و زود دیر می شود.

افتاده ام روی یک دوری که ته ندارد. یعنی وقت آدم توی این حالت کم می آید لامصب. هر چقدر که مثلا به نظر خودت برنامه ریزی داشته باشی هم یه جای کار میلنگد. اصلا همه چیز استرالیا خوب است جز اینکه زمان مثل برق و باد میگذرد. آدم حس میکند چهار نعل به سمت پیری میرود. ایران که بودیم همیشه در انتظار فردا بودیم و دوست داشتیم زمان را سریع تر رد کنیم تا برسیم به امیدهایی که برای آینده داریم اما اینجا ! هر چه هست همین الان است. همین الانی که به سرعت در یک چشم به هم زدن رد میشود و میرود و تو میمانی و افسوس اینکه رفته. نمیدانم شاید هم این خاصیت سن است. شاید یک واقعیت است که داریم پیر میشویم. شاید هم پیر شدیم و رفت.

امتحان میان ترم را دادم. بد نبود. یعنی خوب بود. اصولا تصور ما از امتحان آن هم در این سطح از تخصصی بودن این است که طرف امتحان گیرنده بخواهد مچت را بگیرد که مثلا تو بلد نیستی و تو هم باید انقدر خوب باشی که هیچ آتویی دست ممتحن ندهی اما این اساتید ناز ما در زمان مصاحبه (امتحان هام به صورت شفاهی و مصاحبه است) دو دستی ما را به سمت جواب هل میدادند و گاهی با توضیح اینکه “منظورت از اون چرندی که گفتی همین فلان چیز بود دیگه  !  ” ما رو شرمنده خودشون میکردن. به هر حال فعلا پنجاه درصد از بیست و پنج درصد کل ماجرا به خیر گذشت.(آخه در کل چهار تا امتحان دارم که این اولیشه !) بعد از امتحان هم با جمیع دوستان – جای همه دوستان خالی – رفتیم تا خرخره خوردیم تا اونجا که از یک جایی به بعد دیگه یادم نمی آد. یعنی من هی اصرار داشتم که من تا به حال مست نشدم که رو پای خودم بند نباشم یا حالم رو نفهمم ولی تا اونجا یادمه که رفیقم میچ یه نگاه معنا داری بهم کرد و با لبخند گفت : “Evan ! Fuck Off”

چند روز پیش که اواخر شب توی آفیس نشسته بودیم و با میچ درس میخوندیم یه دفعه از لای کتابها کارت پرسنلی شرکت قبلیم افتاد زمین و میچ ورش داشت و نگاه کرد. روش سمتم رو نوشته بود ” مدیر نقشه برداری” بعد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت : تو واقعا مدیر بودی ؟ گفتم آره خوب مگه اشکال داره ؟ گفت نه آخه مگه چند سالت بوده اینجا ؟ گفتم من یه کم زود بزرگ شدم. حالا برگشتم اونجا که باید باشم ! زیاد جدی نگیر رفیق.

حالا فکر میکنم که آدم توی زندگی باید خیلی بیشتر بجنبد. حالا که توی سی و یک سالگی در کلاس کنارم آدمهای بیست و سه ساله مینشینند فکر میکنم هر چند من خیلی زود بزرگ شدم اما هر چقدر هم زود بزرگ شوی دیر است. برای ما که باید یک عمر خلاف جریان آب شنا کنیم بیست و چهار ساعت تلاش در روز کم است.

حالا که در پایان یک روز خسته روی تخت افتاده ام بیشتر یاد حرف معلم ریاضی کلاس دوم دبیرستان البرز ” آقای نوری “می افتم که همیشه میگفت اگر شب موقع خواب احساس کردی امروز که گذشت به اندازه کافی کار نکردی و برای آینده ات چیزی نیندوختی همان لحظه بلند شو. چراغ را روشن کن و دوباره شروع کن. فردا همان امروزیست که دیروز منتظرش بودی.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

26 دیدگاه برای “و زود دیر می شود.”

  1. وانیا می‌گه:

    سلام آقا احسان…روزت بخیر
    چند پست آخر رو با هم خوندم….دستت درد نکنه….بنویس حتی دیر به دیر (به قول اون دوستمون نسبتا خوب می نویسی !!!)
    تو این حال و هوای بی انگیزگی و بی حوصلگی این دو پاراگراف آخر به شدت تاثیر گذار بود…ممنوووونم

    • Ehsan می‌گه:

      چرا بی انگیزگی دکتر جان ؟ شما که اول راهی بخوای بی انگیزه باشی ما چی بگیم پس ؟ شما الان باید سراپا انگیزه باشی !

