شفاف سازی

سلام

امروز سجاد میگفت وبلاگت رو چک کردم دیدم از نوزده دسامبر آپدیت نشده. گفتم دیگه این هم درش تخته شد ! این پست رو میذارم برای ادای پاره ای از توضیحات و زدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان استکبار !

اول اینکه آخرین پست مربوط به تغییراتی بود که به صورت خزنده در ساختار و ترمهای اخلاقی ایرانیان داخل ایران در حال رخ دادنه. قرار بود که اون پست سرآغازی باشه برای چند داستان دنباله دار و سرگذشت آدمهای حقیقی در تهران امروز که هر روز در حال جا به جا کردن این مرزها با انگیزه ای مختلف هستند. اما اون پست ناراحتی برخی از دوستان حقیقی رو به دنبال داشت که تو اصلا خودت کی هستی که بخوای این آدمها رو قضاوت کنی و راجع بهشون بنویسی.  واقعیتش من هم خودم رو در اون جایگاه قضا نمیبینم و نمیدیدم و کارم قرار بود صرفا یک تحقیق اجتماعی در غالب داستان باشه. اینکه توی اون مملکت یه چیزایی/باورهایی  به سرعت داره عوض میشه رو نمیشه انکار کرد و این تغییرات به چشم من که خارج از اون مجموعه زندگی میکنم بیشتر ملموسه.

به هر حال اون داستان تموم شده و من نمیخوام دیگه در موردش چیزی بنویسم. مگر اینکه دوستانی مثل دوست جدیدی که در کامنت ها سعی در ارشاد ذهن منحرف من داشت ، مایل به کش دادن قضیه باشند. اصلا همون بهتر که من از همین مملکت خودمون استرالیا بنویسم. والا !

دوم اینکه قرار بود ماجراهای کاریابی رو ادامه بدم که اون هم به دلیل اینکه در فرودگاه کامپیوتر نداشتم و با تبلت هم تایپ کردن برام سخت بود انجام نشد و حس هم کردم که چون خودم را دارم ملزم به نوشتن در یک غالب خاص میکنم خلاقیتم از بین میره و متنها مرده و بی روح میشه ! پس اون رو هم فعلا موکول میکنم به فرصت دیگه ای. مگز اینکه دوستان سوال خاصی داشته باشن.

اما یک اتفاق دیگه هم افتاده که این سریال ننوشتن های من رو تشدید کرده و اونم اینه که از همین هفته اول سال جدید دوره های کاری خاصی میرم که خیلی سخت و فشرده است و در آخر هر دوره دو ماهه باید پروژه هایی در حد یک پایان نامه کارشناسی آماده کنم و ارائه کنم در حضور هیات ژوری و اکثر منابع درسی هم متون حقوقی و سنگینیه که فقط فهمیدن هر صفحه اش  واسه من سه روز طول میکشه (البته این دوره ها مربوط به کار خودمه و قرار نیست من هم مثل دوستمون دامون خان برم تو کار وکالت و مهاجرت و اینا ! )  در کنار این همون کار سخت و پر مسوولیت رو هم بذارین تا ببینین چقدر این چند وقت زندگی سخت شده. یعنی زندگی داره اون روشم به ما نشون میده ! حالا به هر حال همه اینا در کنار خراب شدن لپ تاپ رو هم اضافه کنید تا باور کنین یک ثانیه از انگیزه ام برای نوشتن کم نشده و هنوز خوش ترین کار دنیا برای من نوشتنه.

زود برمیگردم. به کلی حرفهای جدید و تجربه های جدید.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

71 دیدگاه برای “شفاف سازی”

  1. امیر می‌گه:

    سلام
    هی آقا پسر- دختر خانم از رو کاپوت ماشین بیا پایین خراب میشه ها قلپ میفته!!!!
    آقا احسان این عکسی که انداختی چه منطقه ایه؟
    چون معلوم نیست بیابونه یا اینکه علفزار؟!!!!
    تازه این دختر پسرای تویه عکس معلومه خیلی فقیرن!!!حتی پول ندارن کفش بخرن!!!
    من شنیدم تو استرالیا بعضی بعضی بعضی از مردم (بیشتر جوانترها) بدون کفش میان تو خیابون -بدون کفش میرن خرید .حقیقت داره؟
    فکر کنم میخوان ادای اون مرده رو درارن که پابرهنه میره تو جنگل و بیابون(فکر کنم اسمش راب بردر باشه)
    آقا احسان بیشتر بنویس لطفا

    • Ehsan می‌گه:

      اينجا والا دقيق نميدونم كجاس ولي بيشتر استراليا همين شكليه. بوشلند ميگيم بهش ! پابرهنه هم كه خوب اينجا يه جور مرامه. بعضي ها دارن بعضي ها نه. اينا كه ميخوان بگن ما خيلي كوليم پا برهنه ميگردن وگرنه ادم حسابيا كمتر.

  2. ندا می‌گه:

    من مطالب وبلاگتون رو می خوندم و می خونم.
    خیلی زیاد خوشحال میشم اون مسائل واقعی رو که می خواستین در مورد ایرانیا بگید، ادامه بدین. البته می فهمم سرتون خیلی شلوغه ولی این رو خواستم بگم خیلی ها هم هستند خاموش مطالب شما رو می خونن. و علاقمندند به دنبال کردن اونها.
    امیدوارم موفق باشید.

  3. محمد می‌گه:

    تو بیا و دیگه فکر دنباله دار نوشتن نباش واعلام نکن. خودت اهلش نیستی بقیه رو هم می ذاری تو کف.
    بگو خوب.

  4. محمد می‌گه:

    کامنت اولی(محمد) من نیستم. منم خواستم شفاف سازی کنم. فعلاً که من درگیر درخواست دردسرساز کیس آفیسرم هستم. دامون خان که قرار بود تو این زمینه کمکم کنه، وقتی فهمید قبل از هرچیز می خوام پیشنهاد اول کیس آفیسرم رو انجام بدم و بعدش اگه نشد برم سراغ گزینه های بعدی دیگه ایمیلم رو جواب نداد. ظاهراً ناراحت شد. اینایی رو که گفتم ربطش به مطلبت اینه که مواقعی پیش میاد که فشار روت زیاد می شه، اما باید بتونی به صورت منطقی حلش کنی.

