یواشکی های الکی

یک گشتی در سایتهای خبری میزنم. این خبر خواندن برای من یک مرض قدیمی بود. یعنی از بچگی من عادت داشتم که تا همه خبر ها را تمام و کمال نخوانم سرم را از توی روزنامه بیرون نیاورم. اما تحلیل و نظر و اینها نه ! از این تفاسیری که ملت برای توجیه و توضیح اتفاقات روز از خودشان منعکس میکنند خوشم نمی آمد. الان هم خوشم نمی آید. اما بعضی خبرها آدم رو به فکر فرو میبره. در بین این همه اتفاقات درشت و کوچک از پرداخت غرامت توسط ایران به بریتانیا به خاطر اشغال سفارت تا عدم توافق هسته ای گروه شیش منهای یک (الان روسیه و اروپا بدن با هم دیگه باید اینجوری بگیم !) با تیم آقا جواد به ریاست آقای عراقچی و معاونت آقای تخت روان چی (الان سوال میشه واسه خارجی ها که این چی معنیش چیه انقدر فامیلیه همه چی داره ! بعد ما چی بگبم که چی معنیش چیه آخه ! مسوولین تو استخدام نیروها دقت کنن تو رو خدا.) همه رو مرور میکنم اما یه خبر منو به فکر فرو میبره. لینکش ایناهاش :

http://www.radiofarda.com/media/photogallery/f12-iranian-beauty-contest-hel-in-canda/25388427.html

خلاصه خبر برای عزیزانی که در ایران نمیتونن این لینک رو باز کنن اینه که یک مسابقه در کانادا برگزار شده برای تعیین ملکه زیبایی ایران در کانادا ! حالا اینکه ملکه زیبایی ایران تو کانادا چه غلطی میکنه بماند اما من با خودم فکر کردم اااا ! خوش به حال هموطنان کانادا نشین. چقدر ایرانی هست اونجا که اینهمه بیکار توش پیدا میشه که از اون همه بیکار انقدر دختر خوشگل از توش در میاد که بیان تو این مراسمات شرکت کنن. من کاری ندارم به اصل مراسم و هر کی هم که شرکت میکنه و برنده میشه احترامش هم واجبه. اما واقعا این مسابقه یعنی چی ؟ گو اینکه صرفا زیبایی ظاهر در این مسابقه ملاک نیست (هر چند از عکسها پیداست که زیبایی ظاهر اصلا ملاک نبوده ! ) اما باز هم آدم از فضای چنین مراسماتی یک جوریش میشود. یعنی شاید من آدم غیر عادی باشم. خیلی ها خوششان می آبد و دستشان برسد با اشتیاق شرکت میکنند.

یک روز که بچه بودیم مامانم به بابام گفت بیا اسم این بچه رو (خواهر محترم منظورمه نه خودم !) تو کلاس رقص بنویسیم. ببین همه بچه ها میرن و چقدر خوبه و این حرفها. (تازه رقصش فولکلوریک بود نه مدل ممد خردادیان.) بابای ما هم اخمی در هم کشید و گفت من دوس دارم بچه ام که بزرگ شد مردم دم در مطبش صف بکشن نه واسه دیدن رقصش ! و کل ماجرای کلاس رقص خواهر مام مالید و تا سه ماه خواهره داشت گریه میکرد !

خب ما هم از همون پدر و مادر هستیم دیگه. چه انتظاری داری آخه ! از اون طرف هم من فکر میکنم مراسمی که بنیانگزار نسخه اصلیش دونالد ترامپ و سرمایه دارهای این چنینی باشن مگه میشه هدف پلیدی پشتش نباشه آخه ! حالا به هر حال از اونجا که ما از قافله جهانی در هیچ زمینه ای نباید عقب بمونیم خوبه که این مراسم این چنینی هر سال به طور مرتب برگزار بشه و ما بفهمیم با کمالات ترین دختر دور و برمون کیه. بعد چرا مراسم پسر شایسته برگزار نمیشه ؟ مثلا پسرهای شایسته کجا باید خودشون رو نشون بدن آخه ؟ من خودم پسر شایسته ! (به جز یه کم اضافه وزن و ریزش مو ! الان دامون میگه کدوم مو !) کی میخواد منو ارزش گذاری کنه ! الان این استعداد امثال من سوخت نمیشه یعنی ؟

از همه اینها که بگذریم ، داورهای این مسابقه رو اعصاب من هستن ! آیلین ویگن !؟ بعد کنارش شهرزاد سپانلو ؟! واقعا مایه ننگ اون پدر فرهیخته نیستی تو ! حیف من که از صدای تو خوشم میومد واقعا !