  2. دامون می‌گه:

    پست نسبتا خوبی بود . ممنون.

  3. Navid می‌گه:

    سلام
    ببخشید شما که شغل دارین چرا دوباره دارین ادامه تحصیل میدین؟ به صورت آکادمیک هست؟
    در مورد اون مثالی که زدین تا کاتونو انجام ندادین شب نخوابید به مشکلی هست که اگه کم بخوابیم بعدش دیگه صبح حال کارکردن واسه آدم نمیمونه. می دونم به عنوان یه مثال بود ولی برخی افراد توانایی این دارن که در شبانه روز تنها 4 ساعت بخوابن و مشکل خاصی پیدا نکنن مثل بیل کلینتون

    • Ehsan می‌گه:

      داشتن شغل به نظر من ربطی به ادامه تحصیل نداره.خیلی ها رو هم من دیدم که بعد از چندین سال کار میرن و در رشته مورد علاقشون ادامه تحصیل میدن. البته در مورد من بحث ادامه تحصیل نیست. هر چند که اگر وقت و فرصتش بود اون هم از آرزوهامه. من یه دوره تخصصی مربوط به رشته خودم رو در سازمان مربوط به رشته ام در نیوساوث ولز میرم که باید در انتهاش پروژه مربوز به هر دوره رو انجام بدم و در برابر هیات ژوری از پروژم دفاع کنم.چیزی شبیه پایان نامه در چهار رشته تخصصی که در بهترین حالت دو سال طول خواهد کشید و در نهایت به عنوان یک شخصیت حقوقی حق امضا و نظر دادن در دعاوی حقوقی مربوط به زمین و املاک رو خواهم داشت. بیل کلینتون چی میگه اون آخر ؟

  4. عمو سجاد می‌گه:

    كامبيز ميگم اين اخرهاي نوشتت خيلي بوي انتوني رابينز و ترامپ و ارزشهاي قشر پرولتاريا و اينا ميداد

  5. محمد می‌گه:

    مثل همیشه احساس عجیب غریبی می دی به آدم.

  6. hana می‌گه:

    سلام اولین باره که اینجا نظرمو مینویسم هر چند که خیلی از پستهاتون رو خوندم البته چیزی که میخوام بگم خیلی بیربطه ولی اشکالی نداره که یه خواننده ی قدیمی یه حرف بیربطم بزنه نه؟یه دوستی دارم که یکی دو سالی هست مدام عاشق میشه و برای هر عشقشم تو بلاگش کلی ازین متنای چرت و پرت مینویسه و دیگه تقربا عاشق شدن و فارغ شدنش و زنگ زدنا و ذوق کردناش برامون عادی شده و البته باید اعتراف کنم کهاین چیزا رو خیلی بهتر از میفهمه و بلده که باید چه جوری با طرف برخورد کنه وقتی که از رابطش حرف میزنه دلم برای خودم میسوزه نه به خاطر این که کسیو ندارم نه به خاطر اون رابطه ی نصف نیمه ای که به هیج نمیتونست برسه البته طرفم بدش نمیومد که ادامه پیدا کنه ولی خب شرایطش رو نداشت البته ادم قابل اعتمادیم نبود بعد ازونم خب جرئت نمیکنم طرف رابطه ای برم بعد جالبه که این دوستم هر جور پسر و مردی که بخوای میشناسه و پشت سر هم یا با یکی هست یا دلره اشنا میشه یا وقت گذرونی میکنه یا عاشق یکی شده و من بعضی وقتا میمونم که من مشکل دارم یا اون؟اگه یه کدوم از اتفاقایی که براش افتاده برام پیش اومده بود عمرا دیگه ازین غلطا میکردم نمیدونم شاید منم شبیه همون طرفم شدم محتاط دروغگو یه بار دوتایی پشت تلفن به هم دروغ میگفتیم که ثابت کنیم هیچ وقت چیزی نبوده،شایدم واقعا هر رابطه ی صمیمی اشتباه باشه من که دیگه درین مورد ذهنم کار نمیکنه……

    • Ehsan می‌گه:

      نه اصلا اشکال نداره. در مورد دوستت فکر کنم در مورد به کار بردن واژه عشق کم لطفی کرد. اسم اونها عشق نیست. اسمشون علاقست و اینجایی ها بهش میگن فان. در مورد خودت هم به نظرم نباید با یه تجربه و دیدن یه آدم در مورد همه شهر قضاوت کنی. حتی در مورد همون آدم هم نمیتونی قضاوت کنی. به نظر من سعی کن دایره روابطتت رو گسترش بدی و منتظر نباش که شهزاده رویا با اسب سفید بیاد و سوارت کنه. البته من خودم آدم با تجربه ای نیستم در این زمینه و شاید نظراتم خیلی درست نباشه. ولی هر چی خواستی بی ربط و با ربط بیا اینجا بگو.

  7. hana می‌گه:

    فکر میکنم همین الان بهتون ثابت شد که ادم بیظرفیتیم چون خواستم دوباره یه سوال ازتون بپرسم،طرف من متاهل بود و هر چند چندبار گفت من براش سرگرمی نیستم ولی اصلا زیر بار نمیرفت که علاقه ای باشه اما به روش خودش یعنی فقط غیر مستیم ابراز علاقه میکرد دفعه ی اخر که تو دعوامون گفت تو فک کن من اصن من با ده نفر هستم خیلی بهم برخورد حالا نمیدونم چرا حس میکنم اونروز یه چیزی رو اونجا جا گذاشتم و با اینکه کم کم دارم نسبت به اونم بیتفاوت میشم اما عین یه ادم مریض دلم میخواد یکی رو وابسته کنم بعد بزنم زیر همه چی همون بلایی که سر خودم اومد،حالا واقعا نمیدونم که اساسا علاقه به یه ادم متاهل اشتباهه یا نه این مورد اشتبه بود مجردام که ولش کن اصلن نمیتونم برای خودمم عجیبه که چرا اینجوری شدم،به نظر شما یه دختر خوب باشم تا موقع ازدواج یا طرف رابطه ای برم؟ یا یه سوال مهمتر چطور میشه با کسی که باهاش رابطه داری منظورم یه رابطه ی عاطفیه بهش وابسته نشی؟من هشت نه ماه عمرم سر این وابستگی انگار تلف شد، اینم بگم که بیست سالمه،شرمنده میدونم روانشناس نیستین ولی میخواستم نظرتونو بدونم،ممنون

    • Ehsan می‌گه:

      ببین من خودم هزار و یک مشک روانی‌ دارم و نمیتونم توصیه خوبی‌ بهت بکنم اما از اونجا که اینجا رو محرم خودت دونستی نظرمو میگم. به نظر من رابطه با یه آدم متأهل در نهایت نتیجهٔ خوبی‌ نخواهد داشت. چون یون عدم خودش حتما تو زندگیش مشکل داره که داره دنبال راه فرار از اون زندگی‌ می‌گرده و اولین چیزی که با تو قسمت می‌کنه مشکلاتشه. در ضمن تو این رابطه فقط تو و اون نیستین یه نفر سوم هم هست که تو هیچ کنترلی روش نداری ولی‌ اون روی رابطت کاملا کنترل داره.

      پس تا اینجا قافیه رو باختی. اما اینکه آیا بهتره که تا زمان ازدواج با کسی‌ رابطه داشته باشی‌ یا نه کاملا تابعه محیط زندگیته. مثلا اینجا اگه کسی‌ تا بیست سالگی با کسی‌ رابطه نداشته باشه کسی‌ سراغش نمیره و میگن حتما این یک مشکلی‌ داره که تا الان مثلا با کسی‌ نبوده اما تو ایران خوب خانواده با خانواده فرق می‌کنه.

      به نظر من هر کاری میکنی‌ راجع بهش فکر کن.مثلا من نفهمیدم که میگی‌ آدم مجرد هم که کلا ولش کن از چه مسالهِ ناشی‌ می‌شه. به هر حل مطمئنم که راه خودت رو پیدا میکنی‌ و یه روزی به همه این حرفا که اینجا نوشتی‌ می‌خندی.