    • Ehsan می‌گه:

      بله ما هم داريم منطقي زورمون رو ميزنيم. در مورد دامون اصولا يا بايد كل كار رو بسپري به يه نفر يا بايد بي خيال اون يه نفر بشي. بعد از اين همه سال من فك ميكنم برو جلو همينطوري ببين چي ميشه.

    • محمد می‌گه:

      آقا جان هر گردی که گردو نیست.

    • دامون می‌گه:

      محمد :

      محمد جان من یادم نمی آد ایمیلی از شما پاسخ نداده گذاشته باشم . به هرحال من خواسته بودم کمک کنم و به قول معروف VIP هم به شما جواب دادم چون روزی ده تا تو همون فروم درخواست ساده تر از کار شما هست که جواب نمیدم چون نمیرسم .
      به هرحال صمیمانه امیدوارم از اینکه به مشورتم گوش ندادی ، پیشمان نشی.

      احسان :
      حاجی تو هم هی بچرح بچرخ یه تیکه به ما بنداز ها .
      ای شرف اهل قلم سیدنی ، بنویس که یک تنه داری رسالت رو بر شانه های نحیف و سر خلوتت میکشی عزیز .
      به این عمو سجاد هم بگو که قرار بود برنامه بچینه بریم تای فود بزنیم ، رفت حاجی حاجی مکه .

      • محمد می‌گه:

        دامون جان بازم ظاهراً ناراحتت کردم. منظورم این نبود. اتفاقاً خیلی هم ممنونت هستم که لطف کردی و کمکم کردی. این چند روز نشد بیام اینجا سر بزنم. وگرنه زودتر کامنت می زاشتم. الان که این کامنت رو می زارم همونطور که تو ایمیل واست نوشتم(چند ساعت پیش) وت اسس جواب منفی داد و برگشتم سر خونه اول. پشیمون نیستم که این راه رو رفتم. چون آدمی هستم که تا آخرین لحظه امیدم رو از دست نمی دم و هنوزم ندادم و به همین دلیل می خواستم این راه رو هم برم و این به این معنی نبود که راه پیشنهادیت رو نپذیرفتم. تو امیلی که همون روز دادم و جوابی ندادی، نوشتم که می خوام اول این کارو بکنم بعد برم سراغ گزینه 2. چون گزینه اول در صورت مثبت بودن قابل پذیرش بود و دومی بنا به گفته خودت معلوم نیست که مورد قبول آفیسر قرار بگیره. بهرحال فشاری که روم هست رو شاید بتونی تصور کنی. این چند هفته واقعاً بهم بد گذشت و امروز صبح بدتر. اگه لطف کنی و کمکم کنی ممنون می شم و اگه هم نکنی، از تصمیمت ناراحت نخواهم شد. برای رسیدن به هدفی که دارم آنقدر مصمم هستم که حتی با کلید های باقیمونده نشه این قفل رو باز کرد، دوباره شروع می کنم. یعنی دوباره آیلتس، دوباره اسس و دوباره لاج. بهرحال امیدوارم متوجه شده باشی که قصد ناراحت کردنت رو نداشتم و از همون زمانی که مالزی بودی و ازم CV خواستی بهت ارادت دارم.

      • Ehsan می‌گه:

        به جان نورمن آتشبار اگه من قصدم تیکه انداختن به تو بوده باشه !
        گفتن بر و بچ پنیک نکنن که مام مث شما تا چند وقت دیکه کلاسمون بزنه تو سقف جواب سلام رفقا قدیمی رو وقت نکنیم بدیم ! به قرعان !

  5. عمو سجاد می‌گه:

    الله اكبر
    الله اكبر
    مرگ بر منافقين و صدام
    مرگ بر آمريكاااااا

  6. بهار می‌گه:

    به سلامتی همکار ! خیلی خوبه همینطوری هی به فکر پیشرفتی. همچنان ما به داشتن همکاری مث شما افتخار میکنیم.

  7. ساناز می‌گه:

    سلام! من ساناز هستم و تازه اومدم سیدنی. دوس داشتم یه خورده کمکم کنین. وب لاګ نسبتا خوبی هم دارین.
    ممنون

    • Ehsan می‌گه:

      هر کاری از دست من و دوستانم در سیدنی بر بیاد خوشحال میشیم انجام بدیم.

      • دامون می‌گه:

        “نسبتا خوب” ، خیلی توصیف جالبی بود . خواسته ازت یه تعریفی کرده باشه ولی پررو نشی . آخه “مردای ایرونی بی جنبن”

        • ساناز می‌گه:

          با سلام. می خواستم توضیح کوچکی راجع به صفتی که به کار بردم بدم. نسبتا خوب صفتی نیست که اګه همین جوری بخوام تعریف کرده باشم اون رو استفاده کنم. در اون مواقع شاید می ګفتم خوب بود اما وقتی از نسبتا استفاده می کنم یعنی مطالب رو خوندم و بعد از جمع بندی به این نتیجه رسیدم. ممنون بازم

        • Ehsan می‌گه:

          البته ما خارجی هستیم داداش !

  8. ساناز می‌گه:

    مرسی که جواب دادین. البته من تو این مدت کارایی کردم و دوستای ایرانی کمی هم بیدا نشده اما نمی دونم چرا هر کی یه چیزی می ګه. حتی راجع به چیزهایی که خیلی ساده به نظز میرسه مثلا خرید کردن. جالب اینکه همه هم خودشون رو خدای همه چیز می دونن. به هر حال من یه سری سوالهایی دارم که هر وقت وقت داشتین ازتون بپرسم. بازم ممنون

    • محمد می‌گه:

      ساناز خانم همه چیز نسبیه. کلا تنها چیزی که در دنیا مطلقه همین نسبیت که انیشتن خدا بیامرز کفشش کرد. شما حرف همه را گوش کنید و بذارید کنار هم. بعد تصمیم بگیرین. هر کس بنا بر تجربه ای که اینجا داره برداشت خاص خودش رو داره.
      خودتون رو درگیر تناقضات حرف های این و اون نکنید. خوش باشید

    • Ehsan می‌گه:

      هر وقت خواستی بپرس همینجا جواب های نسبتا خوب به سوالاتت میدم. که بقیه هم بتونن از نظرات من فیض ببرن !!!
      در مورد اینکه هر کس یه چیزی میگه خوب کاملا طبیعیه. نباید تعجب کنی. چون اولا هر کس از یه دیدگاهی نگاه میکنه. اولویت آدمها متفاوته. از اون طرف هم هر کس فکر میکنه نظر خودش درسته و اون رو به عنوان وحی منزل بیان میکنه ! اینجوریه که اونجوری میشه.

