شاعر درون !

سلام دوستان.مدتی بود که مطلبی ننوشته بودم.البته علتش سفرم به ایران است و عدم دسترسی به اینترنتی که توقعاتم را برآورده کند. گاهی از نشستن پشت خطوط مثلا پرسرعت ایران هم غصه ام میگیرد.

خوب آمدن اینجا (الان یک هفته است که تهرانم) یکی از حسن هایش بیرون کشیدن صندوقچه خاطرات کودکی و نوجوانی در خانه پدری بود. کارتن خاک خورده رو که از زیر اسباب و وسایل چند سال پیش بیرون کشیدم حاوی حساس ترین لحظات نوجوانی بود و تصمیم گرفتم یک متن رو که اون موقع ها شعر محسوب میشد براتون اینجا بذارم که با حال و هوای اون دوران آشنا بشین. البته یه شاهکار داشتم که هر چی گشتم پیداش نکردم و اون شعر در واقع مانیفست دوره جوونی من بود. یعنی گذار از دوره بلوغ و رسیدن به دوره استقلال جوونی. بعد یه روز بچه های دانشگاه ازم خواستن یه شعری براشون بفرستم که تو یه مجله ای چاپ کنن منم این صفحه رو کندم و نمیدونم با خودم کجا بردم که از روش خوش خط بنویسم و بهشون بدم و این شد که این برگ از دفاتر من جدا شد و سرنوشت دیگه ای پیدا کرد و در ذهن بچه های بعد از ما سیلان پیدا کرد. چند تا از بچه های سالهای پایینی ازم پرسیدن منظورت از اون نوشته چی بوده و من هر چی خواستم توضیح بدم نتونستم.اولش اینجوری شروع میشد :

سالهاست که به دنبال صدایی هستم و کاغدی و قلمی که راز دار زمزمه ام باشد

و چه سالهای افسوس باری …

افسوس که دخترکان شعرم همه زن شده اند. بوی نقاب هاشان مشام بهاری کاغذ را می آزارد

و کاغذم از طراوت می افتد و خون آلود میشود.

و پر از ریسه های سرد و بی دلیل

و پر از لحظه های همگام برای گذار از نور

نوری که وجودم بود و وجودی که نور …

بقیشو یادم نیس شرمنده دوستان شدیم. به هر حال این نمیدونم شعر یا قطعه یا خاطره احوالات من بود تا اینکه در 19 سالگی عاشق شدم و در 21 سالگی ازدواج کردم و خیلی زود از کودکی به بزرگسالی جهش کردم. بی هیچ تجربه ای از عشقی ناتمام یا رابطه ای نا فرجام. گاهی فکر میکنم خوش شانش بودم یا با تسبیحی چرخان خدا را شکر میکنم و گاهی با تفی به آسمان به خدا فحش ناموس میدهم بابت این شوکی که در عنفوان جوانی بهم وارد شد اما هرگز حتی یک لحظه پشیمان نشدم از کزده ام و هیچوقت از عشقم دلسرد نشدم. این توضیحات حرف دلم بود و لازم بود که بگم. حالا به عنوان حسن ختام بحث عشقهای کودکی و نوجوانی این معر (شعر نیستا نیاین انتقاد ادبی کنین حالا ! یه بچه 18 ساله نوشتتش) رو براتون مینویسم تا شاید پست بعدی از هند در خدمتتون بودیم. اگه اتفاق خفنی نیفته تو این مدت باقیمونده از سفرمون در ایران !

سالها میگذرد.    چه بخواهی چه نخواهی عمر ما در سفر است …

زندگیمان شده تنهایی راه    شده رفتن تا دوراهی حیات  اما من

راهها را رفتم     دردها را دیدم    و تل جمجمه آدمیان که به سردابه ایمان میرفت …

شرح تکراری عقل    که به زندان کلیسا گم شد .

آتش خشم خدا     شوکران غزل آخر بود

مرگ صدباره گردنکشی بطلمیوس     در عدالتگه گردی زمین

ترس بی کس شدن قایقران      در سریدن به درون رنسانس       در طلوع شیهه اسب بخار

راهها را رفتم    شامها را دیدم    و چه ترسان به سر صبح رسیدم

صبح امروز اگر نورانیست    حاصل شک میان من و توست

لحظه رد شدن تو از من     لحظه رد شدم من از تو

آخرین مقصد ماست   آخرین لحظه با هم بودن

و تو امروز اگر صبر کنی  در غزل تلخ و سیاه تاریخ     “خویشتن” میبینی    بی سوال و با صلابت چون رعد

که به فریادی    جامه شب برچید    و به نوری و صدایی هیچ شد

و تو امروز اگر صبر کنی  “من” بینی

من و تو ایمانیم     صبح بی وهم و خیال

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

9 دیدگاه برای “شاعر درون !”

  1. بهار گفت:

    اين شعر براي يه هجده ساله خيلي هم قشنگه! معلومه كه خيلي روشن فكر هم بوديد ها!


    مرسی بهار. روشنفکریش رو از کجا آوردی ؟

  2. بهار گفت:

    تلفيق مفاهيم براي بيان يك مطلب ساده به نظرم نشون دهنده مطالعه زياد و روشنفكريه…


    لایک !!! ممنون از محبتت !

  3. حاشیه گفت:

    سلام دوستم. فارغ از تعارفات مشمئز کننده ی وبلاگی،يه وختي كه حوصله تون سر جاش بود و حالتان روبه راه،يه سر بيا وبلاگ من ببينيم چرا؟ چرا؟

    چراما اعتراضي نبوديم
    كه به خيابانهاي تهران وارد باشیم؟

    اين يك متن كپي پيست شده است…


    دوستان هر چند کامنت بالا یک کامنت تصادفیست که برای همه ارسال میشود اما انصافا شعرهای خوبی دارد اگر کسی وقت کرد سر بزند. من نمیدونم نویسندش کیه ولی شعرهاش واقعا میچسبه و قویه و خیلی با ایده های نو.

  4. raha mishavam گفت:

    اخی احسان خیلیییییییییییییی کیف کردم!دقیقا تو حال و هوای همون شعرایی بود که اون موقع ها میگفتیم 😀 دوست داشتم.مرسی:)


    پس شمام بعععله ! چشم شازده روشن ! دی:

  5. ماندگار گفت:

    احسان جون واقعا هجده سالت بودو اینارو گفته بودی؟!
    جون داداش؟!
    واقعا دمت گرم! زیبا بود! مخصوصا شعر دومت!

  6. ممول گفت:

    من رفتم كه تو افق محو بشم

  7. ممول گفت:

    از همون لحاظ

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!