از اون طرف زنان سرزمین خودم رو میبینم که آزادی های یواشکی رو گرامی میدارن و به این فکر میکنم که به واقع ما ملت تناقض ها هستیم !

خوب با همه این حرفهایی که زدم فکر کنم من تفسیر خبر نکنم سنگین تره. نکه یه ذره جهت دار نگاه میکنم به اتفاقات ! درست نیست ! آدم باید بدون غرض و مرض تحلیل کنه.

در ضمن از همه همدردیاتون و اظهار لطفاتون ممنونم.

فعلا شب خوش.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “یواشکی های الکی”

  1. Morteza گفت:

    میدونی احسان، حس کردم الان که انگار تو هم یه وقتایی درک نمیکنی که الان به همچین چیزی گیر دادی…این نوشتت باعث شد که دفعه منم خیلی چیزا یادم بیاد…
    من درک نمی کنم. من از یه چیز در تعجبم…
    اونم اینه که چرا ما غصه می خوریم؟یا یه وقتایی حرص میخوریم…
    وقتی خدا یه کره گرد به این بزرگی درستیده و روش اینهمه علف و گلای رنگارنگ و اکسیژن و الاغ و پروانه و گوسفند و گاوشیرده و درختای بلندکشیده اصلا علتی برای غم و غصه خوردن و گردن کج کردن هست؟
    خورشید به این داغی و روشنی که روزای مارو رو درخشان میکنه که توی خیابونا قدم بزنیم و رانندگی کنیم و زمین به این سفتی که روش میشه یورتمه هم بریم و بپریم بالا پایین و آسمون به این آبی ای که می ذاره شش خودمونو باد کنیم از آلودگی هوا اصلا دلیلی برای غصه خوردن به وجود میاره ؟
    خدا اینهمه دلیل واسه نه اندوهیده شدن ما درستیده!
    همین سینما که میشه رفت توش و وقتی برقا توش میره اونهمه آدمای خوشگل میان روی اون پرده دراز و قر و غمزه میارن و ما هم می تونیم همونطوری که اونا رو می نگاهیم تخمه ژاپونی بشکونیم و پوستاشو بریزیم روی سر نفر جلویی و از ته دل بقهقهیم و بعد که فیلم تموم شد بریم ساندویچی و فست فود و پیتزا بزنیم و کوکولای سرد سر بکشیم، اصلا میذاره ما غم بخوریم ؟ وقتی پارک هست که میشه توش جفتک و متلک بندازیم و روی نیمکتاش بشینیم و تصویر برداری کنیم و … دیگه غصه خوردن چه معنی می ده ؟
    من نمی دونم به خدا , اصلا درک نمی کنم چرا بعضیا اینقدر گریه میکنن!
    چرا بعضیا اینقدر لیوانو خالی می بینن؟!
    وقتی اینهمه فروشگاه با ویترینای قشنگ هست که میشه پشتش واستیم و با انگشتامون آشغالای پشت ویترینو رو به هم نشون بدیم و ذوق کنیم و بعد بریم کلی خرت و پرت بخریم و نیشمونو تا بناگوش ببازیم و لباسای قشنگ بپوشیم و ناخنامونو آرایش کنیم و موهامونو واکس و اسپری و ژل براق بمالیم یا اتو کنیم یا کچل کنیم (یا کلا خودمون خیلی مو رو سرمون نباشه :-D)و توی خیابونای شلوغ شهر بوی ادکلنمونو بپخشیم و باشگاه بریم بعد از عمری دو کیلو لاغر بشیم و به همه نشون بدیم که چقدر فشن هستیم ما، غم و رنج کشیدن دیگه صیغه ایه ؟!
    نمی دونم ما مرض داریم ؟ بلانسبت خلیم ؟
    وقتی حمام به این قشنگی هست که میشه بریم توش زیر دوش لخت واستیم و بعد دوش آب سرد رو باز کنیم و از سردی آب نفس نفس بزنیم و بعد بریم توی وان آب ولرم و دراز بکشیم و به صدای چیک چیک دوش بگوشیم و بعد خودمونو صابون مالی کنیم و بکفیم و با چشای بسته آواز بخونیم دیگه چه دلیلی برای غم خوردن هست ؟
    من داره کفرم میزنه بالا … نه خب بگین ؟
    وقتی تلویزیون با شیش تا کانال هست که سرویسای مختلف ارائه می ده و شبکه یک سریال چارلی چاپلون و شبکه دو فیلم لورل و هاردی و شبکه سه فوتبال نیجریه و غنا و شبکه چهار راز بقا و شبکه پنج سوپر من و شبکه شیش آخرین خبرای قتل عام مردم اوگاندا و زخمیهای اکراین و سنگ پرانی در سرزمینهای اشغالی رو نشون می ده اصلا فرصتی برای غم خوردن هست ؟ تازه کلی کانال دیگه هم اضافه شده!
    اصلا موضوع مهم تر … وقتی آلبوم جدید فلانی رو میشه دید و از قر کمر اون خانمه و ترانه خوشگل پر معناش میشه غش و ضعف رفت یا وقتی میشه پشت سیستم نشست و نصف روز با آقا یا خانم ایکس چتید و یا وقتی میشه پوستر فلان بازیگر و خواننده و شاعر رو توی اتاق چسبوند … آدم خره بره غصه بخوره و دونه دونه اشکاشو بچکونه رو لپاش ؟
