو ایران یه موجودی که میخوای زنده بمونی. دغدغه پول همیشه هست و خواهد بود. من خیلی به این فکر کردم. برای منی که بابای مایه دار نداشتم و رو پای خودم بودم همچه رویایی محاله. باید کار کرد و فوقش یه مدت به خودت استراحت میدی و بعدش بازم کار. به نظرم واسه همینه که باید کاری رو انجام بدیم که دوست داریم.

  4. عمو سجاد می‌گه:

    قشنگ بود.
    حالا من ميگم شبا بيا برا همين رفقا كاراي هنري بكن هم ما سرگرم ميشيم هم تو به خواسته هات ميرسي
    تازه تشويقتم ميكنيم
    ساندويچ هم از همون ژامبون كه اون روز خريدي ببر
    زياد خريدي طبق حساب من هنوز بايد مونده باشه ازش

    • Ehsan می‌گه:

      ساج من چقدر بگم اسم منو اینجا نیار ! مگه نمیدونی من چقدر دشمن دارم فدات شم ! تو که خودت آخر دلقک بازیی عزیزم ! شکسته نفسی میکنی داداش !

  5. Navid می‌گه:

    اگه به نویسندگی علاقه داره امکانات خاصی نمی خواد به جز داشتن وقت خالی که پیدا نمیشه وگرنه هم تو بیابون میشه نوشت هم تو شهر. داستان کوتاه-متوسط-بلند-خبر=گزارش و…. به فارسی و انگلیسی و……
    بعد هم یه روزنامه ای مجله ای ناشری پیدا کرد که نوشته ها رو چاپش کنه یا اینکه PDF تو اینترنت گذاشت هر کی خوشش اومد پولشو پرداخت کنه.

  6. Navid می‌گه:

    پس از این به بعد خانمت باید بیشتر کار کنه خرج زندگیتو در بیاره شما هم بشینی خونه بچه داری و نویسندگی کنی.

  7. میترا می‌گه:

    خیلی خوب نوشتید!

  8. جاناتان می‌گه:

    بالاخره اومدم بعد از کلی وقت وبلاگت. دلم تنگ شده بود واسه نوشته هات. چند تا از پست هات رو خوندم…. همین!!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!