  9. leyli می‌گه:

    اميدوارم منظورتون من نباشم:دوست جدیدی که در کامنت ها سعی در ارشاد ذهن منحرف من داشت ، مایل به کش دادن قضیه باشند.
    انحراف ارشاد هدايت
    بابا ول كن من فقط اظهار نظر كردم فقط و فقط
    نه ميگم مثل من فكر كن نه ميگم به حرفم گوش كن نه … هيچ چيز ديگه.
    كش دادن قضيه ؟چرا فكر كردي دارم دست وپا ميشكونم كه نظر بدم؟

  10. Mahdi می‌گه:

    آورین، آورین…
    نظرتونو جلب میکنم به یه حکایت کوتاه و زیبا از گلستان سعدی…

    یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن‌ها گفته اند… گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم.
    ور ندانی که در نهانش چیست محتسب را درون خانه چه کار

    حقیقتاً دلم نیومد این حکایت رو ننویسم… ربطشم به کل ماجرا این بود که بحث کردن و صحبت کردن و تبادل نظر خوبه ولی نباید در مورد هم قضاوت نکنیم.

  11. Mahdi می‌گه:

    حیف که اینجا نمیشه بعد از ارسال دیدگاه اشتباهات تایپی رو اصلاح کرد…
    “نباید در مورد هم قضاوت بکنیم” منظور نظر بود :دی

  12. ساناز می‌گه:

    احسان! این دوستات آدمهای جالبی هستن و حس می کنم یه خورده هم وقت اضافی دارن.

    • leyli می‌گه:

      خيلي جالبه…
      يه دختره تو فيسبوك استاتوس زده بود:انقدر بدم از اين پسرايي كه ميان فيسبوك علافي ميكنند .انگار خودش اومده اينجا مسيله كوانتوم حل ميكنه
      فارغ از جنسيت بنظرم جاش اينجا بود.از بالا به پايين نگاه كردن و ….

      • Ehsan می‌گه:

        شما اصلا چرا کار خلاف قوانین ایران انجام میدی میری تو فیس بوک ؟ من خودم چون داخل ایران نیستم به فیس بوک رفت و آمد دارم وگرنه خداشاهده میام ایران دی اکتیو میکنم.

  13. ساناز می‌گه:

    آقا احسان! چرا کامنت من رو سانسور کردین. چیزی که راجع به Mahdi نوشته بودم. به نظر من ما ایرانی سانسور تو خونمونه اما اینجا دیګه برای چی؟؟؟؟!!!

    • Ehsan می‌گه:

      من چيزي دريافت نكردم. اينچا چيزي سانسور نميشه. چون من نه شما رو ميشناسم نه مهدي.
      گاهي اوقات كامنت ها به من نميرسه. اگه ميشه دوباره بنويس.

    • Mahdi می‌گه:

      ساناز خانم شما خودتو ناراحت نکن، هر نظر یا پیشنهاد یا انتقادی از من داری بگو… البته اگه اون mahdi که میگفتی من باشم. در ضمن من کلا آدم جالبی هستم و در مورد وقت اضافه هم فکر کنم مشترک باشیم و همتا.

  14. ساناز می‌گه:

    آقا احسان! می بخشین سوالم رو اینجا می نویسم. راه دیګه ای نداشتم. یکی از دوستانی که اینجا تازه باهاش آشنا شدم و اهل نپال هستش و از اونجا که من دنبال یه کار هستم اون راننده اتوبوس شدن رو پیشنهاد می کنه. نظرتون چیه؟

    • Ehsan می‌گه:

      خواهش میکنم. ببین من برای اینکه بتونم نظر بدم باید بدونم شرایطط چی هست ؟ رشتت چی هست ؟ تخصصت تو رشتت چجوریه ؟ در ضمن رانندگی اینجا کار آسونی نیست. شاید از کار تو رشته تخصصی راحتتر نباشه.

  15. ساناز می‌گه:

    راستی موضوع سانسور رو هم فراموش کنین و در ضمن شما مقید به تایید هر چیزی نیستین.

  16. ساناز می‌گه:

    ممنون که وقت می ذارین. من تو ایران صنایع غذایی خوندم و قبلا هم تو یک شرکت پخش فرآورده های ګوشتی کار می کردم. از همین طریق هم اقامتم رو ګرفتم. اما اینجا ګویا همه چیز فرق می کنه. دوستم میګه یه کاری رو شروع کن تا کار تو رشتتو پیدا کنی. خودش تو یک شرکت حمل و نقل کار پیدا کرده. این دوست نپالیمو از طریق یکی از دوستانم توی نپال پیدا کردم. آخه من برای کوهنوردی زیاد نپال رفتم.

    • Ehsan می‌گه:

      ببین اینکه تا پیدا کردن کار اصلی کار کژوال بکنی از چند جنبه هم خوب و هم بده. بدیه بزرگش اینه که وقت کافی برای دن برای مصاحبه و اپلای نخواهی داشت و بدهه کوچیکش اینه که مزه پول میره زیره دهنت و دلتو خوش میکنی به همون و میترسی که نکنه از پس کار اصلیم بر نیام و همونجا موندگار میشی و به کار کم مسوولیت و کوچیک عادت میکنی. اما خوبیش اینه که از گشنگی نمیمیری و یه پولی در میاری ، با فرهنگ آدمها آشنا میشی. زبانت تقویت میشه. رزومه محلی پیدا میکنی (که البته به درد رفرنس کار اصلیت نمیخوره مگر اینکه جای دولتی بخوای بری) و …
      در کل به نظرم با توجه به اینکه پیدا کردن کار کژوال هم آسون نیست اگه مشکل مالی نداری بچسب برای کار تخصصیت اپلای کردن. در ضمن رانندگی کار کژوال محسوب نمیشه اونم از نوع اتوبوس ! به نظرم با الگوی نپالی جلو نره که آخرش سر از صندوقداری پمپ بنزین در میاری. ما توانمون از خیلی ملیتها (به طور عمومی) بیشتره. اعتماد به نفس داشته باش !