    من نمی فهمم , من درک نمی کنم , اینهمه خوشی , اینهمه آرامش …
    اصلا میشه نوشته های الانگی و خوند و به مسخرگی این دنیا نخندید؟!
    وقتی برق آسمون می پره و می شبه و همه جا می ساکته و میشه رفت روی تخت خواب مثه بچه آدم درازیده شد و بعد مثه بچه آدم خوابید مگه آدم مریضه که غصه بخوره ؟! اصلا چیکار بچه آدم چیه که الان گیر دادی به این؟!
    من نمی دونم چرا بعضیا همش به مردن می فکرن! یا چرا بعضیا به خاطر اینکه یه نفرو از دست دادن مثه دیوونه ها شب و روز توی خودشونن و بق می کنن و افسرده ان؟ من نمی دونم …
    زندگی به این قشنگی… دیگه چرا اندیشیدن به مرگ؟
    پس این فیس بوک و اینستا و تانگو و … برای کیه؟! حالا یه وی چت فیلتر شد که نباید همه چیو ببری زیر سوال!
    من درک نمی کنم …
    آخه این چیپس سرکه نمکی رو برای چی درستیدن ؟ یا حتی اون کچاپش رو! اصلا تو بگو فلفلی!
    واسه همین که وقتی تنهایی عوض فکر و نوشیدن الکل و سیگار و کافیین و کدیین و مرفین و کوکایین و …یین، اونو بخوری و لباتو که شوریده شد بمکی و کیف کنی…
    نمی دونم من مشکل روانی دارم یا همه آدمای دور و برم که مثه چراغ مطالعه همیشه گردنشون به سمت پایین تا خورده و همیشه هم سوختن … بابا جون , اونی که رفت رفت , اونی که مرد مرد .
    اینو توی کله ات فرو کن با چکش…
    به فردا بفکر که می تونی از توی تخت خوابت یا رختخوابت بپری بیرون و تخم مرغ عسلی بخوری , چرا به سال پیش می فکری که یه نفرو که دوست داشتی کردی زیر خاک؟ یا اون پسره یا دختره که خیلی دوسش داشتی ولت کرد و رفت؟
    تموم شد … اینو با میخ توی سرت فرو کن …
    من تعجب می کنم که چرا مردم عوض اینکه توی تنهاییهاشون بخندن گریه می کنن؟
    عزیزدلم , خدا در عوض هردونه چیزی که نداری شیش تا چیز بهت داده چرا هی بغض می کنی آخه ؟
    مگه نشنیدی که خداوند گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت زند قفل محکمتری؟!
    آخه چرا وقتی شب می ری دراز میکشی عوض خوابیدن دونه دونه اشکاتو ول می دی رو گونه هات؟
    چرا حالیت نیست؟ کسی که تو رو نمی بینه , کسی که نمی فهمه , کسی که دل نمی سوزونه , همه بی خیال تو شدن تو ول نمی کنی …
    من اصلا درک نمی کنم چرا بعضیا می گن من دلم شکسته؟
    مگه دل شیشه اس , مگه دل گلدونه؟ این حرفا یعنی چی؟
    اصلا چه معنی داره آدم اونقدر سرشو توی دستاش فشار بده و حس کنه جمجمه اش داره می ترکه ؟
    اصلا مگه میشه آدم نتونه نفس عمیق بکشه ؟
    اینهمه شادی اینهمه لذت … اینهمه مردم از خنده … اینهمه دل درد از خنده های ممتد .
    اینهمه پارتی … اینهمه سکس … شعر… وبلاگ … لذت … بوسه … الکل … پورن … شهربازی … مذاکرات هسته ای
    بصورت دسته ای …یارانه هم که میگیری … طبیعت بکر…آرزوی آرامش…قیمت دلار…جمله پر مفهوم حق مسلم ماست…اصلا همین دوستانی که میان اینجا هر از چند گاهی ساز مخالف میزنن…
    ایناهمش پر از خنده اس .
    ازون خنده هایی که آدم دندوناش با لثه های بالاییش دیده میشه.
    ازون خنده هایی که بوی آدامس نعنایی ریلکس می ده.
    من نمی تونم برای علت غصه خوردن نتیجه درستی پیدا کنم.خب راهنماییم کنین!
    شاید من مشکل روانی دارم که اینقدر شادم و دارم از خوشی میمیرم.
    شاید من دیوونه ام که اینقدر دنیا برام لذت بخشه و هیچ دلیلی برای غم و غصه خوردن پیدا نمیکنم.
    من نمی دونم چرا الان باید کیبرد من خیس باشه …
    یا چرا اصلا صدام درنمیاد و یه چیزی مثه سیب زمینی توی گلوم گیر کرده …
    یا چرا الان که نصفه شبی من بیدارم …
    یا چرا اینقدر چرت و پرت می نویسم ….
    من اصلا نمی فهمم …
    من اصلا درک نمی کنم !!!

