اولین بار

تقریبا اکثر روانشناسان کودک اعتقاد دارند که کودکان پسر در سنین قبل از بلوغ از هفت تا دوازده سالگی حداقل یک بار به زنی بسیار بزرگتر از خودشان علاقه ای غیر معمول پیدا میکنند. اگر چه نمیتوان با تعاریف امروزی اسم این احساس را عشق گذاشت اما روند و سیر این احساس دقیقا مشابه روند احساس یک بزرگسال است و تنها تفاوتش اینست که اغلب از احساس جنسی مبراست و صرفا” شامل هیجانات و نیرویی حرکت دهنده مانند یک عشق واقعی ست. البته اغلب این اتفاقات هر چند برای شخص هرگز فراموش نمیشوند اما فرجامی هم ندارند و عموما” چون معشوق معمولا” بسیار بزرگتر از پسر است با رفتارهای کودک متوجه نوع احساس او نمیشود. پس اگر خانمی مهربان هستید و کودکی ده یازده ساله در اطراف یا فامیل بسیار به شما احساس نزدیکی میکند یا برعکس از دور شما را زیر نظر دارد مواظب باشید با احساساتش بازی نکنید. توجه کنید که این عشق نوعش از نوع احساس نیاز به مادر متفاوت است و در این عشق کودک فاعل احساس است و دوست دارد مستقل باشد.

این اتفاق مثل همه برای من هم افتاده. هر چند طرف را که 20 سالی بزرگتر از من بود هرگز بعد از آن ایام ندیدم اما انقدر این تجربه ملموس بوده که امروز می توانم به این صراحت در موردش بنویسم.

در پست بعدی در مورد اولین تجربه جدی عشق در دنیای کودکان حرف خواهم زد. منتظر نظراتتان هستم.

پ.ن : خانمهای مجلس نامردین اگه بگین این چقدر بی جنبست. دارم کار علمی میکنم بابا جون !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “اولین بار”

  1. حمید گفت:

    بابا تو دیگه کی هستی


    مهندس جان نظر کارشناسی بده خوب چرا منو دست میندازی انقدر ! D:

  2. حميد گفت:

    بابا احسان جان مارو گرفتيها، يه پست فلسفي ميزني تا ما بياك درك كنيم يه دفعه يه عاطفي احساسي ميزني مخمون هنگ ميكنه ، منم ريستش كردم حالا حالاها طول ميكشه بوت شه،


    مهندس جان ما کلا چون سیستممون ویروسی شده اینجوری هستیم. شما مواظب باش از ما نگیری. خوب شد آدرست رو گذاشتی میخواستم لینکت کنم چند وقته.

  3. نازنین گفت:

    سلام
    ببخشید بی ربط به موضوع ، می تونم بپرسم شما کی لاج کردید؟


    بله نازنین میتونی بپرسی !
    یه دوستی داشتیم هر کی تو خیابون میپرسید ببخشید آقا ساعت دارین ؟ میگفت بله دارم و راهشو میکشید می رفت. ببخشید بی مزه بود. 21 سپتامبر 2009 لاج نمودیم و مارچ 2010 آفیسر خودنمایی کرد.

  4. جاناتان گفت:

    خیلی جالبه!!! ببین راستش اولین و شاید تنها باری که با یک همچین قضیه ای برخورد کردم روزی بود که پسر یکی از اقوام در منزل با من بود. و این پسر اگر اشتباه نکنم یه پسر بچه 5 ساله بود شاید یک سال کمتر! خیلی بهش توجه نشون دادم و نمیخواستم بهش بد بگذره! بعد کم کم شب شد و من که دوست نداشتم تنها باشه کنارش دراز کشیدم تا خواب بره!! کلا من هم در عالم هپروت بودم در اون دوران! یعنی اگر یه مرد بیست ساله خوش تیپ هم کنار خودم دراز میکشید راحت میخوابیدم انگار نه انگار؛ به چشم خواهر برادری!!!! (الان آدم شدم اما ها!! اما دیگه پیر شدم واسه اینکه مردهای بیست ساله خوش تیپ پیدا کنم- چشمک)
    به هر حال!! و اون پسر بچه به طور واضحی سعی داشت که به بدن من دست بزنه یا لبهای من رو ببوسه!! من وحشت کرده بودم!! و سریع اون رو ترک کردم (دچار خیالات بد نشید!!!) اما به هر حال مطلبت جالب بود!


    اتفاقا این هم یه قضیه مهم هستش.اما با اون که من نبشتم متفاوته. این هم یه تجربه عظیم کودکانه هستش که دوست دارم راجع بهش بنویسم ولی چون بعضی دوستانی که این بلاگ رو میخونند من رو از نزدیک میشناسند شاید پرداختن به این موضوع باعث افتادن پرده هایی بشه که شاید بودنشون در شرایط موجود بهتر از نبودنشونه. ایشالا جراتشو که پیدا کردم راجع به این موضوع هم خواهم نوشت.به هر حال اشتباه کردی که وحشت کردی ! با کودک باید اکتیو برخورد کنی نه پسیو !

  5. raha mishavam گفت:

    این برا منم رخ داد!زمانی بود عادت داشتم هر چی برو بچ تو فامیله فقظ عاشق من شه!دریغ از یه بزرگسال!


    یعنی تو اینطوری فکر میکردی یا واقعی بود جریان ؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!