  17. ساناز می‌گه:

    احسان آقا! شما زود قضاوت نکنین. اون دوست نپالی من تنها 2 سال اومده اینجا اما الان یکی از حسابرسان معتبر توی بانک ANZ هستش و مطمین هستم که راهنمایی هاش که خیلی مفید تر از خیلی از ایرانی هاست که اومدن اینجا و حس می کنن مثل ایران با زرنګ بازی و قلدری و پشت هم اندازی و زیر آب زنی و …. میشه به همه چی رسید. اصلا من از همون جو فرار کردم. روز اول که دیدمش اصلا فکر نمی کردم همچین پوزیشن مهمی داشته باشه حالا اګه یه ایرانی بود بیا ببین که چیکار میکرد. با جمله آخرتون هم که حسابی مشکل دارم. ایرانی ها فقط هارت و پورت می کنن و مغزشون پر از بدبدختی و کمبوده و فاصله فرهنګی عجیبی حتی با مردمان محله های فقیر نشین جاکارتا و کاتماندو داریم. امیدوارم که ناراحت نشده باشید اما ما باید خودمون رو درست کنیم. به نظر من حکومت ایران همون مردم ایرانن چون همه رفتار حکومت ایران رو می تونم حتی خیلی بدتر شو تو ایرانی های استرالیا ببینم. حالا بګذریم و یه خورده کوتاه بیاییم. می تونم بپرسم شما چند وقته اینجا اومدین؟

    • Ehsan می‌گه:

      من دو سال و دو ماه که اینجام و با بد دونستن ایرانی‌‌ها و جنرالایز کردن آدم‌ها موافق نیستم. من نگفتم دوست شما بده. من خودم سالها تو اون محل‌های فقیر نشینی که تو میگی‌ زندگی‌ کردم و با هندی پا برهنه‌هایی‌ که خود شما هم حاضر نیستی‌ دو دیقه کنارشون بشینی‌ هم سفره شدم. یادمه یه روز تو یه جای کثافت دیگه وقتی‌ تو ماشین نشسته بودم یه کارگر مریض از پشت بالا آورد رو شونه‌‌های من و من واسه اینکه خورد نشه و احساس بد بهش دست نده تکون نخوردم و تا مقصد همونجوری رفتم بدون اینکه واکنشی نشون بدم. تو همون محله فقیر نشین‌های جنوب آسیا. به من اون چیزی که فک میکنی‌ نمیچسبه. در این حال که من با این ترم ضد ایرانی‌ که تو خارج از ایران مود شده مشکل دارم. من خودم از ایرانی‌ تو همین سیدنی زخم خوردم ولی‌ نمیزارم به حساب ایرانی‌ بودنش ! اگه همه ایرانی‌‌ها بدن خود ما چی‌ ! پدر مادرامون چی‌. کوتاه بیا عزیزم. در ضمن پوزیشن آدم‌ها نشانه‌ موفقیتشون نیست. هر چند که اون دوست شما ممکن واقعا موفق باشه و نوش جونش اما منظور من از اون حرف یه چیز دیگه بود که شما نگرفتی‌. من سعی‌ کردم بگم آدم به هر چی‌ باور داشته باشه میرسه. شما هر جایگاهی واسه خودت متصوری جات همونجاست. تمام !

  18. ساناز می‌گه:

    آقا احسان اصلا نمی خواستم ناراحتتون کرده باشم. شما اګه می خواین وبلاګ موفقی داشته باشین باید در نوشتن دقت کنید و عصبانیتتون رو اصلا تو نوشته هاتون به این شکل غیر منطقی بروز ندین . نمی دونم شما توی اون محله های هند چیکار می کردین. حدس می زنم که یا توریست بودین یا اګه هم جور دیګه ای بوده منفعتی توش بوده چون شما را آدم فرصت طلبی می بینم و حدس می زنم که از اون آدمهای بیچاره به عنوان ابزار کسب تجربه و داشتن حرفهای ناب برای محافل دوستانتون استفاده کردین بدون اینکه با اونها همدرد باشین یا حتی کمکی بهشون بکنین. در ضمن اتفاقا تعمیم مطلب فوق کاملا درسته. ما ایرانیها من و شما و همه خامواده هامون باید درست بشیم. جالبه شما چرا فکر می کنین که من در حرفام خود ما رو توی اون طبقه بندی نیاوردم. خود شما وقتی این طور از کوره در میرین و با کلمه ی «تمام» جملتون رو تموم می کنین و حاضر نیستین بحثی باهم داشته باشیم نشون می دیدن که خیلی از فرهنګ استرالیایی و یا غربی که دنیای فکر و تبادل اندیشه هستش فاصله دارین البته خوب تازه اومدین و درست میشه. ما باید قدرت این رو داشته باشیم که قبول کنیم هیچی نیستیم و اون وقته که یک ګام اساسی و بلند برداشتیم. کاری که آلمانها و ژاپنی ها توش استادن. ما خودمون رو اول باید خالی خالی کنیم از همه کثافت هایی که بهش ګرفتاریم شامل غرور و خود برتر بینی و رویا پردازی و بعد که اونها رو ریختیم دور اصولی بسازیمش . احسان عزیز ! به هر حال اګه منظورتون از (تمام) خاتمه بحث و ګفتګوست باشه اما بدونیین که خیلی راه داریم تا مغزامون رو مثل یه دانش آموز دبستانی استرالیایی یا انګلیسی تمیز و طبقه بندی شده بکنیم. در ضمن از نحوه برخوردتون با حرفای من و دیګر دوستان حدس می زنم که دو حالت می تونه باشه : یکی سنتون نباید زیاد باشه یا اینکه میزان تجربه های زندګی تون که به نظر زیاد میاد تناسبی با سنتون نداره و به همین دلیل نمی تونین افکار و شاید تجربه سنګینی که دارین رو با شخصیت تازه شکل ګرفتتون مطابقت بدین اون رو هندل کنین.