    • Ehsan گفت:

      یه پست نوشتی خودت داداش. صبح تا بیدار شدم طبق روال که همه چی رو تو رختخواب چک میکنم کامنت تو رو هم دیدم. هی میخوندم مگه تموم میشد ! یه جوریم نوشتی آدم باید سه بار بخونه بفهمه ! فکر سواد ما رو بکن فدات شم !

  2. Morteza گفت:

    پست نوشت: یه بار دیگه خوندم خطوطی رو که نوشتم و بابت تمام اشتباهات فاحش املایی و دستوری عذر خواهی میکنم. حالم اصلا خوب نبود و چشامم درست نمیدید. فقط داشتم می تایپیدم!

    امیدوارم اگر قرار باشه “یه روز خوب” هم دروغی بیش نباشه، لااقل امیدش ازمون گرفته نشه. آخو خیلیامون اینطور مواقع میگیم: “یه روز خوب می آد…”

    حالا چرا این عبارت رو خیلیا دوست دارن؟ مگه ساختن “روزای خوب” دست خودمون نیست؟
    من بهش خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم:

    گاهی وقت‌ها هست که همه چیز “خیلی خوب” است. نمی‌دونم این به قوانین ریاضی مربوط است یا ستاره‌ها و چرخش زمین، ولی هر چیزی که هست مربوط به خواستنِ خودِ آدم و تلاش‌هایش نمی‌شود. می‌آید و معمولا هم خیلی زود می‌رود، بعد آدم تمام زندگی‌اش یا دارد تلاش می‌کند به آن وقت‌ها برسد یا در حال تلاش است که آن‌وقت‌ها را بازگرداند ولی مسئله این است که پیدایش آن‌وقت‌های خیلی‌خوب، اصلا دست خودِ آدم نیست. می‌تواند شبیه‌سازی کند، اما هیچوقت مثل آن‌وقت‌ها را نمی‌تواند خودش بسازد.

    البته شاید هم فقط برای بعضی‌ها اینطور بوده و هست. نمیدانم.(نمیدونم… نیدونم)!

    و من هنوز هم درک نمیکنم…

    Assessment…IELTS…Job Reference…Visa…Ticket…Freight

    • Ehsan گفت:

      این داستان جمله آخر که به انگلیسی نوشتی چیه ؟ روند موفقیتهاته !؟ اونی که گفتی بعضی وقتها جماعت اسمشو شانس گذاشتن هر چند من معتقدم اسمش فرصتیه که باید در کمینش نشست. به اندازه همه هم هست. فقط باید چشم از راه بر نداری !

      • Morteza گفت:

        اون چنتا عبارت پایانی بعد از خوندن مطلب آخر دامون همینطوری اومد به ذهنم…
        روند موفقیتها؟َ…هاها..جالب بود…روحیم عوض شد 😉

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!