    • Mahdi می‌گه:

      Hana خانم شما در این سن و سال باید به فکر پیشرفت علمی و تحصیلیتون باشید تا اینکه دنبال روابط عاشقانه بگردید. اگه قرار باشه روزی عاشق بشید یا کسی عاشقتون بشه خودش اتفاق میافته و لازم نیست شما با آدم هوس بازی که میخواد یه مزه ی جدید رو تجربه کنه بپرید. با اینکار شما فقط و فقط به خودتون و احساستون آسیب میرسونید و عواقب این مسئله هم 10 سال بعد براتون نمایان میشه. من بر خلاف احسان 1001 مشکل روانی ندارم (احسان خان جدی نگیر داداش) و شدیداً توصیه میکنم دور و بر این روابط نباش و تکلیف خودتو مشخص کن که دنبال چی هستی در زندگیت.
      در ضمن آقا احسان اخیراً اعصاب معصاب نداری چرا؟ بابا اینقده سخت نگیر به خودت…

      • Ehsan می‌گه:

        اعصاب مصاب که ندارم واسه همین نمینویسم که حرفهای بد نزنم اما در مورد این خواهرمون من با نظرت هم موافقم هم مخالفم. هنونطور که گفتم در محیط ایران شاید این حرف شما صادق باشه اما این فرهنگ جاری در مملکت آدم الزاما درست نیست اما همینه که هست و ما همه از اون گوشه دنیا میایم و ناچارا تا وقتی اونجاییم ملزم به پیروی از قاعده های غلطش هستیم.

        • mahdi می‌گه:

          احسان جان من متوجه نشدم دقیقاً با چه قسمتی از حرف من مخالف هستی. اما من خودم در ایران زندگی میکنم و خب فرهنگش رو قبول کردیم تا حدودی… ولی از 18 سالگیم عاشق شدم و 11 سال گذشته از اون زمان و من هنوز عاشق همون دخترم، با اینکه در محیط دانشگاه و حوزه هنری و سازمان جوانان و … با دختر های زیادی در ارتباط بودم اما هیچوقت نتونستم با کس دیگه ای باشم. من نگفتم hana خانم کلاً دفتر عاشقی رو ببنده و بشینه تو خونه. وقتی ایشون میگن “مجردام که ولش کن” معلومه که هنوز نمیدونن که چی میخوان و باید بیشتر فکر بکنن.

  8. ساناز می‌گه:

    مهدی جان شما اګه کامنت نذاری کسی نمی ګه چرا … باشه عزیزم؟ – راستی احسان خان تونستم کاری برای خودم دست و پا کنم. یعنی کار خودم باشه اما دنبال یه وکیلم برای مشاوره … شما سراغ داری ؟ تازشم یه خونه هم ګرفتم و دنبال وسایلم اما بعد از عید چون عید میرم ایران کنار مادر نازنین سبزمون ګره بزنیم. از اون ورم شاید اګه ویزا بګیریم یه سر می رم اونور دنیا یه کوهه که باید ازش بریم بالا با رفقا اما بر می ګردم به شهرتون… کار باری…. ؟ امیدوارم مهدی بهش برنخوره و دوباره چیزی بنویسه تا وقتی که کار ویزا درست شه حوصلم سر نداره لااقل!!
    احسان یه توصیه می تونم بکنم بهت. زیاد خودتو درګیر کردی بابا بی خیال!! — ببین چه روحیم خوب شد یه هویی نکنه خودم بای پلارم . بیچاره مهدیه می ګفت یه چیزیم هست ها!

  9. mahdi می‌گه:

    ساناز خانم شمام بدت نمیاد بیای با من کل کل کنی هااا… نگو نه.
    راستی خواستی بیای ایران اون چند تا واکسنی که لازمه رو بزن حتماً. آخه ممکنه واسه شما که ایرانی نیستی مشکل ساز بشن بیماری های اپیدمیولوژیک ایران :دی

  10. مرتضی می‌گه:

    سال خوبی باشه برات..پدر من هم امروز به رحمت خدا رفت

    • Ehsan می‌گه:

      ممنونم. تسلیت میگم. واقعا حیرت آوره این سومین خبر ناراحت کننده فوت در آستانه سال جدید بود که شنیدم. امیدوارم بقیه لحظه های زندگیت سرشار از امید و آرامش باشه. مطمئن باش که پدر الان جایی بهتر از من و توئه. روحش قرین رحمت و آرامش.

  11. مریم می‌گه:

    چقدر اون پاراگراف آخر تکان دهنده بود احسان
    هی وای من!!!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!