    • زویا می‌گه:

      شما اگه باورت اینه که هیچی نیستی، پس عجب دل پری داری بابا! مگه از هیچی هم انقدر حرف در میاد آخه؟!

    • Ehsan می‌گه:

      ببین من سعی کردم نظراتمو بگم. احساس کردم خیلی اعتماد به نفست پایینه. سعی کردم با قاصعیت نظرمو بگم شاید باعث افزایش اعتماد به نفست بشه. کاری به حرفهایی که زدی ندارم. نیازی به جواب دادن هم ندارم. اینم درست نیست که آدم هر چی به ذهنش رسید بگه بعد بگه اگه ناراحت شدین معذرت میخوام. یه همچه آدمی رو بهش میگم تعادل روانی نداره. به هر حال منظورم شما نیستی. اگه ناراحت میشی از حرغم معذرت میخوام. اما بازم بگم زاننده اتوبوس شدن تو سیدنی از خلبان شدن تو ایران سخت تره. من از کامنت اولت متوجه شدم که چقدر از مرحله جاب سیکینگ پرت افتادی و قصد داشتم کمک کنم. به هر حال من همیشه به داشته هام و اونچه که از سرزمینم به دست آوردم میبالم نه به سرزمینی که ازش اومدم یا توش هستم. هر کس هم ضعف زیاد داره. شاید بعضی حرفات هم درست باشه اما جای گفتنش اینجا نیست. در مورد اینکه در هند چی کار میکردم اگه پستهای این چند سال اخیر رو میخوندی میفهمیدی که من در گوشه گوشه این سرزمینهابه خاطر شغلم کار و زندگی کردم. اونم با آدمهای بومی نه مثل توریست. پس شناختم از اونها از هر کس دیگه میتونه بهتر باشه.

  19. ساناز می‌گه:

    سلام زویای عزیز! اګه حرفام آزارتون می ده مجبور نیستین بخونینشون اونم نه یکبار و دوبار و نه کلمه به کلمه. زیاد راجع بهشون هم فکر نکنین. حس میکنم بهتره از وقتتون بیشتر استفاده کنین تا تبادل افکار من و احسان رو ګوش بدین. به هر حال اګه ناراحتتون کردم بازم معذرت می خوام.

    • زویا می‌گه:

      خانم ساناز اصلا نمی خواستم ناراحتتون کرده باشم. شما اګه می خواین اظهار نظر مؤثری داشته باشین باید در نوشتن دقت کنید و عصبانیتتون رو اصلا تو نوشته هاتون به این شکل غیر منطقی بروز ندین.
      نمی دونم شما توی اون محله های سیدنی چیکار می کنین. حدس می زنم که یا توریست هستین یا اګه هم جور دیګه ایه یه حس عدم تعلق به اون فضا توش هست چون شما را آدم ضعیف و غریب پرستی می بینم و حدس می زنم که از اون آدمهای تماماً معمولی به عنوان ابزار پز دادن و داشتن حرفهای ناب برای محافل دوستانتون استفاده می کنین بدون اینکه به اونها نگاه درستی داشته باشین یا حتی سعی برای رقابت باهاشون تو بازار کار بکنین.

      • Ehsan می‌گه:

        زویا بی خیال انقدر کل کل نکن. خوبه اینجا رو بدم دست تو دو روزه همه رو جر وارجر میکنی ! بی خیال. این جا همه جور آدمی میاد میره قرار باشه من با همه بشینم اینجا چت کنم که تمتم وقت باید بشینم کامنت جواب بدم.

  20. Mahdi می‌گه:

    ساناز خانم آدم از خوندن تبادل افکار شما با احسان ناراحت نمیشه. بلکه در مورد “فرار مغزها” یکم خیالش راحت میشه. نمیدونم شما 50 سالته یا 60 سالته یا … که به احسان میگی سنتون نباید زیاد باشه! من 29 سالمه و تو ایران زندگی میکنم. هیچ مشکلی هم تو زندگیم ندارم که نتونم از پسش بربیام، هیچ جای هارت و پورتیم تو زندگیم ندارم. نه از کسی کینه به دل می گیرم و نه با کسی دشمنی دارم، نه از حکومت ایران بدم میاد و نه ازشون به من چیزی میرسه. تا الانم تو زندگیم زرنگ بازی و قلدری و پشت هم اندازی و زیر آب زنی نکردم اما سرپرست یک درمانگاهم با 60 نفر کادر. من با احسان کاملا موافقم که میگه “ما توانمون از خیلی ملیتها (به طور عمومی) بیشتره.”. نمی دونم شما تو ایران چجور زندگی میکردین یا خانوادتون چه وضعیتی داشتند اما این طرز فکری که شما لااقل در مورد خودتون دارید رو در روانشناسی بهش میگن “خود کم بینی”. پیشنهاد میکنم حالا که اونور آب هستید و دستتون به از ما بهترون میرسه حتما در این مورد با یک روانشناس صحبت بکنید و حرف من رو به عنوان یک توصیه از یک پزشک در نظر بگیرید. البته اگه دلتون خواست آدرس ایمیلم رو میدم که اگه روانشناسای اونجا نتونستن کاری براتون بکنن بتونم بهتون کمک بکنم.

    • Ehsan می‌گه:

      ببین دکتر من خودم هم وقتی تازه اومدم اینجا مثل این دوستمون شدم. با اینکه من سالها این ور اون ور دنیا کار کرده بودم ولی همیشه از بالا به قضایا نگاه میکردم و خودم رو خیلی کامل تصور میکردم. وقتی وارد این سرزمین شدم چند ماه اول با دیدن نوع کار و زندگی اینها کلا خودم رو باختم و فکر کردم ما خیلی از مرحله پرتیم. شاید یه جاهایی تو پستهای اون موقع هم نوشته باشم اما بعد از یکی دو سال فهمیدم که ما هم حرفهای زیادی برای گفتن داریم. ما اپروچمون به مسایل به طور کامل با اینها (نه فقط اینها با خیلی ها) به سبب نوع زندگی و فرهنگ حاکم بر سرزمینمون فرق داره. اما تو خیلی چیزها بهتریم. از خیلی جهات. اما یه واقعیت هست که توش بهتر نیستیم اونم اعتماد به نفسه. اینها از بچگی یاد میگیرن که کار نشد نداره و به خودشون خیلی مطمئن هستن. اما ماها حتی اوناییمون که اعتماد به نفس دارن صدی نود فقط ادای اعتماد به نفس در می آرن.

  21. ساناز می‌گه:

    جماعت ایرانی ! آدمهایی که 180 درجه عکس اون چیزایی هستین که می نویسن و یکی هم که همون چیزی هست که می نویسه برخوردتون باهاش این طوریه . یا بهش خود کم بین می ګین یا چیزای دیګه! خدایا شکرت منو از اون خراب شده و آدماش نجات دادی. یه بومی سیاه استرالیایی با اون مغر رشد نکردش شرف داره به کل جماعت ایرانی متفکر و متقلب. خدایا هیچ موقع این قدر خوشحال نبودم که می تونم اینجا در کنار ایرانی های متظاهر و بای پلار نباشم. خدایا مرسی که هر روز بیشتر مطمینم می کنی که راه درستی رو پیش ګرفتم و از اون دیوونه خونه اومدم بیرون. الان می فهمم که چرا میګن مجتبی خامنه ای به رهبری اجماعت ایرانی می آد!

    اول) آقای روان شناس! شما به همون درمانګاه 60 نفری تون رسیدګی کنین اوقات پر بار تری رو سپری می کنین تا خوندن چرک نویس های ما! کسی که با هیچ چیز اون مملکت مشکل نداره یا از همون قماشه یا اینکه اصلا پرت پرته!

    دوم) خانم زویا! نمی دونم چرا هر وقت اسم شما رو می بینم بی اختیار یاد زولبیا می افتم. خارج از شوخی شاید تا حدودی درست بګین و من که ګفتم اګه نارحت شدین معذرت می خوام.

    • Ehsan می‌گه:

      خوب حالا زیاد زود قضاوت نکن. تازه اومدی و صابون خیلی چیزا به تنت نخورده. من برات آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم چند سال دیگه برگردی این نوشته ها رو بخونی و بخندی.بزرگترین عیب ما ایرانی ها قضاوت کردن در مورد مسایلیه که واقعا شاید اشراف کافی هم بهش نداشته باشیم. راحت زندگی آدمها رو قضاوت میکنیم. خودم هم همینما. نه اینکه نباشم. شما هم نمونه بارزی از این مجسمه تمام نمای اخلاق ایرونی ها هستین. اما هستن خیلی ایرونی ها که توی همون ایران هم با تکیه به اصول درست اخلاقی زندگی به مراتب سالمتری از آدمهای بقیه دنیا دارن. من با هیچ چیز ایران مشکل نداشتم به جز امید. توی اون مملکت امید مرده. بارها گفتم اگه یه روزی یه روزنه ای از امید تو اون سرزمین پیدا بشه من برمیگردم و به خاطر حفظ اون امید حاضرم جونمو بدم. این یه حرف احساسی نیست.اعتقاد واقعیمه. نه عاشق و شیفته داریوش و کوروشم و نه معتقدم همه چیزهای خوب دنیا رو ایرونی ها شروع کردن. جایی که به دنیا اومدم و توش گریه کردم و خندیدم ، جایی که توش عزیزامو از دست دادم ، جایی که توش عاشق شدم ، جاییکه زبانش زبان مادریمه و قرهنگ غلطش باور عمیقمه با اینکه تو انتخابش نقشی نداشتم اما دوستش دارم. یعنی بهتره بگم تو دوست داشتنش هم نقشی ندارم. این مثل یه سرنوشته. دوست نداشتن جایی که توش دنیا اومدی و بزرگ شدی یه جور مشکله. جدی بگیرش.

    • زویا می‌گه:

      خدایا… مرسی!

  22. ساناز می‌گه:

    در ضمن خیلی خوشحالم آقا مهدی عزیز که خیلی زودتر از اینا شما رو شناخته بودم 17 فوریه کامنتی ګذاشتم اما آقا احسان ګویا اون رو سانسور کردن! خودم هم موندم چه قدر زودتر از اینا شما رو درک کرده بودم. به هرحال درست میشه اما زمان می بره!

    • Ehsan می‌گه:

      تو که باز برگشتی سر خونه اولت آبجی. به دین نیامده برام ! به ناموسش زهرا نیومده برام ! منو از دست این نجات بدیییییییین !!!!

      • mahdi می‌گه:

        آقا احسان شما خودتو ناراحن نکن… شاعر گفته:

        آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
        وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست

        حال متکلم از کلامش پیداست
        از کوزه همان برون تراود که در اوست…

  23. mahdi می‌گه:

    ساناز خانم میبینم که چادر بستین به کمرتون، ماشالله.
    من چیزی جز واقعیت در مورد خودم ننوشتم و نمی نویسم، هیچ ابایی هم ندارم از معرفی خودم… گفتمم که هر کی دلش خواست بهم بگه تا ایمیلم رو بدم که خدای نکرده فکر نکنید که 180 درجه عکس اون چیزی که هستم رو گفتم بهتون.
    من قبلا خودمو اینجا معرفی کردم. البته 2 3 نفر هستند که با اسم مهدی اینجا کامنت میزارن. ولی برام جالبه شما چطوری با 2 3 تا کامنت به شخصیت من پی بردید و درکم کردید و قضاوت میکنید! اول از خودم میگم تا منو بشناسید. من پزشک هستم ( و نه روانشناس) و الانم دارم سربازیم رو میگذرونم، اونم تو شهری که شما حتی جرات پا گذاشتن به این منطقه رو ندارید، منظورم از “شما” ایرانی هایی هستند که تو نیمه ی شمالی ایران زندگی میکنن یا کردن، سیستان و بلوچستان، سراوان. حتماً خبر های مربوط به ربوده شدن سرباز های ایرانی رو توسط جندالعدل از سراوان شنیدید… علاوه بر طبابت من چند تا ساز ایرانی رو به همراه تلفیق شعر و موسیقی تدریس میکنم، بهتره بگم می کردم… در حال حاضر که نمی تونم. بیشتر از 200 تا کنسرت و اجرای صحنه ای دارم در سابقه ی هنری 17 ساله ای که دارم. همزمان در بازار آزاد هم کار کردم از دوران دبیرستان و تا سال آخر دانشجوییم هم ادامه داشت… میگن فلانی بچه ی کف بازاره منو میگن! الانم که اینجا واسه خودم رئیسی هستم، البته به اجبار. در حال حاضر هم حقوقی که میگیرم حدود 6 میلیون تومنه ماهیانه… تازه سربازم خیر سرم :دی. البته میتونستم بمونم تو شهر خودم و همین درآمد رو اونجا داشته باشم ولی به اختیار خودم اومدم اینجا.
    احتمالا شما در ایران خیلی سختی کشیدید که اینجور براتون ارزشمنده از اینجا رفتن و یه کله پوک استرالیایی رو به خودتو خونوادت برتر میبینی و میدونی… و فکر کنم اونجا اگه حتی راننده اتوبوس هم بشید بعد از 2 3 سال کلا خودتو استرالیایی اصیل بدونی!
    مطمئنا شما چیزی از پزشکی سرتون نمیشه که ایرانی هارو یا مثلاً منو بای پلار میدونید، پس جای بحث نداره.
    اگه شما ایران رو دیوونه خونه میدونید تنها دلیلش خودتون هستید.
    شمایی که همه چی رو میندازین گردن حکومت نشون از ضعف علمی و عملی و کلاً شخصیتتون داره. من اتفاقاً نه تنها از ماجرا پرت نیستم، بلکه در متن ماجرا قرار دارم… نگفتمم که با هیچ چیز این مملکت مشکل ندارم، اما اینم میدونم که هیچ جای دنیا ایده آل نیست و مدینه ی فاضله ای وجود نداره و هر حکومتی مسائل مربوط به خودشو داره.
    من تظاهر به چیزی نمی کنم، منم مشکلات خودمو دارم تو زندگیم، اما سعی میکنم حلشون کنم، نه اینکه با فرافکنی و فرار کردن از واقعیت خودمو گول بزنم.
    شما تخصصی در مورد قضاوت در مورد اشخاص ندارید اما من دارم… ولی قضاوتم رو در مورد شما واسه خودم نگه میدارم، چون فکر نمیکنم که ظرفیت پذیرش و تحمل شنیدنش رو داشته باشید.
    من ارزش کار یک روز خودمو برتر از 100 سال کار کردن شمایی میدونم که میگی “یه بومی سیاه استرالیایی با اون مغر رشد نکردش شرف داره به کل جماعت ایرانی” … چون دارم به هم وطن خودم خدمت میکنم، به جماعتی که از ایرانی بودن فقط اسمش رو یدک میکشن و هیچ چیزی در زنگیشون ندارن، تنها کاری هم که از دستم بر میاد اینه که واسه سلامتیشون تلاش کنم.

    تن آدمی شریف است به جان آدمیت
    نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

    اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
    چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

    خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت
    حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

    به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
    که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت…

    خانمی که با دیدن اسم زویا یاد زولبیا می افتید (واقعاً براتون متاسفم) امیدوارم به قول خودتون با گذشت زمان بهتر بشه حال و روحیه تون، هرچند بعید به نظر میرسه.

    در ضمن من “جماعت ایرانی” رو دوست دارم و باهاشون حال میکنم… و در آخر اینکه:

    من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
    هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت…

  24. ساناز می‌گه:

    آقا مهدی عزیز! نیازی ندیدم حتی کامنتی رو که نوشتی تا آخر بخونم اما بدونین جاتون تو کنسرت داریوش دو سه شب پیش خیلی خالی بود. چون کلی از اون ایرانی هایی اونجا بودن که باهاشون حال می کنید! در ضمن شما خیلی پولدارین خوش به حالتون.لازم نبود تمام زندیګی تون رو مثه دست فروش میدون هفت حوض بریزین کف بازار! اما فقط توضیح بدم که من تو ایران متاسفانه توی یه خانواده خیلی متمول به دنیا اومدم و بزرګ شدم که شما حتی تو رویاهاتون نمی تونین تصورش بکنین. جایی که شاید فقط سالن جیمش اندازه کل درمانګاه 60 نفری شما باشه. در ضمن توهین به یه نژاد دیګه و کله پوک خوندن اون زیاد در شان یه دکتر مزغون چی که 6 میلیون درآمد داره و تازه سربازم هست نمی تونه باشه. راستی شما از پریاپیسم هم سر رشته دارین؟ بهتره داشته باشین چون حس می کنم به اون ګرفتار شدین! راستی اینقدر وطن وطن نکنین اګه راه رو برای امثال شما باز کنن اولین نفری هستی که از اونایی که برای سلامتی شون کار می کنی فرار می کنی.

  25. mahdi می‌گه:

    ساناز خانم اول اینکه من بر خلاف شما خانواده ی خوبی دارم، درسته که پول همه چیز نیست اما پدر منم وضعیت مالیش خوب بود، درسته سالن جیم خونمون 10000 متر نیست ( درمانگاه ما اینجا 1 هکتاره مساحتش) ولی با همون سالن کوچولو که داشتیم هم حال میکردم… سربازی هم که آش کشک خاله اس، و منم از وقتی خودمو شناختم کار کردم و دستم تو جیب خودم بوده. کار کردن عار نیست عزیزم.
    راستی اگه اینهمه مایه دار بودین چرا “من تو ایران صنایع غذایی خوندم و قبلا هم تو یک شرکت پخش فرآورده های ګوشتی کار می کردم.” اینجوری؟ خب شما که پولشو داشتین، با 1.5 میلیون دلار میرفتین اونجا سرمایه گداری میکردین که اینجوری به پیسی نخورین و به هر دری بزنید واسه کار پیدا کردن…
    دوم اینکه در زبان فارسی به کسی که مغزش رشد نکرده میگن “کله پوک”… که خودتون راجع به بومی های سیاه استرالیا فرمودین. من همین الانشم دارم واسه مردمی خدمت میکنم که هم نژادشون و هم زبانشون و هم دینشون با من متفاوته و من دوسشون دارم.
    در مورد پریاپیسم هم باید بگم که ربطی به ماجرا نداشت این فرمایشتون، فقط تربیت خانوادگیتون رو نشون داد.
    من همین الانشم اگه بخوام خیلی راحت میتونم برم آمریکا یا کانادا یا انگلستان یا آلمان یا سوئد یا بلغارستان یا استرالیا یا نیوزلند یا حتی ترکیه و آذربایجان، چون رشته ای خوندم که همه جا به درد میخوره و لازمش دارن، اما ترجیح میدم بمونم و به همین آدمایی که شما ازشون بدتون میاد و فرار کردین خدمت کنم. در ضمن ایران بدون شما و امثال شما جای بهتری میشه واسه زندگی ان شاء الله.
    راستی شما که اینقده ایرانی ستیز هستید چرا رفتین کنسرت داریوش؟! زبون فارسی رو متوجه میشدین اصلاً؟ :دی

  26. ساناز می‌گه:

    آقا مهدی عزیز! شما آدم محترمی هستین و اصلا دوست ندارم که با من یکی به دو می کنین! راجع به خانواده خودم هم باید بګم که من به دلیل یک اتفاق از اونها جدا شدم و با یکی از دوستانم استرالیا رو برای ادامه زندګی انتخاب کردیم. درګیر شدن با پدرم مسیر زندګیم رو تغییر داد چون پدرم چاره ای جز رابطه باحکومت نداشت وګرنه جونش رو ازش می ګرفتن هم چنین آقای وزیر دستور داده بود که همه داراییش رو ضبط کنن و همین جرقه شروع اختلافم با اون شد و اصلا فکر نمی کردم که کار به تهدید جانی من از سوی برخی نهاد های حکومتی هم برسه! مدام از وزرات صنایع پیک می اومد با یک سری اسناد که پدرم مجبور به امضای اون بود و اګه کسی از خانواده مخالفت می کرد شبانه تهدید می شد. یادمه پدرم یه شب در حالی که ماشینش رو با چوب داغون کرده بودن اومد خونه و فحش کشید به همه اما دوباره فردا مجبور بود خیلی شیک و تر و تمیز بره دفتر وزیر و همه چیز رو انکار کنه. دلم براش می سوخت! کسی که به قول خودشون کارآفرین نمونه شده بود چطور باید له می شد. خیلی از حساب هاشو بلوکه کردن. چقدر من و خواهرم رو آزار دادن تا اینکه با مادرم مشغول به کار شدیم تا پدرم رو از اون وضع نجات یدیم. نمیتونم همه چیز رو اینجا بګم چون همین جاهم در امان نیستیم اما فقط بدونین که پدر من و امثال پدر من که صنعت ایران شاید خیلی بهشون مدیون باشه بدجوری دارن تاوان اعتماد به حکومت رو می دن. خرداد که رییس جمهور و دولت عوض شد خیلی امیدوار بودم که رابطه من و بابام بهتر بشه و بابام به خاطر حفظ زحمات 50 سالش مجبور نباشه به حکوت باج بده اما صد افسوس که بدتر شد و آقای وزیر نه تنها با پول راضی نمی شد که دست می ذاشت رو چیزای دیګه! خلاصه سرتون رو درد نیارم این شد که خانواده در به در شد… من اینجا .. خواهرم هلند و برادرم هم الان تو قبرس … بابام مونده و وزیر محترم و خانه ای که شاید تنها چیزیه که و دولت تدبیر و امید باهاش کار ندارن!

  27. mahdi می‌گه:

    ساناز خانم در اطراف منم هستند کسانی که بخاطر مسائل مالی حتی زندان افتادند، به عنوان مثال اختلاص 200 میلیاردی واسه یکی از فامیلامون بود، اما نهایتاً قضیه به خیر و خوشی تموم شد! البته نمیشه مقصر رو دولت دونست، هر کسی مسئول کارهاییه که انجام میده و نباید همه ی تقصیر هارو بندازی گردن یکی دیگه. و این دلیل نمیشه که شما از ایران متنفر باشید، از حکومتی که پدرتون هم جزئی ازش بوده شاید. و البته نظر شخصیه… منم با شما یکی به دو نکردم، صرفاً جواب کامنت هایی که برام گذاشته بودید رو دادم. من امیدوارم مشکلاتتون هر جوری که خودتون دوس دارید برطرف بشه و میشه. و در آخر اینکه باز بهتون توصیه میکنم حتماً با یه روانشناس مشاوره داشته باشید.

  28. ساناز می‌گه:

    بابا تو از بس که همه چیز دور ورت رو خوب دیدی از ماجرا خیلی پرت شدی دکتر کوچولویِ بچه مثبتِ 6 میلیونی! ایشالله میایی تو باغ به زودی! در ضمن اختلاسسسسسس نه صصصصص! در ضمن رقم مورد اختلاف خیلی بالاتر از 200 تای فامیلتونه !

  29. mahdi می‌گه:

    ساناز خانم میگم یه کاری کن… برو اونجا به عنوان معلم دیکته کار کن با بچه های اون بومی های سیاه، هم خیر دنیا رو داره و هم ثواب آخرتو :دی
    منم صرفاً مثال زدم که روحیه بگیری، نمیخوای نگیر.
    بنده هم با همین 6 میلیونی که خودم در میارم حال میکنم، چون پول خودمه و نه از جیب ملت.

  30. leyli می‌گه:

    لطفن پيتم مرا پاك كن

  31. leyli می‌گه:

    پيام قبليمو. مارس 28, 2014 در 8:34 ب.ظ

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!